پیوندهای روزانه
+ آرشیو +
هیچ چیز از دست نرفته است
نه موج اشکهای شما که بذری است که در کشتزارهای آینده افشانده شده
ونه رونق و خوشی ستمگران بدنام ما
که خداوند آنها را حفظ می کند تا اینکه در آینده بهتر آنها را مجازات نماید
هیچ چیز از دست نرفته است
عشق دوستان شما که شاید شما در آن تردید دارید ...
هنگامی که در آنجا پای شما به سنگ گیر می کند و در ظلمت بزمین می افتید ...
باور کنید که این عشق راه را به سوی شما باز می نماید و بشما می رسد.
چون در تیره ترین سیاه چال ها گاهی ممکن است نور ستاره ایی دیده شود
پی نوشت :این شعر را "پوشکین" سروده برای یاران در بندش .این شعر را هدیه کرده بود به آنان که اولین انقلاب روسیه را در سال ۱۸۲۵ رقم زدند و بسیاری از آنها برای همه عمر به اردوگاههای کار اجباری سیبری تبعید شدند. این قیام بسیار متفاوت بود از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه.
به باور من این شعر پوشکین را می توان یادگاری از این شاعر آزاده دانست برای تمام یاران راه آزادی .این دو بند از شعر بلند پوشکین هدیه به یاران در بندمان.
پی نوشت ۱ امرداد ۸۶ :امروز تولد جمهور عزیز هست تبریک بهش یادتون نره .
نه موج اشکهای شما که بذری است که در کشتزارهای آینده افشانده شده
ونه رونق و خوشی ستمگران بدنام ما
که خداوند آنها را حفظ می کند تا اینکه در آینده بهتر آنها را مجازات نماید
هیچ چیز از دست نرفته است
عشق دوستان شما که شاید شما در آن تردید دارید ...
هنگامی که در آنجا پای شما به سنگ گیر می کند و در ظلمت بزمین می افتید ...
باور کنید که این عشق راه را به سوی شما باز می نماید و بشما می رسد.
چون در تیره ترین سیاه چال ها گاهی ممکن است نور ستاره ایی دیده شود
پی نوشت :این شعر را "پوشکین" سروده برای یاران در بندش .این شعر را هدیه کرده بود به آنان که اولین انقلاب روسیه را در سال ۱۸۲۵ رقم زدند و بسیاری از آنها برای همه عمر به اردوگاههای کار اجباری سیبری تبعید شدند. این قیام بسیار متفاوت بود از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه.
به باور من این شعر پوشکین را می توان یادگاری از این شاعر آزاده دانست برای تمام یاران راه آزادی .این دو بند از شعر بلند پوشکین هدیه به یاران در بندمان.
پی نوشت ۱ امرداد ۸۶ :امروز تولد جمهور عزیز هست تبریک بهش یادتون نره .
سینا پایمردی از اعدام نگریخت تنها زمانی ۱۰ روزه در اختیار وی
قرار گرفت زمانی که نمی دانم برای تهیه دیه درخواستی است یا رضایت گرفتن
از خانواده مقتول ؟؟
سینا ۱۶ ساله بوده زمانی که در یک نزاع مقتول را به قتل رسانده و نزاعش کودکانه بوده چرا که او با تمامی معیارهای جهانی و انسانی کودک محسوب می شده است.سینا برای آن نزاع کودکانه دو بار تا سکوی اعدام رفته است یکبار سحرگاه ۲۷ تیرماه ۸۵ که بر بالای سکوی اعدام و در حالی که طناب دار بر گردنش بوده قاضی جابری برغم مخالفت مسول اجرای احکام حکم به آوردن نی سینا می دهد و نوای نی سینا می شود معجزه زندگی علی ۲۱ ساله که از پای چوبه دار باز می گردد و سینای قصه ما میرود دوباره به زندان تا تهیه کند دیه را . سینای ۱۹ ساله دوبار تا لمس نهایی مرگ پیش رفته است،یکبار در صبحگاه ۲۷ تیر ماه ۸۵ و بار دیگر یک سال بعد در صبحگاه ۲۷ تیرماه ۸۶ .
در اولین ساعات ۲۷ تیرماه ۸۶ زمانی که با آیدا به مقابل درب زندان اوین رسیدم می دانستم که با حضور خانواده وی و همچنین فعال حقوق بشر عزیزمان آسیه مواجه خواهم شد،حتی می دانستم که مهتاب کرامتی هم آمده برای نجات جان سینا،اما نمی دانستم که آنجا نازنین زنی را خواهم دید که تمام یک سال گذشته را ایستاده برای نجات سینا از اعدام .
خانم "محبوبه رمضانی" همان کسی بود که یک سال پیشتر از این به آوای نی سینا قاتل برادرش را پای چوبه دار بخشید . زنی مقاوم که با وکالت تام از تمامی اولیای دم به همراه پدرش رفته بود تا از جانستان برادرش جان بستاند حالا تبدیل شده بود به یکی از مخالفان حکم اعدام .او تمام یک سال گذشته را پا به پای فعالین حقوق بشر و خانواده سینا تلاش کرده بود برای نجات جان سینا .وقتی پا به پای او خاطرات یک سال گذشته را مرور می کردم از آن شب تا امشب برایم می گفت از قاطعیتش از اینکه فقط قصاص می خواسته و حکم اعدام و به ناگاه گویی آوای نی سینا پرده ایی را از مقابلش کنار زده و او بخشیده قاتل برادر را و التماس کرده برای سینا و به دست و پای اولیای دم افتاده تا از سینا هم بگذرند و تمام مدت که آنجا بودم تماسهای خانواده نگرانش بود و دختر نازنینش که همه نگران بودند برای سینا.
در آن دقایق مرگبار که چه سخت گذشت به ما و چقدر دلگرم کننده بود حضورانسانهای بزرگواری را که در آن هنگامه شب به جمع کوچک ما پیوستند. خانم وکیل دوست داشتنی که سعی می کرد پول تهیه کند در آن ساعات سیاه و انتظار ما بود و انتظار.لحظه شماری برای حکمی که می خواستیم اجرا نشود.هر چه عقربه ها به ۳ بامداد نزدیکتر می شدند در وحشتی دائم دست و پا میزدیم و حتی حضور "عماد الدین باقی " و همسر نازنینش و دکتر "نعمت احمدی" که چه راحت با ما به گفتگو نشسته بود نیز نمی توانست از وحشتمان بکاهد. دهها تن از فعالان اجتماعی و فعالان حقوق بشر در مقابل درب اوین انتظار اولیای دم را می کشیدند و هیچ چیز نمی تواند وصف کند صورت آرام و نگاه دردمند آقای پایمردی پدر سینا را که هر بار می رفت و می آمد و می گفت "هروقت آمدند شما بروید صحبت کنید"و این اضطراب کشنده با ما بود تا ۳:۴۵ دقیقه بامداد که اولیای دم آمدند و یکراست به داخل اوین رفتند و خانم کمالی که حتی نتوانست چند دقیقه ایی به راحتی صحبت کند با آنان و سربازی که بی توجه به اضطراب ما نام ها را فریاد می زد ... .
من چه باید بگویم و اصلآچگونه باید وصف کرد همه آن لحظه های نفرین شده را که فقط فریاد بود و فریاد .اشکهای همه بود و التماسها .مشتهای گره شده برادر ۱۵ ساله سینا بود که درب زندان اوین را چنان می فشرد در مشت گویا می خواست بزرگ شود بزرگتر از دیوارهای اوین و برود برادرش را بیاورد بیرون .برود برادرش را بیاورد پیش مادر.مادری که بیهوش شده بود و ما که یادمان رفته بود آمده ایم آرامش بدهیم و حالا خودمان هم نیازمند آرامش دادن شده ایم.همه آن ۲۰ دقیقه طولانی که سرباز فریاد کشید "حکم پایمرد ۱۰ روز تعلیق شد" .حالامن فکر می کنم آیا آن لحظه آن سرباز وظیفه می دانست که کلامش برای ما چه کیمیایی بود . اشک ها تبدیل شده بود به اشک های شادیی که می دانستیم ناقص هستند ، اشک شوق می ریختیم و می دانستیم کابوس همچنان ادامه دارد.
سینا ۱۹ سال دارد و تا کنون دو بار تا سکوی اعدام رفته یکبار بالای سکو رفته و بار دیگر در مقابل آن.خانم ستوده وکیل سینا می گوید " از این پسر چیزی باقی نمانده" و واقعآ باقی نمانده. ۱۹ساله ایی که دوبار تا مرز مرگ رفته. سینا نمی تواند باردیگر تحمل کند این شرایط مرگبار را،که ما آن بیرون بدون سکو و طناب دار داشتیم خفه می شدیم .
سینا پایمرد طبق هیچ کدام از بند ها و ماده های قانونی نباید اعدام شود و اعدام وی نقض آشکار حقوق کودکان است .سینا پایمرد را یاری کنید تا این جوان ۱۹ ساله رابار دیگر نبرند به انفرادی و مقابل سکوی اعدام.او را یاری کنید و فراموش نکنید او تنها یک پسربچه ۱۶ ساله بوده .پسربچه ایی که می توانست برادر من باشد یا پسر شما .
من می فهمم که خانواده ولی دم هم حقوقی دارد و نمی توانم و نمی خواهم بگویم که آنها حق انتخاب ندارند و نمی خواهم حقی از آنان ضایع شود و اصلا مگرمن که هستم که بخواهم حقی ضایع شود از کسی . من جایی دیگر فریاد خواهم زد که حقی که داده شده به آنان انصاف نیست . این درد من و آنها نیست این درد من و قوانین مدنی سرزمینم هستند، اما حالا و اینجا در این شمارش معکوس ثانیه ها وقت نیست برای این جدالها .این قوانین باید تغییر کند می دانیم اما حالا من فقط به سینای ۱۹ سال ایی فکر می کنم که نباید دوباره ۱۰ روز دیگر برود پای چوبه دار . من حالا دارم به همه ان ۸۰ میلیون تومان باقیمانده فکر می کنم و به پدر استواری که به ما هم روحیه می داد در حالی که تا اینجا حتی خانه اش را هم فروخته است برای تهیه آن ۷۰ میلیون تومان .
من حالا به همه "خودمان" فکر می کنم به خودمان و ازهمه میخواهم که سینا را یاری دهید تا بار دیگر سینا را نبرند انفرادی تا بار دیگر ... .
پی نوشت : شماره حساب ارزی شماره ۵۰۱۷۵۰۴۹ به نام سید سعید پایمرد و نسرین ستوده بانک تجارت شعبه اسکان کد۵۰
پی نوشت:برای فرزندان دانشگاه و یاران پلی تکنیکی وثیقه تعیین شده و انان توان پرداخت آنرا ندارند ... نمی دانم اصلآ باید حرفی زد یا نه؟؟؟
پی نوشت :۱۰ روز است که بهاره و برادرانمان در بندند،می بینی چه ساده ۱۰ روز گذشت ... .
سینا ۱۶ ساله بوده زمانی که در یک نزاع مقتول را به قتل رسانده و نزاعش کودکانه بوده چرا که او با تمامی معیارهای جهانی و انسانی کودک محسوب می شده است.سینا برای آن نزاع کودکانه دو بار تا سکوی اعدام رفته است یکبار سحرگاه ۲۷ تیرماه ۸۵ که بر بالای سکوی اعدام و در حالی که طناب دار بر گردنش بوده قاضی جابری برغم مخالفت مسول اجرای احکام حکم به آوردن نی سینا می دهد و نوای نی سینا می شود معجزه زندگی علی ۲۱ ساله که از پای چوبه دار باز می گردد و سینای قصه ما میرود دوباره به زندان تا تهیه کند دیه را . سینای ۱۹ ساله دوبار تا لمس نهایی مرگ پیش رفته است،یکبار در صبحگاه ۲۷ تیر ماه ۸۵ و بار دیگر یک سال بعد در صبحگاه ۲۷ تیرماه ۸۶ .
در اولین ساعات ۲۷ تیرماه ۸۶ زمانی که با آیدا به مقابل درب زندان اوین رسیدم می دانستم که با حضور خانواده وی و همچنین فعال حقوق بشر عزیزمان آسیه مواجه خواهم شد،حتی می دانستم که مهتاب کرامتی هم آمده برای نجات جان سینا،اما نمی دانستم که آنجا نازنین زنی را خواهم دید که تمام یک سال گذشته را ایستاده برای نجات سینا از اعدام .
خانم "محبوبه رمضانی" همان کسی بود که یک سال پیشتر از این به آوای نی سینا قاتل برادرش را پای چوبه دار بخشید . زنی مقاوم که با وکالت تام از تمامی اولیای دم به همراه پدرش رفته بود تا از جانستان برادرش جان بستاند حالا تبدیل شده بود به یکی از مخالفان حکم اعدام .او تمام یک سال گذشته را پا به پای فعالین حقوق بشر و خانواده سینا تلاش کرده بود برای نجات جان سینا .وقتی پا به پای او خاطرات یک سال گذشته را مرور می کردم از آن شب تا امشب برایم می گفت از قاطعیتش از اینکه فقط قصاص می خواسته و حکم اعدام و به ناگاه گویی آوای نی سینا پرده ایی را از مقابلش کنار زده و او بخشیده قاتل برادر را و التماس کرده برای سینا و به دست و پای اولیای دم افتاده تا از سینا هم بگذرند و تمام مدت که آنجا بودم تماسهای خانواده نگرانش بود و دختر نازنینش که همه نگران بودند برای سینا.
در آن دقایق مرگبار که چه سخت گذشت به ما و چقدر دلگرم کننده بود حضورانسانهای بزرگواری را که در آن هنگامه شب به جمع کوچک ما پیوستند. خانم وکیل دوست داشتنی که سعی می کرد پول تهیه کند در آن ساعات سیاه و انتظار ما بود و انتظار.لحظه شماری برای حکمی که می خواستیم اجرا نشود.هر چه عقربه ها به ۳ بامداد نزدیکتر می شدند در وحشتی دائم دست و پا میزدیم و حتی حضور "عماد الدین باقی " و همسر نازنینش و دکتر "نعمت احمدی" که چه راحت با ما به گفتگو نشسته بود نیز نمی توانست از وحشتمان بکاهد. دهها تن از فعالان اجتماعی و فعالان حقوق بشر در مقابل درب اوین انتظار اولیای دم را می کشیدند و هیچ چیز نمی تواند وصف کند صورت آرام و نگاه دردمند آقای پایمردی پدر سینا را که هر بار می رفت و می آمد و می گفت "هروقت آمدند شما بروید صحبت کنید"و این اضطراب کشنده با ما بود تا ۳:۴۵ دقیقه بامداد که اولیای دم آمدند و یکراست به داخل اوین رفتند و خانم کمالی که حتی نتوانست چند دقیقه ایی به راحتی صحبت کند با آنان و سربازی که بی توجه به اضطراب ما نام ها را فریاد می زد ... .
من چه باید بگویم و اصلآچگونه باید وصف کرد همه آن لحظه های نفرین شده را که فقط فریاد بود و فریاد .اشکهای همه بود و التماسها .مشتهای گره شده برادر ۱۵ ساله سینا بود که درب زندان اوین را چنان می فشرد در مشت گویا می خواست بزرگ شود بزرگتر از دیوارهای اوین و برود برادرش را بیاورد بیرون .برود برادرش را بیاورد پیش مادر.مادری که بیهوش شده بود و ما که یادمان رفته بود آمده ایم آرامش بدهیم و حالا خودمان هم نیازمند آرامش دادن شده ایم.همه آن ۲۰ دقیقه طولانی که سرباز فریاد کشید "حکم پایمرد ۱۰ روز تعلیق شد" .حالامن فکر می کنم آیا آن لحظه آن سرباز وظیفه می دانست که کلامش برای ما چه کیمیایی بود . اشک ها تبدیل شده بود به اشک های شادیی که می دانستیم ناقص هستند ، اشک شوق می ریختیم و می دانستیم کابوس همچنان ادامه دارد.
سینا ۱۹ سال دارد و تا کنون دو بار تا سکوی اعدام رفته یکبار بالای سکو رفته و بار دیگر در مقابل آن.خانم ستوده وکیل سینا می گوید " از این پسر چیزی باقی نمانده" و واقعآ باقی نمانده. ۱۹ساله ایی که دوبار تا مرز مرگ رفته. سینا نمی تواند باردیگر تحمل کند این شرایط مرگبار را،که ما آن بیرون بدون سکو و طناب دار داشتیم خفه می شدیم .
سینا پایمرد طبق هیچ کدام از بند ها و ماده های قانونی نباید اعدام شود و اعدام وی نقض آشکار حقوق کودکان است .سینا پایمرد را یاری کنید تا این جوان ۱۹ ساله رابار دیگر نبرند به انفرادی و مقابل سکوی اعدام.او را یاری کنید و فراموش نکنید او تنها یک پسربچه ۱۶ ساله بوده .پسربچه ایی که می توانست برادر من باشد یا پسر شما .
من می فهمم که خانواده ولی دم هم حقوقی دارد و نمی توانم و نمی خواهم بگویم که آنها حق انتخاب ندارند و نمی خواهم حقی از آنان ضایع شود و اصلا مگرمن که هستم که بخواهم حقی ضایع شود از کسی . من جایی دیگر فریاد خواهم زد که حقی که داده شده به آنان انصاف نیست . این درد من و آنها نیست این درد من و قوانین مدنی سرزمینم هستند، اما حالا و اینجا در این شمارش معکوس ثانیه ها وقت نیست برای این جدالها .این قوانین باید تغییر کند می دانیم اما حالا من فقط به سینای ۱۹ سال ایی فکر می کنم که نباید دوباره ۱۰ روز دیگر برود پای چوبه دار . من حالا دارم به همه ان ۸۰ میلیون تومان باقیمانده فکر می کنم و به پدر استواری که به ما هم روحیه می داد در حالی که تا اینجا حتی خانه اش را هم فروخته است برای تهیه آن ۷۰ میلیون تومان .
من حالا به همه "خودمان" فکر می کنم به خودمان و ازهمه میخواهم که سینا را یاری دهید تا بار دیگر سینا را نبرند انفرادی تا بار دیگر ... .
پی نوشت : شماره حساب ارزی شماره ۵۰۱۷۵۰۴۹ به نام سید سعید پایمرد و نسرین ستوده بانک تجارت شعبه اسکان کد۵۰
پی نوشت:برای فرزندان دانشگاه و یاران پلی تکنیکی وثیقه تعیین شده و انان توان پرداخت آنرا ندارند ... نمی دانم اصلآ باید حرفی زد یا نه؟؟؟
پی نوشت :۱۰ روز است که بهاره و برادرانمان در بندند،می بینی چه ساده ۱۰ روز گذشت ... .
هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش روزهای چهارشنبه و پنجشنبه اعتراف خواهند کرد به همه کارهای کرده و نکرده خود و ما نظاره گر خواهیم بود و این خبر را هم باید اولین بار خبرگزاری فارس مخابره کند که برای دولت چیز دیگریست .
هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش در حالی بازداشت شدند که اولی برای دیدار مادر بیمار ۹۰ ساله خود و دومی برای مراسم ختم مادرش به تهران آمده بودند که در ابتدا ممنوع الخروج و سپس بازداشت شدند تا متهمان کیهانی انقلاب مخملی هر چه کاملتر گردند . اکنون در شرایطی که بسیاری نگران وضعیت جسمانی هاله اسفندیاری بودند،تیزرهای برنامه به اسم دمکراسی در صدا و سیما نشان از تهیه شدن سری دوم برنامه هایی نظیر چراغ و هویت دارد.
اولین متهم پرونده انقلاب مخملی در ایران رامین جهانبگلو بود که پس از آزادی یک مصاحبه کاملآ خودخواسته !!!! داشته است با شبکه خبرگذاری ایسنا و تلویحآ اتهامات خود را پذیرفت.اکنون آنچه برای باردوم در جریان است را تنها می توان یک تلاش کور و آشکار برای ادامه این پروسه دانست . بسیاری این اعترافات را حاصل توافقی بین وزارت اطلاعات و متهمان می دانند تا همانند رامین جهانبگلو که با اتهام انقلاب مخملی و اقدام علیه امنیت ملی راهی زندان شده بود و در نهایت حتی بدون تآمین وثیقه ایی آزاد گشت این متهمان نیز پس از این اعترافات آزاد گردندوالبته نمی توان از روی دوم این سکه گذشت که امکان آماده سازی فضای جامعه برای احکام سنگینی باشد که می تواند شامل حال این دو پژوهشگر گردد .
آنچه اکنون در این میانه باید مورد توجه قرار گیرد نه فقط نقض آشکار قوانین جمهوری اسلامی ایران که در آن تآکید شده است آشكار كردن نام، تصوير و نوع اتهام متهمان، تنها پس از صدور رأي محكوميت قطعي آن امکان پذیر است،بلکه ادامه این پروسه برای سایر متهمان دروغهای مخملی کیهان می باشد .
ظرف چند ماه گذشته ده ها نفر از هنرمندان،نویسندگان و اندیشمندان با چوب اقدام برعلیه امنیت ملی و اقدام برای به راه انداختن انقلاب مخملی از جانب روزنامه کیهان و البته همپالکی اینترنتیشان زده شده اند. در این میانه بهروز غریب پور به هر دلیلی که نباید و نمی توان بی ربط دانست به بنیاد مخمل یابی کیهان از ریاست خانه هنرمندان استعفا داده است .وقتی هنرمندی چون بهروز غریب پور که همیشه سعی کرده از بازیهای سیاسی پرهیز کند اینگونه متهم می گردد پس شاید عجیب نباشد نگرانی از بابت ادامه این روند از جانب چراغ داران هویت و هویت سازان این مرزو بوم .
خواندنیها در همین زمینه :
اعترافات مخملی / خانه ایی مخملی برای هنرمندان / جهانبگلو به روایت کیهان
هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش در حالی بازداشت شدند که اولی برای دیدار مادر بیمار ۹۰ ساله خود و دومی برای مراسم ختم مادرش به تهران آمده بودند که در ابتدا ممنوع الخروج و سپس بازداشت شدند تا متهمان کیهانی انقلاب مخملی هر چه کاملتر گردند . اکنون در شرایطی که بسیاری نگران وضعیت جسمانی هاله اسفندیاری بودند،تیزرهای برنامه به اسم دمکراسی در صدا و سیما نشان از تهیه شدن سری دوم برنامه هایی نظیر چراغ و هویت دارد.
اولین متهم پرونده انقلاب مخملی در ایران رامین جهانبگلو بود که پس از آزادی یک مصاحبه کاملآ خودخواسته !!!! داشته است با شبکه خبرگذاری ایسنا و تلویحآ اتهامات خود را پذیرفت.اکنون آنچه برای باردوم در جریان است را تنها می توان یک تلاش کور و آشکار برای ادامه این پروسه دانست . بسیاری این اعترافات را حاصل توافقی بین وزارت اطلاعات و متهمان می دانند تا همانند رامین جهانبگلو که با اتهام انقلاب مخملی و اقدام علیه امنیت ملی راهی زندان شده بود و در نهایت حتی بدون تآمین وثیقه ایی آزاد گشت این متهمان نیز پس از این اعترافات آزاد گردندوالبته نمی توان از روی دوم این سکه گذشت که امکان آماده سازی فضای جامعه برای احکام سنگینی باشد که می تواند شامل حال این دو پژوهشگر گردد .
آنچه اکنون در این میانه باید مورد توجه قرار گیرد نه فقط نقض آشکار قوانین جمهوری اسلامی ایران که در آن تآکید شده است آشكار كردن نام، تصوير و نوع اتهام متهمان، تنها پس از صدور رأي محكوميت قطعي آن امکان پذیر است،بلکه ادامه این پروسه برای سایر متهمان دروغهای مخملی کیهان می باشد .
ظرف چند ماه گذشته ده ها نفر از هنرمندان،نویسندگان و اندیشمندان با چوب اقدام برعلیه امنیت ملی و اقدام برای به راه انداختن انقلاب مخملی از جانب روزنامه کیهان و البته همپالکی اینترنتیشان زده شده اند. در این میانه بهروز غریب پور به هر دلیلی که نباید و نمی توان بی ربط دانست به بنیاد مخمل یابی کیهان از ریاست خانه هنرمندان استعفا داده است .وقتی هنرمندی چون بهروز غریب پور که همیشه سعی کرده از بازیهای سیاسی پرهیز کند اینگونه متهم می گردد پس شاید عجیب نباشد نگرانی از بابت ادامه این روند از جانب چراغ داران هویت و هویت سازان این مرزو بوم .
خواندنیها در همین زمینه :
اعترافات مخملی / خانه ایی مخملی برای هنرمندان / جهانبگلو به روایت کیهان
همه این سنگهای لعنتی دوباره دارند می آیند. بلاخره سکوت شکسته شده و مقامات قضایی جمهوری اسلامی اعتراف کردند که جعفر کیایی سنگسار شده است . همه این سنگهای لعنتی که آمده اند و جان انسانی را به یغما برده اند و آنها که سنگ زده اند آنها که بیگناه ترین هستند و باید این بی گناهیشان را با سنگباران یک انسان دیگر تصویر می کردند.
قاضی که حکم داده و سنگ اول را زده و چه بازی غریبی است وقتی مردمی ساده دل در دل روستای آقچه کند حاضرنشده اند سنگ بزنند بر پیکر انسانی که نمی دانستند از او بی گناهترند یا نه؟مردم روستای آقچه کند که چه دلاورانه نامشان را برای همیشه در تاریخ حقوق انسانی این سرزمین ثبت کردند .
حتی بسیار برتر از ما که خودمان با سکوتمان و شادمانیمان از اجرانشدن سنگسار خودمان را فریب دادیم حتی آن هنگامه که مسیح عزیز فریاد برآورد که حکم فقط معلق شده معلق... .و من حالا فقط دارم آن سنگهای معلق را می بینم که آمده طرف جعفر کیایی و شاید قرار است برود طرف مکرمه و شاید هم بقیه . این سنگهای لعنتی که قرار است خط بکشد برروی هر چه عشق است .
همه این سنگهای لعنتی ... .این سنگهای نفرین شده که حالا به انتظار نشسته برای زنی که ۱۱ سال است هر شب کابوس سنگسار می بیند و هر صبح با وحشت سنگی که صاف می خورد به گیجگاهش بیدار می شود . این چه گناهی است که ۱۱ سال کابوس نمی تواند تطهیرش کند؟
این چه جرمیست که نمی توانیم ببخشمش تا زمانی که زن را ببریم در میان گودال سنگسار و باری دیگر پرواز سنگها را به نظاره بنشینیم . آنچه آنجا بر سر گودالهای نفرین شده سنگسار می شکند نه یک انسان که همه انسانیت است که به تاراج این سنگهای لعنتی می رود .آنچه آنجا به تاراج می رود همه معیار گناه و بی گناهی است .
حالا مکرمه را به زندان اوین تهران منتقل کرده اند اورا به تهران آورده اند تا مبادا دوباره حکمی که نباید اجرا می شده اجرا شود و اکنون نه فقط این زن، مکرمه که دو زن در زندان اوين تهران، دو زن در زندان سپيدار اهواز، يك زن در زندان تبريز، يكي در زندان ورامين و يك نفر در زندان اروميه چنين انتظار تلخي را روزانه تجربه ميكنند؛ زنانی که هر کدام سالهای متوالی را با کابوس این سنگهای لعنتی گذرانده اند.
زنان دردمندی که هر کدامشان با سالها سابقه زندان با روحی خسته و تنی رنجور انتظار معجزه ایی را می کشند تا رها شوند از خیال این سنگها ، از خیال همه این سنگهای لعنتی ... .
فعالین حقوق زنان به همراه همه انجمن های حقوق بشر و در رآس آنهاشادی صدر بسیار عزیز ما که با همه سم پاشی های بعضی از اراذل اینترنتی هر روز بهتر و باصلابت تر عمل می کنند تمام تلاششان را برای نجات جان این محکومین به کار بسته اند بیایید تنهایشان نگذاریم ، همراهی ما می تواند نوری شود در تارکی محض قوانین جزایی این سرزمین.
قاضی که حکم داده و سنگ اول را زده و چه بازی غریبی است وقتی مردمی ساده دل در دل روستای آقچه کند حاضرنشده اند سنگ بزنند بر پیکر انسانی که نمی دانستند از او بی گناهترند یا نه؟مردم روستای آقچه کند که چه دلاورانه نامشان را برای همیشه در تاریخ حقوق انسانی این سرزمین ثبت کردند .
حتی بسیار برتر از ما که خودمان با سکوتمان و شادمانیمان از اجرانشدن سنگسار خودمان را فریب دادیم حتی آن هنگامه که مسیح عزیز فریاد برآورد که حکم فقط معلق شده معلق... .و من حالا فقط دارم آن سنگهای معلق را می بینم که آمده طرف جعفر کیایی و شاید قرار است برود طرف مکرمه و شاید هم بقیه . این سنگهای لعنتی که قرار است خط بکشد برروی هر چه عشق است .
همه این سنگهای لعنتی ... .این سنگهای نفرین شده که حالا به انتظار نشسته برای زنی که ۱۱ سال است هر شب کابوس سنگسار می بیند و هر صبح با وحشت سنگی که صاف می خورد به گیجگاهش بیدار می شود . این چه گناهی است که ۱۱ سال کابوس نمی تواند تطهیرش کند؟
این چه جرمیست که نمی توانیم ببخشمش تا زمانی که زن را ببریم در میان گودال سنگسار و باری دیگر پرواز سنگها را به نظاره بنشینیم . آنچه آنجا بر سر گودالهای نفرین شده سنگسار می شکند نه یک انسان که همه انسانیت است که به تاراج این سنگهای لعنتی می رود .آنچه آنجا به تاراج می رود همه معیار گناه و بی گناهی است .
حالا مکرمه را به زندان اوین تهران منتقل کرده اند اورا به تهران آورده اند تا مبادا دوباره حکمی که نباید اجرا می شده اجرا شود و اکنون نه فقط این زن، مکرمه که دو زن در زندان اوين تهران، دو زن در زندان سپيدار اهواز، يك زن در زندان تبريز، يكي در زندان ورامين و يك نفر در زندان اروميه چنين انتظار تلخي را روزانه تجربه ميكنند؛ زنانی که هر کدام سالهای متوالی را با کابوس این سنگهای لعنتی گذرانده اند.
زنان دردمندی که هر کدامشان با سالها سابقه زندان با روحی خسته و تنی رنجور انتظار معجزه ایی را می کشند تا رها شوند از خیال این سنگها ، از خیال همه این سنگهای لعنتی ... .
فعالین حقوق زنان به همراه همه انجمن های حقوق بشر و در رآس آنهاشادی صدر بسیار عزیز ما که با همه سم پاشی های بعضی از اراذل اینترنتی هر روز بهتر و باصلابت تر عمل می کنند تمام تلاششان را برای نجات جان این محکومین به کار بسته اند بیایید تنهایشان نگذاریم ، همراهی ما می تواند نوری شود در تارکی محض قوانین جزایی این سرزمین.
می بینی برادر جان؟ می بینی تهران هنوز همان تهران هست با همان خیابان انقلابش و باز ۱۸ تیر است و باز انقلاب را بسته اند. می بینی حتی تحمل بزرگداشتی ساده را ندارند بر خاطره جمعی نسل ما. می بینی خواهر جان به همین سادگی تاب نیاوردند تجدید خاطره ما را تجدید میثاقمان را.
برادرجان امروز تهران صبحی پر از ماجرا را آغاز کرد .صبحی که در آغازین ساعات بامدادش با بازداشت آغاز شد. امروز صبح اعضای شورای مرکزی اتحادیه دانشجویی دفتر تحکیم وحدت دست به یک تحصن آرام در مقابل درب خیابان ولی عصر دانشگاه امیرکبیر تهران زدند.
تحصنی آرام که با خشونت نیروهای انتظامی و ماموران لباس شخصی مواجه گشت و تمامی شرکت کنندگان حاضر در این محل بازداشت شدند. می بینی برادر جان هنوز بعد از ۸ سال تحصن آرام و اصل ۲۷ قانون اساسی مال من و تو نیست، نه خواهرم این اصل هنوز فقط برای چفیه داران است نه من و تو .
برادر جان امروز بازهم انقلاب یکپارچه در محاصره بود،امروز یک بار دیگر اگر سه نفر میشدی تذکر دریافت می کردی که اینجا جای ایستادن نیست بروید.می بینی برادر جان ۸ سال بعد از آن شب و روز اگر می خواستی در خیابان راه بروی در همان خیابان خاطره ها مجرم بودی .
می بینی برادر جان چه روزگار بدی شده ،وقتی برق دانشگاه پلی تکنیک را قطع می کنند وقتی دانشجو را از دانشگاه بیرون می کنند.دانشجو غیر از دانشگاه کدام خانه را دارد که فریادهایش را بزند اگر از دانشگاه بیرونش کنند کجا باید برود و حرف بزند.
امروز بر دانشجو برق را حرام کردند به من بگو چه تضمینی هست که فردا آب نبندند به رویش . حالا نیروی انتظامی حریم دانشگاه می شکند حرمت علم را به زیر پا می کذارد و دانشگاه تصرف می کند ، وارد حریم اعتبار دانشگاه می شود و درب های ورودی را تصرف می کند که مبادا یک بار دیگر کنار هم باشیم من و تو.
نمیدانم امروز رفته بودی به خیابان ولیعصر ، اگر رفتی زیاد هراسان نشو از اینهمه مآمور و نیرو آمده اند نگذارند من و تو دم درب دانشگاه امیرکبیر باشیم. آمده اند امنیت بیاورند برایمان .
چه روزگار بدی شده چه روزگاریست که به آخرین سنگرمان یورش می برند در می شکنند و فریاد می زنند " اینها که گرفته اییم قاچاقچی هستند...اینها که گرفته ایم معتاد هستند " غیرت و انسانیت زیر بار اینهمه وقاحت شانه خم می کند برادر جان که می برند بهترین های سرزمین مان را فریاد می زنند دارم دزد می بریم که دزدان همه در شهرند.
می بینی برادر جان حالا دیگر دفتر ادواری نداریم که همه بی پناهیمان را انجا فریاد بزنیم درب دفتر ادوار تحکیم وحدت را هم پلمپ کردند . به همین سادگی.
چرا به این سادگی نباشد وقتی که در روز روشن به دلاوران سرزمینت می گویند دزد و معتاد باید هم همه چیز به همین سادگی باشد و یا حتی شاید ساده تر از این .
حالا اینجا کسی فریاد برآورده که معجزه ایی رخ نخواهد داد و چه راست گفته. از اینجا به بعد ما خود باید معجزه ای خود باشیم ما در بیست و چند سالگی باید معجزه یک ملت باشیم.
برادرجان امروز تهران صبحی پر از ماجرا را آغاز کرد .صبحی که در آغازین ساعات بامدادش با بازداشت آغاز شد. امروز صبح اعضای شورای مرکزی اتحادیه دانشجویی دفتر تحکیم وحدت دست به یک تحصن آرام در مقابل درب خیابان ولی عصر دانشگاه امیرکبیر تهران زدند.
تحصنی آرام که با خشونت نیروهای انتظامی و ماموران لباس شخصی مواجه گشت و تمامی شرکت کنندگان حاضر در این محل بازداشت شدند. می بینی برادر جان هنوز بعد از ۸ سال تحصن آرام و اصل ۲۷ قانون اساسی مال من و تو نیست، نه خواهرم این اصل هنوز فقط برای چفیه داران است نه من و تو .
برادر جان امروز بازهم انقلاب یکپارچه در محاصره بود،امروز یک بار دیگر اگر سه نفر میشدی تذکر دریافت می کردی که اینجا جای ایستادن نیست بروید.می بینی برادر جان ۸ سال بعد از آن شب و روز اگر می خواستی در خیابان راه بروی در همان خیابان خاطره ها مجرم بودی .
می بینی برادر جان چه روزگار بدی شده ،وقتی برق دانشگاه پلی تکنیک را قطع می کنند وقتی دانشجو را از دانشگاه بیرون می کنند.دانشجو غیر از دانشگاه کدام خانه را دارد که فریادهایش را بزند اگر از دانشگاه بیرونش کنند کجا باید برود و حرف بزند.
امروز بر دانشجو برق را حرام کردند به من بگو چه تضمینی هست که فردا آب نبندند به رویش . حالا نیروی انتظامی حریم دانشگاه می شکند حرمت علم را به زیر پا می کذارد و دانشگاه تصرف می کند ، وارد حریم اعتبار دانشگاه می شود و درب های ورودی را تصرف می کند که مبادا یک بار دیگر کنار هم باشیم من و تو.
نمیدانم امروز رفته بودی به خیابان ولیعصر ، اگر رفتی زیاد هراسان نشو از اینهمه مآمور و نیرو آمده اند نگذارند من و تو دم درب دانشگاه امیرکبیر باشیم. آمده اند امنیت بیاورند برایمان .
چه روزگار بدی شده چه روزگاریست که به آخرین سنگرمان یورش می برند در می شکنند و فریاد می زنند " اینها که گرفته اییم قاچاقچی هستند...اینها که گرفته ایم معتاد هستند " غیرت و انسانیت زیر بار اینهمه وقاحت شانه خم می کند برادر جان که می برند بهترین های سرزمین مان را فریاد می زنند دارم دزد می بریم که دزدان همه در شهرند.
می بینی برادر جان حالا دیگر دفتر ادواری نداریم که همه بی پناهیمان را انجا فریاد بزنیم درب دفتر ادوار تحکیم وحدت را هم پلمپ کردند . به همین سادگی.
چرا به این سادگی نباشد وقتی که در روز روشن به دلاوران سرزمینت می گویند دزد و معتاد باید هم همه چیز به همین سادگی باشد و یا حتی شاید ساده تر از این .
حالا اینجا کسی فریاد برآورده که معجزه ایی رخ نخواهد داد و چه راست گفته. از اینجا به بعد ما خود باید معجزه ای خود باشیم ما در بیست و چند سالگی باید معجزه یک ملت باشیم.

برادر جان حالا نمی دانم چند خانواده در ۱۸ تیر ۷۸ در التهاب کنکور بود. نمی دانم چند نفر هراسان بی قرار وبی تاب بودند برای رفتن به این کعبه آمال ،که تصاویر روزنامه ها و آنچه زمزمه می شد و همان تصاویر محدود صدا وسیما خواب بسیاری را برآشفت .
روزنامه سلام تعطیل شد . دانشگاه به خاک و خون کشیده شد و یک خاطره جمعی دیگر برای یک نسل شکل گرفت . خاطره جمعی نسل سوخته ایی که کودکیش به جنگ گذشته بود و حالا داشت جوانیش در التهاب سیاست می سوخت .
اینبار دلاوران!! دلزده از ۸ سال جنگ با بیگانه به جنگ خودی می رفتند . آنچنان خشمگین که هیچ حرمتی را پاس نداشتند .قرآن پاره کردند، کف بردهان آورده آنچه می دانستند از ناسزاها گفتند و همه خشمشان از شکستشان را بر سر دانشجو ریختند و اینگونه بود که یک خاطر ه ساختند برای من و تو ،برای نسل ما.
دانشجو بود و حمله شبانه و دیوانه وار عده ایی که خود نیز نمی دانستند چرا آمده اند. دانشجو بود حجوم وحشیانه آنان که حریم منزل دانشجو را ندانستند و به خانه ایی که قرار بود خانه امن آنان باشد اینگونه یورش بردند.چه بازی بیهوده ایی بود و چه جدال خنده داری که در این آشفته بازار گارد ضد شورش و پلیس و همه آنان که قرار بود پاسدار جان دانشجو باشند همراه شدند با متعرضین و این شب نفرین شده را کامل کردند.
چه جدال بیهوده ایی بود جدال دستهای خالی تو برادرم با آنان که با سرنیزه آمده بودند با آنان که قمه و زنجیر و چماق کمترین داشته هایشان بود و تو فقط دست هایت را داشتی که پناه همه بی پناهیت باشد . فردا روز خواب یک سرزمین برآشفت از آنچه برتو رفته و فریاد مظلومیت تو آوای بلند یک ملت شد.
دادگاه عدل اینان رآی به تبرئه همه مهاجمین داد اما دادگاه وجدان یک سرزمین نه . این همان دادگاهیست که چنان خوابشان را برآشفته که نمی توانند تاب بیاورند حتی گرفتن سالگردی ساده را بر این خاطره جمعی.
اینگونه بود برادر که در دادگاه عدل اینان حکم شد به تباه شدن همه جوانی مضروب مظلوم این حادثه در زندان و حالا تراژدی قصه اینجا بود که عزت ابراهیم نژاد باید مجازات شود که چرا بی دلیل کشته شده ؟ تراژدی اینجاست که بعد از گذشت ۸ سال هنوز بهروز جاوید تهرانی در بند است ، لهراسبی درزندان و همچنان میبرند از دانشجو که ۱۸ تیر ماه ۸۷ تیر خلاصی نبود بر پیکر دانشجو که شد حماسه حضورنسل ما .
آری برادر جان این قصه تو بود،قصه نسلی بود که نخواست و نمی خواهد بار حقارت را بردوشش بکشد.
پی نوشت :آفتابگردان عاشق عزیز تولدت مبارک... می خواهم تولدت را شادباش بگویم پس چنان که گفته ایی اعتراض می کنم به هر آنچه و هر که انکار کند آزادی ، انسانیت و شرافت را ... .
پی نوشت . ۱۸ تیر . ساعت ۹ صبح:
در اولین ساعات صبح امروز تمامی اعضای مرکزی دفتر تحکیم بازداشت شدند .محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی اعضای بازداشت شده شورای مرکزی تحکیم وحدت هستند.
مادر نازنینم می خواستم برای تو بنویسم که چقدر دوستت دارم اما نوشتن برایم سخت شده است. از آن لحظه که مادرانی را دیدم که چه مظلومانه برای فرزندان در بندشان می گریستند، دیگر نمی توانم مادر جان، نمی توانم به تو بگویم چقدر دوستت دارم.
آنگاه که دیده ام اشک های مادر عباس حکیم زاده را که فرزندش نبوده به او بگوید مادر جان دوستت دارم. مادر نازنینم میدانم که میدانی و می فهمی این نگفتنم دلیل فراموش کردن تو نیست. نه! دلیلش شانه های لرزان مادر احسان منصوری است.
من نمی دانم با کدام مدال با کدام تقدیر نامه می خواهیم غم جدای و دوری از فرزندش را برایش آسان کنیم. فرزندی که نمی تواند به مادرش بگوید چقدر دوستش دارد. مادر جان از من نخواه برایت گل بیاورم. نمی شود، نمی توانم، آنگاه که مادر پویان محمودیان را می بینم که فرزندش را درکنارش ندارد تا گلی بدهد به دستان لرزانش.
اینها مادران در بند هستند مادرانی که مظلومانه دارند به جای فرزندان در بندشان تنبیه می شوند. و من فکر می کنم آقای حداد تا کی باید این مادرها تنبیه شوند به جای فرزندانشان؟ تا کجا می خواهید به این بازداشت موقت ۵۰ روزه ادامه دهید؟ تا کجا؟
آقای حداد شما چه پاسخی خواهید داد به شانه های لرزان و چشمان اشکبار این مادران که در روزی که، تنها روزی که به نام آنان در تاریخ این سرزمین مردانه حک شده است، دور بودند از فرزندانشان که نه امروز که اکنون ۵۰ روز است این مادران دورند از فرزندانشان. آقای حداد این مادران اکنون ۵۰ روز است منتظر چشم به در دوخته اند تا فرزندانشان بازگردند. این مادران تنبیه شده ... .
اکنون ۹ مادر در روزی که به نام خودشان ثبت شده است بازگشت فرزندانشان را به انتظار نشسته اند. فرزندانی که دیدارشان از آنان دریغ شده است. آقای حداد کافیست این مادران و فرزندان به اندازه کافی تنبیه شده اند. شما نمی توانید از فرزندان این شیرزنان هیچ اعتراف و مصاحبه تلویزیونی بگیرید پس رهایشان کنید پیش از آنکه اشکهای این مادران سیل شود و آرزوهایتان رابرباد دهد.
پی نوشت :بعد از حکم دلارام علی چشممان به حکم عالیه اقدام دوست هم روشن شد.
آنگاه که دیده ام اشک های مادر عباس حکیم زاده را که فرزندش نبوده به او بگوید مادر جان دوستت دارم. مادر نازنینم میدانم که میدانی و می فهمی این نگفتنم دلیل فراموش کردن تو نیست. نه! دلیلش شانه های لرزان مادر احسان منصوری است.
من نمی دانم با کدام مدال با کدام تقدیر نامه می خواهیم غم جدای و دوری از فرزندش را برایش آسان کنیم. فرزندی که نمی تواند به مادرش بگوید چقدر دوستش دارد. مادر جان از من نخواه برایت گل بیاورم. نمی شود، نمی توانم، آنگاه که مادر پویان محمودیان را می بینم که فرزندش را درکنارش ندارد تا گلی بدهد به دستان لرزانش.
اینها مادران در بند هستند مادرانی که مظلومانه دارند به جای فرزندان در بندشان تنبیه می شوند. و من فکر می کنم آقای حداد تا کی باید این مادرها تنبیه شوند به جای فرزندانشان؟ تا کجا می خواهید به این بازداشت موقت ۵۰ روزه ادامه دهید؟ تا کجا؟
آقای حداد شما چه پاسخی خواهید داد به شانه های لرزان و چشمان اشکبار این مادران که در روزی که، تنها روزی که به نام آنان در تاریخ این سرزمین مردانه حک شده است، دور بودند از فرزندانشان که نه امروز که اکنون ۵۰ روز است این مادران دورند از فرزندانشان. آقای حداد این مادران اکنون ۵۰ روز است منتظر چشم به در دوخته اند تا فرزندانشان بازگردند. این مادران تنبیه شده ... .
اکنون ۹ مادر در روزی که به نام خودشان ثبت شده است بازگشت فرزندانشان را به انتظار نشسته اند. فرزندانی که دیدارشان از آنان دریغ شده است. آقای حداد کافیست این مادران و فرزندان به اندازه کافی تنبیه شده اند. شما نمی توانید از فرزندان این شیرزنان هیچ اعتراف و مصاحبه تلویزیونی بگیرید پس رهایشان کنید پیش از آنکه اشکهای این مادران سیل شود و آرزوهایتان رابرباد دهد.
پی نوشت :بعد از حکم دلارام علی چشممان به حکم عالیه اقدام دوست هم روشن شد.
دوست عزیزی در جلسه دیروز ادوار از من پرسید زمانی که جیره بندی بنزین اعلام شد و در کشور آغاز چندین بار به وبلاگت سرزدم اما چیزی ننوشتی و حتی برای توقیف روزنامه هم میهن هم بسیار دیر نوشته بودی و من از زیر تیغ بی رحم و بی دلیل فیلتر گذشتم و باز در وبلاگت چیزی ندیدیم . من پاسخی نداشتم جز اینکه دلم با نوشتن بود اما بی خانمان تر از آن بودم که جایی برای نوشتن داشته باشم.
۱۹ مرداد ۸۵ در آستانه تولدم وبلاگ میرا به دنیا آمد . همیشه می خواستم در یک سالگیش و در آستانه روزی که خودم پا گذاشته ام به این دنیای پر از شکل و فرم و رنگ خانه تکانی کنم که تیغ بی رحم فیلتر مارا وادار کرد به خانه به دوشی.
تیغ فیلتر که اولین بار در اسفند رویش را نشانم داد در ابتدای بهار بیشتر از قبل روی نشان داد تا آنجا که نه دوستانم که دیگر خودم هم نمی توانستم وبلاگم را بدون فیلتر شکن ببینم و چه بسیار دوستان پرمحبتی که برایم وبلاگ باز کردند و دوستانی که حتی نمی شناختمشان غیر از در این خانه مجازی و لطفشان شامل حالم گردید. دوستی که برایم در بلاگ اسپات وبلاگی ایجاد و طراحی کرد. باید از همه این دوستان بی نهایت سپاسگذار باشم.
و بیش از همه این دوستان از دوست بسیارعزیزی که در میان دنیای از مشکلات کاری و درگیریهای شغلی و پروژه های ریز و درشت زحمت طراحی وبلاگ رابرعهده گرفتند و این همه در شرایطی بود که زمانی را که برای تغییر فرمت وبلاگ در نظر گرفته بودیم مردادماه بود و این دوست گرامی با توجه به فیلتر شدن وبلاگ من در میان این همه آشفتگی کاری وبلاگ میرا را با فرمت جدید برای من طراحی نمودند وبلاگی که بسیار دوستش دارم.پس از اینجا به بعد هرچه در این وبلاگ خوب است برای وارطان عزیز و هرچه بد بود برای من.
پی نوشت: بهزاد عزیز دارم یاد میگیرم آنگونه بنویسم که دیگر تیغ فیلتر بر سرم نباشد ...!
۱۹ مرداد ۸۵ در آستانه تولدم وبلاگ میرا به دنیا آمد . همیشه می خواستم در یک سالگیش و در آستانه روزی که خودم پا گذاشته ام به این دنیای پر از شکل و فرم و رنگ خانه تکانی کنم که تیغ بی رحم فیلتر مارا وادار کرد به خانه به دوشی.
تیغ فیلتر که اولین بار در اسفند رویش را نشانم داد در ابتدای بهار بیشتر از قبل روی نشان داد تا آنجا که نه دوستانم که دیگر خودم هم نمی توانستم وبلاگم را بدون فیلتر شکن ببینم و چه بسیار دوستان پرمحبتی که برایم وبلاگ باز کردند و دوستانی که حتی نمی شناختمشان غیر از در این خانه مجازی و لطفشان شامل حالم گردید. دوستی که برایم در بلاگ اسپات وبلاگی ایجاد و طراحی کرد. باید از همه این دوستان بی نهایت سپاسگذار باشم.
و بیش از همه این دوستان از دوست بسیارعزیزی که در میان دنیای از مشکلات کاری و درگیریهای شغلی و پروژه های ریز و درشت زحمت طراحی وبلاگ رابرعهده گرفتند و این همه در شرایطی بود که زمانی را که برای تغییر فرمت وبلاگ در نظر گرفته بودیم مردادماه بود و این دوست گرامی با توجه به فیلتر شدن وبلاگ من در میان این همه آشفتگی کاری وبلاگ میرا را با فرمت جدید برای من طراحی نمودند وبلاگی که بسیار دوستش دارم.پس از اینجا به بعد هرچه در این وبلاگ خوب است برای وارطان عزیز و هرچه بد بود برای من.
پی نوشت: بهزاد عزیز دارم یاد میگیرم آنگونه بنویسم که دیگر تیغ فیلتر بر سرم نباشد ...!
