تبليغاتX
ميرا



فتاح _این کارور نکن پسر تو به زنت قول دادی ... این خودکشی پیمان این کار رو نکن این خودکشی پیمان این خودکشیه
پیمان_مگه برای شما فرقی می کنه که من زنده باشم یا مرده
_ فرق می کنه به خدافرق می کنه از اولش هم فرق می کرده شما هیچ وقت نخواستید این رو بفهمید ما فکر می کدیم راهمون درسته این شد حالا شما راهتون چیه
_ حالا می پرسی ؟ میدونی بدون عشق زندگی کردن یعنی چی؟شما عشقتون چیه ؟ کیه؟ اگه ازتون بگیرنش چیکار می کنین؟ شما به این عشق حسودیتون می شد مگه نه ... برای اینکه هیچ وقت حتی نتونستین خدا رو اینجوری دوست داشته باشید.
_ چرا این کار رو می کنی پیمان؟
_واسه افکار عمومی؟
_افکار عمومی حافظه ضعیفی دارن خودت رو بیخودی فدا نکن پس پرستو چی میشه؟
_ پرستو ... همه این کارها به خاطر پرستو یه مرده عزاش 40 روزه اما یه زندونی اونم تو ترکیه ... .
_تو که گروگان داری بکش تو خاک خودمون
_خاک خودمون !!!خاک من کجاست فتاح ؟؟ خاکی که توش عشق جرمه ... خاکی که جوونش رو به جایی می کشونه که حالا این همه آدم منتظرن مغزش رو متلاشی کنن فکر کردی آینده ام از این خط که برم اونور چقدربهتره؟؟هان؟؟فتاح من راحت می تونم اینها رو بکشم من راحت می تونم توروبکشم ... من دیگه حالا راحت می تونم خودمو بکشم .

اینکه نوشتم آخرین دیالوگها از آخرین سکانسهای فیلم آواز قو بود. فیلمی که در زمان ساخته شدن  توانست توجه هم منتقدین و هم گیشه را به خود جلب کند.فیلمی که بهرام رادان با بازی بسیار خوبش به نقش پیمان به آن زندگی داد و فریادهای پیمان در آخرین سکانسهایش شد فریاد یک نسل آسیمه سر و خسته . آنجا که می گوید " ما همه قربانی نگاهی هستیم که شما به مادارید اسلحه را می دهید دست یک بچه ۱۶ ۱۷ ساله که جلوی مارا بگیرد و برای اینکه از رنگ لباس ما خوشش نمی آید جلوی مرا بگیرد " انگار دارد به جای همه ما حرف می زند انگار دارد حرفهای مارا می زند.
چند شب پیش دلتنگ و خسته به هوای دیدن یک فیلم رفتم سراغ صندوقچه قدیمی و " آواز قو" وسوسه ام کرد دوباره ببینمش و چه بازی تاریخی زیبایی بود دیدن این فیلم درشب همان روزی که زهرا در اداره منکرات همدان خودکشی کرد.
پیمان و پرستو آواز قو هم مثل حمید و زهرا بازداشت می شوند و آنجا پیمان و پرستو می گریزد و در انتها پیمان "بهای عشقی" را که پرستو گفته بود به تنهایی می پردازد و در مرز بی کسی ها با گلوله مرزداران ترک از پا در می آید . پیمان آواز قو می رود به سراغ یک خودکشی خود خواسته،عین آلن دلون سامورایی.پیمان آواز قو با جزئیات می گوید چه کسی و کجا و کی باید به او شلیک کند .
و اینجا ... زهرا و حمید  قصه ما می روند به بازداشتگاه منکرات همدان . زهرا خودکشی می کند و شاید ما هیچ وقت هم نفهمیم و ندانیم که آیا زهرا هم می خواسته بهای عشق را بپردازد یا در آخرین لحظه ها به افکار عمومی فکر می کرده. به همان افکار عمومی که فتاح "آواز قو " می گوید حافظه ضعیفی دارند.شاید او هم در آخرین دقایق داشته به این سوال فکر می کرده که خاک من کجاست ؟؟ خاک زهرا ، خاک من ، خاک تو ، خاک صدها جوان ایرانی عاشق کجاست ؟؟ شاید زهرا هم خاکی را طلب می کرده که از او دریغ شده، مثل هویتی که دارد از همه ما دریغ می شود.شاید زهرا هم داشته در تمام آن ۴۸ ساعت بازداشت غیر قاوی فکر می کرده کجا و کی و چگونه ... .
اگر دیروز بهرام رادان، پیمان را چنان زندگی بخشید که شد فریاد فروخورده یک نسل سرکش ،زهرا با مرگش با مرگی که نمی دانیم خود خواسته بوده یا به او تحمیل شده یک فریاد حقیقی و واقعی سر داده .
زهرا نقش را زندگی نبخشیده که مرگش ،خود زندگی بوده. زهرا را از یاد نبریم و زهرا های این سرزمین را دریابیم .
| میرا | 17:40یکشنبه 29 مهر1386 | |
من و آیدا بودیم و آسیه  و خانواده سینا پشت در زندان اوین و وحشت یک اعدام دیگر که مهدی افشار نیک آمد و با آرامش همیشگیش که چقدر روز آزادی زینب از زندان آزارمان می داد، با همان آرامش دوست داشتنی گفت:آقای باقی هم آمد .
عمادالدین باقی رئیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان به همراه همسرش آمده بود دم درب زندان اوین برای اینکه از حق زندانی دفاع کند برای اینکه بشود آرامش و تکیه گاه ما .
او که برای بسیاری از ما،برای بسیاری از کنشگران و فعالین حقوق بشر ایران،پدر خوانده معنوی است و همسرش مثل یک معلم دستمان را می گیرد و پیش می رود و ساعت ۱صبح چقدر ساده می شود پای حرفهایش نشست و مصاحبه گرفت از او . از او و دکتر نعمت احمدی که صمیمی است و دوست داشتنی .
و وقتی من برگه ها در دستم است وضبط در دست دیگرم و موبایل هم قرار است در تاریکی مقابل اوین نقش چراغ قوه را داشته باشد می خندد و می گوید " چقدر سخت شد " ،می گوید " لااقل چراغ قوه را بده دست من بتوانی ضبط کنی و بنویسی " و من می خندم.
در این فاصله چندباری دیگر می بینمشان زمانی که همچنان پیگیر پرونده سینا هستم،که هنوز در زندان است و پیگیر پرونده دلارا و هر بار امید می دهد به ما هر بار حضورش به ما می گوید که باید رفت باید بود.
روز یکشنبه اس ام اس می رسد،از آن اس ام اس ها که از آن بیزار هستی .خبر کوتاه است .عمادالدین باقی بازداشت شد .دلت می خواهد خبر شوخی باشد،اما نیست .عمادالدین باقی بازداشت شده به همین سادگی . پدرخوانده معنویت را به حبس برده اند و زنگ می زنی به دکتر نعمت احمدی و می گوید بله خبر درست است و تو مات هستی که چقدر می شود تنظیم بعضی خبرها و فرستادنش سخت باشد دلت نمیخواهد خبر را کار کنی اصلآ دلت نمی خواهد خبر را باور کنی . دلت میخواهد زنگ بزنی به خانم کمالی و او بگوید نه اشتباه شده و آقای باقی بازگشته به خانه،اما خبر حقیقت دارد.
حالا آقای باقی شما دوباره مهمان خانه ایی شده ای که پیش از این نیز ۳ سال زندانیش بوده ایی. حالا آقای باقی عزیز ما،دیگر در مقابل اوین کنارمان نیستی،حالا آنجا هستی بسیار نزدیکتر به سینا،نزدیکتر از سینا به دانشجویان در بند پلی تکنیک .
حالا دیگر در تنهایی و سیاهی شب پشت دیوارهای بلند اوین که خاطرات مشترکمان را رج زده ایم کسی نمی آید بگوید،آقای باقی آمد .
حالا آقای باقی آنجاست ،آنسوی  دیوار های بلند اوین در بند ۲۰۹ و دارد به بازجوهایش می گوید چرا از حقوق اعدامیهای زیر ۱۸ سال دفاع کرده . آقای باقی آنجاست و دارد به بازجویش می گوید چرا با حکم اعدام مخالف است.
اما می دانم که در این سوی دیوارها حضورت همراهیمان می کند حضور همیشگی و صیمی ات،حرفها و خاطراتت که بلندترین دیوارها هم نمی تواند از ما دریغ کند . آقای باقی عزیز ما حالا نمیدانم در کدامین سلول هستی ولی شاگردانت بیرون هستند تا راهت را ادامه دهند،تا فریادبرآوردند زندانی نیز حقوقی دارد تا برای همیشه بگویند مردان بزرگ را نمی توان به زنجیر کشید که روحشان از زنجیرهای حقیر شما بزرگتر است.

پی نوشت:بازداشت باقی شروعی برای پر کردن زندانها ـ احمد زید آبادی
پی نوشت :با باقی و برای باقی ـ مسعود بهنود
| میرا | 1:49پنجشنبه 26 مهر1386 | |


سنگ برجسته موسوم به – سرسرباز هخامنشی – که از پلکان شرقی کاخ آپادانا جدا شده است- درتاریخ دوم آبان ماه در حراجی کیسی لندن به فروش خواهد رفت.

خبر کوتاه است اما ساده نیست .قسمتی از تاریخ و هویت و اعتبار ایرانی،نه فقط سر سرباز هخامنشی ،که هویت و اعتبار و همیت ایرانی است که به چالش کشیده می شود.
سنگ برجسته موسوم به – سرسرباز هخامنشی – که از پلکان شرقی کاخ آپادانا جدا شده است- درتاریخ دوم آبان ماه در حراجی کیسی لندن به فروش خواهد رفت. قیمت پایه این سنگ برجسته 800 هزار پوند تعیین و با توجه به رسانه ای شدن این مطلب قطعاً نقش برجسته سر سربازهخامنشی به قیمتی بالاتر به فروش خواهد رفت. سر سرباز هخامنشی درتاریخی نامعلوم توسط سارق یا سارقینی از مملکت خارج و تا تاریخ 20 آوریل 2005 کسی از مکان نگهداری این نقش برجسته خبری نداشت تا اینکه خبر حراج درتاریخ فوق ( 20 آوریل 2005 ) درحراجی کریستی لندن باعث تحرک دولت ایران گردید. سر سرباز از پلکان شرقی تخت جمشید از پیکره آن جدا شده و قسمت پائین تنه باقی است. مالک فعلی آن خاتمی فرانسوی به نام – برند – می باشد. برابر قوانین فرانسه هرگاه اموالی بیش از 30 سال در مالکیت کسی قرار داشته باشند. مالک این اموال متصرف آن است به همین استناد دادگاه لندن در اسفند ماه گذشته حکم به نفع دارند آن خانم – برند – صادر نمود.
دراینکه سرسرباز هخامنشی جزء اموال فرهنگی – تاریخی ایران است حرفی نیست. دو کنوانسیون یکی به تاریخ 1970 و دیگری 1972 مالکیت دولتها را بر اموال تاریخی آنان به رسمیت می شناسد و ایران نیز عضو این کنوانسیون ها شده است و باید یونسکو به عنوان نهادی فرهنگی از این کنوانسیونها به نفع ایران دفاع می نمود. اما نه وکیل انگلیسی ایران آقای - جرمی اسکات - و نه سازمان یونسکو و نه مرکز خدمات حقوقی بین المللی ریاست جمهوری خصوصاً شعبه آن درپاریس نتوانستند به علت نواقص موجود در قوانین داخلی ایران حکمی علیرغم تودیع هزینه صدور دستورموقت و پرداخت حق الوکاله و سایر هزینه ها به نفع ایران از دادگاه انگلیسی اخذ نمایند و دادگاه به استناد قوانین داخلی فرانسه که نگهداری شیئی به مدت 30 سال را ملاک تعلق قطعی آن به دارنده فعلی می داند حکم به حراج صادرنمود.
اکنون سر سرباز هخامنشی در روز ۲ آبان به حراج گذاشته خواهد شد حراجی که پیش از این یک بار متوقف شده و در طول دو سال گذشته با همه رایزنی ها با صاحب سر سرباز هخامنشی در حالی که شاید می شده بسیار بهتر این مورد خاتمه داد،خاتمه نیافته است و شاید تنها را باقی مانده شرکت در حراج باشد .شرکت در حراج بدون نگاه به قضیه دادگاه و این مورد که آیا درست است که ایران در حراج شرکت کند یا خیر ؟
شاید لازم باشد این بار دولت و ملت ایران کنار یکدیگر قرار بگیرند و سر سرباز هخامنشی را به گنجینه ایران بازگردانند .
روز ۲ آبان خورشید باز هم طلوع و غروب می کند اما باور کنید آنچه در این روز از دست می رود قسمتی از تاریخ یک سرزمین است و انچه در تاریخ نوشته می شود عدم همیت ایرانی برای بازگرداندن چیزیست که به آنها تعلق دارد.
در این مسیر شاید کمترین کار باز کردن حساب مشترکی باشد که از طریق آن بتوان در این حراج شرکت کرد.آنچه واضح است در تمام ۳۰ سال گذشته کسی از جای این سر خبر نداشته و انچه واضح تر است اجحاف آشکار به حقوق کشور ایران می باشد و به زعم من تمام تلاشمان اکنون باید این باشد که سر را به ایران باز گردانیم حتی اگر ناچار شویم برای آن از طریق یک حساب مشترک پول جمع کنیم و با اعتراض آشکاردر این حراج شرکت کنیم.
از سویی فراموش نکنیم که ما چندی دیگر باید در حراج اشیا یافت شده از جیرفت شرکت کنیم . گویا هر آنچه داشتیم در ۵۰ سال گذشته با تاراج برده اند و حالا باید برای بازگرداندانشان خون دل بخوریم تا به ما بازگردانده شوند. 
ساعت شنی وارونه شده و شمارش معکوس آغاز شده و شاید این بار باید همه باهم سرباز هخامنشی را به میهن باز گردانیم.
| میرا | 21:4یکشنبه 22 مهر1386 | |


برای مادر احسان منصوری که حجم واژه هایم در حضورش حقیر است:

مثل همیشه دیر می رسم با تآخیر و دقیقن زمانی که برنامه آغاز شده . افطاری دانشجویان است و به سرعت می روم سراغ دوربین و ضبط را می گذارم روی میز و میروم سراغ دوربین و لنزش .می خواهم گزارش تصویری خوبی از کار در آید. مجری نام اولین سخنران را می گوید و من همانجا که هستم بر سر جا می ایستم،نیم دایره می چرخم و خانم منصوری مادر احسان منصوری را می بینم که دارد دردنامه فرزندنش ،فرزندانش ،که شاید درد نامه مظلوم ترین مادران زمین است را می خواند.
پیش از این نیز دیده ام ایشان را. در آخرین مراسم دفتر ادوار (این آخرین چه زخمی را در خود پنهان دارد و چقدر درد را). مراسم روز مادر بود و ایشان هم همراه مادران دیگر دانشجویان زندانی آمده بودند به دفتر ادوار و آنجا هم زمانی که ایشان را دیدم انگار تمام وزنه ایی را برقلبم احساس کردم آنجا هم لال شده بودم مثل امروز و فقط نگاهشان می کردم و یادم رفته بود که باید گزارش مراسم را بنویسم .
حالا دوباره می بینمشان، همچنان محکم و با صلابت که بی تردید حضور محکم شان برای آنان که احسان منصوری را می شناسند یاد آور فرزند است.
خودم را می بینم که ایستاده وسط میزگردی که دور تا دور آن،کیپ تا کیپ نشسته اند و من حیران دارم به خانم منصوری نگاه می کنم که حالا دارد آنچه کشیده اند در این چهار ماه را،آنچه شده و تلاشهایشان را تعریف می کند با صدایی دردمند،دردمند و محزون،اما با صلابت .
دارم به زنی نگاه می کنم تا اینجا هر چه قراربود ما من و تو بکنیم یک تنه پیش برده . به زنی که می خواهم ببینمش،نگاهش کنم و تصور کنم اکنون که دارد برای نمیدانم چندمین بار می گوید فرزندش فرزندانش را برده اند و بی خبر است از آنها،در قلب اندوهگینش چه می گذرد.

دوربین را بر سر دست می گیرم چرا این عکس ها را دوست ندارم ؟ چرا همه این تصاویر مادر احسان منصوری هست و مادر احسان منصوری نیست؟ حضور پنهان این زن را باید چگونه به تصویر کشید؟ با کدام دوربین،با کدام تصویر می توان اینهمه استقامت را نشان داد اینهمه اراده را ؟ حجم حضور او بسیار بزرگ تر است از تصاویر حقیر من . می نشینم بر زمین و دوباره عکس می گیرم و او دارد هنوز می گوید از آنچه بوده در این ۴ ماه و من حیران نگاهش می کنم . می بینم دیگر فقط آدمها نیستند که دارند می شنوند رنجنامه اش را،من می بینم که در و دیوار و سقف هم تعظیم می کند در مقابل اینهمه شهامت در مقابل این دلاوری اینهمه بردباری که خدا نثار روح دردکشیده این زن کرده.
به خود می آیم می بینم حالا سکوت محض است و تنها صدای زن پرده نئی است و چیک چیک دوربین من.می روم می نشینم برسر جایم .

تصاویر هم اوج حضور تو را تاب نیاوردند مادر نازنین ما . تصاویر من حقیرند در برابر حجم حضورت و واژه هایم کوچک در مقابل آنچه تو آموخته ایی به من،به ما، اگر ببینیم و بخوانیمش. تصاویر من نمی توانند ثبت کنند شب گریه هایت رابرای فرزندات. تصاویر من نمی تواند همه آن دلهره را،همه آن اضطراب،همه آن شهامت را نشان دهد. اینها راباید با تو بود کنار تو بود تا لمس کرد . مادر جان بهشت بی بها به مادران نداده اند و خوش به حال بهشت خدا که زیر پای نازنین زنی چون تو هست که شهامتت ، استقامتت دارد به ما درس شهامت می دهد... .مادر جان مرا ببخش که تصاویرم هم مثل خودم کوچک هستند .
نازنین مادر روسری سفید ایرانی ما،تا آخر این راه خدا به همراهت.
| میرا | 3:42جمعه 20 مهر1386 | |
۱۶-mehr-۱۰.jpg
شنیده ام امروز در دانشگاه تهران قیامتی بوده ، شنیده ام درهای سالن علامه امینی را سه قفله کرده بودند تا کسی وارد حریم خلوت رئیس جمهور با دانشجویان منتخب نشود.
یا للعجب درها را چرا سه قفله کرده ایی آقای رئیس جمهور؟؟ این جمع که می بینی فرزندان همین سرزمین هستند.این دانشجوهایی که می بینی خشمگینند ولی نه آنقدر که درها را ببندی و خودت را در سالن حبس کنی با دانشجویان منتخبت.
آقای رئیس جمهور راه ساده تری هم بود ،تو هم مثل خاتمی می توانستی در جمعشان باشی و به حرفها و فریادهایشان توجه کنی . اینها بی سلاح آمده بودند . سلاحشان مشتهایشان بوده که بالا نرفته برسرشان کوبیده می شود و حنجره ها و فریادهایشان که با گازهای رنگارنگ فلفل و اشک آور در گلو خفه شده . نه آقای رئیس جمهور اینها اصلآ ترسناک نبوده و نیستند.
اینها که اینجا در عکس ها می بینی اقای رئیس جمهور فقط و فقط یک جمعیت چند ده نفری!!! هستند و نه بیشتر .اینها که می بینی آقای رئیس جمهور آزاد هستند برای دوستان در بندشان تجمع بگذارند و اصلآ هم تضمینی نیست خودشان به آن دوستان نپیوندند .
اینها که می بینی، آقای رئیس جمهور دانشجویان آزاد ایرانی هستند که نمی توانند بروند داخل سالن و با رئیس جمهورشان حرف بزنند نمی توانند بروند و به رئیس جمهورشان اعتراض کنند و این یعنی همان نهایت آزادی.
اینها که می بینید اراذل و اوباش نیستندو باور کن دانشجو هافقط همان کارت به دستان نبودند . که آنها کارت به دست هستند و اینها ستاره دارند و آقای رئیس جمهور،در محضر عدالت تو به من بگو ،کدام را گرانتر می خریم؟؟
اینها که می بینید ما هستیم ... من وهمکلاسیم.
لطفآ ازاینها نترسید. لطفآ از ما نترسید ما نه براندازیم نه انقلابی .چه نرم ، چه سخت .ما فقط میخواهیم مارا ببینید، ما میخواهیم مارا بشنوید.
آقای رئیس جمهور بیا جلوتر نترس من هیچ ندارم که تو بخاطر فرار از آن خودت را در سالن تالار علامه امینی پنهان کنی . من هیچ ندارم جز قلمم جز کاغذم . از من نترس. 
آقای رئیس جمهور شنیده ام گفته ایی در دانشگاه کلمبیا همه را راه نداده بودند و تنها بعضی با کارت امده بودند به داخل سالن، از مشاورت از برنامه ریزان این مراسم بپرس امروز دانشجوها چگونه انتخاب شده بودند؟آقای رئیس جمهور امروز خبرها پشت درهای علامه امینی ماند .
آقای رئیس جمهور من دانشجوی وارداتی نیستم، من جوان وارداتی نیستم،من فرزند همین سرزمین هستم. آقای رئیس جمهور آن دانشجوی خشمگین پشت در مانده ، آن دانشجوی ستاره دار ، آن دانشجوی دربند هم به اندازه همان دانشجوی منتخب کارت به دست از خاک این سرزمین سهم دارد.
آقای رئیس جمهور من را،مارا،ببین،گوش کن، بشنو و باورمان کن.خواسته های ما به همین سادگیست.
| میرا | 0:18سه شنبه 17 مهر1386 | |
آه از این رنج و عذاب،
ریشه کرده در نژاد
آه از این فریاد مرگ
دل خراش و جان گداز
آه از عصیان،
جوش خون،
بردرو دیوار رگ
خون و خون بارش ...
کجاست
آن که باشد سد آن؟
دردوغم، 
نفرین، 
عذاب،
کو که دارد تاب آن؟
لیک باشد چاره ای،
چاره ها اندر سراست
دردرون و نی برون
هست در دستانتان
خودتویی درمان آن،
هی نخواهید از دیگران،
ضربه درگیری نبرد
خون بده تا پای جان.
می سرایم این سرود
با شمایم ای خدایان نهفته زیر خاک!
(با شما رادمرادان قهرمانان خفته پاک!)
بشنو تو ای جان شادان نهفته در زمین
بشنو ای فریاد رس،
یاری گرانت کن گسیل
بر سرو بازوی فرزندان ببار ای روح پاک
بی گمان پیروزشان کن در دل این مرز و خاک

                                                           (آشیلوس ـ ساغرکشان)

پی نوشت : سایت برای فردا،پایگاه اطلاع رسانی شاخه جوانان جبهه مشارکت افتتاح شد.

پی نوشت : این روزها دلتنگ ترین انسان روی زمینم ... یعنی این دلتنگی ها تمام می شود؟؟؟

پی نوشت : فلسطینی های خوب، فلسطینی های بد را بخوانید.کمااینکه همچنان معتقدم انکار کشتار هلوکاست به بدی انکار کشتار کودکان فلسطینی است ... انکار کشتار کودکان قانا و مردان و زنان بی دفاع صبرا وشتیلا هم به همان بدی انکار هلوکاست است.
| میرا | 23:48جمعه 13 مهر1386 | |
نشسته ام جلوی تلویزیون و دارم به حرفهای منتقد گوش می کنم که دارد یک ریز آسمان ریسمان به هم می بافد تا شاهکار سینمایی هیچکاک یعنی سرگیجه را نقد کند و هر جورشده آن را تبدیل کند به یک فیلم معناگرایانه و فلسفی و دارم فکر می کنم چقدر دلم برای مرحوم هیچکاک می سوزد که اگر زنده بود و می دید که دارند چه نقدی از فیلمش ارائه می دهند قطعآ فیلم را نمی شناخت. و من نشسته ام و دارم به حرفهای منتقد گوش می کنم تا بر  هنر فیلم بینی ام اضافه شود و یادم نرود که من هم هنر خوانده ام.
ناگهان دنیا زیرورو می شود و دیگر منتقد نیست و یک هواپیماست و آدمهایی که دارند می دوند و زیرنویس مراسم استقبال رسمی از آقای رئیس جمهور.
مراسم رسمی از آقای رئیس جمهور که همین چند روز پیش باعث شده که تمای هویت و باور و ایمان من به وطن به سخره گرفته شود . استقبال رسمی از رئیس جمهوری که ایران من را تا نهایت تحقیر شدن پیش برده است در جریان است .
زمانی که لی کسینجر به رئیس جمهور ایران می گوید "دیکتاتور ستمگر کوتوله " من یادم می افتد که ایران اولین سرزمینی بوده که قانون اساسی و مدنی مدون داشته . زمانی که زیر نویس مراسم استقبال رسمی از رئیس جمهور را می خوانم نمی توانم از نظردور کنم سخنرانی خردمندانه محمد خاتمی در سازمان ملل را و نامگذاری سال ۲۰۰۱ به نام گفتگوی تمدن ها و حالا دارم فکر می کنم آن سالها استقبال از رئیس جمهور احتمالآ چندان اهمیت نداشته که اصلآ به آن توجه ایی نشده یا اعتباری که بدست آمده بوده بی اهمیت تر ازاین حرفها بوده که استقبال رسمی پخش مستقیم شود. استقبال از رئیس جمهوری که برای اولین بار در تاریخ فرانسه رئیس جمهور وقت فرانسه "ژاک شیراک" به جای بدرقه نهایی در مقابل  درب کاخ الیزه رئیس جمهور وقت ایران" محمد خاتمی" را تا دم درب ماشین تشریفات بدرقه می کند و حتی علامت سوالی می سازد برای روزنامه های فرانسه که این چه بدرقه ایی بوده، لابد کم اهمیت تر از آن بوده که استقبال رسمیش از صداو سیمای ایران پخش شود.

حالا من به جای دیدن فیلم سرگیجه خودم دچار سرگیجه شده ام از این همه تناقض آشکار .
دچار سرگیجه شده ام از انچه بر وطن من دارد می گذرد ،دچار سرگیجه هستم از اینکه آقای رئیس جمهور یادش رفته "تمام سهم من از دنیا همین سرزمین است، چیزی به نام وطن" و حالا باید تا مدتها غوز پنهانی را برپشتم حمل کنم از آنچه در دانشگاه کلمبیا گذشت بر ایران و نام ایرانی .
شاید هم من دارم اشتباه می کنم شاید من و ما خیلی وقت است این غوز را داریم و نمی دانستیم و ندیده بودیمش و آن فریادها و هو کشیدنها و توهین های رئیس دانشگاه کلمبیا این غوز را نشانمان داده.حالا هرچقدر می خواهد مهاجرانی از مظلومیت ما حرف بزند آنچه دارد من را آزار می دهد این حقارتی است که به جای آن سالهای شکوه و اعتبار بین المللی نصیب ما شده.حقارتی که با همه سرودهای وطن وطن که صدا و سیما دارد به خورد ما می دهد هم تسکین نمی یابد.

پی نوشت : آقای رئیس جمهور دارد در سخنرانی تلویزیونی پس از استقبالش از آدمهایی حرف می زند که آورده بودندشان و خود نمی دانستند چرا آمده اند یا از غریو شادمانه مردم بولیوی که برای ایشان کف و سوت زده اند ... به نظر من نیاز به هیچ توضیح اضافی ندارد به نظر شما چطور؟؟؟

پی نوشت : استقبالهای رسمی زیادی را طی این مدت دیده بودم اما باور کنید بی نظم ترین و بدترین استقبال رسمی را امشب دیدم حتی یکی از اقدامات هیئت مستقبلین براساس نظم برنامه ریزی نشده بود .خود حدیث مفصل بخوانید ... .

پی نوشت :عطیه نازنین و علی گرامی از من برای بازی وطن دعوت کرده بودند از هردو این عزیزان میخواهم که  این پست را به جای پست وطن از من بپذیرند.
| میرا | 0:35شنبه 7 مهر1386 | |



















برگمان آنتونیونی، پاواروتی و  مارکو گریگوریان  چهارنامی بودند که طی ماه گذشته خبر درگذشتشان حداقل برای اهالی و قبیله هنر،مهم و تآسف برانگیز بود . سه نفر اول مطمئنآ از اهمیت بیشتری در سطح بین المللی برخوردارند و علاوه برآن در ایران نیز مهم و شناخته شده قلمداد می شوند اما حضور گریگوریان در میان آنها حداقل برای بسیاری از این نظر مهم است که نمی توان نقش او را در جریان نو گرای هنرهای تجسمی ایران و البته ارمنستان نادیده گرفت. همان قدر که سینمای جهان وامدار برگمان و آنتونیونی و موسیقی دلتنگ پاواروتی خواهد شد نقاسی ایران نیز نباید و نمی تواند مارکو گریگوریان را از یاد ببرد.

مارکو گریگوریان در ارمنستان فوت کرد .در حدود ۸۲ ساله بود . در ایروان چهار پنج روز پیش از مرگش عده ایی شبانه به خانه اش می روند و پس از کتک مفصل،بهترین اشیاء و کلکسیون شخصی او را که تمام عمر جمع آوری کرده بود به غارت می برند.
تنها فرزندش سابرینا دختر بیست و چند ساله که ۱۹ سال پیش در نیویورک،شب خوابید و صبح بیدار نشد و نفهمیدچه شد و چرا؟بعد از آن دیگر مارکو کارکو نبود،موهای سفید او بیشتر افشان شده بود و لبخند شیرینش به غمناکی و تلخی می زد.

مارکو در سال ۱۳۰۹ وقتی که ۷ سال داشت با خانواده خود از روسیه به ایران آمدو در تبریز ساکن شد،در سال ۱۳۳۰به ایتالیا رفت و چهار سال بعد آکادمی هنرهای زیبای رم را تمام کرد و در پاریس و لندن و رم نمایشگاه هایی را دایر کرد .بعد از آمدن به ایران گالری استیتک را به راه انداخت سبک طبیعت گرای کارش بعدها به نوعی اکسپرسیونیسم تبدیل شد. در سال ۱۳۳۷ "بی ینال تهران " را پایه گذاری کردو مقدمه کاتالوگ آن را خود نوشت،این بی ینال طی ۱۰ سال بعد تکرار شد و به این ترتیب یکی از هسته های هنرهای مدرن در ایران پایه گذاری گردید.
مارکو خلاقیت و نواوری خود را در همه رشته ها به کار انداخت،در فیلم بازی کرد در گالری خود نمایشگاه دایر کرد و سرو صدای آن را به روزنامه و مجلات کشاند و بالاتر از همه چون می دید که صنعتی شدن آرام آرام جای کارهای هنری دست ساز را می گیرد شروع به جمع آوری آثار کرد.
درهای قدیمی،درکوب ها،قفل ها و پنجره ها نقاشی قهوه خانه هیچ چیز از چشم او دور نبود و با واسطه هایی که می شناخت کلکسیون خود را بزرگ و بزرگ تر می کرد . او همواره با دید مدرنیستی به زندگی نگاه روزمره نگاه می کرد. برای او اشیاءروزمره خود به عنوان یک اثر گویای تجسمی و فرهنگی مطرح بودند.
او بود که نان سنگک را در زنبه گذاشت و به دیوار نمایشگاه آویزان کرد. او بود که خاک رس ترک خورده را و کاهگل را برای دیدن عرضه کرد و فراموش نکنم سالها قبل از "انسلم کیفر " نقاش دنیا گیر امروز مارکو این متریال را در مرز و بوم خودمان مطرح کرد .به قول نیکزاد نجومی "دنبال مطرح کردن هنر ملی در صحنه هنر مدرن بود ".
فقدان مارکو فاجعه ایی است ملی و مرگ او یک امکان عظیم را از کشور ما سلب کرد . ظاهرآ در این اواخر ایشان چند بار اظهار تمایل کرده بودند که بخشی از آثارشان و ساید تمامی آثار موزه خود را به ایران بسپاردمنوط به آنکه شهرداری یا هر ارگان دیگری مکانی مناسب ترجیحآ در اصفهان در اختیار وی قرار دهند . ظاهرآ مکان فعلی موزه خاور نزدیک به خانه ادبیات ارمنستان تعلق داشته و اما همان گونه که تصورش می رفت با بی توجهی مواجه شد و بدیهی است که دیگر پای این گنجینه به ایران باز نخواهد شد . چرا که متولی آن دیگر مارکو واله و شیدای ایران نیست.
مارکو دوست داشت که پس از سال ها غربت(که میشود گفت به وی تحمیل شد)امکانی فراهم اید و سفری به ایران داشته باشد البته به صورت رسمی و ترجیحآ با عزت و احترام یک هنرمند پیشرو . این قول به او دادهشد اما هرگز عملی نشد.

او مرد بزرگی بودو کارهای بزرگی کرد .خیلی از هنرمندان مدرنیست ما سرنخ هایی که او نشان داد هنوز دارند و با سماجت ادامه می دهند.مارکو آن قدر وسعت روح و نظر داشت گویی او به جای چندین نفر زیسته است. توانی که او برای اثبات خویش به عنوان یک انسان هزینه کرد شاید از تصور بسیاری خارج استو این درس بزرگی است برای ما.
برای برون رفت از وضعیت ساکن هنرهای تجسمی همت کسی باید باشد همچون گریگوریان که نظیرش را شاید تا سالها نتوان یافت .روحش شاد. 
| میرا | 16:42دوشنبه 2 مهر1386 | |

درباره من

من گم شده ام
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی

نوشته های پیشین

  • مرداد 1388
  • تیر 1388
  • خرداد 1388
  • فروردین 1388
  • اسفند 1387
  • دی 1387
  • آذر 1387
  • آبان 1387
  • مهر 1387
  • شهریور 1387
  • مرداد 1387
  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • آرشیو موضوعی

  • جامعه
  • شخصی
  • سیاست
  • زنان
  • حقوق بشر
  • هنرو فرهنگ
  • اقتصاد
  • دوستان

  • میرا
  • جمهور
  • مسیح
  • آنیما
  • spotlight
  • توکای مقدس
  • حمیدرضا سلیمانی
  • یک لحظه تنهایی
  • كيانوش سنجري
  • دل نوشت
  • زندان ایران
  • بهزاد باشو
  • راز نو
  • دفتر بی مخاطب
  • کسوف
  • امشاسپندان
  • تجربه های زنانه
  • وارش
  • بی بی مهتاب
  • زن نوشت
  • مسافر
  • هنوز
  • بوی خاک
  • گرگ صابونی
  • پرشین کارتون
  • کافه گودو
  • پرنده خارزار
  • روزمزگی ها
  • گفتنی ها
  • ته دیگ گفتنی ها
  • گلنسا
  • صوراسرافیل
  • عبور از راه بی نقشه
  • ققنوس
  • یار دبستانی من
  • غورباقه باز
  • پرگاس
  • تبعیدی عصبانی
  • برونکا
  • خوابگرد
  • نوای نی
  • زنده باد آزادی
  • کتابلاگ
  • قمارعاشقانه
  • نگاه بی حجاب
  • پیهن
  • آن زن
  • نیروانا
  • کلید
  • آفتابگردان عاشق
  • نگاتیو
  • حقوق بشر و فردگرایی
  • بانو وسگ ملوس
  • بدون سانسور
  • نت هشتم
  • همیشه خالی
  • نسرین
  • فصل زن
  • آش ایرونی
  • امیرهادی انواری
  • عمواروند
  • یک لیبرال دمکرات
  • به تماشای آبهای سپید
  • بند 209
  • عسل نگاشت
  • مشقهای من
  • وسوسه ایی به نام بودن
  • آزاد بهین
  • زندونی
  • گفت و گوی اصلاحی
  • اسرار نهان
  • روزنگاشت
  • جیغ و داد نو
  • یاس و داس
  • فریاد زنان
  • طبقه دوازدهم
  • ارکیده
  • هم واژه آزاد
  • صفحه سیزده
  • نصورنقی پور
  • خانوم
  • فوتو یاس
  • رها در باد
  • دل نوشته های یک روزنامه نگار
  • یادداشتهای یک خبرنگار خود خوانده
  • اتوبوس آبی
  • نوشته
  • تاریکخونه
  • آفتاب از نگاه تو میروید
  • حذفیات
  • اندیشه و احساس
  • خبرنگاران صلح
  • حضرت خضر
  • یادداشت های دکتر نعمت احمدی
  • تریبون آزاد
  • ما همه خوبیم
  • شنگرف
  • از هر دری سخنی
  • هزارو یک شب
  • یه شب مهتاب
  • قرمه سبزی
  • عمو اروند
  • ته نشین
  • ملی مذهبی
  • پوتین
  • ناگفته های انقلاب 57
  • فاژ
  • اوهام
  • دلریخته
  • باد صبا
  • فردا
  • آگراندیسمان
  • نوشته های شخصی سعید نورمحمدی
  • پی نوشت
  • زخم کهنه
  • شب غوک
  • سبك ايراني
  • روزی روزگاری باران
  • فریاد منهای سانسور
  • نگاهی به آسمان
  • جامعه مدنی
  • خانه سیاه است
  • روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم.
  • سيندخت
  • دلریخته
  • من با خودم
  • كوزه
  • زنده باد آزادی
  • آزادی نو
  • لینکها

  • روزنامه هم میهن
  • سایت خبری نوروز
  • خبرگذاری مهر
  • خبرگذاری روزنا
  • کمیته گزارشگران حقوق بشر
  • زنستان
  • تغییر برای برابری
  • کانون زنان ایران
  • میدان
  • انجمن مدافعین جامعه مدنی
  • کانون دفاع از حقوق زنان و کودکان ایران
  • ایران امسال
  • خبرنامه امیرکبیر
  • سازمان دیده بان حقوق بشر
  • سازمان عفو بین الملل
  • سازمان جهانی منع شکنجه
  • خبرنت
  • لوگو


    میرا

    پاورقی


    طراح:مهدی محسنی

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

     RSS