پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

دانشجویان در بند پلی تکنیک مجرمند و ما به آنها ثابت کرده ایم که نشریات کار خود آنها بوده است... .
احسان منصوری احمد قصابان و مجید توکلی خود ناشر نشریات بوده اند و هیچ جعلی در کار نبوده... .
دانشجوها خود نشریات را چاپ کرده اند و باید اتهامات را بپذیرند ... .
.
.
.
دادگاه دانشجویان دانشگاه امیرکبیر را تبرئه کرد نشریات جعلی بودند ... .
۸ ماه کابوس مداوم برای خانواده ها و دانشجویان انفرادی و شکنجه تمام شد؟باید باور کرد که تمام شده ؟چه کسی تاوان همه دلواپسی ها و نگرانی های مادرانشان و خواهرانشان و خانواده های آنان را خواهد داد؟
تمام شد، از تمامی اتهامات تبرئه شدند و حالا اتهامی بزرگتر برای همه آنانی است که با داعیه مذهب و دین باوری این دانشجویان را ۸ ماه به بند کشیدند .حالا باید دید آیا برای آنان که نشریات را جعل کرده اند نیز حساب رسی هست ؟
پیروزی بزرگ آن هنگام است که ببینیم آیا مجازاتی خواهد بود برای منتشر کنندگان نشریات جعلی، یا آنها نیز سرنوشتی خواهند داشت چون سعید عسگر(ضارب سعید حجاریان) و بسیاری دیگر .
اکنون با حکم دادگاه عمومی استان تهران حکم تبرئه احسان منصوری مجید توکلی و احمد قصابان صادر شد، و باید دید آیا شرمی خواهد بود بر جبین آنان که تمامی این ۸ ماه را بر طبل مجرم بودن و گناهکار بودن این سه دانشجوی آزاده کوبیدند.
اکنون که واضح و مبرهن شده است انتشار نشریاتی که در آنها به مقدسات توهین شده کار دانشجویان نبوده، باید مسببان اصلی آن مشخص شوند، باید مشخص شود چه کسانی این جریان و جریانات مشابه آن رابه راه انداختند تا فضای دانشگاهها را تحت تاثیر قرار دهند؟ دانشجویانی که در این قضیه مورد اتهام قرار گرفتهاند،به بازداشت رفتند و شکنجه و توهین و تحقیر شدند هم باید تقاضای اعاده حیثیت کنند و پیگیر این مساله باشند تا مشخص شود این سناریو یعنی توهین به مقدسات و سوء استفاده از آن، کار کدام جریان بوده است؟
باید روشن شود که کدامین ایدئولوگ سعی کرده جریان دانشجویی را فلج کند و در این راه حتی از توهین به مقدسات به زعم خود ابا ندارد.کدام جریان است که می خواهد جنبش دانشجویی را که در تمامی طول تاریخ و در تمامی اعصار جنبشی حقیقت گو و حق طلب بوده است، خفه کند؟
اکنون بیش از ۳۰ دانشجوی دیگر در بند هستند و نباید از یاد برد که هر کدام این دانشجویان نیز در محضر عدالت و انصاف بی گناه هستند و این زمان، زمان تلاشی بزرگتر است برای اثبات بی گناهی دانشجویان در بند.
پی نوشت : شب یلدامان مبارک شد با حکم تبرئه احسان منصوری،مجید توکلی و احمد قصابان ، اکنون امیدوار هستیم به آزادی همه دانشجویان در بند و، معلم نازنینمان عمادالدین، باقی که آنچه آموخته ایم از جسارت و شهامت او بوده، که اوین این روزها شده دانشگاه.
پی نوشت :قاضی که حکم به آزادی برادران در بندمان داده به قانون و انصاف و عدالت عمل کرده اما نمی توان به شهامت و استقلال قاضی درود نگفت و شهامت قاضی پرونده را نستود که زیر فشار همه جوسازی و پیش داوری ها نرفت و حکم به تبرئه بی گناه ترین زندانیان اوین داد.
پی نوشت : برادران عزیز و نازنینمان همچنان در بندند،علی کلایی امیر مهرزاد سعید حبیبی و بیش از ۳۰ دانشجوی در بند دیگر . شب یلدایمان مبارک می شود با آزادی همه این دانشجویان در بند.
پی نوشت : آفتابگردان عاشق عزیز برای برادر دربندمان علی کلایی نوشته که اشک را دوباره به چشمانم آورد. علی کلایی را آزاد کنید که بی گناه ترین زندانی دربند اوین است.
آنچه دیروز در دانشگاه تهران گذشت را می توان فصلی نوین دانست در کتاب مشترک دانشجویان و جریان رفرم خواهی.
آنچه دیروز در دانشگاه تهران گذشت نشان از بازگشت گفتمان رفرم خواهی و اصلاح طلبی در میان دانشجویان دارد. بنظر می رسد گفتمان اصلاح طلبی در ایران بار دیگر جایگاهش را در میان مردم و بخصوص دانشجویان یافته است . گرچه در طول سالیان گذشته بارها جریان رفرم خواهی خود را ناتوان از گفتگو به زبان دانشجویان نشان داده است اما باید پذیرفت تاثیری را که در طول یک دهه گذشته بر قسمتی بزرگ از رویکردهای اجتماعی و سیاسی فعالین و دانشجویان ایران گذارده است.
با توجه به آنچه روی داده شاید باید از بزرگان مدعی اصلاح طلبی و رفرم خواهی نیز با نگرشی تازه به دانشجویان و جوانان و آرزوهایشان بنگرند و از سویی،از یاد نبرند که تنها به دست آوردن مجلس یا ریاست جمهوری اهمیت ندارد .
محسن میردامادی دبیر کل مشارکت در مصاحبه با سایت نوروز بیان کرده بود:" هيچ وقت كسانی كه قدرت و اختيار بدون مسئوليت دارند نمی آيند نامه فدايت شوم بنويسند و اختيارات خود را رها كنند. بايد با تلاش و زحمت در جهت متناسب كردن اين دو (مسووليت و قدرت) حركت كرد و در اين مسير خسته نشد."
سوال اینجاست که آیا بزرگترین اهداف یک حزب باید شرکت در انتخابات باشد؟ آیا احزاب برای رسیدن به اهدافشان باید تنها و تنها با شرکت در انتخابات و برنده شدن در آنها می توانند تآثیر گذارباشند ؟
شاید باید اصلاح طلبان نیز یاد بگیرند یک بار دیگر و این بار به شکل صحیحی دانشجویان را وارد مشارکت های اجتماعی خود کنند و برای یک بار نه در حرف که در عمل در کنار دانشجویان قرار گیرند.
دیروز دانشجویان نشان دادند رفرم خواهی را می فهمند،و امروز منتظر رفرم خواهان هستند تا این بار تمام قد و نه با ترس و لرز در کنارشان باشند.
پی نوشت:فردا همگی با هم در انجمن صنفی روزنامه نگاران در دفاع از مریم حسین خواه کنار هم خواهیم بود.انجمن صنفی روزنامه نگاران روز پنج شنبه ی این هفته 21 آذرماه از ساعت سه تا پنج عصر نشستی در اعتراض به بازداشت مریم حسین خواه برگزار می کند.
آدرس انجمن صنفي روزنامهنگاران : بلوار كشاورز، خيابان كبكانيان كوچه ی هفتم
آنچه دیروز در دانشگاه تهران گذشت نشان از بازگشت گفتمان رفرم خواهی و اصلاح طلبی در میان دانشجویان دارد. بنظر می رسد گفتمان اصلاح طلبی در ایران بار دیگر جایگاهش را در میان مردم و بخصوص دانشجویان یافته است . گرچه در طول سالیان گذشته بارها جریان رفرم خواهی خود را ناتوان از گفتگو به زبان دانشجویان نشان داده است اما باید پذیرفت تاثیری را که در طول یک دهه گذشته بر قسمتی بزرگ از رویکردهای اجتماعی و سیاسی فعالین و دانشجویان ایران گذارده است.
با توجه به آنچه روی داده شاید باید از بزرگان مدعی اصلاح طلبی و رفرم خواهی نیز با نگرشی تازه به دانشجویان و جوانان و آرزوهایشان بنگرند و از سویی،از یاد نبرند که تنها به دست آوردن مجلس یا ریاست جمهوری اهمیت ندارد .
محسن میردامادی دبیر کل مشارکت در مصاحبه با سایت نوروز بیان کرده بود:" هيچ وقت كسانی كه قدرت و اختيار بدون مسئوليت دارند نمی آيند نامه فدايت شوم بنويسند و اختيارات خود را رها كنند. بايد با تلاش و زحمت در جهت متناسب كردن اين دو (مسووليت و قدرت) حركت كرد و در اين مسير خسته نشد."
سوال اینجاست که آیا بزرگترین اهداف یک حزب باید شرکت در انتخابات باشد؟ آیا احزاب برای رسیدن به اهدافشان باید تنها و تنها با شرکت در انتخابات و برنده شدن در آنها می توانند تآثیر گذارباشند ؟
شاید باید اصلاح طلبان نیز یاد بگیرند یک بار دیگر و این بار به شکل صحیحی دانشجویان را وارد مشارکت های اجتماعی خود کنند و برای یک بار نه در حرف که در عمل در کنار دانشجویان قرار گیرند.
دیروز دانشجویان نشان دادند رفرم خواهی را می فهمند،و امروز منتظر رفرم خواهان هستند تا این بار تمام قد و نه با ترس و لرز در کنارشان باشند.
پی نوشت:فردا همگی با هم در انجمن صنفی روزنامه نگاران در دفاع از مریم حسین خواه کنار هم خواهیم بود.انجمن صنفی روزنامه نگاران روز پنج شنبه ی این هفته 21 آذرماه از ساعت سه تا پنج عصر نشستی در اعتراض به بازداشت مریم حسین خواه برگزار می کند.
آدرس انجمن صنفي روزنامهنگاران : بلوار كشاورز، خيابان كبكانيان كوچه ی هفتم

۳ سال پیش تر از امروز ـ ۱۶ آذر ۱۳۸۳ دانشگاه تهران:
یادت هست آقای رئیس جمهور هشت سال اصلاحات،یادت هست آخرین بار که آمدی دانشگاه تهران در زمان ریاست جمهوری ات یادت هست؟من خوب یادم هست ، آخرین ۱۶ آذر ریاست جمهوریت بود، از آن ۱۶ آذرها که بعد از دوران اصلاحات تازه شده بود روز دانشجو و نشسته بود به جای ۱۳ آبان که حالا فقط شده روز دانش آمور.
با لبی خندان آمدی،با همان لب خندان اما دل شکسته رفتی. حتی هنوز تک تک جملاتت هم یادم هست در مقابل آن حملات و توهین ها گفتی : "انشاا… بعد از من كسانی خواهند آمد كه عمل كنند و شما هم عمل آنها را خواهيد ديد".
بی رحمانه پینوشه خطابت کردند و گفتی :زمان هنوز زیاد است ، شما فکرمی کنید که بعد از ما همه چیز تمام می شود؛ گمان نکنید چنین است.
من هنوز همه آن لحظات را به یاد می آورم به همان روشنی و به همان واضحی . من هنوز صدای مجری را می شنوم که در مقابل اعتراض های تعدادی از دانشجویان گفت :"هر کس می خواهد رئیس جمهور ( خاتمی ) به صحبت هایش ادامه دهد کف بزند "،و ما انقدر کف زدیم که من دست هایم درد گرفته بود . می بینی آقای رئیس جمهور اصلاحات من همه اش یادم هست .
من هنوز فریادهای معترضین پشت در مانده را یادم می آید که نمی دانستند ما تمام شب را انتظار کشیده ایم برای باز شدن درها و معترض بودند که چرا نمی توانند وارد سالن شوند.
یادم هست که دانشجویی گفت شما نه مصدق هستید نه امیر کبیر ،و دیگری گفت دروغ بس است و دیگری ... .در مقابل بسیاری از دانشجویان با اعتراض می خواستند سکوت حکم فرما شود تا صدای رئیس جمهورشان را بشنوند.
همه آنان که اعتراض کردند دروغ گو و پینوشه و با بسیاری القاب دیگر خطابتان کردند شب به خانه خود رفتند و نه فردا و نه سه ماه بعد و نه هیچ روز دیگری هیچ پیگردی برایشان نبود . هیچ نشریه ایی در دانشگاهشان توقیف نشد.
و این شد آخرین دیدارت با دانشجویان در دانشگاه در زمان ریاست جمهوری.
۲۰ آذر ۱۳۸۶ دانشگاه تهران(مراسم روز دانشجو):
صبح بخیر آقای خاتمی . امروز دوباره دانشگاه تهران بودید و من هم بودم و هزاران نفر دیگر هم.
می بینید آقای خاتمی چقدر همه چیز تغییر می کند. شرایط، آدمها را تغییر می دهد .امروز "نامتان کنار مصدق بود و امیر کبیر" ،کنار همانها که سه سال پیش تر می گفتند در اندازه آنها نیستید .
می بینید آقای خاتمی امروز رئیس جمهور نبودید اما آن هنگام که وارد سالن شدی من نگران بودم غریو شادمانه هزاران دانشجو سقف را بر سرمان خراب کند.
می بینی روزگار را آقای خاتمی صدای فریادهای هزاران دانشجو را که بی پروا "ناجی ملت و کشور" خطابت می کردند .امروز دانشگاهی که سه سال پیش از آن دلشکسته بیرون آمدی از آن "سنگری شده بود که بی پروا ادعای یاریت می کرد" .
می دانستم که روز شلوغی خواهد بود اما نمی توانم مدعی نباشم که شوک زده شدم از دیدن آن همه صورت مشتاق و آن همه نگاه بی تاب و دانشجویانی که کریدورها و راهروها و صحن را پر کرده بودند، بدون داد و فریاد ،که صحن تالار شهید چمران دانشکده فنی لبریز دانشجویانی بود که مشتاق شنیدن بودند مشتاق دانستن.
امروز همه چیز رنگ دیگری داشت ، انگاردرخت های چندصد ساله دانشگاه تهران هم داشتند به کار روزگار و رفتار آدمیان می خندیدند.
امروز من و بسیاری دیگر،چنان من یاد گرفته بودند که اصلاحات را یک روند طولانی مدت بدانند نه یک حادثه.
امروز ما بودیم و اعتراف جسورانه ات به " برنده تر بودن چاقوی دیگران " در پاسخ به دانشجویی که با اشاره به سخنان مصباح یزدی سخن از اسلامی نبودن دانشگاهها زده بود و مگر می شد فریاد ها و موافقت های دانشجویان را خاموش کرد بعد از پاسخ شما که "این افراد بیخود میكنند . اما با این كه بی خود می كنند از ما كه با خود می كنیم چاقویشان برنده تر است."
امروز دانشجویانی در دانشگاه برای سخنرانیت آمده بودند که با گوشت و خون و پوستشان حس می کردند جمله "انشاا… بعد از من كسانی خواهند آمد كه عمل كنند و شما هم عمل آنها را خواهيد ديد".
و من شادمان از دیدن چند هزار دانشجو که سن و سالشان هم قد سه سال پیش ما بود، شاید کمتر ، شاید بیشتر ،اما نگاهش عاقل تر و پخته تر.
پی نوشت :
پاسخ صریح خاتمی به جنتی و مصباح یزدی درباره «اسلامی شدن دانشگاه» و ردصلاحیتها - نوروز گزارش تصویری از سخنرانی خاتمی در دانشگاه تهران - ایسنا (1)
گزارش تصویری از سخنرانی خاتمی در دانشگاه تهران - ایسنا (2)

برای برادر دربندم "علی کلایی" و برای همه برادران و خواهران در بندم برای سعید و احسان و هانا و روناک و مریم و جلوه و مجید و ... و همه ستاره های دربند که این آسمان غم زده هنوز و هر شب غرق ستاره است:
باور نکن تنهایت را
ما در تو پنهانیم تو در ما
از ما به ما نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیکتر ما
باور نکن تنهایت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه عشق
بردوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایت را
هر جای این دنیا که باشید
ما با تو ایم تنهای تنها
هر جای این دنیا که باشید
ما با تو ایم تنهای تنها
ما با توایم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با ما بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایت را
من با توام منزل به منزل
امروز کاملآ ارشاد شدیم . امروز نه در دانشگاه تهران،نه در میان جمع دانشجویان دلاور این سرزمین،که در نمایشگاه بین المللی تهران به طور کامل ارشاد شدیم ، و نه فقط ما که خواهران و برادران آلمانی و سوئدی و ایتالیایی هم ارشاد شدند تا بروند و از یورش ظفرمندانه نیروهای گشت ارشاد به داخل غرفه هایشان بگویند برای هموطنانشان.
و بیچاره تولید کننده مظلوم ایرانی که از این پس باید بنشینند سر میز مذاکره با این تاجران ارشاد شده ، که تمام امروز را هم باید پاسخ می دادیم که آیا به راستی شما برای لباس پوشیدنتان هم باید پاسخگو باشید به دولتتان؟ و من در پاسخ خانم غرفه دار آلمانی هیچ نگویم، رد شوم و بروم و فکر کنم ما برای نفس کشیدنمان هم باید پاسخگو باشیم ، برای زنده بودنمان . اینکه اصلآ چرا هستیم و چرا شبیه آنها نیستیم چرا آرزوهایمان شبیه آنان نیست .
ما باید برای فکر هایمان ، برای رویاهایمان ، برای خصوصی ترین و شخصی ترین های زندگیمان، نیز پاسخ بگوییم ، و در دل بگویم چه ساده می پرسی شما برای لباس پوشیدن هم باید پاسخ بدهید .
و فکر کنم چه شد که ما این شدیم ، نسل سوخته ؟ چه شد بر نسلی که می خواست با پاهایی بر زمین سر بر آسمان داشته باشد . و حالا اینجاییم اینجا ایستاده ایم که من بی تاب خبر بشنوم که در دانشگاه را از ۱۶ آذر از جا کنده اند و خود در نمایشگاه بین المللی که قرار بوده بین المللی باشد گشت های بسیار ارشاد را ببینم که دارند زمینه های ارشاد را برای آلمانی ، ایتالیایی ها ، ترک ها و ... فراهم می کنند .
چه آمده بر سرزمین من که می خواست روزی بهترین باشد؟ چه بر ما گذشته است که به راحتی به ما دروغ می گویند و ما ساده می گذریم از اینهمه دروغ و دروغ و دروغ؟ چه بر سرزمین من گذشته که مردان قانونش که باید حافظ مال و جان این ملت باشند، در پی روشهای نوین تبرج می گردند و تمام تلاششان شده ارشاد آدمها .
چه بر سر ما آمده چه بر سر سرزمینمان که همیت و تلاشمان شده اصلاح دخترکان سرزمینمان و به بند کشیدن دانشجویانمان؟
حالا دارم نمایشگاه بین المللی را وسط ارشاد شده ها و چکمه پوشان طی می کنم و فکر می کنم به احسان و منصور و مجید و روناک و مریم و دلارام و جلوه و همه آنهایی که در ذهنم دارند رژه می روند آنها که خاطره هایشان دست از سرم بر نمی دارد .
دارم نمایشگاه را طی می کنم و به برادرم علی کلایی فکر می کنم که می خواستیم با هم با بقیه دوستانمان سرزمینی داشته باشیم پر از عشق و نور و امید .سرزمینی برای خود نه در قید هیچ بیگانه ایی و نه وابسته به هیچ تفکر غریبه ایی .
فکر می کنم به همه یاران در بندم به مریم و جلوه به علی و امیر و احسان و مجید و سعید و همه یاران در بندم و فکر می کنم به همه آن چیزهایی که سردار تو نمی خواهی به آنها فکر کنم.
سردار ببخش که تو نمی توانی ذهنم را تا مسلخ سیاهپوشی ببری ذهن عریان من هر روز و هر لحظه در پی تبرج است .شما شاید جسمم را در هزار پستوی خانه ها پنهان کنید ،اما با خیال عاصی من چه می کنید؟ چشمانم را چشم بند می زنید ، با نگاه سرکشم چه می کنید؟ آی آقا من از همه آن مجرم های دیگر که داشته اید سرکش ترم چون من زنم .
سردار ببخش ذهن من فرمانبردار نیست . سردار من زنم و ببخش که تو عاجزی از درک عظیم زن بودن که حوا سیب را خورد تا حق اختیار به کف آورد، و من می دانم بی تردید که همانقدر که حوا منفور توست محبوب خدایست که حق اختیار به مادرمان داد تا انسان را بیازماید، تا اختیاری به ما دهد که بدانیم که بفهمیم تا انتخاب کنیم.
سردار ببخش که تو می توانی تا انتهای زمین به دنبالم بیایی می توانی مرا منفور بدانی می توانی بر سرم چادر بیفکنی و بر صورتم نقاب بزنی اما سردار با روح عریان من چه می کنی با قلب بازیگوش من با روح سرکشم چه می کنی که بند زدن به این روح و نقاب زدن به قلب من کار تو نیست که من مخلوق برگزیده ام چون سیب را من چیده ام.
پی نوشت : سمیه عزیز را بخوانید که انچه نوشته درد این روزهای بسیاری از ماست.
پی نوشت : سیم کارت موبایلم سوخت ، به همین سادگی قسمتی بزرگ از خاطراتم، اس ام اس هایم و بیش از ۲۵۰ شماره تلفن موجود در گوشی تلفنم از بین رفت. دلتنگ اس ام اس هایی هستم که هر شب دوره می کردمشان . هر بار که می خواندمشان انگار دوباره صدای دوست را می شنیدم که در گوشم می پیچید، و چقدر دلم می خواست بروم و گوشی را بردارم و بگویم یکبار دیگر برایم بفرستدشان که آنها قسمتی بزرگ بودند از خاطرات من.اس ام اس های روزهای آزادی و بازداشت بچه ها که دقیقه ها و ثانیه ها را با آن برای خود تکرار می کردم . آخرین اس ام اس های قبل از بازداشت ها و آنهایی که برایم نوید بخش آزادی دوستانم بود ... حالا هیچ کدامشان را دیگر ندارم.
پی نوشت : برادرم علی جان انگار قرار بود این سیم کارت سوخته باز هم مرا به یاد تو بیندازد تو و مهربانی برادرانه بی کرانه ات . حالا من هستم برادر جان و آخرین تصویر زنده ایی که از تو در ذهنم باقی مانده تصویری از تو زیر سایه درخت بعد از ساعت ها انتظار . چرا هیچ وقت نپرسیدم از تو که چقدر برایم دعا کرده بودی در آن ساعتهای سکوت و تنهایی .
ی نوشت : سه شنبه بار دیگر خاتمی در دانشگاه تهران .عصر روز سه شنبه 20 آذرماه در تالار شهید چمران دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران .
و بیچاره تولید کننده مظلوم ایرانی که از این پس باید بنشینند سر میز مذاکره با این تاجران ارشاد شده ، که تمام امروز را هم باید پاسخ می دادیم که آیا به راستی شما برای لباس پوشیدنتان هم باید پاسخگو باشید به دولتتان؟ و من در پاسخ خانم غرفه دار آلمانی هیچ نگویم، رد شوم و بروم و فکر کنم ما برای نفس کشیدنمان هم باید پاسخگو باشیم ، برای زنده بودنمان . اینکه اصلآ چرا هستیم و چرا شبیه آنها نیستیم چرا آرزوهایمان شبیه آنان نیست .
ما باید برای فکر هایمان ، برای رویاهایمان ، برای خصوصی ترین و شخصی ترین های زندگیمان، نیز پاسخ بگوییم ، و در دل بگویم چه ساده می پرسی شما برای لباس پوشیدن هم باید پاسخ بدهید .
و فکر کنم چه شد که ما این شدیم ، نسل سوخته ؟ چه شد بر نسلی که می خواست با پاهایی بر زمین سر بر آسمان داشته باشد . و حالا اینجاییم اینجا ایستاده ایم که من بی تاب خبر بشنوم که در دانشگاه را از ۱۶ آذر از جا کنده اند و خود در نمایشگاه بین المللی که قرار بوده بین المللی باشد گشت های بسیار ارشاد را ببینم که دارند زمینه های ارشاد را برای آلمانی ، ایتالیایی ها ، ترک ها و ... فراهم می کنند .
چه آمده بر سرزمین من که می خواست روزی بهترین باشد؟ چه بر ما گذشته است که به راحتی به ما دروغ می گویند و ما ساده می گذریم از اینهمه دروغ و دروغ و دروغ؟ چه بر سرزمین من گذشته که مردان قانونش که باید حافظ مال و جان این ملت باشند، در پی روشهای نوین تبرج می گردند و تمام تلاششان شده ارشاد آدمها .
چه بر سر ما آمده چه بر سر سرزمینمان که همیت و تلاشمان شده اصلاح دخترکان سرزمینمان و به بند کشیدن دانشجویانمان؟
حالا دارم نمایشگاه بین المللی را وسط ارشاد شده ها و چکمه پوشان طی می کنم و فکر می کنم به احسان و منصور و مجید و روناک و مریم و دلارام و جلوه و همه آنهایی که در ذهنم دارند رژه می روند آنها که خاطره هایشان دست از سرم بر نمی دارد .
دارم نمایشگاه را طی می کنم و به برادرم علی کلایی فکر می کنم که می خواستیم با هم با بقیه دوستانمان سرزمینی داشته باشیم پر از عشق و نور و امید .سرزمینی برای خود نه در قید هیچ بیگانه ایی و نه وابسته به هیچ تفکر غریبه ایی .
فکر می کنم به همه یاران در بندم به مریم و جلوه به علی و امیر و احسان و مجید و سعید و همه یاران در بندم و فکر می کنم به همه آن چیزهایی که سردار تو نمی خواهی به آنها فکر کنم.
سردار ببخش که تو نمی توانی ذهنم را تا مسلخ سیاهپوشی ببری ذهن عریان من هر روز و هر لحظه در پی تبرج است .شما شاید جسمم را در هزار پستوی خانه ها پنهان کنید ،اما با خیال عاصی من چه می کنید؟ چشمانم را چشم بند می زنید ، با نگاه سرکشم چه می کنید؟ آی آقا من از همه آن مجرم های دیگر که داشته اید سرکش ترم چون من زنم .
سردار ببخش ذهن من فرمانبردار نیست . سردار من زنم و ببخش که تو عاجزی از درک عظیم زن بودن که حوا سیب را خورد تا حق اختیار به کف آورد، و من می دانم بی تردید که همانقدر که حوا منفور توست محبوب خدایست که حق اختیار به مادرمان داد تا انسان را بیازماید، تا اختیاری به ما دهد که بدانیم که بفهمیم تا انتخاب کنیم.
سردار ببخش که تو می توانی تا انتهای زمین به دنبالم بیایی می توانی مرا منفور بدانی می توانی بر سرم چادر بیفکنی و بر صورتم نقاب بزنی اما سردار با روح عریان من چه می کنی با قلب بازیگوش من با روح سرکشم چه می کنی که بند زدن به این روح و نقاب زدن به قلب من کار تو نیست که من مخلوق برگزیده ام چون سیب را من چیده ام.
پی نوشت : سمیه عزیز را بخوانید که انچه نوشته درد این روزهای بسیاری از ماست.
پی نوشت : سیم کارت موبایلم سوخت ، به همین سادگی قسمتی بزرگ از خاطراتم، اس ام اس هایم و بیش از ۲۵۰ شماره تلفن موجود در گوشی تلفنم از بین رفت. دلتنگ اس ام اس هایی هستم که هر شب دوره می کردمشان . هر بار که می خواندمشان انگار دوباره صدای دوست را می شنیدم که در گوشم می پیچید، و چقدر دلم می خواست بروم و گوشی را بردارم و بگویم یکبار دیگر برایم بفرستدشان که آنها قسمتی بزرگ بودند از خاطرات من.اس ام اس های روزهای آزادی و بازداشت بچه ها که دقیقه ها و ثانیه ها را با آن برای خود تکرار می کردم . آخرین اس ام اس های قبل از بازداشت ها و آنهایی که برایم نوید بخش آزادی دوستانم بود ... حالا هیچ کدامشان را دیگر ندارم.
پی نوشت : برادرم علی جان انگار قرار بود این سیم کارت سوخته باز هم مرا به یاد تو بیندازد تو و مهربانی برادرانه بی کرانه ات . حالا من هستم برادر جان و آخرین تصویر زنده ایی که از تو در ذهنم باقی مانده تصویری از تو زیر سایه درخت بعد از ساعت ها انتظار . چرا هیچ وقت نپرسیدم از تو که چقدر برایم دعا کرده بودی در آن ساعتهای سکوت و تنهایی .
ی نوشت : سه شنبه بار دیگر خاتمی در دانشگاه تهران .عصر روز سه شنبه 20 آذرماه در تالار شهید چمران دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران .
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي ميماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.
هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه ميانگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه ميآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363)
پی نوشت : شعر بالا را اولین بار در وبلاگ سعید حبیبی عزیز یافتم و نمی دانستم مال کیست تا اینکه دوست نازنینی کاملش را برایم فرستاد و دانستم مال هوشنگ ابتهاج است .
پی نوشت : عسل را بخوانید که نوشته همه انچه می خواستم بنویسم من ... .
پی نوشت :مجید توکلی، احمد قصابان،احسان منصوری ، مریم حسین خواه، جلوه جواهری ، روناک صفارزاده، هانا عبدی، ابراهیم مددی، صباح نصری،هدایت غزالی، منصور اسانلو ، جواد علیخانی، علی نیکو نسبتی ، علی عزیزی ، سعید حبیبی ، انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی ، مهدی گرایلو ، نادر احسنی ، بهروز کریمی زاده ، کیوان امیری ، نسیم سلطان بیگی ، علی سالم ، محسن غمین ، روزبه صف شکن ، روزبهان امیری ، یاسر پیرحیاتی ، مهسا محبی ، سروش هاشم پور ، سعید آقام علی ، بیتا صمیمی زاده ، علی کلایی ، امیرحسین مهرزاد ،هادی سالاری ، فرشید فرهادی آهنگران ، امیر آقایی ، میلاد عمرانی ، یونس میرحسینی ، سعید آقاخانی ، میلاد معینی ، آرش پاکزاد ، بهرنگ زندی ، حامد محمدی ، حسن معارفی ... تو بگو به من در اوین چه خبر است که از این آسمان غم زده هر شب ستاره ایی به خاک می کشند و این آسمان هنوز غرق ستاره است .
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي ميماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.
هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه ميانگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه ميآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363)
پی نوشت : شعر بالا را اولین بار در وبلاگ سعید حبیبی عزیز یافتم و نمی دانستم مال کیست تا اینکه دوست نازنینی کاملش را برایم فرستاد و دانستم مال هوشنگ ابتهاج است .
پی نوشت : عسل را بخوانید که نوشته همه انچه می خواستم بنویسم من ... .
پی نوشت :مجید توکلی، احمد قصابان،احسان منصوری ، مریم حسین خواه، جلوه جواهری ، روناک صفارزاده، هانا عبدی، ابراهیم مددی، صباح نصری،هدایت غزالی، منصور اسانلو ، جواد علیخانی، علی نیکو نسبتی ، علی عزیزی ، سعید حبیبی ، انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی ، مهدی گرایلو ، نادر احسنی ، بهروز کریمی زاده ، کیوان امیری ، نسیم سلطان بیگی ، علی سالم ، محسن غمین ، روزبه صف شکن ، روزبهان امیری ، یاسر پیرحیاتی ، مهسا محبی ، سروش هاشم پور ، سعید آقام علی ، بیتا صمیمی زاده ، علی کلایی ، امیرحسین مهرزاد ،هادی سالاری ، فرشید فرهادی آهنگران ، امیر آقایی ، میلاد عمرانی ، یونس میرحسینی ، سعید آقاخانی ، میلاد معینی ، آرش پاکزاد ، بهرنگ زندی ، حامد محمدی ، حسن معارفی ... تو بگو به من در اوین چه خبر است که از این آسمان غم زده هر شب ستاره ایی به خاک می کشند و این آسمان هنوز غرق ستاره است .
با حرفی که می زنی مخالفم، اما حاضرم جانم را بدهم تا تو آزادانه حرفت را بگویی ... .
چه اهمیتی دارد کدام هستیم چپ یا راست ،لیبرال یا سوسیالیست، وقتی غمت غم آزادی باشد و دردت درد مشترک ،باید این درد مشترک را فریاد بزنی . باید فریاد بزنی وقتی نه فقط دانشجو و استاد که این بار می خواهند خود دانشگاه را به بند بکشند و در این میانه چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من و چپ بودن تو برادرم .
مگر می توان انسان بودو انکار کرد انسانیت و وقار سعید حبیبی و سعید حبیبی ها را که چه اهمیتی دارد در دنیای تهی از انسانیت ها ایدئولوژی ها، وقتی امثال سعید حبیبی کیمیای کمیابی هستند .چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من، وقتی در شرایط دشوار حضور برادرانه دوستانم در کنارم بوده .
چه اهمیتی دارد من چه فکر می کنم آن هنگام که "علی کلایی" برادرانه کنارم بود و یاریم داد . چه اهمیتی دارد من کدامم تو کدامی وقتی "امیرمهرزاد" و محبت های برادرانه اش در شرایط دشوار کنارمان بوده.
و چه اهمیتی دارد همه اینها آن هنگامه که همه ما با یک درد مشترک در یک زندان مشترک هستیم .
مردانی چون سعید حبیبی و بسیاری از آنان که بازداشت شدند نمونه هایی هستند از یارانی که بدون توجه به آنچه فکر می کنی،بدون توجه به آنچه ایدئولوژی می نامیش، با همه آن وقار و شخصیت کنارت هستند و یاریت می دهند.این یعنی انسان خوب بودن و چقدر در این زمانه انسان خوب بودن سخت شده و ایدئولوژیست خوبی بودن آسان.
اینان که امروز به بند می کشید نسل جادویی این سرزمین هستند نسلی که در طلب آزادی ، آزادی خود را هم می دهد . باور کنید که هیچ قفسی اینان را نمی تواند اصلاح کند که این نسل جادویی ، نسل معجزه گر است .این نسل نیازش رهایی است ... رهایشان کنید.
پی نوشت : آخرین تصویری که از تو در ذهن دارم ایستاده زیر سایه درخت بود، منتظر و شاید خسته و لبخند به لب و من می دانم تمام آن لحظه ها را داشتی برای من دعا می خواندی . من نمی دانم از آن امتحان سر بلند بودم یا نه اما برای تو دعا می کنم سربلند بیایی که سربلندی برازنده توست.
چه اهمیتی دارد کدام هستیم چپ یا راست ،لیبرال یا سوسیالیست، وقتی غمت غم آزادی باشد و دردت درد مشترک ،باید این درد مشترک را فریاد بزنی . باید فریاد بزنی وقتی نه فقط دانشجو و استاد که این بار می خواهند خود دانشگاه را به بند بکشند و در این میانه چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من و چپ بودن تو برادرم .
مگر می توان انسان بودو انکار کرد انسانیت و وقار سعید حبیبی و سعید حبیبی ها را که چه اهمیتی دارد در دنیای تهی از انسانیت ها ایدئولوژی ها، وقتی امثال سعید حبیبی کیمیای کمیابی هستند .چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من، وقتی در شرایط دشوار حضور برادرانه دوستانم در کنارم بوده .
چه اهمیتی دارد من چه فکر می کنم آن هنگام که "علی کلایی" برادرانه کنارم بود و یاریم داد . چه اهمیتی دارد من کدامم تو کدامی وقتی "امیرمهرزاد" و محبت های برادرانه اش در شرایط دشوار کنارمان بوده.
و چه اهمیتی دارد همه اینها آن هنگامه که همه ما با یک درد مشترک در یک زندان مشترک هستیم .
مردانی چون سعید حبیبی و بسیاری از آنان که بازداشت شدند نمونه هایی هستند از یارانی که بدون توجه به آنچه فکر می کنی،بدون توجه به آنچه ایدئولوژی می نامیش، با همه آن وقار و شخصیت کنارت هستند و یاریت می دهند.این یعنی انسان خوب بودن و چقدر در این زمانه انسان خوب بودن سخت شده و ایدئولوژیست خوبی بودن آسان.
اینان که امروز به بند می کشید نسل جادویی این سرزمین هستند نسلی که در طلب آزادی ، آزادی خود را هم می دهد . باور کنید که هیچ قفسی اینان را نمی تواند اصلاح کند که این نسل جادویی ، نسل معجزه گر است .این نسل نیازش رهایی است ... رهایشان کنید.
پی نوشت : آخرین تصویری که از تو در ذهن دارم ایستاده زیر سایه درخت بود، منتظر و شاید خسته و لبخند به لب و من می دانم تمام آن لحظه ها را داشتی برای من دعا می خواندی . من نمی دانم از آن امتحان سر بلند بودم یا نه اما برای تو دعا می کنم سربلند بیایی که سربلندی برازنده توست.
هزاران بار سوخت مارا حریم حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود می گشاید پر
این روزها قلم ها را توقیف می کنند مثل روح ما که توقیف کرده اند، غافل از اینکه توقیف قلم ها ناممکن است تا زمانی که آزادی نفس می کشد،و بند آوردن نفس آزادی بسی سخت تر از آن.سالهاست آزادی نفس کشیده و می کشد .
مگر کسی توانست صدای جاودانه ویکتور خارار به بند بکشد، مگر کسی توانست جمیله بوپاشا را در خانه بنشاند و یا یاد بابی ساندز را از ما بگیرد .نفس آزادی ضعیف می شود اما قطع نه. این خصلت آزادیست که در بند هم آزاد است.آن هنگامه که ویکتور خارا با دستهای خون آلود سرود " ما پیروز می شویم " را خواند هم تمامی گلوله های جهان نتوانست و نمی توانست استادیوم سانتیاگو شیلی را ساکت کند که آن روز همه آزادی را نفس می کشیدند.
این روزها ، دل آرام ما را به بند می کشند ، گلهای مریم را پشت حصار و سیم نهان می کند و حالا جلوه عشق را هم می خواهند از ما دریغ کنند،غافل از اینکه این " جلوه " کدر نمی شود، غافل از اینکه جلوه ها را نمی توان پشت همه حصارها و سیم ها و میله های بلند نهان کرد .
جلوه آمده که جلوه گری کند و چه ساده است او که می اندیشد می توان این جلوه را کدر و بی رنگ دید. غافل است او که نمی داند اینجا جلوه ها ققنوس وار تن به آتش می زنند تا دیگر بار زاده شوند و هیچ مرگی نیست برای او که ققنوس وار آمده است.این ققنوس ها را نمی توان به بند کشید بندها تاب حضور ندارند در مقابل آنچه ققنوس با خود می کند، که این خاکستر نشینی که امروز شمارا ظفرمند کرده فریاد تولدی دوباره است برای یک نسل که برخواسته تا از خاکستر خود بگشاید پر .
پی نوشت : چند تای دیگر مانده ؟ راستی چرا تمام نمی شویم ما ؟ از خود رسیده ایی آقای قاضی ؟
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود می گشاید پر
این روزها قلم ها را توقیف می کنند مثل روح ما که توقیف کرده اند، غافل از اینکه توقیف قلم ها ناممکن است تا زمانی که آزادی نفس می کشد،و بند آوردن نفس آزادی بسی سخت تر از آن.سالهاست آزادی نفس کشیده و می کشد .
مگر کسی توانست صدای جاودانه ویکتور خارار به بند بکشد، مگر کسی توانست جمیله بوپاشا را در خانه بنشاند و یا یاد بابی ساندز را از ما بگیرد .نفس آزادی ضعیف می شود اما قطع نه. این خصلت آزادیست که در بند هم آزاد است.آن هنگامه که ویکتور خارا با دستهای خون آلود سرود " ما پیروز می شویم " را خواند هم تمامی گلوله های جهان نتوانست و نمی توانست استادیوم سانتیاگو شیلی را ساکت کند که آن روز همه آزادی را نفس می کشیدند.
این روزها ، دل آرام ما را به بند می کشند ، گلهای مریم را پشت حصار و سیم نهان می کند و حالا جلوه عشق را هم می خواهند از ما دریغ کنند،غافل از اینکه این " جلوه " کدر نمی شود، غافل از اینکه جلوه ها را نمی توان پشت همه حصارها و سیم ها و میله های بلند نهان کرد .
جلوه آمده که جلوه گری کند و چه ساده است او که می اندیشد می توان این جلوه را کدر و بی رنگ دید. غافل است او که نمی داند اینجا جلوه ها ققنوس وار تن به آتش می زنند تا دیگر بار زاده شوند و هیچ مرگی نیست برای او که ققنوس وار آمده است.این ققنوس ها را نمی توان به بند کشید بندها تاب حضور ندارند در مقابل آنچه ققنوس با خود می کند، که این خاکستر نشینی که امروز شمارا ظفرمند کرده فریاد تولدی دوباره است برای یک نسل که برخواسته تا از خاکستر خود بگشاید پر .
پی نوشت : چند تای دیگر مانده ؟ راستی چرا تمام نمی شویم ما ؟ از خود رسیده ایی آقای قاضی ؟
خسته ام و دیروقت شب اما دارم می دوم تا زودتر برسم به قرار نابهنگامی که با دوستی گذاشته ام . روزهایم به شدت در درگیری های روزمره سپری می شوند و در این سکوت و تاریکی شب فرصتی شد برای گذاشتن قراری با چند دوستی که بیرون بودند و تماسشان مرا به جای راه خانه کشاند به مسیر دیگری .
قرار می شود جایی باشم تا بیایند دنبالم و در همین فرصت تصمیم می گیرم بروم سراغ عابر بانک های همیشه خراب دور و بر . در تاریکی شبانگاهی و سرمای استخوان سوز تنها ویترین پرزرق و برق فروشگاه عطرو لوازم آرایشی است که چراغش روشن است و ردیف عطرهای مارک دار اصل و غیر اصل که اصلآ اصل نبودنشان اهمیتی ندارد در مقابل مارکهای واقعی و تقلبی نقش بسته بر آن.شانن ،نینا ریچی ،کریستین دیور ،بولگاری،لاکوست و صدها مارک دیگر که دارند خودنمایی می کنند و در این میان چیزی هست که هارمونی صحنه را بهم ریخته. سر می گردانی و می بیینی روبروی ویترین زنی نشسته بر زمین سرد .
بر زمین سرد که پوستت را می کند و گویا دارد تکه نانی را می خورد . حیران نگاهش می کنی و در تعجب اینکه زن که بیش از ۶۰ بهار را بی تردید دیده چطور اینجا نشسته بر این زمین سرد .
حیران و سرگردان می گذرم طرف عابربانک های همیشه خراب و باز می گردم تا برگردم باز مقابل همان تنها چراغ روشن و حالا زن برخاسته و آماده رفتن است و ناله کنان دارد به معدود آدمهای اطرافش نگاه می کند و هیچ جور نمی توانم بر کنجکاوی آزار دهنده ام غلبه کنم که این زن اینجا در این سرمای استخوان سوز چه می کند.
از کنارش می گذرم و نیم دایره بر می گردم و در حالی که تصویرش را دارم روی عطرهای رنگارنگ و مارکهای معروف می بینم از وی می پرسم ،"کجا می خواهد برود "با تعجب نگاهم می کند که این چه سوالی است و من در چهره اش زنی پاکیزه می بینم که در پاسخ می گوید "می روم خانه" و در مقابل سوال بعدیم که "خانه ات کجاست " می گوید" ... "، و وقتی می گویم "آدرسش را به من می دهی "می گوید "باید با من بیایی نمی توانم آدرس زبانی بدهم" .
باز هم نگاهش می کنم او را که پشت داده به ویترین رنگارنگی که نمی دانم اصلآ می داند مارکهای پشت سرش چه هستند . با چشمانی مظلوم نگاهم می کند و می خواهد برود که می پرسم "بچه دارید "و در پاسخم آه می کشد و اینکه می گویم آه می کشد ،عمیقآ آه می کشد و می گوید" نداشتنش بهتر از داشتنش بود" .
ناگهان جرقه ایی ذهنم را روشن می کند که،چرا اینهمه دوستش دارم چون دارد مرا به یاد عزیز می اندازد بوی عزیز می دهد و نگاه عزیز را دارد .
عزیز مادر بزرگ مادری من است،مهربان و دوست داشتنی با چشمانی به شفافیت و زلالی چشمهای همین زن که اینگونه مظلومانه در مقابل من ایستاده است با این تفاوت که عزیز دارد خودش را برای یک سفر تازه آماده می کند و می گوید نمی خواهد کربلا را ندیده برود و این زن که در مقابلم ایستاده با دنیایی از حجب و حیا ناتوان است از تهیه حتی نانی برای شبش .
دوستانم می رسند و هنوز من و زن با هم حرف می زنیم که دوستم از ماشین پیاده می شود و می آید طرف ویترین هنوز روشن و پر از زرق و برق و با هیجان می گوید وای این نینا ریچی جدید است و یادش می رود زنی آنجا در کنار من ایستاده که شاید همسن عزیز او هم باشد و شاید اصلآ زن را نمی بیند .
زن می خواهد برود که تصمیمم را می گیرم و به دوستانم می گویم می خواهم زن را به خانه اش برسانم و در ماشین را باز می کنم و دوستم می گوید وای بنزین ندارم زیاد ،و من فکر می کنم چه اتفاقی دارد برای نسل ما می افتد .مگر ما از همان نسل نیستیم که قرار بود دنیا را نجات دهد و بعدتر قرار شد سرزمینمان را نجات دهیم و حالا چه شده عاجز هستیم از تغییر زندگی خود و حتی کمکی ناچیز به یک همنوع.چه شده ان همه ادعا؟؟چه کرده اند با ما؟؟
زن را می رسانم دم ماشین و در مسیر از او می پرسم "شانن را می شناسی " باز زن حیران نگاهم می کند و سری به علامت نفی تکان می دهد و من دلم می خواهد بغلش کنم. در مقابل خانه اش !!!! پیاده اش می کنیم و من باز هم بغلش نمی کنم اما قول می دهم بروم و ببینمش .
دلم می خواهد جلوی اشکهایم را بگیرم و فکر نکنم . فکر نکنم به اینکه چه دارد می رود با یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از نظر منابع زیرزمینی و توریسم . چه دارد بر سر سرزمین من می آید ؟ می خواهم فکر نکنم به آنهمه وعده و وعید و اینهمه وقاحت از اینهمه دروغ های کوچک و بزرگ اقتصادی .می خواهم بروم تا انتهای دنیا تا یادم برود مسکن از سبد کالاهای اساسی خانواده خارج شد تا نرخ تورم به قیمت همه دروغهای دنیا پایین تر از دوران اصلاحات باشد.می خواهم فکر نکنم به حساب ذخیره ارزی که نفت بیش از ۹۰ دلار خرید و فروش می شود و زن کنار خیابان بر زمین سرد حقش را باید از ما طلب کند.
می خواهم فکر نکنم به بچه های گلفروش به سعید و نگار و طاهره و رضا و علی و سمیه که گردو و فال و گل می فروشند و در حالی که حق مسلم شان، حق داشتن مسکن مناسب، حق تحصیل،حق داشتن آرامش و خانواده و تمامی حقوق مسلم یک ملت از آنها دریغ شده ، ومن نگرانم چند سال دیگر آنها هم بروند در لیست های اراذل و اوباش که ارذل و اوباش حقیق را باید جای دیگری جستجو کرد.
پی نوشت :قالب وبلاگم به دلیلی که به درستی نمی دانم چرا به هم ریخته است دلیلش را درست نمی دانم ولی دوست قول داده درست شود و منتظر هستم تا در اولین فرصت که جمهور گرامی توانست سرو سامانی پیدا کند قالب وبلاگم که بسیار دوستش دارم . هر چند دارم آماده می شوم برای ترک این خانه ولی قالب را دوست دارم.
قرار می شود جایی باشم تا بیایند دنبالم و در همین فرصت تصمیم می گیرم بروم سراغ عابر بانک های همیشه خراب دور و بر . در تاریکی شبانگاهی و سرمای استخوان سوز تنها ویترین پرزرق و برق فروشگاه عطرو لوازم آرایشی است که چراغش روشن است و ردیف عطرهای مارک دار اصل و غیر اصل که اصلآ اصل نبودنشان اهمیتی ندارد در مقابل مارکهای واقعی و تقلبی نقش بسته بر آن.شانن ،نینا ریچی ،کریستین دیور ،بولگاری،لاکوست و صدها مارک دیگر که دارند خودنمایی می کنند و در این میان چیزی هست که هارمونی صحنه را بهم ریخته. سر می گردانی و می بیینی روبروی ویترین زنی نشسته بر زمین سرد .
بر زمین سرد که پوستت را می کند و گویا دارد تکه نانی را می خورد . حیران نگاهش می کنی و در تعجب اینکه زن که بیش از ۶۰ بهار را بی تردید دیده چطور اینجا نشسته بر این زمین سرد .
حیران و سرگردان می گذرم طرف عابربانک های همیشه خراب و باز می گردم تا برگردم باز مقابل همان تنها چراغ روشن و حالا زن برخاسته و آماده رفتن است و ناله کنان دارد به معدود آدمهای اطرافش نگاه می کند و هیچ جور نمی توانم بر کنجکاوی آزار دهنده ام غلبه کنم که این زن اینجا در این سرمای استخوان سوز چه می کند.
از کنارش می گذرم و نیم دایره بر می گردم و در حالی که تصویرش را دارم روی عطرهای رنگارنگ و مارکهای معروف می بینم از وی می پرسم ،"کجا می خواهد برود "با تعجب نگاهم می کند که این چه سوالی است و من در چهره اش زنی پاکیزه می بینم که در پاسخ می گوید "می روم خانه" و در مقابل سوال بعدیم که "خانه ات کجاست " می گوید" ... "، و وقتی می گویم "آدرسش را به من می دهی "می گوید "باید با من بیایی نمی توانم آدرس زبانی بدهم" .
باز هم نگاهش می کنم او را که پشت داده به ویترین رنگارنگی که نمی دانم اصلآ می داند مارکهای پشت سرش چه هستند . با چشمانی مظلوم نگاهم می کند و می خواهد برود که می پرسم "بچه دارید "و در پاسخم آه می کشد و اینکه می گویم آه می کشد ،عمیقآ آه می کشد و می گوید" نداشتنش بهتر از داشتنش بود" .
ناگهان جرقه ایی ذهنم را روشن می کند که،چرا اینهمه دوستش دارم چون دارد مرا به یاد عزیز می اندازد بوی عزیز می دهد و نگاه عزیز را دارد .
عزیز مادر بزرگ مادری من است،مهربان و دوست داشتنی با چشمانی به شفافیت و زلالی چشمهای همین زن که اینگونه مظلومانه در مقابل من ایستاده است با این تفاوت که عزیز دارد خودش را برای یک سفر تازه آماده می کند و می گوید نمی خواهد کربلا را ندیده برود و این زن که در مقابلم ایستاده با دنیایی از حجب و حیا ناتوان است از تهیه حتی نانی برای شبش .
دوستانم می رسند و هنوز من و زن با هم حرف می زنیم که دوستم از ماشین پیاده می شود و می آید طرف ویترین هنوز روشن و پر از زرق و برق و با هیجان می گوید وای این نینا ریچی جدید است و یادش می رود زنی آنجا در کنار من ایستاده که شاید همسن عزیز او هم باشد و شاید اصلآ زن را نمی بیند .
زن می خواهد برود که تصمیمم را می گیرم و به دوستانم می گویم می خواهم زن را به خانه اش برسانم و در ماشین را باز می کنم و دوستم می گوید وای بنزین ندارم زیاد ،و من فکر می کنم چه اتفاقی دارد برای نسل ما می افتد .مگر ما از همان نسل نیستیم که قرار بود دنیا را نجات دهد و بعدتر قرار شد سرزمینمان را نجات دهیم و حالا چه شده عاجز هستیم از تغییر زندگی خود و حتی کمکی ناچیز به یک همنوع.چه شده ان همه ادعا؟؟چه کرده اند با ما؟؟
زن را می رسانم دم ماشین و در مسیر از او می پرسم "شانن را می شناسی " باز زن حیران نگاهم می کند و سری به علامت نفی تکان می دهد و من دلم می خواهد بغلش کنم. در مقابل خانه اش !!!! پیاده اش می کنیم و من باز هم بغلش نمی کنم اما قول می دهم بروم و ببینمش .
دلم می خواهد جلوی اشکهایم را بگیرم و فکر نکنم . فکر نکنم به اینکه چه دارد می رود با یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از نظر منابع زیرزمینی و توریسم . چه دارد بر سر سرزمین من می آید ؟ می خواهم فکر نکنم به آنهمه وعده و وعید و اینهمه وقاحت از اینهمه دروغ های کوچک و بزرگ اقتصادی .می خواهم بروم تا انتهای دنیا تا یادم برود مسکن از سبد کالاهای اساسی خانواده خارج شد تا نرخ تورم به قیمت همه دروغهای دنیا پایین تر از دوران اصلاحات باشد.می خواهم فکر نکنم به حساب ذخیره ارزی که نفت بیش از ۹۰ دلار خرید و فروش می شود و زن کنار خیابان بر زمین سرد حقش را باید از ما طلب کند.
می خواهم فکر نکنم به بچه های گلفروش به سعید و نگار و طاهره و رضا و علی و سمیه که گردو و فال و گل می فروشند و در حالی که حق مسلم شان، حق داشتن مسکن مناسب، حق تحصیل،حق داشتن آرامش و خانواده و تمامی حقوق مسلم یک ملت از آنها دریغ شده ، ومن نگرانم چند سال دیگر آنها هم بروند در لیست های اراذل و اوباش که ارذل و اوباش حقیق را باید جای دیگری جستجو کرد.
پی نوشت :قالب وبلاگم به دلیلی که به درستی نمی دانم چرا به هم ریخته است دلیلش را درست نمی دانم ولی دوست قول داده درست شود و منتظر هستم تا در اولین فرصت که جمهور گرامی توانست سرو سامانی پیدا کند قالب وبلاگم که بسیار دوستش دارم . هر چند دارم آماده می شوم برای ترک این خانه ولی قالب را دوست دارم.

وقاحت را به حد نهایت می رساند آن خبرنگار که به خود حق می دهد یک برابری خواه ،یک فعال حقوق زنان ،یک روزنامه نگار ،یک خبرنگار دیگر را تروریست بنامد .
خبرگزاری دولتی ایرنا در بخش خبری ویژه خود با مطلبی با عنوان "به نام زنان به کام پژاک " با طرح ادعایی عجیب مدعی شد كه «مریم حسینخواه» از روزنامهنگاران و فعالان زن كه اخیرا بازداشت شده، به گروه «پژاك» وابستگی تشكیلاتی دارد.
در حالی که در ابتدای این سناریو نویسی مریم حسین خواه برای بازجویی و پاره ای از توضیحات در باب آنچه در سایت زنستان بوده است به دادگستری احظار شده بود اکنون با آنچه در یک خبرگزاری دولتی عنوان می شود گویا سناریو برخورد با فعالین زنان و حقوق بشر وارد فاز تازه ایی شده است و عجیب نخواهد بود که این روند گسترش یابد چرا که آنچه در مقابل ما ایستاده توان تحمل هیچ منتقدی را ندارد . زمانی که منتقد برتر می شود کسی چون حسین شریعتمداری عجیب نخواهد بود اگر سایر منتقدین با چنین ادعاهای سراپا کذب و دورغی مواجه شوند، چرا که نشان داده است که حد تحمل منتقد برای وی تا همین اندازه است.
ادعای کذب و واهی همکاری با گروه پژاک در حالی در یک سایت دولتی به "مریم حسین خواه " نسبت داده می شود که برای وی وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی تعیین شده است، و از سویی مریم حسین خواه باید در آذر ماه نیز در یک دادگاه دیگر بخاطر آنچه در ۱۳ اسفند در مقابل دادگاه انقلاب روی داد نیز در دادگاه حاضرشود .
در این میان آنچه در حال وقوع است را تنها می توان یک سناریو گسترده برای مبارزه بیشتر با فعالین برابری خواه دانست ،و نباید از یادبرد که فعالین حوزه اجتماعی و حوزه زنان همان گروهی محسوب می شوند که در سخنرانی رئیس جمهور در کلمبیا با این عنوان که در آزادی کامل هستند از آنان یاد شده بوده است.
پی نوشت : زندان آزکابان ، مرگ خواراها ، دیوانه سازها و ... اینهمه تشبیه را از کجا آورده این نویسنده ؟؟و چرا اینهمه ذهن من دنبال شبیه سازیست ؟؟ این جنون قدیمی شبیه سازی دیده ها و خوانده ها و شنیده ها چرا رهایم نمی کند؟
پی نوشت : نوشته خبرنگار جسور ما را بخوانید آنچه نوشته قسمتی از باور من است .

بهار میشوم از عشق
بهار میشوم از عشق
سپیده میشوم از شور
و تو سر میزنی از نگاهم،
ای آزادی
بهمن 73
برای همسرم
برای همسرم
وقتی، تاریکی لبریز
لبریزتر میشد،
وقتی یراق و برگ میبستند
بر راهوار مرگ
در مرزهای خونی خورشید
بر تاقهای مبهم مهتاب
بر بام آن شبهای وحشتزا
با قامت افراشته چون کوه
جرمت اسیر ناامیدیها نگردیدن
جرمت، صلابت رادی و مردی
جرمت، «وفایت در ره پیمان»
تو در رواق ساکت زندان
دروازههای بستهی شب را
بر روشنان صبح
با قدرت جادویی امید، بگشودی
وقتی سپیده خون چکان میشد
از لالههای دشت
وقتی که بال خستهی مرغان
در پنجهی صیاد
یک یک فرو میریخت
وقتی شقایق را به جرم عشق
آتش،به کام خویش میسوزاند
بیهودگی در شهر میپیچید
تو روی گلسنگ خیابانها
با تیغهی خورشید
گلبوتهی امید را ترسیم میکردی.
وقتی که روزنها همه بسته
درکوبهها بیرنگ از امید
وقتی که طوفان سهمگین و سخت
در باغ،صدها آشیان میریخت
وقتی که جای شبنم و باران
نفرین و بیزاری
بر دشت میبارید
فانوس چشمانت،
همچون سپیده، روشن و رخشا
شب را، اگرچه تیره و خاموش
آهنگ پایت، ای صبور سخت
ای سالها در بند
ای نبض هر جنبش
در کوچههای ظلمت و سستی
ما را نوید صبح فردا داد.
اینک پس از بوران و سرمای زمستانها
در آفتاب روشن و زیبای شهریور
ای کاش میگفتم
هستی گوارایت
آزادی ارزانیت!!
لبریزتر میشد،
وقتی یراق و برگ میبستند
بر راهوار مرگ
در مرزهای خونی خورشید
بر تاقهای مبهم مهتاب
بر بام آن شبهای وحشتزا
با قامت افراشته چون کوه
جرمت اسیر ناامیدیها نگردیدن
جرمت، صلابت رادی و مردی
جرمت، «وفایت در ره پیمان»
تو در رواق ساکت زندان
دروازههای بستهی شب را
بر روشنان صبح
با قدرت جادویی امید، بگشودی
وقتی سپیده خون چکان میشد
از لالههای دشت
وقتی که بال خستهی مرغان
در پنجهی صیاد
یک یک فرو میریخت
وقتی شقایق را به جرم عشق
آتش،به کام خویش میسوزاند
بیهودگی در شهر میپیچید
تو روی گلسنگ خیابانها
با تیغهی خورشید
گلبوتهی امید را ترسیم میکردی.
وقتی که روزنها همه بسته
درکوبهها بیرنگ از امید
وقتی که طوفان سهمگین و سخت
در باغ،صدها آشیان میریخت
وقتی که جای شبنم و باران
نفرین و بیزاری
بر دشت میبارید
فانوس چشمانت،
همچون سپیده، روشن و رخشا
شب را، اگرچه تیره و خاموش
آهنگ پایت، ای صبور سخت
ای سالها در بند
ای نبض هر جنبش
در کوچههای ظلمت و سستی
ما را نوید صبح فردا داد.
اینک پس از بوران و سرمای زمستانها
در آفتاب روشن و زیبای شهریور
ای کاش میگفتم
هستی گوارایت
آزادی ارزانیت!!
شهریور 58
پی نوشت : دو شعر بالا از پروانه اسکندری همراه همیشگی داریوش فروهر می باشد ... او که تا واپسین دم حیات کنار همسر باقی ماند تا آخرین لحظه تا اخرین دم .برگزیدهی شعرهای پروانه اسکندری (فروهر) را میتوانید در کتاب «شاید یک روز» بیابید.
پی نوشت : عطیه نازنین ما را بخوانید هر چه می خواستم بگویم همه را او گفته بود ... بخوانیدش چشمانم را خیس کرد .