تبليغاتX
میرا


از لاله زار که می‌گذرم زخمی‌تر از ترانه‌ام
تشنه‌ی محکومیت یه حکم عاشقانه‌ام
از لاله زار که می‌گذرم حسرت گوله با منه
وقتی که دست تو می‌خواد تیر خلاصو بزنه
رفاقت خشم تو با ماشه‌‌ی منتظر می‌گه
دستای بی‌صدای ما نمی‌رسن به همدیگه
فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس

منو بزن که خسته‌ام از زنده بودن تو قفس

لاله زار کاش می‌تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها
از لاله‌زار که می‌گذرم می‌رسه سال ما شدن
سال نفس‌تنگی عشق سال زمین خوردن من
از لاله زار که می‌گذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچه‌ها پر از مردم همصدا می‌شن
دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره دوباره سایه‌ی چماق
وقتی همه بادبادکا بنده حزب باد شدن

عربده‌های مرده باد یک شبه زنده باد شدن

ما توی پستوی عطش فیلم رهایی می‌دیدیم

توی تئاتر زندگی گریه مونو می‌دزدیدیم
لاله زار کاش می‌تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها
يغما گلرويي

پی نوشت : بعد از دو سال انتظار بلاخره فیلم حکم هم به سینمای خانگی پیوست . فیلمی که بخاطر حفاظت خوب از آن هیچگاه به شبکه های زیر زمینی راه نیافت  ،فیلمی از کیمیایی که آن را "فیلم مسعود کیمیایی" می نامید . فیلمی از کارگردانی که این سالها بسیار کم فیلم خوب ساخته بود و در همان فیلم ها هم کمتر می دیدم آن تک دیالوگ های به یاد ماندنی و صحنه های جاودانه را . عاشقانه هایش را که نگو بهترینش می شد سلطان که بدترین بود . اما حکم فرق می کرد هنوز هم می کند . عاشقانه محسن و فروزنده از جنس دیگریست عاشقانه ایی متفاوت . اینها بود با تصویر و موسیقی را که می شد زندگی کرد و این شعر یغما گلرویی با صدای رضا یزدانی که چه خوب بر هم نشسته بود و رضا یزدانی چه زود رفت از میان آدمها با ان صدای گرم که می توانست جاودانه شود.
شاید بعدها بیشتر ازحکم بنویسم . فیلمی که دوستش داشتم و دوستش دارم.
فیلمی عاشقانه با شخصیت به یاد ماندنی فروزنده و محسن که می تواند بشود دوست داشتنی ضد قهرمان فیلم های ایرانی . فیلمی که بلاخره به سینمای خانگی پیوست.

پی نوشت : یارانمان، برادرانمان، همشاگردیهایمان ،همکلاسیهایمان را آزاد کنید .یاران دبستانی ما را آزاد کنید .
| میرا | 0:1سه شنبه 25 دی1386 | |
داداش علی را آزاد کنید
سلام برادر
سلام برادر در بندم
برادر جان اولین برف زمستان آمد و من نمی دانم می بینی رقص برف را بر زمین سرد ؟برادر جان آنجا خیلی باید سرد باشد، اینجا هم سرد است .یلدا که گذشت تمامش به تو فکر می کردم که حالا کجا هستی و چه می کنی.پاییز بود وقتی رفتی و حالا زمستان است و انبوه برف . می بینی برادر جان چه زود بیش از یک ماه است که نیستی .به من ساده نگذشت که سخت گذشت به تو چه برادر جان ؟به تو چگونه گذشت؟

می بینی برادر جان می بینی چقدر گذشته از آخرین حرفهایمان ، این سی و چند روز . یادت هست برادر جان آخرین بار که حرف می زدیم بی تاب و دل نگران سعید بودی و حال خود آنجایی نزدیک سعید. راستی سعید ما چطور است؟ خوب است ؟ به او هم سلام برسان برادر و بگو ما همه دلتنگ او هستیم . به او بگو داریم یاد می گیریم می شود وا نداد و ایستاد. به او بگو علی جان پدر نازنینش ایستاده ، به او بگو پروانه ایستاده ، به او بگو ما همه ایستاده ایم و این همه را از او آموخته ایم.

برادر نازنین من خاطرت هست آن روزها را که آرزوهای بزرگمان را با هم قسمت می کردیم و از فرداهای آفتابی می گفتیم از فردایی که زمستانهای سرزمینمان پر شود از نور و روشناییی .
به من بگو برادر یادت هست،بگو که شب های سیاه زندان آن رویاها و آرزوها را از تو ندزدیده که چه اهمیتی دارد اگر راهمان از هم دور بود اما هدفمان مشترک.

خاطرت هست برادر جان که من بودم و تو و عطیه و امیر ... امیر ... علی جان بزرگ مرد کوچکمان  امیر مهرزادمان چطور است؟به او هم بگو دلتنگش هستیم . به او بگو خاطراتش که می آید در ذهنم می شود وزنه ایی بر دلم . آن روزهای نشست و مراسم که می آمد دفتر مشارکت و آن زیرزمین معروف و وقتی دورترها مرا می دید دوربین به دست که دور خودم می چرخم با آن قامت بلند می ایستاد تا من ببینمش و با آن نگاه مهربان و لبخند صمیمی و زمانی که می رسیدیم به هم با آن صورت معصومش و چشمان مشتاق،و من همیشه فکر می کردم که چه بلند قامت است این برادر ۱۷ ساله من . علی جان برادرم مواظب امیر کوچک ما باش ، که برادرش اینجا بسیار دلتنگ است. برادر جان به امیر بگو منتظرم تا بیاید و دوباره برایمان از خاطراتش بگوید واز آرمانها و آرزوهایش ،بیاید و دوباره برایم از بر،نازلی شاملو را بخواند. به او بگو برادر جان .

برادر جان می بینی باز از همه گفتیم به غیر از خودت که تو همیشه مشتاق شنیدن بودی از دیگران مشتاق گفتن از دیگران . مشتاق یاری رساندن به دوستان.همیشه دیگران را بر خود ترجیح دادی .
حالا از خودت بگو برادر نازنین ما .
برادرجان حال ما خوب است اما تو باور نکن .اینجا هوا و باد و باران هست اما نفس نیست.

برادر جان هنوز این بیرون هوا هست اما باور کن جریان سیال زندگی نیست . برادر جان یادت هست آن روزها میان آن همه نشست های جور واجور حقوق بشر مشارکت وقتی در یکی از نشست ها برای باقی آمدی چگونه بودی؟درد نامه خانم باقی را می خوانید و بغضت را فرو می دادی اما خشم ات را نمی توانستی فرو دهی و من نمی توانستم آرامت کنم دقیقآ برعکس تو که بسیار باعث آرامشم شده بودی .
برادر جان خاطرت هست چگون خشمگین بودی ازآنچه داشت بر معلممان می گذشت .بازی روزگار را می بینی علی جان حالا آنجایی نزدیک معلم نازنینمان و این بودن را غنیمت بدان برادر جان.به آقای باقی بگو همه ما دلواپس سلامتیش هستیم به اقای باقی بگو خانواده اش همچنان مقاوم و صبور راهش را می روند و شاگردانش نیز.

برادر جان همه آن بحث ها و داد و بیدادها یادت هست ؟ من همه یادم هست و این خاطره مجروح است که نمی گذارد آرام بگیرم . این خاطره مجروح است که این روزها خودم را به محمد حسین مهرزاد  بسیار شبیه می بینم که او برادری در اوین دارد و من نیز .

علی جان برادرم اینجا همه بی تاب حضورت هستند.مادرت عجیب بی تابی می کند و ما هم . آرمین  ، کیوان ،بهزاد ،اشکان،عطیه،فاطمه و ... همه بی تابند. نفیسه نمی گذارد لحظه ایی خاطرمان از خاطراتت خالی شود وقتی یادت می کند که همیشه بودی .مثل آن روز که رفتیم انجمن صنفی روزنامه نگاران برای مریم و نفیسه چشمانش دودو می زد و دور سالن نگاه می کرد . بعدتر با بغض گفت دنبال علی می گشتم . می بینی برادر جان ما همه بی تابیم علی جان .

علی جان برادرم اینجا هوا یخ زده،زمین یخ زده،درخت یخ زده،علی جان ما اینجا یخ زده ایم و همه خوبیم اما برادر جان تو باور نکن .

پی نوشت : آنان که از برادر دربندمان علی کلایی نوشتند :
پس یلدای تو کی سحر می شه ـ حذفیات
داداش علی به یادتم ـ افتابگردان عاشق
باور نکن تنهایت را ـ میرا
به دوستم که همواره بالفعل، بامرام و پرمحبت استـ ـ آفتابگردان عاشق
باید آزادی را، در آغوش باز آزادی ،کرد تجليل ! ـ نگاه بی حجاب
سلام علي جان از اوين چه خبر؟ ـ آفتاب از نگاه تو می روید
تسلای درون ـ  حقوق بشر و فردگرایی
خجالت بکشید ـ رتوریک
| میرا | 2:53دوشنبه 17 دی1386 | |

"جنگجویان واقعی به هنگام مبارزه فقط به نابود کردن دشمن فکر می کنند و تمام عواطف و احساسات انسانی را در خودشان سرکوب می کنند.
هر کس آدم کشت،باید کشته شود هرگز در مقابل دشمن پا پس نگذار و با تمام وجود بجنگ . هر کس را که در سر راهت ایستاد بکش . جنگ با تمام وجود.
حقیقتی که در قلب هنر مبارزه نهفته است. "

دلم می خواهد دوباره شمع روشن کنم، مثل همه ان روزها که خسته از همه نورها شمع ها را روشن می کردم و می نشستم وسط دنیای از شمع ها، و همیشه هم زمستانها بود که دلم شمع می خواست.

دوستی گفته دوباره کم  پیدا شده ام ،محو و کمرنگ ،و من فکر می کنم ای کاش محو شده بودم .
گاهی دلت می گیرد از همه چیز و دلت می خواهد گم شوی در میان حجم انبوهی از آدمها که برایشان مهم نیست کجایی و چه می کنی . گاهی دلت می خواهد نباشی ،نباشی و نبینی آدمهایی را که سقوط کرده اند یا می کنند و تو مجبوری بی تفاوت از کنارشان بگذری و چقدر بد که این مجبور بودن اجباریست برایت .

گاهی حجم کلمات نمی توانند همه اندوهت همه دلگیریت از آنچه هستی ،و آنچه دیگران هستند و آنچه می خواستی باشی ،و آنچه می خواستی دیگران باشند را بیان کند و این می شود که می روی در غار تنهایی و سکوت .
می روی تا یادت برود آدمها دوست هستند و دوست هستند و دوست هستند و ... بعد باز هم دوست هستند، و چه فرق بزرگیست بین آن دوستها و این دوست .
می روی تا یادت برود که همه اندوه و عذاب و خستگیت را باید انکار کنی چون نمی خواهند بشنوند.
می روی تا یادت برود ... فقط یادت برود همین و همین و همین .

می روی تا یادت برود که آدمها با غیاب هم زنده اند ، و تو چه ساده دل به غیاب آدمها بسته بودی ،چه ساده ایی تو دختر ،چه ساده.

و همه اینها هجوم می آورند و باز هجوم می آورند،و وقتی ایثار تو دیده نشده ،وقتی همه میان برزخ دست و پازدنت نادیده گرفته شده، و تو هنوز در برزخی و نمی خواهد بداند ،نمی خواهد ببیند .پس باید بروی تا رها شوی از این برزخ تنگ و تاریک.
همه اینها هجوم می آورند و آن وقت، دیگر برف زمستانی برایت معنای رقص قاصدک ها نمی دهد و شهر فقط برایت کفن پوش شده همین و همین.

باید دوباره خودت برخیزی و شمع ها را روشن کنی شمع ها را روشن کنی که هیچ اعتباری نیست به همه نورهای دیگر جهان .باید شمع ها رار روشن کنی ،که تاریکی دارد تورا و دنیا را فرا می گیرد.

پی نوشت :جملات ابتدایی پست یک ضرب المثل یا شاید هم جملات پند گون چینی هستند و با توجه به آن جملات من هیچ وقت نمی توانم مبارز خوبی یا جنگجوی خوبی باشم . من نمی توانم احساسات و عواطفم رو بکشم ... نمی توانم .

پی نوشت : آقایان دانشجویان را آزاد کنید . بس است دیگر تنبیه شدند . برادران در بند مارا آزاد کنید. علی کلایی و امیر مهرزاد و سعید حبیبی و همشان را آزاد کنید . تنبیه شدند آزادشان کنید.
| میرا | 23:23جمعه 14 دی1386 | |

هیچ چیز از دست نرفته است
نه موج اشکهای شما که بذری است که در کشتزارهای آینده افشانده شده
ونه رونق و خوشی ستمگران بدنام ما
که خداوند آنها را حفظ می کند تا اینکه در آینده بهتر آنها را مجازات نماید


هیچ چیز از دست نرفته است
عشق دوستان شما که شاید شما در آن تردید دارید ...
هنگامی که در آنجا پای شما به سنگ گیر می کند و در ظلمت بزمین می افتید ...
باور کنید که این عشق راه را به سوی شما باز می نماید و بشما می رسد.
چون در تیره ترین سیاه چال ها گاهی ممکن است نور ستاره ایی دیده شود


پی نوشت :این شعر را "پوشکین" سروده برای یاران در بندش .این شعر را هدیه کرده بود به آنان که اولین انقلاب روسیه را در سال ۱۸۲۵ رقم زدند و بسیاری از آنها برای همه عمر به اردوگاههای کار اجباری سیبری تبعید شدند. این قیام بسیار متفاوت بود از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه. 
به باور من این شعر پوشکین را می توان یادگاری از این شاعر آزاده دانست برای تمام یاران راه آزادی .این دو بند از شعر بلند پوشکین هدیه به یاران در بندمان.
| میرا | 23:38دوشنبه 10 دی1386 | |
خانوم "بی نظیر بوتو " نخست وزیر سابق پاکستان و یکی از معدود زنان مطرح در عرصه سیاسی جهان اسلام در یک حادثه ترور درگذشت.

خبری ساده و کوتاه و بی نهایت تآسف برانگیز،که مرگ هر انسانی که ثمره خشونت و ترور باشد تآسف برانگیز است،وجامعه جهانی یک بار دیگر در کنار هم قرار گرفته و ترور و خشونت و بنیاد گرایی را مردود دانسته و آن را ثمره جهل جامعه انسانی دانسته.
اما آنچه دارد در میان قشر روشنفکر وبلاگ نویس ایرانی بیداد می کند اینهمه مویه بر مرگ زنی است از دیار همسایه که بی تردید، باز هم تآکید می کنم بی تردید، زنیست قابل تحسین .چرا که در جامعه اسلام زده و بینهایت متحجر پاکستان توانسته تا اینجا پیش بیاید هر چند که باید جای پای پدرش ذوالفقار علی بوتو را در لحظه لحظه طی این مسیر دید.
جامعه وبلاگ نویسان بی تفاوت ایرانی نسبت به تمامی بازداشت ها و زندانهای زنان ایرانی، چنان بر سرو روی می زنند از این حادثه ترور  که دچار شک می شوی نکند خون خانم بوتو رنگین تر بوده از خون تمامی زنان برابری خواه و آزادی خواه ایرانی که در بند هستند.

یکی اولین عکس های پس از ترور را رو می کند و دیگری "بی نظیر بوتو "را در مقام مقایسه با "ایندیرا گاندی" ( این ایندیرا گاندی همان ایندیرا دختر جواهر لعل نهروست که عروس گاندی بوده) قرار می دهد و دیگری از شلیک گلوله بر گلوی دمکراسی می گوید، و تآکید بسیار زیاد بر ایرانی و شیعه بودن مادر "بی نظیر بوتو " (که شده حکایت کرمانشاهی بودن برنده جایزه اسکار ادبیات)، و باز هم دیگری و دیگری و دیگری و من هر چه سرک می کشم در آرشیو نوشته هایشان نمی رسم به نامی از جلوه جواهری و مریم حسین خواه  و دلارام علی و ده ها زن آزادی خواه و برابری خواه دیگر که گویا آنان هیچ کدام از تبار دمکراسی خواهان نبوده اند و دمکراسی خلاصه شده در خانم بی نظیر بوتو .
نیست هیچ نامی از جلوه و مریم و دلارام و علی و سعید و احسان و مجید و دهها آزادی خواه و برابری خواه در بند که گویا آنها ایرانی نیستند و نبوده اند ، و شاید همه سهم ما از ایرانی بودنمان بعد از مرگ است که فریاد زده می شود .
شاید این مویه کنندگان ندیده اند و نمی دیده اند و نشنیدیده اند که دلارام کتک خورده از ۲۲ خرداد هفت تیر محکوم به حبس شده یا نمی دانند جلوه جواهری را به جرم عدالت خواهی، آزادی خواهی و دمکراسی خواهی ( می بینید چه شبیه هستند به تمامی خواسته های خانم بوتو ) به حبس برده اند.

آنچه از پس این ترور سر برآورده اجماع جهانیست و تآکید دوباره بر ضرورت مبارزه با پدیده بنیادگرایی و تروریسم و ای کاش آنچه از پس این ترور در سرزمین ما سر بر می آورد تلاشی بود مضاعف و همه جانبه برای احقاق حقوق همه زندانیان اندیشه ایرانی . زندانیانی چون باقی ،جلوه جواهری، مریم حسین خواه ، سعید حبیبی ،علی کلایی و ده ها تن از دانشجویان در بند ایرانی.
اینهمه مویه بر زنی استوار و قوی  ای کاش می شد تلاشی شود برای آزادی زنان استوار و جسور و قوی که در بند هستند.

پی نوشت : همچنان تاکید دارم بر همه جسارت ها و ساختارشکنی های خانم بی نظیر بوتو،  همانگونه که همچنان معتقدم ای کاش کمی هم نگاه به درون داشتیم.
| میرا | 22:51جمعه 7 دی1386 | |

معلممان مریض احوال شده در زندان.معلممان آنقدر مریض احوال بوده که به بیرون از زندان منتقلش کرده اند،به یک بیمارستان در بیرون از زندان.
آقای باقی چه می کنند با شما و خانواده شما. رئیس "انجمن دفاع از حقوق زندانیان" ، دفاع از حقوق زندانیان ،و نه فقط "زندانیان سیاسی" را به بند می کشند و ایشان از زندان بخاطر وخامت وضعیت جسمانی خود به بیمارستانی بیرون از زندان منتقل می شوند.به همین سادگی مدیر یک نهاد کاملا مدنی و اجتماعی و حقوق بشری به زندان می رود،و باز هم به همان سادگی می تواند در زندان برای وی اتفاقهایی بیفتد که وضعیت جسمانی وی را به این حد خطرناک برساند که مسولین زندان وی را به بیرون زندان منتقل کنند .

روز سه شنبه هنگامی که با صدای تلفن از جا پریدم و خبر از آزادی سیناپایمرد از زندان به من داده شد و زمانی که به دنبال قرار ملاقاتی برای گرفتن مصاحبه از این نوجوان فلوت زن می گشتم آقای باقی عزیز ما زنده ترین تصویری که می شناختم و می دیدم تصویر شما بود. شما که آن شب کنار ده ها فعال حقوق بشر در مقابل زندان حاضر شدید و تنها به چند پیام تلفنی بسنده نکردید .

یادتان هست معلم نازنین به ما گفتید در مقابل یک سیل که نمی شود با یک بیل ایستاد،و ما چه کودکانه فکر می کردیم می شود وقتی شما هستید .حالا چگونه باید تاب بیاوریم،شما که برایمان مثل همان کوه بودید، سر بلند و پرغرور بخاطر وضعیت جسمی نامساعد به بیرون از زندان منتقل شده اید.

چرا حالا که مدیر کل زندانها هم اعلام کرده همه چیز خوب و مساعد است و ایشان هم در سلامتی کامل!! به سر می برند و باید همگی برویم خانه هایمان و راحت بخوابیم و نگران نباشیم ، باز هم نمی شود از یاد برد سوگنامه خانم کمالی همسر آقای باقی را ؟ مگر می شود بی تفاوت نشست و به دکتر احمدی زنگ نزد و نپرسید که آیا واقعآ حالا آقای باقی مساعد است یا ... ؟ و من اصلآ نمی خواهم فکر کنم معلم نازنینمان در بستر بیماری در اوین چه می کند.می خواهم به آقای باقی فکر کنم انطور که همیشه دیده بودم.همانطور ایستاده و بلند قامت و صبورو محکم.

باقی را آزاد کنید باقی از جنس نور و آینه است،و شما را نه با نور کاری هست و نه آینه می شناسید که شما فرو رفته در ظلمت هستید،و آینه نمی خواهید که پلیدی هایتان را به رخ می کشد.
باقی را آزاد کنید که او تنها رئیس" انجمن دفاع از حقوق زندانیان" است. باقی را آزاد کنید که باقی و باقی ها و تفکراتشان را نمی توان به بند کشید که بندها تاب تحمل اینهمه شهامت و جسارت را نمی آوردند.

پی نوشت : می گویند سعید حبیبی گم شده است ... می گویند سعید حبیبی در اختیار ما نیست .سعید حبیبی کجاست ؟ برادر آزاده و دلاور ما کجاست؟

پی نوشت : دانشجویان پلی تکنیک همچنان در بندند ... حتی خوشی های کوچک مارا هم تاب نمی آورند. برادران در بند ما را آزاد کنید.
| میرا | 0:29جمعه 7 دی1386 | |

درباره من

من گم شده ام
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی

نوشته های پیشین

  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • آرشیو موضوعی

  • جامعه
  • شخصی
  • سیاست
  • زنان
  • حقوق بشر
  • هنرو فرهنگ
  • اقتصاد
  • دوستان

  • میرا
  • جمهور
  • توکای مقدس
  • حمیدرضا سلیمانی
  • یک لحظه تنهایی
  • مسیح
  • دل نوشت
  • زندان ایران
  • بهزاد باشو
  • راز نو
  • دفتر بی مخاطب
  • کسوف
  • امشاسپندان
  • تجربه های زنانه
  • وارش
  • بی بی مهتاب
  • زن نوشت
  • مسافر
  • هنوز
  • بوی خاک
  • گرگ صابونی
  • پرشین کارتون
  • کافه گودو
  • پرنده خارزار
  • روزمزگی ها
  • گفتنی ها
  • ته دیگ گفتنی ها
  • گلنسا
  • صوراسرافیل
  • عبور از راه بی نقشه
  • ققنوس
  • یار دبستانی من
  • غورباقه باز
  • پرگاس
  • تبعیدی عصبانی
  • برونکا
  • خوابگرد
  • نوای نی
  • زنده باد آزادی
  • کتابلاگ
  • قمارعاشقانه
  • نگاه بی حجاب
  • پیهن
  • آن زن
  • نیروانا
  • کلید
  • آفتابگردان عاشق
  • نگاتیو
  • حقوق بشر و فردگرایی
  • بانو وسگ ملوس
  • بدون سانسور
  • نت هشتم
  • همیشه خالی
  • نسرین
  • فصل زن
  • آش ایرونی
  • امیرهادی انواری
  • عمواروند
  • یک لیبرال دمکرات
  • به تماشای آبهای سپید
  • بند 209
  • عسل نگاشت
  • مشقهای من
  • وسوسه ایی به نام بودن
  • آزاد بهین
  • زندونی
  • گفت و گوی اصلاحی
  • اسرار نهان
  • روزنگاشت
  • جیغ و داد نو
  • یاس و داس
  • فریاد زنان
  • طبقه دوازدهم
  • ارکیده
  • هم واژه آزاد
  • صفحه سیزده
  • نصورنقی پور
  • خانوم
  • فوتو یاس
  • رها در باد
  • دل نوشته های یک روزنامه نگار
  • یادداشتهای یک خبرنگار خود خوانده
  • اتوبوس آبی
  • نوشته
  • تاریکخونه
  • آفتاب از نگاه تو میروید
  • حذفیات
  • اندیشه و احساس
  • خبرنگاران صلح
  • حضرت خضر
  • یادداشت های دکتر نعمت احمدی
  • تریبون آزاد
  • ما همه خوبیم
  • شنگرف
  • از هر دری سخنی
  • هزارو یک شب
  • یه شب مهتاب
  • قرمه سبزی
  • عمو اروند
  • ته نشین
  • ملی مذهبی
  • پوتین
  • ناگفته های انقلاب 57
  • فاژ
  • اوهام
  • دلریخته
  • باد صبا
  • فردا
  • آگراندیسمان
  • نوشته های شخصی سعید نورمحمدی
  • پی نوشت
  • زخم کهنه
  • شب غوک
  • لینکها

  • روزنامه هم میهن
  • سایت خبری نوروز
  • خبرگذاری مهر
  • خبرگذاری روزنا
  • کمیته گزارشگران حقوق بشر
  • زنستان
  • تغییر برای برابری
  • کانون زنان ایران
  • میدان
  • انجمن مدافعین جامعه مدنی
  • کانون دفاع از حقوق زنان و کودکان ایران
  • ایران امسال
  • خبرنامه امیرکبیر
  • سازمان دیده بان حقوق بشر
  • سازمان عفو بین الملل
  • سازمان جهانی منع شکنجه
  • خبرنت
  • لوگو


    میرا

    پاورقی


    طراح:مهدی محسنی

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

     RSS