پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

این روزها با دروغ بزرگ زندگی می کنم . بادروغ بزرگ زندگی کردن ساده است ، به همین سادگی که نیستی تمام هستی اطرافت را فرا بگیرد و تو از زندگی بگویی .
وقتی تمام حجم خیالم را مرگ و نیستی فرا گرفته پس حرف زدن از زندگی دروغ بزرگ است و این روزها دارم با دروغ بزرگ زندگی می کنم .
حتی با دروغ بزرگ زندگی کردن ساده تر از این هم می تواند باشد وقتی که تصمیم بگیری به دروغ کسی دل ببندی با دروغ بزرگ زندگی کرده ایی .
سرگردان در اتاقم بالا و پایین می روم و کسی زنگ می زند و فقط یک صدای خسته است که می پیچد در گوشم و آوایش در سرم .
می گوید تو آخرین امید من هستی ، و من فکر میکنم چه دنیای بدی است دنیایی که من در آن آخرین امید یک آدم باشم ... .
سرگردان در اتاق بالا و پایین می کنم و سرگردان تر می روم به سوی کتابخانه به این امید که چیزی بیایم و در میان کتابخانه کتاب "رکسانا" را می بینم و پریشان در پس ذهنم جستجو می کنم که این کتاب بیهوده در کتابخانه من چه می کند؟ به چشمانم شک می کنم و دوباره نگاه می کنم اما انجاست درست کنار "کولی کنار آتش " و " صدسال تنهایی"و زیر "کتاب تردید".
دوباره فکر می کنم بیهوده و بی حاصل از اینکه این کتاب از کجا سر از کتابخانه من در آورده ،گیج و پریشان. و بعد تر فکر می کنم چرا باید اینقدر اهمیت بدهم که این کتاب از کجا به کتابخانه من رسیده وقتی هنوز سوالی بزرگ در ذهنم هست که تو ،خود تو ،اصلآ چگونه سر از زندگی من در آورده ایی ؟
چرا باید این همه اهیمت بدهم به این کتاب و چگونگی حضورش در کتابخانه شخصیم وقتی هستند این همه ادم که اصلآ نمی دانم چطور سر از زندگی من در آورده اند.
هنوز صدا در گوشم هست که " تو آخرین امید من هستی "،و من هنوز در میانه این تناقض بشری سرگردانم که آخرین امید کسی بودن یعنی چه ؟ ، وقتی تمام حجم ذهنم را نا امیدی فرا گرفته است چطور می توانم اخرین امید کسی باشم.
پی نوشت : کتابخانه ام را از نو چیده ام و فکر می کنم زندگیم را هم باید دوباره بچینم ... .
پی نوشت : آنچه نوشته ام قسمتی از هذیان های این روزهای من است دنبال هیچ چرایی برایش نگردید.
پی نوشت : اینجا وبلاگ شخصی من است و از هر چه بخواهم در آن می نویسم .

"خواب ! تنها خواب، هلیا ! دستمالهای مرطوب ، تسکیندهندهی دردهای بزرگ نیستند ... "
می گویند کشف واژه هلیا از خودش بود.
همسرش می گوید:« سال ها پيش، نادر ابراهيمي در حالي كه با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر مي كرد، شروع به بازي و در هم ريختن واژه«الهي» كرد تا بتواند از دل آن نامي خوش آهنگ و متفوت بسازد. پس از مدتي واژه خود ساخته«هليا» را از به هم ريختن حروف واژه «الهي» ساخت و در داستان بلندش «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم» به كار برد. مدت ها بعد نادرابراهيمي متوجه شد كه واژه «هليو» در لاتين قديم به معني خورشيد است.»
او می گوید:«پس از انتشار كتاب، اين اسم در ميان مردم رواج زيادي پيدا كرد و جزو نام هاي ايراني محسوب شد. بارها پيش آمده است كه خوانندگان داستان «بار ديگر ...» تماس گرفته اند و ضمن جويا شدن معني اين اسم، گفته اند كه مي خواهند اسم دخترشان را «هليا» بگذارند.»
"... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را ازار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از ان سوی باغهای نارنج می گذرد پاره می کنن. شب از من خالی ست هلیا... "
و حالا خالق هلیا و خالق رویاهای ما در شهری که دوست می داشتیم بعد از ۹ سال دسته پنجه نرم کردن با دردی جان افزا دار فانی را وداع گفته و چه اهمیتی دارد حالا مثلآ بگوییم :«ابراهیمی، مولف پرکاری بود .تا پیش از آغاز بیماریاش، حدود ۱۲۰ كتاب نوشت و منتشر کرد. نادر، نویسندهء کودک و نوجوان بود. در زمينهء ادبيات كودك و نوجوان، نزديك به ۵۰ و اندی كتاب تاليف كرد. اين كتابها اغلب داستان بوده و بخشی هم به ايرانشناسی و نيز مسايل آموزشی اختصاص دارد. تصویرسازی میکرد؛ تصويرسازی نزدیک به ۱۰ كتاب را بهعهده داشت و حتی در سالهای انقلاب، تعدادی کتاب برای نوجوان منتشر کرد که تمام کارهایاش را خودش کرده بود: نویسنده، تصویرساز، و تاپیپیست! خودش با دستخط خودش، تمام کتاب را نوشته بود و بههمان شکل منتشر کرده بود. كتابهای بسياری را ويرايش كرد. قصهها و مطالب بسياری نيز در مطبوعات كودك به چاپ رساند. ابراهيمی از معدود نويسندگانی بود كه دهها كتاب داستانی با محوريت انقلاب، برای اين گروه سنی، در همان سالهای آغازين نوشته و منتشر . علاوه بر مجموعه كتابهای « قصههای انقلاب»، مجموعهء كتابهای «قصههای اعتراض»، «قصههای ريحانه خانم»،«حكايت های خوب قديم، برای كودكان»، « من زير زمين زندگی میكنم » و مجموعهء «ايران را عزيز بداريم» از جمله آثار او در اين زمينه هستند.
و اصلآ حالا همه اینها چه اهمیتی دارد وقتی آخرین بار او را در بیمارستان دیده ام رنجور و خسته از مبارزه بی امان با بیماری.
اصلآ اینها چه اهمیتی دارد وقتی می دانم او خوب زندگی کرده و عاشقانه و بیشتر از آن عاشقانه به زندگی عشق ورزیده و فقدانش چقدر سخت خواهد بود .
چه اهمیتی دارد بی توجه اییهایی که در حقش شده وقتی من می دانم خودش می دانسته چه لذتی برده ایم از خواندن نوشته هایش ... .
چه اهمیتی دارد همه اینها وقتی می دانم از فردا روز کتابهایش نایاب خواهد شد چرا که این جماعت زنده به قهرمان مرده است.
حالا می خواهم فقط بروم سراغ کتابخانه و "یک عاشقانه آرام " را بردارم در دست بگیرم اما می دانم در نهایت هم کتابی که امشب خواهم خواند " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " خواهد بود ... .
می روم تا یک بار دیگر بخوانم :
در آن لحظه یی که یک آری را با تمام زندگی تعویض میکنی
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی
در آن لحظه ای که تو از فراز پا در راهی میگذاری که آن سوی آن اختنام تمام آن اندیشه ها و
رویاهاست
در تمام لحظه هایی که تو میدانی .. می شناسی و خواهی شناخت
به یاد داشته باش!
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند .
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان .
توکای مقدس ، یک بازی مقدس به راه انداخته که دوستش داشتم و از قضای روزگار باشو نازنین مرا هم به این بازی فراخوانده است .
قرار شده هر کداممان از لینک ها و دوستان وبلاگ نویسمان آنهایی را که بیشتر می خوانیمشان توصیف کنیم در چند جمله،و شاید هم فقط یک جمله. اجابت می کنم باشو نازنین را و ابتدا هم با وبلاگ خودش آغاز می کنم .
باشو را پیش از وبلاگ نوشتن و وبلاگ نویسی کشف کرده ام. کارتونیست جوانی که قلمش نه فقط در کارتون که در نوشته هایش هم به همان ظرافت و جسارت است ،و البته پر از طعنه و کنایه که این خصلت را مستقیم از کاریکاتورهایش وام گرفته و نامه معروفش به مانا نیستانی شاید تلنگری بود به وبلاگستان در زمان بازداشت مانا .
جمهور ،مهدی محسنی ، وارطان و این روزها جمهوریت ، قطعآ در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان وبلاگستانی بود و سیاسی هم بود و خواست نقد تند و تیز اجتماعی هم خواند وبی تفاوت از کنار وی گذشت. نگاه بسیار دقیق و کنجکاو و قلم جسور و جذابش او را به یکی از شاخص ترین نمونه های موفق وبلاگ نویسی تبدیل کرده است و به نظر من بزرگترین حق ایی که در برگزاری مراسم دویچه وله از کسی ضایع شده است حقی بود که از وی در آخرین دوره برگزاری به ناحق گرفته شد و جایزه ایی را که بسیار شایسته اش بود از وی دریغ شد.او پدرخوانده وبلاگ های بسیاری است و یکی از آن همه هم وبلاگ میرا.
پروانه اسیر در زندان ایران در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان قلم توانمند و احساس لطیفش را نادیده گرفت . فعال حوزه حقوق زنان و کودکان ،فعال اجتماعی و کنشگر اجتماعی که نوشته هایش می تواند خوابی لطیف را برات تعبیر کند.از او بسیار آموخته ام و این روزها وبلاگش رنگ و روی روشنی یافته است.
گرگ صابونی ،که مریم پالیزبان ساخته شاید یکی از آن وبلا گ هایی بود که کشفش چون کشف یک تجربه ناب بود برای من . بازیگر جوان فیلم نفس عمیق ،که کشف کردم شاعر خوبی هم هست و نویسنده و شاید بسیاری دیگر که در پی کشفش هستم و از سرودهایش لذت برده و می برم.
مسیح ،مسیح علی نژاد یکی از وبلاگ های پربیننده که از زمانی که آواز دلفین ها را معنی کرد به تیغ فیلتر گرفتار شد . روزنامه نگار پرتوان و جسور و البته اخراجی معروف خانه ملت که کمترصبوری از کف داده و عصبانی شده که این روزها دارد عصبانی می شود.
وارش آسیه امینی را بسیار دوست دارم و نه فقط به خاطر وارش ،که بسیار این کلمه را با لهجه شیرین شمالی دوست دارم ،بلکه بخاطر شخصیت جذاب و قدرتمند نویسنده این وبلاگ ... . آسیه امینی برای یک نسل از کنشگران تازه نفس اسطوره و معلمی است هر چند شاید خود نداند که معلم و اسطوره آنان است.کنشگر جسور و پرتلاشی که معدود دفعاتی که دیده امش مقابل درهای اوین بوده.
آسیه امینی را تحسین می کنم بابت همه تلاش هایش برای همه آنچه در راه حقوق بشر می کند.
کسوف و کشف دنیا از دریچه دوربین . همه جاهست ،از تجمع زنان تا انجمن صنفی روزنامه نگاران و سد سیوند و پاسارگاد و ... ،این مرزشکنی اش قابل تحسین.
رازنو که گاهی پر است از رازهای نو و گاهی خوب است و گاهی متوسط و گاهی فقط جنجالی اما نمی توان دوستش نداشت و نخواندش ،و این همه می ماند با یک ای کاش ... .
خبرنگاران صلح را برای نه فقط خبرنگار بودن و طرفدار صلح بودنشان،چیزی که بسیار دوست دارم و این خود به خودی خود جذاب هست ،بلکه بابت همه آنچه می توان در وبلاگ گروهیشان یافت دوست دارم، چیزهای تازه و نابی را که می توان در وبلاگشان یافت دوست دارم.
گفتنی های یک دوست ،و چقدر این کلمه دوست را دوست دارم . از آدمهایی که شهامت تغییر دارند و بیشتر از آن شهامت اینکه تغییرشان را فریاد بزنند خوشم می امده و می آید و خالق گفتنی ها از این دسته ادمهاست و قابل تحسین.این روزها گفتنی هایش ته دیگ دار هم شده که باید خواندنی باشد.
بوی خاک ،که بوی ملایم خاک خیس را به مشامت می زند. خبرنگاری که خوب می بیند و خوب تر می نویسد . از آن آدمهای نابی که حرف و عملشان یکی است و در این زمانه نایاب شده است از آن معدود ادمهای که روابط پیچیده انسانی نمی تواند وی را به مقام مصالحه و مدارا با انچه غیرحق می داند بکشد.
پرشین کارتون که نشان داد ایرانی ها هم می توانند گروهی کار کنند اگر بخواهند.
مسافری که در فکر فردا ی وطن است. خواهری نازنین که خوب می نویسد و نمی توان او را از پشت کلماتش لمس کرد باید بشناسیش تا بدانی چرا میان همه وبلاگ نویس ها این یکی نه فقط برای من که برای بسیاری دیگر هم چون خواهر است.فعال و کنشگر اجتماعی ،فعال حوزه زنان و سیاست و اندیشه و بسیار بیش از این همه فعال عرصه حقوق بشر .
آفتابگردان عاشقی که یکی از بهترین دوستانم را بعد از شناختن او شناختم و این آشنایی با دوستی نازنین که برایم خواهری نازنین شده را مدیون آشنایی با وبلاگش هستم. طنز نوشته هایش را دوست دارم . نوشته هایش به تمام گرمای ناب وجودش را انعکاس می دهد. بسیار شبیه به نام وبلاگش آفتابگردانی در پی آفتاب که عاشقانه آن آفتاب را برای سرزمین سردش می خواهد.
نوای نی که هیچگاه نتوانستم نوای نی اش را تا انتها بشنوم . خوب می نویسد اما هنوز نمی داند نوشته ها در وبلاگ ها باید موجز باشد و کوتاه . هر چند در زندان که بود کشف کردم دلم حتی برای همان نوشته های طولانیش هم تنگ خواهد شد.
عبور از راه بی نقشه یک دانشجوی ممنوع الورود تعلیقی که اسم وبلاگش فصلی یک بار تغییر می کند و من این اسم آخر را بیشتر ازهمه دوست دارم . طنزهای تلخش را دوست دارم و مطالب سینمایش را نه . نقدهایش خوب هستند و گاهی هم نه چیزی شبیه خودش.
حقوق بشر و فردگرایی به شیوه بهزاد مهرانی که این روزها بیشتر از وبلاگ نویس در قالب روزنامه نگار فرورفته و نوشته های متین و منطقیش بسیار بیشتر از اینها باید و می تواند بازدید داشته باشد.
پی نوشت : وبلاگهای زیادی هستند که می خوانمشان همچون سمیه توحیدلو عزیز با برساحل سلامتش و حنیف مزروعی نازنین و دفتر بی مخاطبش یا تمامی وبلاگ هایی که به انها لینک داده ام و همه را به این بازی مقدس دعوت می کنم اما آنها که هر روز بهشان سر می زنم همانها هستند که تعریفشان کرده ام.
پی نوشت : از دنیا دلگیرم ، از زمین و زمان دلگیرم و ای کاش این دلگیری زودتر تمام شود .
پی نوشت : دلتنگ جرعه ایی رفاقتم و دلتنگ پروانه و عطیه و شیوا و سپیده و نوشین و مهرداد و کوروش و امیر حسین و ... و بیشتر از همه دلتنگ خود تو که در منی و پنهان از من.
قرار شده هر کداممان از لینک ها و دوستان وبلاگ نویسمان آنهایی را که بیشتر می خوانیمشان توصیف کنیم در چند جمله،و شاید هم فقط یک جمله. اجابت می کنم باشو نازنین را و ابتدا هم با وبلاگ خودش آغاز می کنم .
باشو را پیش از وبلاگ نوشتن و وبلاگ نویسی کشف کرده ام. کارتونیست جوانی که قلمش نه فقط در کارتون که در نوشته هایش هم به همان ظرافت و جسارت است ،و البته پر از طعنه و کنایه که این خصلت را مستقیم از کاریکاتورهایش وام گرفته و نامه معروفش به مانا نیستانی شاید تلنگری بود به وبلاگستان در زمان بازداشت مانا .
جمهور ،مهدی محسنی ، وارطان و این روزها جمهوریت ، قطعآ در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان وبلاگستانی بود و سیاسی هم بود و خواست نقد تند و تیز اجتماعی هم خواند وبی تفاوت از کنار وی گذشت. نگاه بسیار دقیق و کنجکاو و قلم جسور و جذابش او را به یکی از شاخص ترین نمونه های موفق وبلاگ نویسی تبدیل کرده است و به نظر من بزرگترین حق ایی که در برگزاری مراسم دویچه وله از کسی ضایع شده است حقی بود که از وی در آخرین دوره برگزاری به ناحق گرفته شد و جایزه ایی را که بسیار شایسته اش بود از وی دریغ شد.او پدرخوانده وبلاگ های بسیاری است و یکی از آن همه هم وبلاگ میرا.
پروانه اسیر در زندان ایران در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان قلم توانمند و احساس لطیفش را نادیده گرفت . فعال حوزه حقوق زنان و کودکان ،فعال اجتماعی و کنشگر اجتماعی که نوشته هایش می تواند خوابی لطیف را برات تعبیر کند.از او بسیار آموخته ام و این روزها وبلاگش رنگ و روی روشنی یافته است.
گرگ صابونی ،که مریم پالیزبان ساخته شاید یکی از آن وبلا گ هایی بود که کشفش چون کشف یک تجربه ناب بود برای من . بازیگر جوان فیلم نفس عمیق ،که کشف کردم شاعر خوبی هم هست و نویسنده و شاید بسیاری دیگر که در پی کشفش هستم و از سرودهایش لذت برده و می برم.
مسیح ،مسیح علی نژاد یکی از وبلاگ های پربیننده که از زمانی که آواز دلفین ها را معنی کرد به تیغ فیلتر گرفتار شد . روزنامه نگار پرتوان و جسور و البته اخراجی معروف خانه ملت که کمترصبوری از کف داده و عصبانی شده که این روزها دارد عصبانی می شود.
وارش آسیه امینی را بسیار دوست دارم و نه فقط به خاطر وارش ،که بسیار این کلمه را با لهجه شیرین شمالی دوست دارم ،بلکه بخاطر شخصیت جذاب و قدرتمند نویسنده این وبلاگ ... . آسیه امینی برای یک نسل از کنشگران تازه نفس اسطوره و معلمی است هر چند شاید خود نداند که معلم و اسطوره آنان است.کنشگر جسور و پرتلاشی که معدود دفعاتی که دیده امش مقابل درهای اوین بوده.
آسیه امینی را تحسین می کنم بابت همه تلاش هایش برای همه آنچه در راه حقوق بشر می کند.
کسوف و کشف دنیا از دریچه دوربین . همه جاهست ،از تجمع زنان تا انجمن صنفی روزنامه نگاران و سد سیوند و پاسارگاد و ... ،این مرزشکنی اش قابل تحسین.
رازنو که گاهی پر است از رازهای نو و گاهی خوب است و گاهی متوسط و گاهی فقط جنجالی اما نمی توان دوستش نداشت و نخواندش ،و این همه می ماند با یک ای کاش ... .
خبرنگاران صلح را برای نه فقط خبرنگار بودن و طرفدار صلح بودنشان،چیزی که بسیار دوست دارم و این خود به خودی خود جذاب هست ،بلکه بابت همه آنچه می توان در وبلاگ گروهیشان یافت دوست دارم، چیزهای تازه و نابی را که می توان در وبلاگشان یافت دوست دارم.
گفتنی های یک دوست ،و چقدر این کلمه دوست را دوست دارم . از آدمهایی که شهامت تغییر دارند و بیشتر از آن شهامت اینکه تغییرشان را فریاد بزنند خوشم می امده و می آید و خالق گفتنی ها از این دسته ادمهاست و قابل تحسین.این روزها گفتنی هایش ته دیگ دار هم شده که باید خواندنی باشد.
بوی خاک ،که بوی ملایم خاک خیس را به مشامت می زند. خبرنگاری که خوب می بیند و خوب تر می نویسد . از آن آدمهای نابی که حرف و عملشان یکی است و در این زمانه نایاب شده است از آن معدود ادمهای که روابط پیچیده انسانی نمی تواند وی را به مقام مصالحه و مدارا با انچه غیرحق می داند بکشد.
پرشین کارتون که نشان داد ایرانی ها هم می توانند گروهی کار کنند اگر بخواهند.
مسافری که در فکر فردا ی وطن است. خواهری نازنین که خوب می نویسد و نمی توان او را از پشت کلماتش لمس کرد باید بشناسیش تا بدانی چرا میان همه وبلاگ نویس ها این یکی نه فقط برای من که برای بسیاری دیگر هم چون خواهر است.فعال و کنشگر اجتماعی ،فعال حوزه زنان و سیاست و اندیشه و بسیار بیش از این همه فعال عرصه حقوق بشر .
آفتابگردان عاشقی که یکی از بهترین دوستانم را بعد از شناختن او شناختم و این آشنایی با دوستی نازنین که برایم خواهری نازنین شده را مدیون آشنایی با وبلاگش هستم. طنز نوشته هایش را دوست دارم . نوشته هایش به تمام گرمای ناب وجودش را انعکاس می دهد. بسیار شبیه به نام وبلاگش آفتابگردانی در پی آفتاب که عاشقانه آن آفتاب را برای سرزمین سردش می خواهد.
نوای نی که هیچگاه نتوانستم نوای نی اش را تا انتها بشنوم . خوب می نویسد اما هنوز نمی داند نوشته ها در وبلاگ ها باید موجز باشد و کوتاه . هر چند در زندان که بود کشف کردم دلم حتی برای همان نوشته های طولانیش هم تنگ خواهد شد.
عبور از راه بی نقشه یک دانشجوی ممنوع الورود تعلیقی که اسم وبلاگش فصلی یک بار تغییر می کند و من این اسم آخر را بیشتر ازهمه دوست دارم . طنزهای تلخش را دوست دارم و مطالب سینمایش را نه . نقدهایش خوب هستند و گاهی هم نه چیزی شبیه خودش.
حقوق بشر و فردگرایی به شیوه بهزاد مهرانی که این روزها بیشتر از وبلاگ نویس در قالب روزنامه نگار فرورفته و نوشته های متین و منطقیش بسیار بیشتر از اینها باید و می تواند بازدید داشته باشد.
پی نوشت : وبلاگهای زیادی هستند که می خوانمشان همچون سمیه توحیدلو عزیز با برساحل سلامتش و حنیف مزروعی نازنین و دفتر بی مخاطبش یا تمامی وبلاگ هایی که به انها لینک داده ام و همه را به این بازی مقدس دعوت می کنم اما آنها که هر روز بهشان سر می زنم همانها هستند که تعریفشان کرده ام.
پی نوشت : از دنیا دلگیرم ، از زمین و زمان دلگیرم و ای کاش این دلگیری زودتر تمام شود .
پی نوشت : دلتنگ جرعه ایی رفاقتم و دلتنگ پروانه و عطیه و شیوا و سپیده و نوشین و مهرداد و کوروش و امیر حسین و ... و بیشتر از همه دلتنگ خود تو که در منی و پنهان از من.

نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست ... .
پی نوشت :چه قدر خوب گفته جبران : "شاید کسی را که با او خندیده ایی فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ایی از یاد نخواهی برد." مگر می شود یادگاری هاش را از دیوار دل پاک کنید؟گیرم که بتوانی هر بلایی که خواستی بر سر دل خود بیاوری در دل دیگران چگونه می خواهی دست ببری! ـ قیصر امین پور
پی نوشت :کسی یادش هست به یک سالگی بازداشت سه دانشجوی پلی تکنیکی .آی آدمهای اسیر همه روزمرگی ها یک سال گذشت ... .
پی نوشت : کسی می داند سالگرد سوم خرداد امسال چه فرقی می کرد با پارسال و سالهای پیش از آن ! ... یکی به اینها بگوید سوم خرداد با همه بزرگی و بزرگانش کم نمی کند از حماسه حضور یک ملت.دوم خرداد را نمی شود اینگونه از خاطره جمعی یک نسل گرفت.

۱۱ سال گذشت . امروز دوم خرداد بود و امروز ۱۱ سال گذشت ... راستی کسی یادش هست حماسه حضور یک ملت راکه به قراردادهای از پیش نوشته شده تن نداد و گفت نه و حالا ۱۱ سال از ۱۵ سالگی ما گذشته و این ملت دوباره کی خواهد گفت نه نمی دانم.
پی نوشت : مطلب طولانی نوشته بودم به نام " دوباره باید ۱۵ ساله شویم ..." به مناسبت دوم خرداد که برحسب یک اشتباه از بین رفت و حتما حکمتی بوده تا سن معصومیت از دست رفته ما سن ۱۵ سالگی ام در ۱۱ سالگی سیاه دوم خرداد خوانده نشود.
پی نوشت : کاریکاتور متعلق است به هادی حیدری و تمامی حقوق مادی و معنوی ان به او تعلق می گیرد.
پی نوشت : خزر معصومی را بخوانید . شب فراق نخفتیمش حکایت نسل من بود.