پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

مگر می شود باور کرد "حمید هامون " با آن آشفتگی ها بمیرد؟؟ او که از دریای طوفانی به سلامت بازگشت.
مگر می شود از یاد برد "عادل مشرقی " را ؟؟ نه نمی شود پدر خوانده دوست داشتنی حکم و دکتر دائم الخمر رئیس بمیرد .
پیرمرد دوست داشتنی "اتوبوس شب" نمی میرد نه هرجور حساب می کنم نمی شود او که با "خواهران غریب " به خاطرات کودکی ما رنگ خاطره زد نمی شود بمیرد ... پس چرا آمده ایم به تشیع جنازه او که نمی شود بمیرد پس این تشیع جنازه کیست ؟؟؟ خاطرات ماست؟؟
تا این خاطره ها هست و تصاویر او هم هست نمی شود بمیرد ... .
امروز صبح همه بودند به خصلت رایج ایرانی و از آن همه شاید یکی دو نفر بودند که می دانستند او بیمار بوده آن هم سالها و عجیب هم نبود از آن همه انرژی که هر بار می گذاشت برای فیلم هایش و من رفته بودم تا ببینمش یک بار دیگر بعد از آنکه سر فیلم "رئیس " به مدد آشنایی با یکی از بازیگران و عوامل فیلم که هر چه برای "حکم" اصرار کرده بود به رفتنم نشده بود و این بار شده بود بروم و دیده بودمش که چه انرژی می گذارد و چقدر مهربان است و صمیمی و قرار بود یک بار مفصل صحبت کنیم در دفتر کارگردان و نشده بود .
امروز صبح هم همه بودند از عزت الله انتظامی تا پرویز پرستویی و مهتاب کرامتی وعزتالله انتظامی، بهمن فرمانآرا، محمدمهدی عسگرپور، هادی مرزبان، مسعود کیمیایی، ژاله علو، سیروس الوند، تانیا جوهری، ایرج قادری، پروین سلیمانی، مهدی میامی، امیرشهاب رضویان، محمدرضا فروتن ، سعید راد، جهانگیر الماسی و پولاد کیمیایی و ... آن قدر زیاد بودند که در جشن خانه سیننما هم هیچ وقت اینهمه شان را با هم ندیده بودم .
چقدر زیاد بودند و حساب از دست در می رفت از اینهمه هنرمند که آمده بودند بدرقه "حمید هامون" "عادل مشرقی " "پیرمرد اتوبوس شب " و ... (و چقدر او همیشه زیاد بود و ما نفهمیدیم) و در آن شلوغی وقتی دستی مرا کشید و و دیدم همان دوست "رئیس" و "حکم" است و گفت :"اینجا چه می کنی ؟" و من فکر کردم اینجا چه می کنم ؟؟ آمده ام تشیع جنازه خاطراتم و وقتی دوربین را دید گفت:" اگر می خواهی عکس بگیری بیا ببرمت به جایگاه هنرمندان چون آنجا بهتر است از جایگاهی که مثلآ برای خبرنگاران هست و درست پشت سر "پرویز پرستویی " مستقرشان کرده اند" و من می گویم نه .
محکم و بلند می گویم نه .این بار نمی خواهم عکس بگیرم نمی خواهم مطلب بویسم نمی خواهم برای هیچ روزنامه و سایتی گزارش تهیه کنم . این بار فقط می خواهم باشم به احترام مردی که آن قدر خوب زندگی کرد که این گونه برای رفتنش گریه کنند . همین و نه هیچ چیز دیگر.
و حالا بعد از اینکه در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان دیدم که به خاک سپرده شد هنوز دارم فکر می کنم مگر می شود باور کرد "حمید هامون " با آن آشفتگی ها بمیرد؟؟
مگر می شود از یاد برد "عادل مشرقی " را ؟؟
پیرمرد دوست داشتنی "اتوبوس شب" نمی میرد نه هرجور حساب می کنم نمی شود او که با "خواهران غریب " به خاطرات کودکی ما رنگ خاطره زد نمی شود بمیرد ... پس چرا آمده ایم به تشیع جنازه او که نمی شود بمیرد پس این تشیع جنازه کیست ؟؟؟ خاطرات ماست؟؟
تا این خاطره ها هست و تصاویر او هم هست نمی شود بمیرد ... .
پی نوشت : امروز را دوست ندارم مثل دیروز و پریروز.
پی نوشت : بحث پست قبلی پی گرفته می شود در پست های بعدی.

اپیزود اول ـ خرداد سال ۱۳۷۶ :
۱۵ ساله هستیم،من و دوستانم و پر از شور و شوق جوانی .آماده پذیرفتن تغییر و مستعد ایجاد تغییر .
بغلی پر از پوسترهای خاتمی داشتیم و منتظر تاکسی که می رسد و می خواهیم پوسترها را ببریم ستاد.
داریم راجع به کاریکاتور مجله گل آقا حرف می زنیم و آن جمله معروفش که "بنویسیم خاتمی و بخوانیم ناطق نوری".
راننده تاکسی و مسافری که جلو نشسته اند وارد مباحثه با ما می شوند،حرف می زنند و نصیحت می کنند و نظرشان را بیان می کنند و حرفهای خوبی زده می شود و در انتها هردو می گویند احتمال تقلب زیاد است اما باید برویم و رآی بدهیم و راننده تاکسی هم وقتی پیاده می شویم کرایه نمی گیرد و می گوید این هم به جای کمک من به ستاد شما و ما خندان دور می شویم.
اپیزود دوم ـ اسفند ۱۳۸۶:
دوستانم فکر می کنند من یا دیوانه ام یا بی کارم که این همه برایم مهم است انتخابات و نتیجه اش که به زعم آنان نتیجه ایی از پیش تعیین شده است و اما من به قول دوست گرامی معتقدم برای نه به استبداد باید در انتخابات شرکت کرد.
نشستی با حضور وبلاگ نویسان و تعدادی از کاندیداهای مجلس ترتیب داده شده و مسول جلسه هستم و بسیار هم تآخیر دارم .
از محل کارم دوان دوان بیرون می آیم و دانشگاه را بی خیال می شوم و به اولین تاکسی که در مسیرم هست تقریبآ یورش می برم و همین طور هم دارم با موبایلم (همان تلفن همراه)صحبت می کنم و جیغ جیغ می کنم که دارم می رسم و چه کسی آمده و چه کسی نیامده و مجری مراسم کجاست و می دانم مطمئنآ هر دو مسافر دیگر تاکسی و راننده باید کر باشند که متوجه نشوند جلسه در رابطه با انتخابات است .
تماس که قطع می شود از راننده می پرسم می شود بعد از پیاده کردن مسافرین مرا تا مقصد برساند که قبول می کند و چند لحظه ایی به سکوت می گذرد که مسافر کناری بدون هیچ پیش زمینه می گوید "فکر می کنید رآی بیاورید؟؟ " ،و من هاج و واج نگاهش می کنم که از کجا می داند من در ستادی هستم که احتمال شکستش بیشتر است و می گویم امیدواریم اگر مردم رآی بدهند، و مسافر جلویی می گوید "رآی بدهیم که چه بشود ؟؟" ،می گویم" رآی بدهیم تا تغییر کند شرایط و آدمها و حاکمیت "در پاسخ می گوید" اینهمه رآی دادیم چه شد " ومن در عجب می مانم که اینهمه رآی دادن از کجا آمده در حالی که تمامی انتخابات مجلس هفتم و شورای شهر و مجلس هشتم و ریاست جمهوری نهم سوت و کور بود و همین را در پاسخ می گویم و با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و بعد نوبت راننده است که در مزمت انتخابات و حضور مردم و رآی دادن سخنرانی کند و بعد دوباره مسافر کناری و بعد هم بعدی و این بحث تا مقصد و حتی پیاده شدن آن دو مسافر دیگر ادامه دارد و من هم بسیار دیر می رسم و البته راننده دو برابر معمول هم کرایه از من می گیرد .
در فاصله سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶ چه بر سر مردمان روزگار ما آمده که اینچنین اسیر روزمرگی ها شده اند؟آن آدمهایی که با آن جسارت به صحنه آمدند و معادلات قدرت را بر هم زدند و تصمیم گرفتند" بنویسند خاتمی و بخوانند هم خاتمی" چه بر سرشان آمده که این چنین بی تفاوت شده اند و ناتوان از حق استفاده بر سرنوشتشان؟
آدمهایی مسخ شده که لبخند را برلب می دوزند و شانه هایشان را خم می کنند وسر بر زیر می اندازند و با ناامیدی مطلق دسته پنجه نرم می کنند و اعتقادی به تغییر در وجودشان نیست که حتی باور ندارند می توانند اگر بخواهند.
بی تفاوتی و ناامیدی مردمان محیط پیرامونمان دارد آرام آرام تبدیل به اپیدمی می شود که قسمتی از درد مشترک فعالین اجتماعی ما شده است که گاهی نمی دانیم بر کدام درد بگریم بر دردپایمال شدن قانون یا از بی تفاوتی آدمهایی و نظاره گر بودنشان بر این بی قانونی ها که می شود.
بازداشت ها بی رویه هست و بی رویه تر می شود ،و اعدام ها بی قانون تر و دیگر دستور رئیس قوه قضاییه هم تآثیر ندارد ، معلم ها به تبعید می روند،کارگران بی نان اخراج می شوند ، دخترانمان در خیابان کتک می خورند و تقریبآ همه داریم در معرض جرم همگانی اراذل و اوباش بودن ، کلمه ایی که در قانون برای آن مصادیقی نیست و می شود یک مصداق همگانی پیدا کند ، قرار می گیرم ،و من را نه فقط اینها که بی تفاوتی بدنه جامعه نگران می کند. نه تنها حرکتی نیست و اعتراضی که همه سرها در گریبان است و هوا بس ناجوانمردانه سرد.
بدنه ایی از جامعه که بدنه خاموش است و در طول سه دهه گذشته و بیش از همیشه در طول یک دهه اخیر به آستانه این خاموش بودن رسیده است.
مردمانی پویا و قدرتمند که با باور مسلط بودن بر سرنوشت خویش معادله ها را بر هم می ریخته اند اکنون با چنان ناامیدی دسته و پنجه نرم می کند و که تصور کوچکترین تغییر و اصلاحی از آنان بعید به نظر می رسد ،و درد بزرگتر این نیست که بدنه جامعه چرا به این انزوا تن داده که قسمتی از آنان که می توان نخبگان جامعه نامید نیز اکنون در سکوتی یآس آور فرو رفته است.
وبلاگ هایی که دارند تعطیل می شوند ، نویسندگانی که نمی نویسند ،شاعرانی که شعری تازه ندارند ، تحلیل گران سیاسی بی تحلیل و هنرمندان بی هنر نیز همگی در دسته نا امیدان جامعه جای می گیرند.
آنچه که اکنون به زعم من نگران کننده است بسیار بزرگتر است از نگرانی برای انتخابات بعدی که من نگران بی تحرکی هستم که در کوچکترین اجزا زندگی مردمان این سرزمین دیده می شود.
حقوق شهروندی ، مشارکت شهروندی ،حضور شهروندی و همبستگی و همراهی شهروندی در جامعه بحران زده ایرانی دارد تبدیل به کلمات بی معنا و مفاهیمی فراموش شده می شود و این مورد بی تردید نگرانی های بسیاری پدید خواهد آورد.
امید به آینده کم می شود و امید به تغییر و اصلاح نیز کم و کمتر و دلیل واضح است ،شهروندی که امیدی برای فردا و فرداها ندارد انگیزه ایی هم برای تغییر نمی بیند. یعنی مهم ترین عامل اصلاح جامعه و حاکمیت که مستلزم داشتن امید به آینده است در این شهروند وجود ندارد .حال متوقعیم یک شهروند بی انگیزه و اسیر در مناسبات روزمره و گرفتار معیشت روزانه در اندیشه تغییرات بنیادین باشد و دل به آینده ایی خوش دارد که مجهول است؟؟
امید و انگیزه تغییر مهم ترین عوامل اصلاح جامعه است و در یک پروسه فرسایشی این انگیزه ها از شهروند جامعه ایرانی گرفته شده و سوال این جاست چه باید کرد؟؟؟ برای ایجاد این انگیزه ها چه باید کرد؟؟سوالی که سمیه بانو مطرح کرده و خواسته در آن مشارکت کنیم و من از همه دوستان می خواهم در این بحث مشارکت کنند و عقاید خود و راهکارها را بیان کنند شاید که یک تفکر جمعی و هم فکری همگانی حتی در این فضای مجازی کمکی باشد به یافتن راهکاری برای این مشکل امروز جامعه ایرانی.
پی نوشت :نازنین بانو "برساحل سلامت" از بی تفاوتی امروز جامعه ایران گفته و به نوشتن فراخوانده بودمان که نوشته بالا اجابت دعوت ایشان بود.نوشتن از نا امیدی و بی تفاوتی قالب شده بر جامعه ایرانی را مفید می دانم از آن رو که بابیا گفتگویی را باز می کند که می تواند به پیدا شدن و یا ایجاد راهکار تازه کمک کند و از همه انان که دغدغه اش را دارند می خواهم که در این مورد بنویسند .
بخصوص مهدی محسني عزیز باوبلاگ جمهور ش كه اين روزها فیلتر است و تحلیل های بسیار خوبش از مردمان جامعه ایران خوشحالم می کند اگر بنویسد و البته سیامک قاسمی اگر راز نو یی را در این باب برایمان بگشاید و محمد رضا یزدان پناه با بوی خاک و مسیح علی نژاد عزیز که قلمش شاید جنبه هایی تازه از این ماجرا را برایمان افشا کند و البته حنیف گرامی که مدتی است دفتر بی مخاطب اش به راستی بی مخاطب شده و وبلاگ نویسی از میان دغدغه های روزمره اش خارج شده و اگر بنویسد خوشحال می شوم و البته شهاب طباطبایی و دل نوشت هایش.مهدی افروزمنش گرامی که از تهرانشهر به شب غوک کوچیده را هم دعوت می کنم به نوشتن همچنان که ایران برای همه ایرانیان سعید نورمحمدی و زخم کهنه شاهرخ مهدوی و نوای نی برادر گرامی ام.
آنان که تا کنون دعوت سمیه بانو را اجابت کرده اند :
چقدر نگران بی تفاوتی در جامع باشیم ـ بر ساحل سلامت
بی تفاوتی از نوع نا امیدی به آینده ـ برساحل سلامت
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید ـ برساحل سلامت
سجاد سالک ـ مهجاد
بیتفاوتی بهمثابهٔ واکنش اجتماعی ـ زخم کهنه
آزاده بانوی نازنین هم از بی تفاوتی و ناامیدی نوشته است
مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است!
محمدرضا یزدان پناه در بوی خاکش گفته که بحث را نپیچانیم.
ابوذر آذران در اندیشه و احساسش هرچند کوتاه پاسخی گفته است.
شب غوک ـ نسل بی خاطره، نسل مرده
پی نوشت :گفتگو در این بابا ادامه دارد موضوعی که سمیه عزیز مطرح کرده بسیار جای پرداخت دارد و امیدوارم با نوشته های دوستان باب گفتگوهای بیشتر باز شود.
پی نوشت : مطلبی نوشته بودم برای مهدی محسنی عزیز صاحب جمهور و احمد باطبی و جماعت منتقد دیوانه که هر دو این عزیزان را با چوب تحقیر می زنند و نمی دانم چرا مطلبی همیشه هست که نمی گذارد نوشته ام را با آن مطلب به روز کنم به من بگویید آیا حکمتی در کار است؟؟؟

با رای بازپرس دادسراي عمومي و انقلاب همدان عاملین پرونده قتل دکتر زهرا بني يعقوب از مجازات رهائی یافتند و این پرونده هم به بایگانی سپرده شد .
زهرا بنی یعقوب که در یکی از روستاهای همدان در حال گذراندن طرح خدمت پزشکان در مناطق محروم بود ، روز جمعه 20 مهرماه سال ۱۳۸۶ هنگامی که در پارک همدان همراه نامزدش قدم میزد به دست نیروهای بسیجی دستگیر و زندانی شده بود. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است.زهرا در مدرسه تیزهوشان درس خوانده و در آزمون سراسری دانشگاهها رتبه بیست و شش را کسب کرده بوده و یک سال و نیم پیش از مرگ، از دانشگاه تهران در رشته پزشکی عمومی فارغ التحصیل شده بود.
یک دختر باهوش با رتبه ۲۶ از یک خانواده معتقد ، فارغ التحصیل رشته پزشکی،با آینده ایی روشن و احتمال یک ازدواج عاشقانه و موفق،با کدام دلیل منطقی دست به خودکشی زده اشت؟
و اگر باید!! بپذیریم که دکتر زهرا بنی یغوب دست به خودکشی زده است کدام دلیل می تواند او را تا این حد آزرده باشد که دست به خودکشی بزند ؟
کدامین دلیل او را چنین از زندگی و جسم خود بیزار ساخته که نه در خانه و نه حتی بعد از دیدار با والدین ، دیدار با پدر دردمند و مادر داغدارش،که در همان اداره منکرات دست به خودمشی بزند؟؟
کدام دلیل قانع کننده یک دختر یک انسان را می تواند تا این ورطه هولناک بکشاند؟؟
کدام دست عدالت روزی این پرده ها را کنار خواهد زد؟؟
در رابطه:خاک من کجاست؟؟ برای زهرا بنی یعقوب .
پی نوشت : تصویر بالا از وبلاگ کسوف آرش عاشوری نیاست و مجموعه دیگر تصاویر مربوط به چهلمین روز درگذشت زهرا بنی یعقوب را می توانید این جا ببینید .

و باز شمارش معکوس شروع شد و باز دل دیوانه به دیوار سر می کوبد از صبحگاه ۱۸ تیر ۷۸ .
9 سال پیشتر روز 15 تیر 1378 روزنامه سلام در یک اقدام تاریخی به افشای نامه فوق محرمانه سعید امامی به وزیر وقت اطلاعات اقدام کرد.
از اثرات نامه به توقیف روزنامه سلام بود ، روزنامه ایی که جزو تآثیر گذارترین روزنامه های زمان خود بود ، روزنامه ایی که در قحطی ندای یاران خاتمی در زمان انتخابات سال ۷۶ تنها تریبون و صدای اصلاح طلبان بود . توقیف روزنامه سلام جرقه ایی بود که بر آتشی شعله کشید که کمترینش حمله وحشیانه به دانشجویان در خواب کوی دانشگاه، به محاق رفتن جنبش دانشجویی، بستن مطبوعات دوم خردادی و ترور سعید حجاریان بود.
رویدادی تکان دهنده در تاریخ پر آشوب سرزمینی دیوانه.
رویدادی که هنوز یک دهه از آن نگذشته، اما زمانی که اخبار ساعت ۲۱ صدا و سیمایش را می بینی ، اخباری که مهمترین روداد خبری در ۲۴ ساعت این سرزمین است تنها بازخوانیش کودتای نوژه است و دیگر هیچ.
۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام.
۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات.
۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام.
۱۸ تیر ۱۳۷۸: ...
زمانی که فرخ شفیعی دانشجوی کارشناسی ارشد رشته فتوگرامتری با ماژیک بر روی ورقه ها کلماتی را می نوشت برای دعوت از دانشجویان خوابگاههای ۲۱ و ۲۲ کوی دانشگاه برای تجمع در اعتراض به توقیف روزنامه سلام خودش هم نمی دانست که جرقه آتشی را روشن می کند که آتشش دامان بی گناهان بسیاری را خواهد گرفت.
او که دانشجویان را به تجمعی آرام و اعتراضی در محوطه کوی دانشگاه فراخوانده بود ناگهان با تجمعی روبرو گشت که دیگر کنترل کردنش در کنترل هیچ کسی نبود.
اینگونه بود که بعد از بازگشت دانشجویان به خانه و آرامش نسبی که حاکم شده بود و درحالی که دانشجویان در خواب بودند به خانه و مآمن و پناهگاه دانشجویان یورش بردند ، به مکانی که قرار بود خانه امن دانشجویان باشد، و سقف خانه بر سرشان خراب کردند و شرف و حیثیتشان را لکه دار کردند و روز بعد فریاد برآوردند که وای دانشجو به خیابان آمده است و نگفتند چه کرده اند با روح و روان دانشجو و چگونه همه حرمت های انسانی را زیر پا گذاشته اند و فردا روزتر دانشجو را اوباش لقب دادند آنان که خود اوباش وار چنان اراذل شبانه به خانه دانشجویان یورش بردند .
و در انتها دهها زخمی بر جای ماند و دهها نفر نیز بازداشت شدند و در این میان عزت ابراهیم نژاد نیز کشته شد.کشته ایی که هیچگاه محکومی برای مرگش در هیچ دادگاهی محاکمه نشد.چرا که تیغ ریش تراشی دزدیده شده مهم تر بود از جان انسان.
اینگونه بود که واقعه کوی دانشگاه برنامه ایی حساب شده ارزیابی شد در حالی که آنان که این برنامه را با حمله به دانشجویان خواب آلود در ساعت ۵ صبح رقم زده بودند در حاشیه ای امن به سر می بردند و این دانشجو بود که در این مسلخ بلا قربانی می شد.
دهها دانشجو به بهانه های واهی راهی زندان و بازداشتگاه و انفرادی شدند و عزت ابراهیم نژاد جان باخت و خواهرش پوران تا همیشه سیاهپوش و عزادار اوست، ۹ سال از جوانی احمد باطبی در زندان برباد شد و اکبرمحمدی در زندان به رهایی رسید و دهها جوان راهی دیار غربت شدند و یا با تنی زخمی و روحی زخمی تر سردر گریبان خاطره هایشان را رج می زنند .
و حالا در نهمین سالگر کوی دانشگاه در ۹ سالگی ۱۸ تیر نظری می شود مدعی و بر جایگاه شاکی نشسته و هنوز هم دارند فرزندان امیرکبیر را رگ می زنند .
در ۹ سالگی خاطره ایی که شد خاطره جمعی یک نسل، هنوز دارند فرزندان راستین و وارثان به حق خون امیر کبیر را در دخمه ها رگ می زنند .
۹سال از ۱۸ تیر ۷۸ گذشته ، ۹ سال از آن دلهره ها و بلواها و نگرانی ها و خیابان های بسته ، منتهی به کوی و دانشگاه تهران. ۹ سال گذشته و وای بر ما که در این میانه که دانشجو را به زندان می برند ، تعلیق می کنند، ممنوع الورود می کنند به خانه اش و نشریات جعلی برایشان چاپ می کنند به دنبال سرهای ماجرا می گردیم . به دنبال بهانه می گردیم نه بها.
دیروز اگر عکسی بود از احمد باطبی و پیراهن خونین در دستش و به این جرم حتی برایش حکم اعدام صادر شد اما امروز نشریاتی که حتی به شهادت قاضی هم جعلی است احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی را به میانه دخمه هایی کشانده که بیش از یک سال است رهایشان را آرزومندیم .
ای کاش می دانستیم ۱۶ آذر و ۱۸ تیر و همه روزهایی شبیه این روزها برای این نبوده که به دنبال سرها بگردیم که برای این بوده که یاد بگیریم بی ادعا سر بر دار بدهیم .
یاد بگیریم دم اعتراض در پس هر بازدممان باشد و هوای عدالت از سرمان بیرون نرود.
۱۸ تیر ۸۷ در حالی می رسد که فرزندان امیر کبیر همچنان در بندند و آنچه در این ۱۸ تیر باید بخواهیم رهایی فرزندان ایران زمین است . فرزندان امیر کبیر و همه دلاوران دیگر این سرزمین.
پی نوشت : کاملترین روایت تصویری از ۱۸ تیر ۷۸ .
پی نوشت : سال گذشته ۱۸ تیر مصادف شد با حمله به دفتر ادوار تحکیم وحدت و بازداشت ۱۵ نفر از اعضای آن . بر دوش من خاطره ایی شد اضافه بر باقی خاطراتم و ... .
پی نوشت : آرمین عزیز دوستی است نازنین برایم و برادری گرانقدر که سالروز تولدش را هیچگاه از یاد نخواهم برد . خالق آفتابگردان های عاشق متولد ۱۸ تیر ماه است. برادر نازنینم تولدت مبارک . آرزو می کنم روزی که صدای خنده هایمان در کوچه های نور و شادی پر شد با صدای بلند تولدت را به تو تبریک بگویم.
پی نوشت : ۱۴ تیرماه این وبلاگم هم یک ساله شد و امیدوارم به زودی از این خانه کوچ کنم به یک خانه دائمی و همیشگی ... .
از اثرات نامه به توقیف روزنامه سلام بود ، روزنامه ایی که جزو تآثیر گذارترین روزنامه های زمان خود بود ، روزنامه ایی که در قحطی ندای یاران خاتمی در زمان انتخابات سال ۷۶ تنها تریبون و صدای اصلاح طلبان بود . توقیف روزنامه سلام جرقه ایی بود که بر آتشی شعله کشید که کمترینش حمله وحشیانه به دانشجویان در خواب کوی دانشگاه، به محاق رفتن جنبش دانشجویی، بستن مطبوعات دوم خردادی و ترور سعید حجاریان بود.
رویدادی تکان دهنده در تاریخ پر آشوب سرزمینی دیوانه.
رویدادی که هنوز یک دهه از آن نگذشته، اما زمانی که اخبار ساعت ۲۱ صدا و سیمایش را می بینی ، اخباری که مهمترین روداد خبری در ۲۴ ساعت این سرزمین است تنها بازخوانیش کودتای نوژه است و دیگر هیچ.
۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام.
۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات.
۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام.
۱۸ تیر ۱۳۷۸: ...
زمانی که فرخ شفیعی دانشجوی کارشناسی ارشد رشته فتوگرامتری با ماژیک بر روی ورقه ها کلماتی را می نوشت برای دعوت از دانشجویان خوابگاههای ۲۱ و ۲۲ کوی دانشگاه برای تجمع در اعتراض به توقیف روزنامه سلام خودش هم نمی دانست که جرقه آتشی را روشن می کند که آتشش دامان بی گناهان بسیاری را خواهد گرفت.
او که دانشجویان را به تجمعی آرام و اعتراضی در محوطه کوی دانشگاه فراخوانده بود ناگهان با تجمعی روبرو گشت که دیگر کنترل کردنش در کنترل هیچ کسی نبود.
اینگونه بود که بعد از بازگشت دانشجویان به خانه و آرامش نسبی که حاکم شده بود و درحالی که دانشجویان در خواب بودند به خانه و مآمن و پناهگاه دانشجویان یورش بردند ، به مکانی که قرار بود خانه امن دانشجویان باشد، و سقف خانه بر سرشان خراب کردند و شرف و حیثیتشان را لکه دار کردند و روز بعد فریاد برآوردند که وای دانشجو به خیابان آمده است و نگفتند چه کرده اند با روح و روان دانشجو و چگونه همه حرمت های انسانی را زیر پا گذاشته اند و فردا روزتر دانشجو را اوباش لقب دادند آنان که خود اوباش وار چنان اراذل شبانه به خانه دانشجویان یورش بردند .
و در انتها دهها زخمی بر جای ماند و دهها نفر نیز بازداشت شدند و در این میان عزت ابراهیم نژاد نیز کشته شد.کشته ایی که هیچگاه محکومی برای مرگش در هیچ دادگاهی محاکمه نشد.چرا که تیغ ریش تراشی دزدیده شده مهم تر بود از جان انسان.
اینگونه بود که واقعه کوی دانشگاه برنامه ایی حساب شده ارزیابی شد در حالی که آنان که این برنامه را با حمله به دانشجویان خواب آلود در ساعت ۵ صبح رقم زده بودند در حاشیه ای امن به سر می بردند و این دانشجو بود که در این مسلخ بلا قربانی می شد.
دهها دانشجو به بهانه های واهی راهی زندان و بازداشتگاه و انفرادی شدند و عزت ابراهیم نژاد جان باخت و خواهرش پوران تا همیشه سیاهپوش و عزادار اوست، ۹ سال از جوانی احمد باطبی در زندان برباد شد و اکبرمحمدی در زندان به رهایی رسید و دهها جوان راهی دیار غربت شدند و یا با تنی زخمی و روحی زخمی تر سردر گریبان خاطره هایشان را رج می زنند .
و حالا در نهمین سالگر کوی دانشگاه در ۹ سالگی ۱۸ تیر نظری می شود مدعی و بر جایگاه شاکی نشسته و هنوز هم دارند فرزندان امیرکبیر را رگ می زنند .
در ۹ سالگی خاطره ایی که شد خاطره جمعی یک نسل، هنوز دارند فرزندان راستین و وارثان به حق خون امیر کبیر را در دخمه ها رگ می زنند .
۹سال از ۱۸ تیر ۷۸ گذشته ، ۹ سال از آن دلهره ها و بلواها و نگرانی ها و خیابان های بسته ، منتهی به کوی و دانشگاه تهران. ۹ سال گذشته و وای بر ما که در این میانه که دانشجو را به زندان می برند ، تعلیق می کنند، ممنوع الورود می کنند به خانه اش و نشریات جعلی برایشان چاپ می کنند به دنبال سرهای ماجرا می گردیم . به دنبال بهانه می گردیم نه بها.
دیروز اگر عکسی بود از احمد باطبی و پیراهن خونین در دستش و به این جرم حتی برایش حکم اعدام صادر شد اما امروز نشریاتی که حتی به شهادت قاضی هم جعلی است احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی را به میانه دخمه هایی کشانده که بیش از یک سال است رهایشان را آرزومندیم .
ای کاش می دانستیم ۱۶ آذر و ۱۸ تیر و همه روزهایی شبیه این روزها برای این نبوده که به دنبال سرها بگردیم که برای این بوده که یاد بگیریم بی ادعا سر بر دار بدهیم .
یاد بگیریم دم اعتراض در پس هر بازدممان باشد و هوای عدالت از سرمان بیرون نرود.
۱۸ تیر ۸۷ در حالی می رسد که فرزندان امیر کبیر همچنان در بندند و آنچه در این ۱۸ تیر باید بخواهیم رهایی فرزندان ایران زمین است . فرزندان امیر کبیر و همه دلاوران دیگر این سرزمین.
پی نوشت : کاملترین روایت تصویری از ۱۸ تیر ۷۸ .
پی نوشت : سال گذشته ۱۸ تیر مصادف شد با حمله به دفتر ادوار تحکیم وحدت و بازداشت ۱۵ نفر از اعضای آن . بر دوش من خاطره ایی شد اضافه بر باقی خاطراتم و ... .
پی نوشت : آرمین عزیز دوستی است نازنین برایم و برادری گرانقدر که سالروز تولدش را هیچگاه از یاد نخواهم برد . خالق آفتابگردان های عاشق متولد ۱۸ تیر ماه است. برادر نازنینم تولدت مبارک . آرزو می کنم روزی که صدای خنده هایمان در کوچه های نور و شادی پر شد با صدای بلند تولدت را به تو تبریک بگویم.
پی نوشت : ۱۴ تیرماه این وبلاگم هم یک ساله شد و امیدوارم به زودی از این خانه کوچ کنم به یک خانه دائمی و همیشگی ... .
(5).jpg)
یک دهه پیش از این زن در سینمای ایران شاید جزو دکور صحنه محسوب می شد،زنان همیشه گریان و منتظر که معدود حضور به یاد ماندنی آنان،در آثار باز هم معدود استادانی چون بیضایی و مهرجویی بود که زن را از آن رویکرد زنان همیشه منتظر و نگران خارج کرد و به آنان شخصیتی دیگر بخشید.
بعد از دوم خرداد و موج نو و گرمای تازه ایی که دوران اصلاحات و وزارت دوران مهاجرانی به فرهنگ و هنر و بخصوص سینمای ایران بخشید موجی تازه از فیلم ها بر گیشه سینما ظاهر شد که زن در آنان نه تنها شخصیتی منحصر به خود داشت بلکه حتی گاه به تمام از سایه مردان خارج شد و بار فیلم را بر دوش کشید.
اولین این فیلم ها را می توان قرمز و دوزن دانست . قرمز دومین فیلم کارگردانش بود که در هفدهمین جشنواره فیلم فجر دو سیمرغ بازیگر نخست مرد و زن فیلم را از آن خود کرد.
زن فیلم قرمز هستی زنی مستقل بود که اتفاقآ برعکس زن فیلم دوزن منتظر نمی ماند تا دست تقدیر از آستین عاشق سابق بیرون بیاید او خود به جای قاضی نشست و خود نیز مجری بود.
بعد از آن جیرانی با مریم "آب و آتش" زنی خیابانی را به تصویر کشید که می شد دوستش داشت و با "شام آخر" به زنی در آستانه میان سالی حق عاشقی می دهد و با "سالاد فصل" بار دیگر به سراغ زنان خیابانی می رود و اگر این بار نام خانوادگی معروف مشرقی را به یک زن نمی دهد اما عادل مشرقی را برای حمایت زن ماجرا می فرستد.
جیرانی در دوران طلایی سینمای ایران فیلم ساخت و از خود چهره ای روشنفکر به تصویر کشید که در تمامی آثارش زن را رکنی مهم تصویر می کرده است و این مورد حتی در سه گانه "ستاره ها "نیز قابل لمس بود.
با این پیش زمینه و زمانی که عطش تلویزیون برای استفاده از کارگردانان سینما در رسانه خانگی پای کارگردانان خوبی را به این رسانه باز کرده ،عجیب نخواهد بود که با دیدن تیزر سریالی که نام جیرانی را یدک می کشد سه شنبه شب پای تلویزیون بنشینیم و سریالی را دنیال کنیم که گویا اصلآ ساخته شده تا جنبه های کشف نشده و نیمه پنهان کارگردان را نمایش دهد.
کارگردانی که پیش از اینکه قدم به این عرصه بگذارد خود روزنامه نگار بوده است این بار به سراغ نویسنده ایی رفته که خودش زن خوبیست، اما دارد توسط چند زن بی خاصیت دیگر که دست برقضا هم فمنیست هستند و هم حامی حقوق زنان، و باز هم از قضای روزگار یکی از آنان خواهر خود نویسنده است قدم در راه نابودی می گذارد و در این میان شوهر مهربان و البته هم مذهبی سعی در هدایت این گوسفند گمراه دارد.
جیرانی پیش از این نیز در آب و آتش نشان داده بود که توانایی خلق یک نویسنده را در کاراکترهایش ندارد . نویسنده فیلم اب و آتش می توانست هر شغل دیگر داشته باشد و حال چه اصراری بوده که وی این بار یک نویسنده دیگر و آن هم زن را به تصویر بکشد که همچنان از ضعف های فیلم نامه است خود جای سوال دارد.
«مرگ تدریجی یک رویا» داستان زندگی نویسندهای جوان به نام مارال است که با انتشار اولین کتاب به شهرت میرسد و سپس با ناشر کتابش ازدواج میکند. اما در ادامهی ماجرا مارال مورد توجه روشنفکران خارجنشین قرار میگیرد و به روایت سریال، آنها درصدند نویسندهی جوان را جلب دنیای روشنفکرانهی خود کنند. ولی حامد، شوهر مارال، فردی مذهبی است که میخواهد همسرش را از خطر تاثیر از دنیای روشنفکری دور نگه دارد.ساناز، خواهر مارال کاراکتری است که مشروب میخورد و روابطی نامتعارف با دوستانش دارد. او حلقهی ارتباطی مارال با دنیای روشنفکری است و احتمالاً کارگردان به واسطهی این شخصیت، زمینه را برای انحراف !!! مارال به جهان روشنفکری عرفی فراهم کند.
در این میان سرو کله "داریوش آریان"(با یک نام کاملآ ایرانی )نیز پیدا می شود که اصلآ خط دهنده همه این ماجراهاست و سالهاست در لندن زندگی می کند و گویا آمده تا زندگی شیرین و رمانیک ناشر و نویسنده را بر هم بزند.
"مرگ تدریجی ... " در حقیقت مرگ تدریجی کارگردانی است بنا به خاصیت زمانه لباسی نو برتن کلماتش کرده و زنانی را تا دیروز جسور و شجاع و دارای حق انتهاب بر سرنوشت خود می دانسته این بار در پستوی خانه ها نهان می خواهد.
تمامی زنان خوب این سریال زنانی نهان شده در پستوی خانه ها و محجبه و البته با نامهای عربی و باز هم صد البته خانه دار هستند ،و زنان گمراه هم یا سرو شکلی امروزی و شاغل و البته مرفه.زنانی که گویا عروسک های خیمه شب بازی هستند با نخ هایی به دست بیگانگان.
اشاره مستقیم به جایزه محفل فانوس که بعدش قرار است افسار مارال را در دست بگیرند را باید اشاره به چه چیز حساب کرد؟؟
جیرانی کارگردان ممتاز یا بی نظیری نبوده او بیشتر بخاطر جسارت در محتوای فیلم هایش معروف بوده تا به خاطر امتیازات ویژه کارگردانیش و حال باید تآسف خورد بر مرگ تدریجی کارگردانی که خوب می ساخت ، یا باید خوشحال بود از دیدن نیمه پنهان کارگردانی که دارد سخیف ترین و نازل ترین تهمت ها را نثار بخشی از جامعه زنان ایران می کند که می خواهند مستقل باشندو دارای همه حقوق برابر انسانی؟
چرا زنان روشنفکر و امروزی "مرگ تدریجی ... " همگی یا مست هستند یا نیمه دیوانه یا جمع هایی دارند که بیشتر شبیه جمع های خاله زنکی است و نه محافل جدی ادبی و اجتماعی.
مارال نویسنده مستقل آن قدر تهی از همه مهارت هاست که به راحتی چون موم اسیر دست داریوش أریان لندن نشین می شود و سوال اینحاست که این تفکر منحط و بیمار از کجا آمده که زنانی که حق خود را می خواهند و می اندیشند و بزرگتر از معیارها و قدو قامت آشپزخانه هایشان هستند حتمآ افساری بر پشت دارند که کسی آن سوی مرزها آن را می کشد؟
"مرگ تدریجی یک رویا" را باید ورژنی جدید از برنامه هایی چون "هویت" ، "چراغ" ، "شبیخون فرهنگی" و ... دانست ، ورژنی که در محتوا هیچ تغییری با آن مضامین نخ نما ندارد و تنها لباس عاریه برتن کرده که برایش گشاد است.
پی نوشت : آیا یک باربرای همیشه زمان آن نرسیده است که زنان بازیگر با بازی نکردن در این فیلم ها و فیلم هایی با این مضامین استقلال خود را به رخ بکشند.
کاری که سالها پیش از این خانم "آذر شیوا " در اعتراض به شرایط فیلم های آن زمان سینمای ایران انجام داد؟؟ در فیلم "نصف مال من نصف مال تو " توهینی آشکار به زن را شاهد بودیم و اینجا در این فیلم توهینی به مراتب بدتر را به بدنه زنان روشنفکر و پیشرو ایران . زمان آن نرسیده که خانمهای بازیگر سینمای ایران خود را بخشی از بدنه این زنان اندیشمند و پیشرو بدانند و با عدم حضور در اجرای نقش هایی از این دست خود را در این بدنه شریک بدانند؟؟
عادت می کنیم با وجود تآثر برانگیز بودن و حتی غیرقابل باور بودنش باز هم عادت می کنیم .
ما که به همه چیز عادت کرده ایم و عادت می کنیم ،و شاید حتی بعدتر تعجب می کنیم از اینکه چرا تعجب می کردیم.
عادت می کنیم و فراموش می کنیم که این خصلت عجیب ایرانی در خونمان است و بعدتر شاید اصلآ تعجب نکنیم از اینکه دادستان زنجان می گوید :"هیچ جامعهای نمیتواند عاری از بزه و خطا باشد و باید التهاب و تشویش روانی را در جامعه کنترل و نباید اجازه این گونه تشنجها را به جامعه داد. اگر بنا باشد این شیوه و روش در جامعه گسترش یابد و هرکس با مطلع شدن از خطای کسی بخواهد آن را به این شیوه افشا و برملا کند در جامعه هیچ امنیتی وجود نخواهد داشت" و یادمان هم نیافتد به اینکه چرا این آقای دادستان و هیچ دادستان دیگری در مورد استاد زرین کلک را حوادث دانشگاه تهران چنین حرفی نزد؟؟
فراموش می کنیم ،فراموش می کنیم چون دچار این ضعف بزرگ تاریخی هستیم، فراموشی.
فراموش می کنیم همانطور که حادثه همدان را از یاد بردیم، دکتر زرین کلک را از یاد بردیم ، دانشگاه کرمانشاه را ازیاد بردیم، دانشگاه سهند تبریز را از یاد بردیم ،سردار زارعی را از یاد می بریم، و باز هم از یاد خواهیم برد هتک حرمتی که از دختردانشجو زنجان شده و بسیاری دیگر در بسیاری دانشگاه های دیگر را ... .
و ای کاش فقط از یاد می بردیم چرا که وقتی فراموش کردیم، خمیرمایه های قصه عوض می شود و این بار به شکلی دیگر و با رنگ و بویی جدید می دهند به خوردمان.
و با شکل جدید مثلآزهرای مظلوم در همدان اصلآ بازداشت نشده بوده و خودش برای خودکشی اداره منکرات همدان را در نظر گرفته بوده و اصلآ اداره منکرات همدان باید و می تواند از بازماندگان زهرای بیگناه تقاضای خسارت کند.
به همین سادگی حکایت ها وارونه می شود، مگر بارها پیش از این نشده مگر عکس معروف کاشانی پای پله های فرودگاه در استقبال شاه فراری بعد از کودتای ۱۳۳۲ پنهان نشده و سالهاست به خورد فرزندان این سرزمین نمی دهند که کاشانی نفت را ملی کرد و مصدق هم که اصلآ سخنرانی های پرشورش در سازمان ملل چیزمهمی نبوده . وقتی حادثه ایی به این بزرگی در تاریخ این سرزمین وارونه می شود دیگر چه وحشتی است از وارونه کردن چند حادثه در چند دانشگاه کشور.
وقتی سعید امامی تطهیر می شود ،و حمله کنندگان به دانشگاه و حریم دانشجو در ۱۸ تیر تشویق، و برای سردار زارعی جلسه تودیع می گذارند ،پس ساده خواهد بود تشویق و پاداش دادن به معاونت دانشجویی که با همه ادعای مسلمانی آنچه کرده حرمت شکنی دختری بوده در حریم دانشگاه.
و ما همه را فراموش می کنیم به سادگی و اینجا سرزمین عجائب است و افکار عمومی هم حافظه ضعیف ایی دارند و باز ما فراموش می کنیم .
و من چقدر در هراسم از این تکرارهای هرروزه و فراموشی های هر روزه و عادت کردن ها و اینکه روزی برسد که دیگر حتی تعجب هم نکنیم.
پس نوشت : برادران جان برکف که حرمت شکنی استاد زرین کلک آنگونه خونشان را به جوش آورده بود و دهها سایت و وبلاگ اینترنتی داشتند کجا هستند؟؟ مجاهدین نستوه ایی که درخواست اعدام استاد را داشتند کجا هستند؟
ما که به همه چیز عادت کرده ایم و عادت می کنیم ،و شاید حتی بعدتر تعجب می کنیم از اینکه چرا تعجب می کردیم.
عادت می کنیم و فراموش می کنیم که این خصلت عجیب ایرانی در خونمان است و بعدتر شاید اصلآ تعجب نکنیم از اینکه دادستان زنجان می گوید :"هیچ جامعهای نمیتواند عاری از بزه و خطا باشد و باید التهاب و تشویش روانی را در جامعه کنترل و نباید اجازه این گونه تشنجها را به جامعه داد. اگر بنا باشد این شیوه و روش در جامعه گسترش یابد و هرکس با مطلع شدن از خطای کسی بخواهد آن را به این شیوه افشا و برملا کند در جامعه هیچ امنیتی وجود نخواهد داشت" و یادمان هم نیافتد به اینکه چرا این آقای دادستان و هیچ دادستان دیگری در مورد استاد زرین کلک را حوادث دانشگاه تهران چنین حرفی نزد؟؟
فراموش می کنیم ،فراموش می کنیم چون دچار این ضعف بزرگ تاریخی هستیم، فراموشی.
فراموش می کنیم همانطور که حادثه همدان را از یاد بردیم، دکتر زرین کلک را از یاد بردیم ، دانشگاه کرمانشاه را ازیاد بردیم، دانشگاه سهند تبریز را از یاد بردیم ،سردار زارعی را از یاد می بریم، و باز هم از یاد خواهیم برد هتک حرمتی که از دختردانشجو زنجان شده و بسیاری دیگر در بسیاری دانشگاه های دیگر را ... .
و ای کاش فقط از یاد می بردیم چرا که وقتی فراموش کردیم، خمیرمایه های قصه عوض می شود و این بار به شکلی دیگر و با رنگ و بویی جدید می دهند به خوردمان.
و با شکل جدید مثلآزهرای مظلوم در همدان اصلآ بازداشت نشده بوده و خودش برای خودکشی اداره منکرات همدان را در نظر گرفته بوده و اصلآ اداره منکرات همدان باید و می تواند از بازماندگان زهرای بیگناه تقاضای خسارت کند.
به همین سادگی حکایت ها وارونه می شود، مگر بارها پیش از این نشده مگر عکس معروف کاشانی پای پله های فرودگاه در استقبال شاه فراری بعد از کودتای ۱۳۳۲ پنهان نشده و سالهاست به خورد فرزندان این سرزمین نمی دهند که کاشانی نفت را ملی کرد و مصدق هم که اصلآ سخنرانی های پرشورش در سازمان ملل چیزمهمی نبوده . وقتی حادثه ایی به این بزرگی در تاریخ این سرزمین وارونه می شود دیگر چه وحشتی است از وارونه کردن چند حادثه در چند دانشگاه کشور.
وقتی سعید امامی تطهیر می شود ،و حمله کنندگان به دانشگاه و حریم دانشجو در ۱۸ تیر تشویق، و برای سردار زارعی جلسه تودیع می گذارند ،پس ساده خواهد بود تشویق و پاداش دادن به معاونت دانشجویی که با همه ادعای مسلمانی آنچه کرده حرمت شکنی دختری بوده در حریم دانشگاه.
و ما همه را فراموش می کنیم به سادگی و اینجا سرزمین عجائب است و افکار عمومی هم حافظه ضعیف ایی دارند و باز ما فراموش می کنیم .
و من چقدر در هراسم از این تکرارهای هرروزه و فراموشی های هر روزه و عادت کردن ها و اینکه روزی برسد که دیگر حتی تعجب هم نکنیم.
پس نوشت : برادران جان برکف که حرمت شکنی استاد زرین کلک آنگونه خونشان را به جوش آورده بود و دهها سایت و وبلاگ اینترنتی داشتند کجا هستند؟؟ مجاهدین نستوه ایی که درخواست اعدام استاد را داشتند کجا هستند؟
