تبليغاتX
ميرا


صادق محصولی تنها به اکتفای یک رآی بیشتر از حد نصاب ۱۳۷ رآی، و با ۱۳۸ رآی به وزارت کشور  رسید تا سومین وزیری باشد که در طول این سه سال و اندی بر مسند وزارت کشور نشسته است .
رئیس جمهور 18 آبان ماه (10 روز پیش) صادق محصولی را به عنوان گزینه پیشنهادی خود برای تصدی وزارت کشور به مجلس معرفی کرد و امروز مجلس شورای اسلامی طبق آئین نامه داخلی، بحث و بررسی خط مشی، اصول کلی برنامه‌ها و صلاحیت این فرد را در دستور کار قرار داد و پس از دفاع رئیس جمهور و اظهار نظر نمایندگان موافق و سخنان وزیر پیشنهادی در این خصوص رای گیری شد. براساس آرای بدست آمده؛ صادق محصولی توانست با کسب 138 رای موافق از 273 رای به عنوان وزیر کشور انتخاب شود. تعداد آرای مخالف وزارت محصولی 112 رای بود و 20 نفر از نمایندگان نیز رای ممتنع خود را داخل گلدان ها انداختند.

و در این میان نه اعتراض های همسر شهید باکری، و نه نامه انتقادی فرماندهان لشکر عاشورا راه به جایی برد و نه عکس های منزل مسکونی این وزیر میلیاردر ، و آنچه در این میانه باقی مانده است آنهمه شعار ساده زیستی است که دولت نهم می داد.

از سویی دیگر آنچه در این میان شبهات بسیاری پدید آورد تشکیک در آرای بدست آمده توسط محصولی بوده است. در ابتداي شمارش آراي نمايندگان به صادق محصولي اعلام شد که 275 کارت ميان نمايندگان توضيح شده است اما آراي نهايي بر اساس 270 کارت توزيع شده، قرائت شد. با توجه به اينکه صادق محصولي تنها با اختلاف دو راي به عنوان وزير کشور انتخاب شد ميزان واقعي کارت‌‏هاي توزيع شده از اهميت خاصي برخوردار است چرا که اگر ثابت شود 275 کارت ميان نمايندگان توزيع شده او به عنوان وزير کشور انتخاب نشده است.

در این میان شاید تنها صدای بلندی که بود صدای علی مطهری نماینده مجلس هشتم است که به روند رآی گیری اعتراض کرده و علنا شمارش آرا توسط باهنر را زیرسوال برده است
.وی در مورد شمارش آرا توسط باهنر گفت:"به نظر من هم راي به محصولي مشکوک بود. ، نماينده تهران در جمع خبرنگاران با بيان اينکه رئيس مجلس بايد از افراد بي‌‏طرف براي شمارش آرا دعوت مي‌‏کرد، اظهار داشت: به نظر من آقاي باهنر نبايد آراها را مي‌‏شمردند چون ايشان سابقه خوبي در اين زمينه ندارند "
جمله "آقای باهنر نباید آراها را می شمرند چون سابقه خوبی در این زمینه ندارند" خود به تنهای بار معنایی عظیمی را در پی دارد ، و اکنون با این جمله از سوی علی مطهری از نمایندگان اصولگرای مجلس باید پرسید این سوابق کجا هستند؟؟چرا آقای مطهری در لفافه به این سوابق اشاره می کندو علنآ بیان نمی کند که این عدم سابقه مناسب در کجا دیده اند؟؟

محصولی در شرایطی وزیر کشور شد که بسیاری وی را با مفسدین اقتصادی مقایسه می کنند و حشمت ا... فلاحت پیشه به مخالفت با رای اعتماد مجلس به صادق محصولی می گوید: "ما باید به وزیر طبق صلاحیتی که از جنبه سیاسی، انتظامی و امنیتی و فراگیری در بخش استانداری و عمران کشور دارد به او رای بدهیم. وی گفت: موضوع اول خطرناک بودن پیوند ثروت و قدرت است.  یک عنوان میلیاردی باعث شده در مناطق و مرزهای غربی مباحثی در خصوص شما مطرح باشد. آقای محصولی شما اعلام کنید چه کسی غیر از خود شما توانسته سوآپ نفت را بگیرد؟ سه سال پیش مجلس هفتم اجازه نداد شما وزیر شود بنا به مصالحی، ابهاماتی که همان روز در مورد شما مطرح بود هنوز هم مطرح است.  یکی از مسائل مهم، انتخابات و برگزاری آن توسط وزارت کشور است."

جالب تر این جاست که این دومین باز است که نه فراکسیون اقلیت مجلس که اعضای فراکسیون اصولگرایان نسبت به حضور یک وزیر این چنین باب شک و شبهه را می گشایند و نسبت به سلامت انتخابات شک می کنند.
به راستی دولت نهم در طول سه سال گذشته چه کرده که اینچنین آماج حملات گسترده قرار می گیرد و حامیان و همراهان سابقش هم حتی به سلامت انتخاباتی که با این وزرا برگزار شود شک می کنند؟؟
رئیس جمهوری که با ادعای مبارزه با مفاسد اقتصادی به عرصه آمده بود و بارها و بارها تهدید به افشای پرونده های مفاسد کرده بود چه شده که اکنون شخصی را که خود به شدت در مظان این اتهام قرار دارد بر مسند وزارت کشور می نشاند؟
صادق محصولی ویر کشور دولتی شده است که بیش از هر دولت دیگری ادعای نزدیکی به دولت های اوائل انقلاب و به خصوص شهید رجایی را داشته و اکنون سوالات بسیاری هست که باید منتظر ماند تا دوباره و چند باره پرسیده شود.
کردان یک بار از مجلس رآی اعتماد گرفت و در طول ۱۰۰ روز بعدی چنان آماج حملات افکار عمومی قرار گرفت که همان مجلس وی را استیضاح کرد، و راستی سوال این جاست این همه اصرار رئیس جمهور به استفاده از وزاریی با مشکلات عدیده تحصیلی و اقتصادی چیست؟؟
و سوالی مهم تر آیا کسی می داند اگر این اتفاقات و این انتصابات در زمان دولت اصلاحات بود تا کنون چند بار کفن پوشان راهی خیابان ها شده بودند؟؟ راستی کفن پوشان حالا کجا هستند؟؟
| میرا | 22:42سه شنبه 28 آبان1387 | |

در خانه هنرمندان نشسته ایم و مثل همیشه داریم گپ می زنیم با دوستان . بحث های همیشگی و کتاب های خوانده و فیلم های دیده و ندیده و آسمان و ریسمان است که بهم می بافیم .
در این میانه بحثی پیش می آید و من موضعی تا حدودی خصمانه و آوانگارد می گیرم و به یکباره عسل می گوید"من نمی فهمم چطور آدمی با خصوصیات تو می تواند به طیف مشارکت نزدیک باشد؟"
متعجب بعد از چند ثانیه سکوت می پرسم : "چطور؟؟"،می گوید" فعال حقوق زنان ،فعال حقوق کودک بودن و کار خبرنگاری کردن و همیشه در هر تجمعی بودن چه ارتباطی پیدا می کند به مشارکت و طیف مشارکتی ها" و من باز حیران تر می پرسم چه منافاتی با هم دارد ؟ و پیش از آنکه پاسخ بدهد دوستی دیگر می پرسد" انها با این فعالیت تو مشکلی ندارند "، و می گویم:" آنها نام دارند دقیقآ منظورت کی هست؟؟ "و در پاسخ می گوید:" منظورم دوستان مشارکتی تو هستند "،و من محکم و بدون تردید می گویم" بسیار کمتر از آن قدری که دوستان چپ و لیبرال و و دیگر من با من مشکل دارند با آنها به مشکلی برخورده ام."

یادم هست در نشست وبلاگ نویسان با کاندیداهای مجلس در اسفند ۱۳۸۶ زمانی که نوبت به "امید محدث" از اعضای مشارکت رسید که صحبت کند وی آنچنان به حزب و سران و ائتلاف و حتی روند شرکت در انتخابات حمله کرد که بارها و بارها کف زدن های طیف مخالفی که در نشست بودند را به همراه داشت . بعد از اتمام جلسه نیز دوستی از اعضای انجمن اسلامی علامه از من سوال پرسید "که امید واقعآ عضو مشارکت است ؟"و در پاسخ مثبت من به این سوال گفت:" با این همه انتقاد و حمله احتمالآ اخراج نمی شود؟" و پاسخ من نه بود و" اینکه چرا باید اخراج شود ؟ اینجا یک نهاد دمکراتیک است و نه فردیت کسی را از او می گیرد و نه قرار است همه ادمها را از صافی عبور دهد و شکل هم کند."

این نگاه را نه آن روز که بارها از بسیاری دیگر دیده ام . دوستانی که همیشه این سوال را از من پرسیده اند چطور کسی مثل تو می تواند به طیف مشارکت نزدیک باشد و از آن دفاع کند.
پاسخی که همیشه داده ام این بوده که مشارکت هیچگاه فردیت و حق رآی را از انان که همراهی اش کرده اند دریغ نکرده است.
اعضای مشارکت و حامیان و همراهانش هیچگاه فردیت خود را در مقابل نهاد از دست نداده اند و سعی نشده انان را چون ادمهایی یکشان و شبیه هم بسازد.
در مشارکت می توانی مخالف مواضع باشی و می توانی این مخالفت را با صدای بلند بیان کنی .
در مشارکت می شود در اتاق شاخه جوانانش بنشینی و به کم کاری ها و اشتباهات خاتمی خرده بگیری و سرزنشش کنی و با شدت و حدت به وزیران دوران اصلاحات بتازی.و حتی همین حالا می توانی در ساختمان مرکزی باشی و بگویی به هزار دلیل مخالف جضور خاتمی هستی و هیچ خطر جانی هم تهدیدت نکند و این را مثلآ مقایسه کنید با روند بسیاری دیگر از نهادها در ایران که کلی هم ادعای دمکراسی و آزادی خواهی دارند.
در مشارکت و آن زیرزمین معروفش می توانی در یک نشست عمومی به اعضای شورای مرکزی حزب با صدای بلند خرده بگیری و اعتراض کنی . اعتراضی که می تواند از روند برگزاری یک نشست وجلسه باشد تا اعتراض به تصمیمات اتخاذ شده در سطحی بالاتر .
در کنگره مشاکت می توانی به عنوان یکی اعضای جوان حزب در خواست بنویسی و امضا و جمع کنی و درخواستت را حتی برخلاف میل بسیاری از بزرگان حزب و اتفاقا با رآی سبز بزرگانی دیگر از حزب به تصویب برسانی .
در زیرزمین معروف مشارکت، می توانی امیدوار باشی که برای دانشجویان در بند، زنان در پی احقاق حقوقشان ،و زندانیان حقوق بشری چون باقی و بسیاری دیگر می توان نشست برگزار کرد .
چنانکه برای بازداشتی های دفتر اداوار و تحکیم وحدت در آنهمه خفقان در سال ۱۳۸۵شد و باز هم می توانی ببینی با همه ناسزاها و دشنام های به ناحق باز هم می توان امیدوار بود برای ادامه این روند.
در مشارکت می توانی امیدوار باشی اگر حقی از تو به ناحق ضایع شود و تهمتی به ناحق به تو بسته شود کسانی هست که بی دریغ و بی ادعا از تو حمایت کنند و در مقابل این تهمت ها بایستند و حتی به خاطر احقاق حق تو به دوستان قدیمی ترشان بتازند و این یکی را خودم شخصآ احساس کرده ام .
با دوستان مشارکتی می توانی حتی فارغ از آنهمه دغدغه ها و رویاها و آرزوهای متفاوت، بروی اردو و کلی هم خوش بگذرانی و مطمئن باشی هیچ حرف و حدیثی فردا روز قرار نیست از پس رفتار صمیمی هیچ کس بیرون بیاید و این یکی را نیز به خوبی تجربه کرده ام.

و اما حالا چرا تصمیم گرفتم همه اینها را بنویسم تنها و تنها به خاطر کامنت دوست وبلاگ نویس دیگری از اعضای مشارکت بود، که در کامنتی تا حدودی عصبانی در مورد پست قبلی به من تاخته بود آن را یک "تخلف تشکیلاتی" دانسته بود.
تا اینجای کار این به خطا رفتن ها را همیشه از جانب آنانی دیده بودم که نه در مشارکت بوده اند و نه این رویکردهای دمکراتیک را دیده اند، اما این بار در مقابل من کسی قرار گرفته بود که خود از اعضاست و من بر این باور هستم که این نگاه از خود اعضا بسیار بدتر است و اشتباهی سهمگین تر.
آنانی که تا امروز در مشارکت شناخته ام که کم هم نبوده اند هیچگاه سعی نکرده اند من را یا یکدیگر را تغییر دهند، و با ابزاری به نام تخلف تشکیلاتی سعی در تغییر افکار و منش آدمها بکنند و به نظر من اگر یکی از اعضا بخواهد این کار را بکند اوست که اشتباه می کند.
به آنچه در پست قبل نوشته ام ایمان دارم و تا امروز انچه را به آن ایمان داشته ام بخاطر نظر هیچ کس و هیچ تخلف تشکیلاتی دستخوش تغییر نکرده ام .
من کنشگر اجتماعی بوده ام و هستم ،عضو کمپین بوده ام و هستم، و تا آنجایی که در توانم بوده فعالیت حقوق بشری کرده ام و ادامه خواهم داد ،و اتفاقا به غیر از شوخی های مرسوم در جمع های دوستان در مورد حقوق زنان غیر از حمایت از دوستان مشارکتی خود ندیده ام و اگر هم می دیدم هیچ ابزاری (خطای تشکیلاتی ) نمی توانسته مرا از راه و عقیده ایی که به درستی آن ایمان دارم بازگرداند.
معتقدم انکه در این میان راه خطا رفته نه من به عنوان نگارنده پست قبل که نویسنده کامنت است که چهره ایی از مشارکت ترسیم می کند که از آن این نهاد نیست .این نهاد نه چون فرقه و سازمان ها با نگاه های افراطی در پی شبیه هم کردن آدمها به هم بوده، که همواره در این تلاش بوده بتواند آدمهایی را حتی با کمترین اشتراکات در کنار هم جمع کند.
معتقدم "تخلف تشکیلاتی" را آنانی مرتکب می شوند که با افراط و تفریط های بی رویه خود از مشارکت چهره ایی می سازند خشک و غیرقابل انعطاف و نه آنچه هست.

پی نوشت : سید شهاب الدین طباطبایی  از آن جمله است که همیشه دلم می خواسته از بابت صداقت و صراحتش از او قدردانی کنم و حالا زمان خوبیست برای این کار .

پی نوشت :زمانی که یکی از یاران ما در جنبش زنان به خاطر جمع آوری امضا در مترو در زندان بود و وثیقه تعیین شده خارج از توان ما برای پرداخت در تماسی با آقای تاجزاده شخصا شاهد تلاش ایشان برای تهیه وثیقه بوده ام.

پی نوشت : فکر کنم دارم رازهای مگوی کنگره را در این پست افشا می کنم و خوب احتمالا باید بروم کمیته انظباطی (: .
| میرا | 17:13سه شنبه 28 آبان1387 | |

ـ شما ۴۴۱ روز از زندگی خود را گروگان بودیدو نمی دانستید  که آزادتان می کنند یا خیر.با گذشت بیش از ۳۰ سال چه احساسی دارید؟روزی می خواهید دوباره به ایران برگردید؟

ـ می خواهم به ایران بروم اما با سرو صدا این کا رو نمی کنم . نیازی نیست کسی از من یا دیگر گروگان ها عذرخواهی کند.اگر گروگانگیران می خواهند عذرخواهی کنند باید بروند از ایرانیان عذرخواهی کنند. آنان هیچ چیزی را حل نکردند.

(قسمتی از مصاحبه شهروند امروز  با جان لیمبرت در شماره ۷۱ ـ آخرین شماره که بر روی کیوسک آمد)

پی نوشت:"بعضی آدمها هیچ وقت دیوانه نمی شوند ، واقعآ چه زندگی وحشتناکی باید داشته باشند." ـ چارلز بوکوفسکی
| میرا | 23:26سه شنبه 21 آبان1387 | |

... و ۱۹ آبان رسید،مردی با ۴۰ خط تب بر روی برانکار،در حالی که از ضربات چاقو اراذل و اوباش به خود می پیچید،وارد میدان اعدام شد.آخرین تقاضایش که دیدار با پدر معنوی اش بود،رد شده بود.سیگاری کشید و با دکتر شایگان و مهندس رضوی صحبتی چند کرد و سپس برای همیشه خاموش گشت.

می بینی دکتر جان می بینی ؟ ۵۵ سال گذشت. ۵۵ سال از آن سپیده دم سیاه که بدن زخمی و تب دارت را به میدان اعدام آوردند گذشت ،و اکنون بعد از ۵۵ سال تمام سهم تو از جانی که بر سر عقیده دادی نام خیابانی در تهران است که دو وزارتخانه در آن بنا شده و این روزها بر سر اینکه کدامین وزیر بر تخت آنان بنشیند جدالی بر پاست.
می بینی دکتر جان ،می بینی؟ ۵۵ سال گذشت و زخم رفتنت هنوز تازه است . هنوز سپیده دم سیاه ۱۹ آبان که می آید یادمان می آید به همه شهامت و جسارتی که حتی در مقابل جوخه اعدام هم با همه آن دردها و زخم ها به آزموده گفتی :
آقای آزموده! مرگ بر دو قسم است، مرگی در رختخواب ناز و مرگی در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر ميکنم که در راه مبارزه با فسادشهيد می شوم...
 و به راستی چه انتظاری می شد داشت از وزیر شجاعی که می گوید :"من در سفارت انگلیس را که شده مالک جان و مال مردمانمان را می بندم" ،و رفتی و در سفارت انگلستان را گل گرفتی .در همان سفارتی که ۱۵ برابر مساحتش مستعمره داشت را گل گرفتی و چقدر دلم می خواست دکتر الان بودی که این روزها در خیلی از جاهای دیگر را هم باید برای وطن گل بگیری.

۵۵ سال گذشت دکتر جان و امروز کجایی که ببینی خلیج فارس را خلیج می خوانند، و دریای خزر را حراج می کنند . چرا نیستی حالا تا بیایی و گل بگیری در و دهان آنان را که چوب حراج بر سرزمین ما می زنند.
کجایی تا بیایی و ببینی آن گلوله که یک بار مغز مسعود را پریشان کرد حالا مغزو قلم و اندیشه فرزندان میهن را نشانه گرفته است که نه سنگفرش ها که دل ها خون است از این گلوله های سرگردان.

۵۵سال از ان سپیده سیاه گذشت و سالها باید سپری می شد تا اسناد رو شود.
 طبق سند شماره ۱۰۴۵۸۴/۰۳۷۱F آمده است که:
«تا آنجا که از مطالب روزنامه ها دستگيرم شده، اوضاع چندان هم بد پيش نمی رود. هرچند اطلاعات محرمانه ای ندارم. به احتمال زياد، اميدوارم شما از جريان اوضاع راضی باشيد. مصدق قطعا" مشکل ايجاد می کند. به گمانم چون در حمام خون کشته نشد، تبعيد بهترين راه حل باشد. اعدام بی رحمانه، صرفنظر از غير انسانی بودن آن، ممکن است در مورد مصدق عاقلانه نباشد ولی شايد برای فاطمی، اگر دستگير شود، بهترين راه حل باشد. تا زمانی که اينگونه افراد زنده هستند و در ايران به سر می برند، هميشه خطر ضد کودتا وجود دارد، شدت عمل ضروری است...»
می بینی دکتر جان این سند از سفارت انگلستان از بیروت بیرون آمده است . سندی که در آن خطر حضور مردی چون تو را تنها با خون می توان پاک کرد. راستی ۵۵ سال دیگر برای وزرای ایران چه سندی رو می شود؟
فقط تو بودی فقط تو که مصدق به صراحت در موردش گفت :" اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهيد راه وطن دکتر حسين فاطمی است".
فقط تو بوید دکتر جان که سه بار مرگ را به جان خریدی از آن عصر روز ۲۳ بهمن ماه ۱۳۳۰بر مزار "محمد مسعود "، تا اسفند ۱۳۳۲ در مقابل شهربانی که اگر نبود سلطنت خانم ،خواهرت ،که خود را حائل میان تو و تیغ چاقو کند شعبان بی مخ ها بدنت را پاره پاره می کردند که فریاد "سلطنت فاطمی" که مردم حسین مرا کشتند، مردم فاطمی را کشتند،سگان وحشی را فراری داد و روزگار گشت تا ۱۹ آبان ۱۳۳۳.
در سه سال، سه بار به استقبال مرگ رفتن برای تو کم بود که این سرزمین و دنیا و مردمانش برای درک حجم حضور تو کوچک بودند.

امروز قرار بود با برادرم علی و بقیه بیاییم به مزارت اما از قضای روزگار ۱۹ آبان امسال را همچون آخرین ۱۹ آبان تو با ۴۲ درجه تب آغاز کردم و گویا این تقارن تاریخی مرا به یاد تو فرامی خواند دکتر جان .
به تو که علی کوچکت را راهی کردی و همسرت را فرستادی به سفر و خود رفتی تا سینه سپر کنی در مقابل جوخه اعدام تا بگویی نگاه کنید به من من ایستاده می میرم برای وطن.
تو که بعد از سالها تحصیل و دو سالی وزارت در دادگاه پول گرفتن وکیل نداشتی و برایت در به در به دنبال وکیل بودند که توانای مالی اش را نداشتی.
دکتر جان ۵۵ سال بعد از ان روزهای تو این روزها وزرای میلیاردر وزیر می شوند و خودت ببین اگر زمان ها جابه جا می شد تو اکنون دیگر وزیر نبودی که احتمالا صاحب امتیاز یکی از آن همه روزنامه توقیفی بودی آخر این روزها همه چند تایی دکتری دارند و سوابق مدیریتی، که این روزها مردان میلیون دلاری در این سرزمین رخت صدارت می پوشند.

پی نوشت : دکتر سید حسین فاطمی  در زمان محاکمه خود در مورد تعطیل سفارت انگلستان گفت :" من درهای سفارت انگلستان را بستم غافل از اینکه تا دربار هست انگلستان سفارت احتیاج ندارد.
| میرا | 22:35یکشنبه 19 آبان1387 | |

به یاد دکتر حسین فاطمی و روح بزرگش:

من از مرگ ابايي ندارم. آن هم، چنين مرگ پرافتخاري. من مي ميرم که نسل جوان ايران از مرگ من عبرتي گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارند جاسوسان اجنبي به اين کشور حکومت کنند
.
اين آخرين جملات مردي بود که با بدني تب آلود در هنگامي که از درد به خود مي پيچيد قبل از اعدام براي افسران و نظاميان حاضر در مراسم اعدام خود سخنراني ميکرد. نوزدهم آبان ماه درست ۵۵ سال تمام از درگذشت دکتر حسين فاطمي در پي کودتاي بيست و هشت مرداد سال 1332 ميگذرد.

به‌شدت زخمی شده بود. کشان‌کشان او را تا پای جوخه‌ی اعدام بردند. فرياد زد «بسم الله الرحمن الرحيم؛ پاينده ايران، زنده باد دکتر مصدق» ... و بعد صدای رگبار گلوله و سکوت.
امروز ۱۹ آبان یاد آور وزیر شجاعی است که به عشق وطن نه در مقابل بیگانه کوتاه آمد و نه خودی.

در حالی که  يک بار در ۲۴ بهمن  سال ۱۳۳۰ او را که برمزار محمد مسعود دوست و همراهش ایستاده بود ( از بازی روزگار یکی نیز این بود که محمد مسعود هم قربانی ترور شده بود) ،از گلوله ایی که از سلاح محمد عبد خدایی جوان کم سن و سالی از اعضای فداییان اسلام شلیک شده بود و پهلوی دکتر را شکافته بود جان به در برده بود، اما تقدیر چنین بود که او از چنگال مرگ بگریزد تا در آبان سال ۱۳۳۳ دیگر لکه ننگ بر دار کردن او برای ابد نه بر پیشانی فدائیان اسلام که بر تارک شاه ایران نقش ببند.

آخرين فرزند يک روحاني برجسته نائيني بود که در نيم روز عاشورا در سال 1296 شمسي در اين شهر متولد شد و از همين روي او را «حسين» ناميدند. پدر فاطمي که تحصيل کرده سامرا و اصفهان بود از سوي مظفرالدين شاه ملقب به «سيف العلما» شده بود. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي به همراه برادرش به اصفهان رفت. حضور در مجله ادبي «باختر» که برادرش سيف پور در اصفهان منتشر ميکرد حسين جوان را با فضاي مطبوعات آن روز آشنا ساخت. اشتياق وي به روزنامه نگاري او را وادار کرد در سن 20 سالگي به اميد يافتن شغلي در روزنامه هاي معتبر راهي تهران شود و پس از آشنايي با «احمد ملکي» مدير روزنامه «ستاره» کار روزنامه نگاري خود را با اين روزنامه آغاز کرد. او که جواني باهوش بود و قلمي روان و شيوا داشت با پشتکار خود در مدت کوتاهي ضمن تهيه اخبار و مطالب گوناگون براي روزنامه ستاره توانست مديريت داخلي اين روزنامه را بر عهده گيرد. ولي حادثه اي، او را که در وادي ادب و هنر سير ميکرد وارد تقابل با حاکميت استبدادي رضاشاه کرد.

همراهي نشريه «مرد امروز» با مديريت «محمد مسعود » با انديشه هاي فاطمي اين دو جوان انقلابي را به مرور آنچنان با هم نزديک کرد که تا مرگ مسعود اين رفاقت صميمانه بر جاي ماند. فاطمي به شعارهاي آزاديخواهي و اصلاح امور حزب توده با ديد ترديد مي نگريست و به مرور نوک تيز حملات خود را متوجه حزب توده و روزنامه هاي هوادار آنها کرد.
جسارت محمد مسعود تا حدي بود که در شماره 21 آذر 1326 در «مرد امروز» در اقدامي حيرت انگيز و نمادين در حالي که قوام در اوج قدرت بود براي سر قوام السلطنه جايزه تعيين کرد.
سرانجام مقالات تند مسعود عليه دربار پهلوي در 22 بهمن 1326 با دسيسه برخي از عوامل حزب توده توسط خسرو روزبه در خيابان اکباتان و مقابل وزارت فرهنگ با شليک گلوله به مغزش از پاي درآمد. دکتر فاطمي پس از کسب دکتراي حقوق سياسي با تز «وضعيت کار در ايران» از دانشگاه پاريس و اخذ ديپلم روزنامه نگاري در شهريور سال 1327به ايران باز مي گردد. دکتر فاطمي با همراهي نصرالله شيفته و روزنامه نگاران جوان آن دوران که شامل محيط طباطبايي، جلال نائيني، ذبيحالله منصوري و... مي شدند به ياد «مرد امروز» محمد مسعود در تاريخ 8 مرداد 1328 «باختر امروز» را به چاپ مي رساند ولي با حمله شديد دکتر فاطمي به دولت ساعد براي جلوگيري از تصويب قرارداد «گس - گلشاييان» در آخرين روزهاي مجلس پانزدهم، باختر امروز در چهارمين شماره توقيف مي شود.  به دنبال نزديک شدن به انتخابات دوره شانزدهم و امکان تقلب در انتخابات در تاريخ 22 مهر 1328 تعدادي از روزنامه نگاران مخالف دولت و شماري از سران حزب ايران به رهبري مصدق در دربار متحصن شدند.

در بهمن ماه 1330 انتخابات مجلس هفدهم برگزار شد و دکتر فاطمي به عنوان نماينده مردم تهران انتخاب شد اما عصر روز 25 بهمن 1330 در حالي که دکتر فاطمي در چهارمين سالگرد ترور محمد مسعود در گورستان ظهيرالدوله شميران در حالي که پشت تريبون قرار گرفته بود و مي گفت: «گلوله اي که مغز مسعود را پريشان کرد ايران را تکان داد.» مورد اصابت گلوله نوجوان 15 ساله اي به نام «محمدمهدي عبدخدايي» قرار مي گيرد و فاطمي براي خروج گلوله به بيمارستان منتقل مي شود. عبد خدايي که جوانترين عضو گروه فداييان اسلام محسوب مي شد پس از دستگيري اعتراف کرد که گروه فداييان در صدد ترور مصدق و ساير رهبران جبهه ملي بوده اند. در حالي که نواب صفوي در زندان نظر موافقي براي ترور فاطمي اعلام نکرد بعدها نيز اذعان کرد که از اين ترور آگاه نبوده است همچنانکه حاج مهدي عراقي در خاطرات خود تعجب خويش و ياران نواب را در ترور دکتر فاطمي بازگو مي کند . دکتر فاطمي که به شدت مضروب شده بود اعتبارنامه مجلس هفدهم را در فروردين ماه سال 1331 در بيمارستان دريافت کرد. پس از بهبودي نسبي  در 19 خرداد سال 1331 به همراه هيات ايران عازم لاهه شد و از همانجا  براي معالجه عازم آلمان مي شود و تا مهرماه همان سال از صحنه سياست کشور به دور ماند. پس از قيام سي تير و درگيري شديد شاه و مصدق به مرور چند دستگي و شکاف در ميان هواداران مصدق نمايان شد. پس از تصميم مصدق مبني بر قطع رابطه با دولت انگلستان «حسين نواب» وزير امور خارجه مصدق از اين تصميم خودداري و استعفا کرد. دکتر فاطمي که به تازگي به ايران برگشته بود توسط مصدق به سمت وزير امورخارجه منصوب مي شود.

دکتر فاطمي با رويکرد انقلابي خود در 19 مهر1331 سفارتخانه انگليس را تعطيل کرد. او موفق شد در طول 9 ماه دوره وزارت خود دخالتهاي دربار در روابط خارجي ايران را کاهش دهد و 85 نفر کارمندان وزارت امور خارجه که متعلق به خانواده هاي اشرف قديم بودند اخراج نمايد در اين دوران اساسنامه جديدي براي وزارت امور خارجه نوشته مي شود و با راه اندازي کنفرانسهاي منطقه اي با حضور سفيران ايران در ساير کشورها به منظور ارزيابي سياست خارجي و موقعيت جهاني ايران توانست تحولي در ديپلماسي کشور و الگويي براي کشورهاي خاورميانه پايه گذاري کند.
پس از کودتاي 28 مرداد فاطمي همانند ساير سران جبهه ملي مخفي مي شود. البته رويه اي که فاطمي قبل از کودتاي 28 مرداد براي برکناري پادشاهي در پيش گرفته بود پس از کودتا او را به يکي از اولين افراد تحت تعقيب تبديل کرد. سرانجام در تاريخ ششم اسفند 1332 محل اختفاي او لو مي رود و همان روز او را با ربدوشامبر تيره رنگ که به تن داشت و دمپايي به پا و ريش انبوه سياه رنگ، با دستبند به کاخ شهرباني مي برند. هنگام خروج از شهرباني براي انتقال به لشکر 2 زرهي برخلاف همه متهمين که از حياط پشت شهرباني آنها را سوار ماشين مي کردند او را به مقابل خيابان وزارت امور خارجه آوردند. گروهي از اوباش به رهبري شعبان جعفري که انتظار او را مي کشيدند با شعار حمايت از شاه به طرف دکتر فاطمي حمله ور شدند که «سلطنت فاطمي» خواهر دکتر با خروج از ميان جمعيت و انداختن خود روي بدن دکتر فاطمي و اصابت چندين ضربه چاقو مانع کشته شدن برادرش مي شود. جسد نيمه جان دکتر فاطمي را به بيمارستان نجميه منتقل مي کنند و پس از عمل جراحي به زندان لشکر 2 زرهي منتقل مي شود.
شاه بعد از کودتا در مورد فاطمی به صراحت گفته بود:
« در اين مورد زياد فکر کرده ام. مصدق محاکمه می شود.( در اين موقع لبهای شاه می لرزيد) و به سه سال محکوم خواهد گشت ... رياحی نيز مجازات مشابهی دارد. ولی يک استثنا وجود دارد و آن، حسين فاطمی است . او هنوز دستگير نشده ولی به زودی او را پيدا می کنند. فاطمی، بيش ازهمه ناسزاگويی کرد. هم او بود که توده ايها را واداشت مجسمه های من و پدرم را سرنگون و خرد کنند. او، پس از دستگيری، اعدام خواهد شد.»

مهرماه 1333محاکمه دکتر فاطمي در دادگاه نظامي در حالي برگزار شد که او را با آمبولانس و بر روي برانکارد به جلسات دادگاه آوردند. فاطمي همان طور که در دادگاه نظامي  پيش  بيني کرد  به اتهام نوشتن سه سرمقاله روزهاي 25 تا 28 مرداد و شرکت در ميتينگ روز 25 مرداد 1332 در دادگاه نظامي رژيم کودتا پس از 10 روز به مرگ محکوم شد. تيتر سه سرمقاله خود گوياي حملات شجاعانه او به شخص شاه است: «اين دربار شاهنشاهي روي دربار سياه ملک فاروق را سفيد کرد»، «خائني که مي خواست وطن را به خاک و خون بکشد فرار کرد» و «شرکت سابق و روزنامه هاي محافظه کار لندن ديروز عزادار بودند
در زندان و قبل از اعدام طي ارتباط با آيت الله سيدرضا زنجاني  نامه نگاري هايي که بين آنها صورت مي گيرد آخرين نوشتههايي است که از دکتر فاطمي برجاي مانده است. او طي يکي از اين نامه ها با قسم بر جدش خداوند را شکر مي گويد که واسطه و دلال وطن فروشان نشده است.

در بامداد 19 آبان سال 1333 بدن نيمه جان دکتر فاطمي را که به شدت زخمي و تب آلود بود کشان کشان به پاي جوخه اعدام مي برند و با شليک 8 گلوله توسط چهار سرباز در لشکر 2 زرهي تيرباران مي کنند تا دفتر زندگي «دکتر سيد حسين فاطمي» براي هميشه بسته شود. پيکر جوانترين وزير امورخارجه تاريخ ايران در زير درخت تنومند در نزديکي شهداي سي تير آرام گرفت. هر چند که فاطمي تا قبل از 25مرداد1332 سهيم مشروطه خواهي مصدق بود اما در  25 تا 28 مرداد با فرار شاه مسير جمهوريخواهي را انتخاب کرد ولي مشروطه خواهي مصدق سرانجام تلخي را براي جمهوريخواهاني همچون فاطمي به همراه داشت.
| میرا | 22:50شنبه 18 آبان1387 | |

درمیانه اخبار خوشحال کننده استیضاح کردان و رئیس جمهور شدن اوباما،انگار که نباید برای ساعتی شادمانی ما را تاب بیاورند خبر می رسد که هفته نامه "شهروند امروز" توقیف شد .
"شهروند امروز" به واهی ترین بهانه دنیا به بند گرفتار آمده و حالا دادستانی تهران می تواند به پرونده سراسر توقیف و زندان و تعطیل خویش ببالد که بعد از توقیف روزنامه "هم میهن" به  بهانه عدم طی روال اداری ،و توقیف روزنامه "شرق " به بهانه واهی تر یک مصاحبه که دوبار عذرخواهی رسمی این روزنامه را در پی داشت ، این بار "شهروند امروز" هم به محاق توقیف رفت.
اکنون همه منتظریم تا بیاینه پر از اشتباهات نگارشی دادستانی را بخوانیم و بدانیم به کدامین بهانه واهی هفته نامه "شهروند امروز " مستحق توقیف تشخیص داده شده است. هر چند آنچه از گفتگوهای درگوشی شنیده می شود چاپ مصاحبه فائزه هاشمی رفسنجانی در پرونده آیت الله لاهوتی منجر به توقیف این نشریه گردیده است .
و چقدر جالب که در این میانه که بز حاضر و دزد هم حاضر است، و مصاحبه شونده یک شخصیت حقیقی است و احتمالآ فایل های صوتی نیز موجود می باشد چرا باید تیغ سانسور باز هم بر فراز دستان روزنامه نگاران باشد و یک هفته نامه را به محاق توقیف بکشاند.

گویا در این سرزمین با بهانه و بی بهانه به خود اجازه می دهند روزنامه و هفته نامه و نشریه ایی را ببندند ،بدون آن که کمی نیز به روزنامه نگاران جوانی بیاندیشند که یک شبه از آدم هایی با شغل و درآمد تبدیل به آدم های بدون شغل می شوند، و چقدر بد که او که مهر توقیف شد می زند بر پرونده این نشریات یک بار هم دلش نمی لرزد و دستش شل نمی شود از بیکار کردن این آدمها که در این سرزمین یک شبه ۱۳ روزنامه بسته اند و بستن یک نشریه که بسیار ساده تر است و وجدان ها را خواب کردن از ان هم ساده تر.
گویا که برعکس همه معیارهای جهانی که کار در " معدن" را سخت ترین شغل جهان می دانند سخت ترین شغل در این سرزمین فلک زده شغل "روزنامه نگاری " می باشد که هیچ تضمینی نیست برای فردا روز .

وچه کسی باور می کرد که هنوز ۵۰ سال از ترور محمد مسعود  نگذشته  که قرابود جان بدهد بر سر آزادی ،و در زمانه ایی که امیدوار بودی دیگر مغز روزنامه نگار را برسنگ فرش خیابان نخواهند پاشید اینگونه روزنامه ها و هفته نامه را به تیغ تیز سانسور گرفتار سازند که گاهی پذیرش این تیغ سانسور سخت تر است از پریشان شدن مغز آدمی که سانسور قلم معنایی ندارد جز سانسور اندیشه آدمیان.
و چه ساده بود او که باپریشان کردن مغز محمد مسعود امیدوار بود اندیشه های او را متلاشی کند .
مگر با شلیک به مغز محمد مسعود شد از بسط اندیشه هایش جلوگیری کرد؟؟ مگر توانستند با حذف فیزیکی او اندیشه هایش را مدفون کنند؟؟
حذف نگاه و اندیشه آدمها با سانسور و بند و زندان و توقیف میسر نمی گردد که گیریم به بند بکشند و توقیف کنند و به تیغ سانسور بسپارند، با رویش ناگزیر جوانه چه خواهند کرد؟

اندیشه آدمها را نه با گلوله ، نه با سانسور و بند و توقیف نمی توان خفه کرد که آدمی زنده به اندیشه است و انچه از پس این همه تحقیر و توهین و بند و زندان باقی می ماند قضاوت تاریخ است که تاریخ نام محمد مسعود ها و فاطمی ها را گرامی داشته و روزنامه "مرد امروز"ش هنوز نامش در یادها زنده است.

پی نوشت :"شهروند امروز " توقیف شد اما انچه از خبر توقیف این هفته نامه آزار دهنده تر بود احساس خوشحالی بود که می شد زیر پوست بسیاری از شنیدن این خبر احساس می شد.
ناراحت کننده است که هر کدام ما در نهان خود هنوز یک دیکتاتور پنهان کرده ایم و از یاد برده ایم که مهم نبوده و نیست که شهروند امروز را دوست نداشتیم یا از مطالبش لذت نمی برده ایم.
به این توقیف باید اعتراض کرد چرا که این اعتراض، اعتراض به سانسوری است که هر روز بیشتر بر سر نشریات ایرانی سایه می افکند و در این میانه مدعیان زنده باد منتقد من باید بیشتر از سایرین به این توقیف ها اعتراض کنند.

پی نوشت : هنوز تمام چهل و چند شماره هم میهن را آرشیو شده و کامل دارم و با توقیف شهروند امروز خاطره بد آن روز توقیف بی دلیلی هم میهن در ذهنم جان گرفت.

پی نوشت : خاتمی می آید ؟؟ خاتمی قصد دارد بیاید یا نه؟؟ خاتمی تصمیم نهایی اش را گرفت ؟؟ بلاخره خاتمی می خواهد چه کند ؟؟ و... این روزها آماج این سوالات هستم گویا که خاتمی هر تصمیمی بگیرد اول از همه با من در میان می گذارد (: .
من هم مثل همه امیدوارم هر چه زودتر خاتمی به جمع بندی و تصمیم نهایی خود برسد و تکلیف خود را با انتخابات و حضور در آن روشن کند.
| میرا | 17:33جمعه 17 آبان1387 | |
اوباما سیاه پوست آفریقایی الاصل ،رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا شد.یک دمکرات در دوران حکومت جمهوری خواهان در کاخ سفید، رئیس جمهور کشوری شد که به زعم رئیس دولت ایران در آن آزادی وجود ندارد . دیشب هزاران نفر در پارک گرانت شیکاگو به خیابان آمدند تا این پیروزی را جشن بگیرند.در حالی که در تمامی آمارهای اولیه در سایت انتخابات مک کین از اوباما پیش بود در نهایت این  اوباما بود که موفق شد راهی کاخ سفید شود و طبق آمار نخستین بیش از ۱۳۰ میلیون نفر یعنی بالغ بر ۶۵ در صد مردم آمریکا در انتخابات شرکت کردند.

اوباما در حالی راهی کاخ سفید شد که در انتخابات درون حزبی در یک ماراتن نفس گیر هیلاری کلینتون را شکست داده بود و در تمام مدت پیش از انتخابات در آمارگیری از مک کین ۷۲ سال پیش بود.
اوباما راهی کاخ سفید شد در حالی که رئیس دولت ایران به صراحت  گفته بود که " بعید می دانم اجازه دهند اوباما بیاید و ریس جمهور شود. مناسبات قدرت در آمریكا مشخص است. آنها در قدرت بسیار خشن عمل می كنند و رای مردم تضمین شده نیست".
شاید این پیروزی در ایالات متحده آمریکا برای دولت مردان ایرانی تلنگری باشد که پیش بینی های ضد و نقیض شان را اینگونه بر سر کوی و برزن هوار نزنند و تئوری صادر نکنند، چرا که تنها بازتابش در میان گروهی از طلاب و جمع خصوصی از بسیجیان نیست که در این دهکده جهانی خبرها می توانند با سرعت نور منتشر شوند.

دیروز برای مجلس ایران و نمایندگانش نیز روز آزمون بزرگ بود. در آمریکا ملت به پای صندوق های رآی رفتند و تصمیم گرفت در یک ساختار شکنی بزرگ اوباما سیاه پوست را به کاخ سفید بفرستند و در ایران نمایندگان ملت علی کردان را به صحن مجلس کشاندند و وی را استیضاح کردند.
دیروز رئیس دولت ایران در مجلس حاضر نشد تا از وزیرش دفاع کند ،چرا که وزیر با دروغ های متوالی در صحن مجلس و جعل خاطرات در دانشگاه جایی برای دفاع باقی نگذاشته بود.
دیروز کردان عزل شد و حال باید دید با توجه به قانون اکنون با تعویض یک سوم از وزرای دولت آیا مجلس رئیس جمهور را فراخواهد خواند تا طبق قانون بار دیگر با کل کابینه در مجلس حاضر شود و رآی اعتماد بگیرد.
آنچه اکنون آزمونی بزرگ تر برای مجلس است عمل به قانونی است که در پی نام خود (مجلس قانون گذاری ) یدک می کشد. 

پی نوشت : دیروز بی تردید روز بیژن نوباوره بود. نماینده اصول گرایی که تا مدت ها از برابر مقر سازمان ملل در نیویورک می دیدیمش ،و تا آن زمان که موهایش یک دست ریخت نمی دانستیم سهم او هم از میدان جنگ و جبهه گاز خردل بوده چرا که ماسکی نداشته و حایل صورتش چفیه بوده .
اینکه چه بوده و چه خواهد کرد را نمی دانم اما بی تردید او دیروز نه کردان را که بسیاری دیگر را که با مدرک جعلی حقوق های آنچنانی می گیرند نشانه گرفت . دیروز او در قامت یک خبرنگار ظاهر شد و حال باید منتظر نطق های دیگر در مجلس ماند و دید آیا او هم چنان نماینده اصول گرای دیگر در دور قبل ، عماد افروغ ،  نطق های آتشین خواهد کرد .
عاد افروغ در دور قبل گاه تا حد یک اصلاح طلب آنارشیست پیش رفت و گفتنی هایی گفت که بسیاری را متعجب کرد.

پی نوشت : کردان رفت اما آیا وزیر بعدی بهتر از او خواهد بود؟؟ کابینه ۷۰ میلیونی اکنون چنان با قحطی رجال مواجه شده است که پیش بینی اویی که بعد از کردان رخت صدارت وزارت کشوربر تن خواهد کرد بسیار سخت است .

پی نوشت : من طرفدار هیلاری کلینتون بودم ،هستم و خواهم بود (: و از برد اوباما خوشحالم چرا که دمکرات ها را به جمهوری خواهان دیوانه ترجیح می دهم .

پی نوشت : مطمئنم آن قدر که من دیروز پای کامپیوتر داد و فریاد کردم و هر دقیقه ۶۰ بار سایت را رفرش خود اوباما هم نکرده.
| میرا | 22:13چهارشنبه 15 آبان1387 | |

اینجا کسی می گرید و می گوید " هل من ناصر ینصرنی " ... آیا نیست هیچ یاری دهنده ایی؟؟
اینجا دارند شرافت انسانی را بر سر دار می کنند و عدالت را به خاک می سپارند.

"در زماني که پيکر پاک فرزند عزيزمان را دفن مي‌کرديم، از بيني و گوش او خون جاري بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد. ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتيم که همگي گفته‌اند کسي که حلق آويز شده باشد، به هيچ وجه گوش و بيني‌اش خونريزي نمي‌کند و اين از نشانه‌هاي ضربه مغزي است."

"پس از انتقال جسد زهرا به پزشکي قانوني، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام مي‌کنند، در حالي که ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم يک قاضي او را ديده و با او صحبت کرده است.بنا بر گزارش پزشک قانوني، دو کبودي روي پاهاي زهرا ديده شده است. کبودي روي ساق پاي چپ و کبودي روي ران پاي راست، اما به علل احتمالي اين کبودي‌ها اشاره‌اي نشده است. آنها ادعا مي‌کنند زهرا خودش را در اتاقي که زنداني بوده با پارچه‌هاي تبليغاتي حلق‌آويز کرده است، اما توجه نمي‌کنند آيا کسي مي‌تواند در فاصله يک و نيم متري اتاق رئيس بازداشتگاه، در حالي که در اتاق بسته است، خود را از چهارچوب همان در بسته حلق آويز کند و هيچ صدايي هم از او شنيده نشود؟"

ای آدمها که بر ساحل سلامت نشسته اید اینجا کسی ضجه می زند ... .

برای پدر دکتر زهرا بنی یعقوب  که ایستاده می میرد :
پدر جان دیشب صدا و سیمای ایران فیلمی پخش می کرد که در آن دختری به قتل رسیده بود و پدر دختر از بازپرس پرونده می پرسید" تو اگر به جای من بودی می توانستی بخوابی در حالی که هنوز قاتل دخرتت را به دستان عدالت نسپرده ایی " و در آن هنگامه تصویر تو بر ذهن من نقش بست .
تصویر پدری که دردانه اش را از دست داده و اکنون هیچ فریاد رسی ندارد ،پدر جان چند شب است که نخوابیدی؟؟ چند شب است که بر بالش خالی دخترت لالایی خوانده ایی ؟ بگو پدر جان بگو .از ۳۶۵ شب گذشته و چند شب دیگر قرار است بیدار بنشینی؟؟

شب هنگام که نامه استمدادت از ملت ایران را خواندم نمی توانستم برای سیلاب اشکهایم سد بسازم.
می دانم ،می فهمم هر چند چون تو دختر بر سر دار نداده باشم اما می دانم داغ تهمت های سنگینی را که شنیده ایی و به دخترت زده اند که زن بودن در این جامعه می تواند بار تهمتی عظیم را به همراه داشته باشد.
پدر جان اینجا عدالت بر سر دار می کنند و حقیقت را به جوخه اعدام می سپارند و نمی دانند عدالت و حقیقت ققنوس وار از خاکستر خودر می گشایند.
پدر جان چه می شود کرد که این روزها آدمها دغدغه های تازه دارند ،و غم نان و آب و زندگی از یادشان برده که بیش از یک سال است دختری در اداره منکرات همدان بردار شده ،و عاملين آن به ازای هر تقاصی خانواده مقتول را تهدید می کنند.
چه می شود کرد این حافظه کوتاه مدت ایرانی سالهاست با ماست و نمی رود سایه اش را بر سر ملتی دیگر بیاندازد که گویا این ملت به حافظه کوتاه مدتش زنده است.
و راست است که افکار عمومی حافظه ضعیفی دارند اما عدالتی فراتر از درک مادی ما آدمها هست که پنجه در پنجه هستی می اندازد.

پدر جان آدمها این روزها یادشان رفته وقتی برای یک بدقولی در پی تلافی هستند چگونه انتظار دارند در برابر چنینی فاجعه ایی حس انتقام را در خود کشت .
نه پدر جان این انتظار بزرگی است اگر بخواهیم فراموش کنی که نباید فراموش کرد نباید از یاد برد تا روز بزرگ که دست عدالتی باشد و تاوان بگیرد از انان که گل نازنین گل خانه عمر تورا این چنینی پرپر کرده اند.
اما پدر جان از یاد نبر آدمها به یاد زنده اند و من اینجا با تو پیمانی ابدی می بندم که یاد دختر نازنینت برای ابد زنده خواهند ماند حتی با همه کوتاه بودن حافظه مردمان این سرزمین بلازده . 
 از یاد نخواهیم برد خنده هایش را گریه هایش را و بودنش را ، واز یاد نخواهیم برد او را که یک روز صبح به جرم عاشقی در بند شد و به جرم عاشقی بردار.
این خوار تا ابد در چشمان آنان که فراموشی دخترکان مظلوم سرزمین مرا می خواهند خواهد ماند.

حاشیه مهم تر از اصل : آقای کردان وزیر کشور فعلی در مصاحبه با فارس گفته استعفای وی به مصلحت نظام نیست .
کسی هست معنی این جمله را برای ما بگوید . این حرف یعنی چه ؟ یعنی ما باید در قامت وزیر کشور کسی را بنشانیم که خود اعتراف می کند از یک دلال مدرک فریب خورده ؟؟ باید وزیر کشور  در این نظام کسی باشد که دست به تقلب آشکار زده است؟؟دروغ گفته است ؟؟ مصلحت کدام نظام در این است؟؟
ایشان در اولین موارد اعتراض به مدرک دکتری دانشگاه آکسفورد گفته بودند که برای دفاع مترجم گرفته اند و بعد تر گفته اند اصلآ دفاعی در کار نبوده و این تناقض گویی اوج دروغگویی وی را می رساند حال باید ذیرفت استعفای یک وزیر دروغ گو و فریب خورده به ضرر نظام است ؟؟ کدام نظام؟؟ نظام دو برره؟
از سویی می توان این جمله را به نوعی دیگر هم تعبیر کرد . آیا آقای کردان در صورت استعفا دست به افشاگری خواهد زد و در واقع این جمله پیغامی است برای همه ؟؟
| میرا | 23:19سه شنبه 7 آبان1387 | |

"وقتی مسآله نفرت انگیز انتقام مطرح می شه حس می کنی خدا وجود داره و آدم داره طبق اراده اون عمل می کنه ... "

"انتقام راه مستقیم و عاقلانه ای نیست ،بیشتر شبیه گم شدن توی جنگله ،گم شدن توی جنگل آسونه چون ممکنه یادت بره از کجا وارد شدی ... ."

"جنگجویان واقعی به هنگام مبارزه فقط به نابود کردن دشمن فکر می کنند و تمام عواطف و احساسات انسانی را در خود سرکوب می کنند.
هرکس  آدم کشت باید کشته شود هرگز در مقابل دشمن پا پس نگذار  و با تمام وجود بجنگ ،هر کس را که سر راهت ایستاد بکش حقیقتی که در قلب هنر مبارزه نهفته است."

پی نوشت :آنچه نوشتم تک گویی های فیلم "بیل را بکش" اثر کوئنتین تارانتینیو قسمت اول بود.

پی نوشت : نمی بخشم، نمی بخشم ،نمی بخشم، نمی بخشم ،نمی بخشم، نمی بخشم، نمی بخشم، نمی بخشم . نه می بخشم و نه فراموش می کنم .
| میرا | 1:0جمعه 3 آبان1387 | |

درباره من

من گم شده ام
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی

نوشته های پیشین

  • مرداد 1388
  • تیر 1388
  • خرداد 1388
  • فروردین 1388
  • اسفند 1387
  • دی 1387
  • آذر 1387
  • آبان 1387
  • مهر 1387
  • شهریور 1387
  • مرداد 1387
  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • آرشیو موضوعی

  • جامعه
  • شخصی
  • سیاست
  • زنان
  • حقوق بشر
  • هنرو فرهنگ
  • اقتصاد
  • دوستان

  • میرا
  • جمهور
  • مسیح
  • آنیما
  • spotlight
  • توکای مقدس
  • حمیدرضا سلیمانی
  • یک لحظه تنهایی
  • كيانوش سنجري
  • دل نوشت
  • زندان ایران
  • بهزاد باشو
  • راز نو
  • دفتر بی مخاطب
  • کسوف
  • امشاسپندان
  • تجربه های زنانه
  • وارش
  • بی بی مهتاب
  • زن نوشت
  • مسافر
  • هنوز
  • بوی خاک
  • گرگ صابونی
  • پرشین کارتون
  • کافه گودو
  • پرنده خارزار
  • روزمزگی ها
  • گفتنی ها
  • ته دیگ گفتنی ها
  • گلنسا
  • صوراسرافیل
  • عبور از راه بی نقشه
  • ققنوس
  • یار دبستانی من
  • غورباقه باز
  • پرگاس
  • تبعیدی عصبانی
  • برونکا
  • خوابگرد
  • نوای نی
  • زنده باد آزادی
  • کتابلاگ
  • قمارعاشقانه
  • نگاه بی حجاب
  • پیهن
  • آن زن
  • نیروانا
  • کلید
  • آفتابگردان عاشق
  • نگاتیو
  • حقوق بشر و فردگرایی
  • بانو وسگ ملوس
  • بدون سانسور
  • نت هشتم
  • همیشه خالی
  • نسرین
  • فصل زن
  • آش ایرونی
  • امیرهادی انواری
  • عمواروند
  • یک لیبرال دمکرات
  • به تماشای آبهای سپید
  • بند 209
  • عسل نگاشت
  • مشقهای من
  • وسوسه ایی به نام بودن
  • آزاد بهین
  • زندونی
  • گفت و گوی اصلاحی
  • اسرار نهان
  • روزنگاشت
  • جیغ و داد نو
  • یاس و داس
  • فریاد زنان
  • طبقه دوازدهم
  • ارکیده
  • هم واژه آزاد
  • صفحه سیزده
  • نصورنقی پور
  • خانوم
  • فوتو یاس
  • رها در باد
  • دل نوشته های یک روزنامه نگار
  • یادداشتهای یک خبرنگار خود خوانده
  • اتوبوس آبی
  • نوشته
  • تاریکخونه
  • آفتاب از نگاه تو میروید
  • حذفیات
  • اندیشه و احساس
  • خبرنگاران صلح
  • حضرت خضر
  • یادداشت های دکتر نعمت احمدی
  • تریبون آزاد
  • ما همه خوبیم
  • شنگرف
  • از هر دری سخنی
  • هزارو یک شب
  • یه شب مهتاب
  • قرمه سبزی
  • عمو اروند
  • ته نشین
  • ملی مذهبی
  • پوتین
  • ناگفته های انقلاب 57
  • فاژ
  • اوهام
  • دلریخته
  • باد صبا
  • فردا
  • آگراندیسمان
  • نوشته های شخصی سعید نورمحمدی
  • پی نوشت
  • زخم کهنه
  • شب غوک
  • سبك ايراني
  • روزی روزگاری باران
  • فریاد منهای سانسور
  • نگاهی به آسمان
  • جامعه مدنی
  • خانه سیاه است
  • روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم.
  • سيندخت
  • دلریخته
  • من با خودم
  • كوزه
  • زنده باد آزادی
  • آزادی نو
  • لینکها

  • روزنامه هم میهن
  • سایت خبری نوروز
  • خبرگذاری مهر
  • خبرگذاری روزنا
  • کمیته گزارشگران حقوق بشر
  • زنستان
  • تغییر برای برابری
  • کانون زنان ایران
  • میدان
  • انجمن مدافعین جامعه مدنی
  • کانون دفاع از حقوق زنان و کودکان ایران
  • ایران امسال
  • خبرنامه امیرکبیر
  • سازمان دیده بان حقوق بشر
  • سازمان عفو بین الملل
  • سازمان جهانی منع شکنجه
  • خبرنت
  • لوگو


    میرا

    پاورقی


    طراح:مهدی محسنی

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

     RSS