پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

حماس بر بلندای مساجد و پشت بام بیمارستان ها و مدارس نیروهای خودرا مستقر می کند و اسرائیل هم این اهداف را بی توجه به حضور زنان و کودکان و غیرنظامیان هدف قرار می دهد.
حماس از زنان و کودکان و خردسالان سپر انسانی می سازد و اسرائیل هم بمب خوشه ایی بر سرشان می ریزد.
اسرائیل با اس ام اس به مردم غزه هشدار داده بود که سرزمین خود را ترک کنند و از سویی دیگر ساکنان این نوار باریک هیچ جایی را بر ای رفتن ندارند و مرز رفح نیز بر روی انان بسته شده است .
حماس می گوید به مبارزه ادامه خواهد داد و شهرک های اسرائیل را هدف خمپاره قرار می دهد و اسرائیل نیز کودکان بی دفاع غزه را آماج حملات خود می کند.
غزه بار دیگر در آتش و خون دست و پا می زند و تا این لحظه بیش از ۷۰۰ نفر کشته و ۳۱۰۰ نفر مجروح برجا مانده چرا که حماس بعد از برادر کشی های بسیار هنوز می خواهد قدرتمدار باشد و غزه زیر نفوذ خود و اسرائیل هم در این جدال ناجوانمردانه کودکان بی گناه را قصابی می کند.
بر اساس گزارش یونیسف نیمی از جمعیت غه را کودکان تشکیل می دهندکه اکنون دز معرض آسیب شدید قرار دارند.
"فالک"گزارش گر ویژه سازمان ملل اسرائیل را به نقض فاحش حقوق بشر و استفاده از سلاح های پیشرفته در راستای پاکسازی نژادی در نوار غزه متهم می کند و دبیرکل سازمان ملل خواستار اتش بس می شود و این کودکان غزه هستند که دارند قربانی می شوند.
دولت خودبنیاد حماس که پیش از این در یک بلوا و اشوب داخلی دست به برادر کشی زده بود با تحریک بیشتر اسرائیل کودکان را قربانی می کند تا خون تازه برای مویه کردن فراهم کند و آنان که در این میان قربانیان خاموش هستند کودکان غزه هستند .
کودکانی که اکنون بدون امکانات بهداشتی و اب و غذای مناسب رها شده اند و از سویی یا با تنشان زخمی بمب های خوشه ایی می شود و یا روحشان زخم می خورد و چند دهه باید بگذرد تا این خشم سرکوب شود و یا دهان باز کند و جدالی تازه بسازد.
یک بار در سال ۱۹۴۸ و بعد از تشکیل دولت اسرائیل هزاران خانواده آواره ناچار به ترک خانه هایشان شدند و به نوار غزه پناه بردند و حال این اوارگان بی وطن باید به کجا بروند؟؟
اگر ترکان عثمانی در سکوت و بی خبری جهانی و نبود اطلاع رسانی کافی دست به پاکسازی نژادی ارامنه زدند و اگر سالها بعد از جنگ دوم جهانی هلوکاست و ابعادش اشکار شد اکنون در یک دهکده جهانی و زیر نگاه افکار عمومی کودکان غزه پاکسازی می شوند .
اسرائیل خود را تطهیر می کند که به غیرنظامیان گفته بوده غزه را ترک کنند و پاسخ نمی دهد که از غزه به کجا می رفتند و حماس نیز بر طبل مقاومتی می کوبد که بهایش را سپر های انسانی کودکان و زنان باید بپردازند و جامعه جهانی و فعالین حقوق بشر نیز فعلآ همه سرگرم دارفور و سودان هستند.
پی نوشت :مدعیان ایرانی حقوق بشر هنوز در خوابند از کشتار کودکان بی دفاع غزه و نمی بینند خشمی که دارد در زیر پوست این کودکان رشد می کند و اتشش می تواند دامان دنیا را بگیرد؟؟
پی نوشت: دولت اسرائیل با دهها سایت و شبکه تلویزیونی ۲۴ ساعته و روزنامه و خبرنامه اینگونه نمی توانست جامعه ایرانی را نسبت به کشتار غزه بی تفاوت کند که دولت های ایران در طول ۳۰ ساله گذشته کردند.
پی نوشت : کسی می داند این استشهادیون جمع شده در مهرآباد چگونه می خواهند به غزه بروند ؟؟؟به کمک دولت اسرائیل یا از مرزهای مصر؟؟کمی خردورزی هم بد نیست گاهی.
پی نوشت : روزی که برای آزادی زینب پیغمبرزاده از اوین بیش از ۵ ساعت در مقابل اوین جمع شده بودیم با ژیلا بنی بعقوب عزیز بحث مفصلی داشتیم را جع به روشنفکر ایرانی و جهانی و تفاوت هایشان و یکی از بحث ها بر سر فلسطین و موضع گیری جامعه روشنفکری ایران بود.
اینکه زمانی که دنیا دارد به کشتار مردم فلسطین اعتراض می کند نه فقط مردم عادی که روشنفکران ما هم کاملآ بی تفاوتند و شاید هم خوشحال از این کشتارها بخاطر تبلیغات اشتباه و غلط دولت هایمان. همان روز هم به این حرف ژیلا گرامی اعتقاد داشتم و حالا با دیدن سکوت سنگین وبلاگستان بیشتر از پیش به آن اعتقاد یافته ام.
پاییز سال ۱۳۶۱ :
پدر در جبهه است و من کودکی چند ماهه هستم ،مریض و رنجور و از شدت دردی که نمی دانند چیست آن قدر گریه کرده ام که به قول مادر حالا فقط می توانند صدای ناله بچه گربه را از من بشنوند.
مادر وجشت زده و نگران از احتمال از دست دادن اولین فرزند در تماس پدر که به اهواز امده به او می گوید من بیمار هستم و پدر در کمتر از ۱۰ ساعت از اهواز خود را به خانه می رساند .
من زنده می مانم و بزرگ می شوم تا ...
پاییز سال ۱۳۸۷:
به شدت در گیر و پی گیر مراحل گرفتن اقامت تحصیلی و درگیری های روزمره خودم هستم که مادرتماس می گیرد.
پدر بیمار است، این را از عید سال ۱۳۸۷ دانسته ایم در حالی که پدر دو سال تمام بیماری خود را از همه پنهان کرده بود اما حتی بعد از دانستن هم هیچ گاه چنان اشفته نشده بودیم تا ... .
مادر خبر می دهد پدر به شدت بیمار است و راهی بیمارستان شده. داروهایی که قرار بوده بیماری او را تحت کنترل قرار دهند باعث افزایش قند خون شده اند و دکترها از کنترل قند خون پدر عاجز هستند.۲۶ سال بعد از پاییز پدر این بار من هستم که نمی دانم چطور خودر ا به عزیزترین ناجی زندگیم برسانم.
هراسان و آشفته خود را به خانه و بیمارستان می رسانم و وخامت حال پدر را به چشم می بینم .حضور همه فامیل و آشنایانما و پدر را وحشت زده می کند،مگر چه شده که همه آنها که آن قدردور بودند ازما که سالی یک بار هم خبر از ما نمی گرفتند حالا اینجا هستند؟
با پدر حرف می زنم و شب در بیمارستان می مانم و صبح جایم را با خواهرم عوض می کنم که ای کاش نمی کردم . تازه به خانه می رسم که تماسی از بیمارستان مرا نزد پدر فرا می خواند .پدر عزیز من به کما رفته و من صدای درگوشی پرستاران را می شنوم که می گویند"باید آرام آرام به آنها گفت احتمال بازگشت از کما بسیار کم است و ..."و من گوشم پر است از ضجه های مادر و دیدن گریه های خواهرانم .
باور نمی کنم نمی خواهم و نمی توانم باور کنم پدر من در ۵۲ سالگی بخواهد مارا ترک کند، او که همیشه حامی و پناهگاه من بود بخواهد مرا در این دنیای بی رحم رها کند .نه نمی خواهم بپذیرم و نمی پذیرم.
از اینجا به بعد جدال نه فقط پدر، که من و دو خواهر و مادرم هم هست با مرگ، که بعد از بیش از ۷۲ ساعت زمانی که پدر باز می گردد دکترش هم می گوید باور نمی کردم او دوباره چشم باز کند .
نمی دانم معجزه هایی که می گویند هست یا نه اما به اعتراف همه و حتی پزشک انگلیسی پدر بازگشت پدر به معجزه ایی شبیه بود که کمتر از ۱۰ روز بعد او نه تنها از کما بیرون آمده که حتی اماده اعزام می گردد.
حال دوباره پدر عزیز من به زندگی بازگشته او هنوز بیمار است و در کمتر از بیست روز ۱۷ کیلو وزن از دست داده اما هنوز هست و این بودنش برای من نعمتی است به بزرگی همه دنیا.
پدر من به دنیابازگشته و من نیز به دنیای شلوغ وبلاگ نویسی و امیدوارم عمر هر دو ایها طولانی باشد.
پی نوشت :چطور می توانم سپاسگذار دوستان عزیزی باشم که در این یک ماه و اندی حضور گرم و صمیمی شان یاری دهنده من بود .
نفیسه بسیار بسیار عزیزم که اشک هایم را که از مادر و خواهرانم پنهان می کردم پذیرا بود و آن همه تماس و اس ام اس هایش که بسیاری بی پاسخ ماند یاری دهنده روزها وشب هایم بود.
سعید نورمحمدی عزیز که در شب بدحالی پدر دلداریم داد . ممنونم از تماس های عزیزانی همچون شهاب طباطبایی گرامی و خانم زهرا اشراقی عزیز.
سپاسگذارم از تماس ها و اس ام اس های دوستان عزیزی چون حمزه غالبی گرامی ،نورثاقب عزیز ، آسیه ، شیوا ، مریم ، علی و مهدی و امیر و همه دیگر دوستان بسیار عزیزم.
پی نوشت : سپاسگذارم از مهدی افشار نیک عزیز که در شرایطی بسیار بحرانی و سخت یاریم کرد و هنوز نه فرصت جبران این یاری را داشته ام و نه فرصت حتی تشکر را انگونه که لایق این دوست نازنین است . سپاسگذار محبت بی کرانش هستم و مدیون او تا همیشه.
پی نوشت : گاهی حوادث باید بیایند و بروند و بگذرند و باشند تا تو بشناسی دوستان را .آنان که رفیق همیشگی راهند و انان که در راه رهایت می کنند .
پی نوشت : فکر می کنم این شخصی ترین نوشته دوران وبلاگ نویسی من بود و شاید هم تنها شخصی .
پدر در جبهه است و من کودکی چند ماهه هستم ،مریض و رنجور و از شدت دردی که نمی دانند چیست آن قدر گریه کرده ام که به قول مادر حالا فقط می توانند صدای ناله بچه گربه را از من بشنوند.
مادر وجشت زده و نگران از احتمال از دست دادن اولین فرزند در تماس پدر که به اهواز امده به او می گوید من بیمار هستم و پدر در کمتر از ۱۰ ساعت از اهواز خود را به خانه می رساند .
من زنده می مانم و بزرگ می شوم تا ...
پاییز سال ۱۳۸۷:
به شدت در گیر و پی گیر مراحل گرفتن اقامت تحصیلی و درگیری های روزمره خودم هستم که مادرتماس می گیرد.
پدر بیمار است، این را از عید سال ۱۳۸۷ دانسته ایم در حالی که پدر دو سال تمام بیماری خود را از همه پنهان کرده بود اما حتی بعد از دانستن هم هیچ گاه چنان اشفته نشده بودیم تا ... .
مادر خبر می دهد پدر به شدت بیمار است و راهی بیمارستان شده. داروهایی که قرار بوده بیماری او را تحت کنترل قرار دهند باعث افزایش قند خون شده اند و دکترها از کنترل قند خون پدر عاجز هستند.۲۶ سال بعد از پاییز پدر این بار من هستم که نمی دانم چطور خودر ا به عزیزترین ناجی زندگیم برسانم.
هراسان و آشفته خود را به خانه و بیمارستان می رسانم و وخامت حال پدر را به چشم می بینم .حضور همه فامیل و آشنایانما و پدر را وحشت زده می کند،مگر چه شده که همه آنها که آن قدردور بودند ازما که سالی یک بار هم خبر از ما نمی گرفتند حالا اینجا هستند؟
با پدر حرف می زنم و شب در بیمارستان می مانم و صبح جایم را با خواهرم عوض می کنم که ای کاش نمی کردم . تازه به خانه می رسم که تماسی از بیمارستان مرا نزد پدر فرا می خواند .پدر عزیز من به کما رفته و من صدای درگوشی پرستاران را می شنوم که می گویند"باید آرام آرام به آنها گفت احتمال بازگشت از کما بسیار کم است و ..."و من گوشم پر است از ضجه های مادر و دیدن گریه های خواهرانم .
باور نمی کنم نمی خواهم و نمی توانم باور کنم پدر من در ۵۲ سالگی بخواهد مارا ترک کند، او که همیشه حامی و پناهگاه من بود بخواهد مرا در این دنیای بی رحم رها کند .نه نمی خواهم بپذیرم و نمی پذیرم.
از اینجا به بعد جدال نه فقط پدر، که من و دو خواهر و مادرم هم هست با مرگ، که بعد از بیش از ۷۲ ساعت زمانی که پدر باز می گردد دکترش هم می گوید باور نمی کردم او دوباره چشم باز کند .
نمی دانم معجزه هایی که می گویند هست یا نه اما به اعتراف همه و حتی پزشک انگلیسی پدر بازگشت پدر به معجزه ایی شبیه بود که کمتر از ۱۰ روز بعد او نه تنها از کما بیرون آمده که حتی اماده اعزام می گردد.
حال دوباره پدر عزیز من به زندگی بازگشته او هنوز بیمار است و در کمتر از بیست روز ۱۷ کیلو وزن از دست داده اما هنوز هست و این بودنش برای من نعمتی است به بزرگی همه دنیا.
پدر من به دنیابازگشته و من نیز به دنیای شلوغ وبلاگ نویسی و امیدوارم عمر هر دو ایها طولانی باشد.
پی نوشت :چطور می توانم سپاسگذار دوستان عزیزی باشم که در این یک ماه و اندی حضور گرم و صمیمی شان یاری دهنده من بود .
نفیسه بسیار بسیار عزیزم که اشک هایم را که از مادر و خواهرانم پنهان می کردم پذیرا بود و آن همه تماس و اس ام اس هایش که بسیاری بی پاسخ ماند یاری دهنده روزها وشب هایم بود.
سعید نورمحمدی عزیز که در شب بدحالی پدر دلداریم داد . ممنونم از تماس های عزیزانی همچون شهاب طباطبایی گرامی و خانم زهرا اشراقی عزیز.
سپاسگذارم از تماس ها و اس ام اس های دوستان عزیزی چون حمزه غالبی گرامی ،نورثاقب عزیز ، آسیه ، شیوا ، مریم ، علی و مهدی و امیر و همه دیگر دوستان بسیار عزیزم.
پی نوشت : سپاسگذارم از مهدی افشار نیک عزیز که در شرایطی بسیار بحرانی و سخت یاریم کرد و هنوز نه فرصت جبران این یاری را داشته ام و نه فرصت حتی تشکر را انگونه که لایق این دوست نازنین است . سپاسگذار محبت بی کرانش هستم و مدیون او تا همیشه.
پی نوشت : گاهی حوادث باید بیایند و بروند و بگذرند و باشند تا تو بشناسی دوستان را .آنان که رفیق همیشگی راهند و انان که در راه رهایت می کنند .
پی نوشت : فکر می کنم این شخصی ترین نوشته دوران وبلاگ نویسی من بود و شاید هم تنها شخصی .
