پیوندهای روزانه
+ آرشیو +
برای سعید نورمحمدی ، شهاب طباطبایی ، حمزه غالبی ،عباس کوشا ،سعید شریعتی و .... بیش از ۱۵ در بند عضو مشارکت و همه ستاره های دربند این روزها.
سعید جان ،برادرم ،تولدت با تآخیر مبارک .
می بینی سعید جان ،می بینی چه روزگار غریبی شده است . چه کسی می توانست فکرش را بکند که روزی این گونه برسد که تو در اوین باشی . اصلآ چگونه می شد باور کرد برادر قانونمدار من که همه چیز را در چهارچوب قانون می خواست حالا باید به جرم عمل نکردن به قانون در بدترین بندهای زندان اوین باشد.
می بینی سعید جان ،برادرم می بینی چه روزگار غریبی شده است . روزگاری که نه تنها تو را که همه آن دانشجویان سابق پیرو خط امام را اکنون به بند کشیده اند .
حالا تو آنجایی پیش یاران دیگر و پیش استادانی که اکنون در بندند ،پیش دبیرکل حزب مشارکت .
راستی می دانی چرا در مشارکت را بسته اند ؟؟ از بازجویت بپرس که اگر کار سیاسی کردن در چهارچوب قانون و در یک حزب رسمی ممنوع است پس چه باید کرد؟
واویلا به سرزمینی که رئیس جمهورش می گوید اینجا آزادی نزدیک به مطلق است و آنگاه بی امان به دفتر رسمی یک حزب حمله می شود و هیچ کس نمی پرسد این تشکل های منطقی و قانونی با این برخوردهای غیرقانونی به چه تبدیل خواهند شد.
سعید جان، برادرم، حالا تو آنجا هستی در زندان اوین و در حالی که روز تولدت را نیز در زندان اوین جشن گرفته ایی . برادرم امسال نه به اندازه یک سال که به اندازه عمر آزادی خواهی یک سرزمین در زندان بزرگ شدی ،تولدت مبارک.
برادرم ،سعید جان باورت می شد اینگونه به مشارکت حمله کنند . قبل از آخرین مکالمه مان خاطرت هست ،وقتی به من خبر دادی مشارکت پلمپ شده و من گریه کردم . بلند بلند گریه کردم و تو گفتی " درست می شود چرا گریه می کنی" ،و من پرسیدم "وقتی ادوار را بستند مشارکتی بود برای آنان مراسم بگیریم حالا چه کسی برای ما برای مشارکت مراسم می گیرد "، و تو هم گریه کردی نه بلند بلند اما می دانستم داری گریه می کنی .
برادرم چه می دانستم به چند روز نرسیده تو هم می روی پیش باقی یاران.
ظهر چند روز بعد که به تو زنگ زدم پرسیدم" کجایی؟" و تو گفتی" الان بیرون، اما احتمالآ شب اوین باشم" ،و من باور کرده و نکرده بغض کردم و گفتم "شوخی خوبی نبود" و تو گفتی "میرا خیلی جدی می گویم "و من گفتم "مواظب خودت باش" و حالا برادر جان فکر می کنم چه فایده داشت که به تو بگویم مواظب خودت باش باید از آنها که بردندت بخواهم مواظبت باشند.
"آی آدمها مواظب برادرم باشید ۴ تیرماه تولدش بوده و روز تولدش را شما از او ربوده اید."
سعید جان تولدت مبارک.
سعید جان برادرم حالا آنجایی پیش سعید حجاریان که آن همه دوستش داشتی و ما اینهمه دوستش داشتیم. مواظبش باش، او نشان حقانیت اصلاحات است، یادگار سالهای خوب . بیمار است و اینجا همه نگرانش .
حالا آنجایی پیش میردامادی که پناهمان بود و باورمان بود که او همیشه هست و ما و مشارکت راهمیشه نگاهبان است و اکنون او هم به بند است.
حالا آنجایی پیش صفایی فراهانی که دوستش داشتی ،پیش دکتر رمضانزاده که همیشه از دوربین من می گریخت . به دکتر رمضانزاده بگو عکس هایی که از او در افطار شاخه جوانان گرفتم زنده پیش رویم است خنده هایش و فرارهایش از پیش روی دوربین از یادم نمی رود.
سعید جان حالا آنجایی پیش دکتر تاجزاده عزیزمان که همیشه حضورش و حرف هایش شور و حالی می داد به نشست هایمان که چقدر دوستش دارم و چقدر دوستش داریم .می دانم که او آنجا هم پیگیر شکایتش هست. او هم خوب حرف می زند و هم حرف های خوبی می زند.
سعید جان ،برادرم، شهاب طباطبایی عزیز ما هم آن جاست . شهاب را می بینم با أن کلاه های بامزه که به سر می کرد دارد از ما خداحافظی می کند،با ما که در مقابل دفتر شاخه جوانان ایستاده ایم ،و از پله ها پایین می رود با روزنامه ایی زیر بغل و مثل همیشه دنبال هم مسیر می گردد .
به شهاب بگو این بار همه با او هم مسیریم . به شهاب بگو اگر در نشست شاخه جوانان بر سر سن رئیس شاخه با او مخالفت کردیم و حداکثرش را روی ۳۵ سال گذاشتیم یکی از دلایلش خود شهاب بود به او بگو دلیل مخالفت ما با او خودش بود که می خواستیم همچنان رئیس بزرگ این قبیله باشد.
سعید جان تصویر زنده تو و شهاب نظری از نظرم ناپدید نمی شود . به شهاب بگو همه این بار با او هم مسیریم.
سعید جان، برادرم، حال برادر بلند قامتم چطور است ؟ به برادرم حمزه بگو می دانیم چنان هم نام نخستینش همچنان ایستاده بر سر باورها و عقیده های به حقش .به برادرم حمزه بگو می دانیم چنان قد افراشته اش ایستاده است او سروی است ایستاده ،که به این راحتی ها نمی شکند .به برادرم بگو به همان شدت که بر سر آرمان های برابری خواهانه خود ایستاده بودیم بر سر آزادی آنان و باورهای به حقشان هم ایستاده ایم.
سعید جان عباس کوشا هم که به نزد شما آمده و خدا رو شکر که تو به موبایل و اس ام اس دسترسی نداری و گرنه تنها خدا باید یاریمان می کرد . راستی چه می کند این کوشای نازنین ما با بازجوهایش؟
رضا شمس آبادی نازنین هم پیش شماست و من دلم تنگ شده برای پیگیری های مداومش از عکس ها و فیلم های کنگره ها و نشست ها و هر بار قول و قرار من که باور کنید این بار همه را واقعآ تحویل داده ام.
راستی چرا این همه خاطره های خوش این بار به جای لبخند اشک از چشمانم جاری می کند.
برادر جان حالا که آنجا هستی حالی هم از علی کلایی بپرس . او قدیمی آن جاست، و می تواند به سوالهایت پاسخ دهد و یاریت کند. لابد علی هم شوکه شده حالا از دیدن این همه مردان بزرگ این سرزمین فلک زده در زندان اوین.
و حال ما سعید جان ، ما همه خوبیم برادر جان، اما تو باور نکن.
برادر جان می گویند در تماس با خانواده گفته ایی بعد از تمام شدن این سرو صداها آزاد می شوی.
برادر جان اینها با ما با خود با این سرزمین چه می کنند. بهای آزادی تو روزه سکوت ما شده . برادر جان به آنان بگو ما روزه سکوت می گیرم تا بهای آزادی یارانمان را بدهی اما به آنان بگو این روزه ها عاقبت روزی به افطار می رسند . برادر جان روزگار غریبی شده است روزگار غریبی .
برادر جان ما اینجا همه خوبیم اما تو باور نکن.
پی نوشت :یاران در بند مشارکت
دکتر محسن میردامادی:دبیر کل جبهه مشارکت،نماینده مجلس ششم و رییس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس ششم
دکتر مصطفی تاج زاده:عضو شورای مرکزی،معاون سیاسی وزیر کشور در دوران اصلاحات
دکتر سعید حجاریان:عضو شورای مرکزی،معاون وزیر اطلاعات در دوران وزارت آقای ری شهری
مهندس محسن صفایی فراهانی:عضو شورای مرکزی و رییس هیات اجرایی جبهه مشارکت،معاون وزیر اقتصاد و رییس فدراسیون فوتبال در دوران اصلاحات،نماینده مجلس ششم
دکتر عبدالله رمضان زاده:قائم مقام دبیر کل جبهه مشارکت،سخنگوی دولت اصلاحات
محسن امین زاده:عضو هیات موسس حزب و معاون وزیر امورخارجه در دوران اصلاحات
علی مزروعی:عضو دفتر سیاسی و مسئول کمیته مالی جبهه مشارکت،نماینده مجلس ششم ،رییس انجمن صنفی روزنامه نگاران
علی تاجر نیا:عضو دفتر سیاسی و رییس منطقه تهران جبهه مشارکت،نماینده مجلس ششم
دکتر علی اصغر خدایاری:عضو هیات داوری جبهه مشارکت
داود سلیمانی:عضو شورای مرکزی،نماینده مجلس ششم
سعید شیرکوند:عضو شورای مرکزی و معاون وزیر اقتصاد در دوران اصلاحات
شهاب طباطبایی:عضو شورای مرکزی و رییس ستاد ۸۸
سعید نورمحمدی:عضو شاخه جوانان مرکز و عضو ستاد ۸۸
رضا شمس آبادی:مسئول دبیرخانه جبهه مشارکت
عباس کوشا :عضو دفتر سیاسی
پی نوشت : آی آدمهای نشسته بر ساحل سلامت اینان که در بندند بارها برای شما و یارانتان مراسم گرفته اند فریاد زده اند . زیرزمین معروف مشارکت پناهتان بوده اکنون این سکوت مرگبار را با چه ابزاری توجیه می کنید.
پی نوشت : این سکوت مرگبار وبلاگستان را به چه باید تعبیر کرد؟؟
سعید جان ،برادرم ،تولدت با تآخیر مبارک .
می بینی سعید جان ،می بینی چه روزگار غریبی شده است . چه کسی می توانست فکرش را بکند که روزی این گونه برسد که تو در اوین باشی . اصلآ چگونه می شد باور کرد برادر قانونمدار من که همه چیز را در چهارچوب قانون می خواست حالا باید به جرم عمل نکردن به قانون در بدترین بندهای زندان اوین باشد.
می بینی سعید جان ،برادرم می بینی چه روزگار غریبی شده است . روزگاری که نه تنها تو را که همه آن دانشجویان سابق پیرو خط امام را اکنون به بند کشیده اند .
حالا تو آنجایی پیش یاران دیگر و پیش استادانی که اکنون در بندند ،پیش دبیرکل حزب مشارکت .
راستی می دانی چرا در مشارکت را بسته اند ؟؟ از بازجویت بپرس که اگر کار سیاسی کردن در چهارچوب قانون و در یک حزب رسمی ممنوع است پس چه باید کرد؟
واویلا به سرزمینی که رئیس جمهورش می گوید اینجا آزادی نزدیک به مطلق است و آنگاه بی امان به دفتر رسمی یک حزب حمله می شود و هیچ کس نمی پرسد این تشکل های منطقی و قانونی با این برخوردهای غیرقانونی به چه تبدیل خواهند شد.
سعید جان، برادرم، حالا تو آنجا هستی در زندان اوین و در حالی که روز تولدت را نیز در زندان اوین جشن گرفته ایی . برادرم امسال نه به اندازه یک سال که به اندازه عمر آزادی خواهی یک سرزمین در زندان بزرگ شدی ،تولدت مبارک.
برادرم ،سعید جان باورت می شد اینگونه به مشارکت حمله کنند . قبل از آخرین مکالمه مان خاطرت هست ،وقتی به من خبر دادی مشارکت پلمپ شده و من گریه کردم . بلند بلند گریه کردم و تو گفتی " درست می شود چرا گریه می کنی" ،و من پرسیدم "وقتی ادوار را بستند مشارکتی بود برای آنان مراسم بگیریم حالا چه کسی برای ما برای مشارکت مراسم می گیرد "، و تو هم گریه کردی نه بلند بلند اما می دانستم داری گریه می کنی .
برادرم چه می دانستم به چند روز نرسیده تو هم می روی پیش باقی یاران.
ظهر چند روز بعد که به تو زنگ زدم پرسیدم" کجایی؟" و تو گفتی" الان بیرون، اما احتمالآ شب اوین باشم" ،و من باور کرده و نکرده بغض کردم و گفتم "شوخی خوبی نبود" و تو گفتی "میرا خیلی جدی می گویم "و من گفتم "مواظب خودت باش" و حالا برادر جان فکر می کنم چه فایده داشت که به تو بگویم مواظب خودت باش باید از آنها که بردندت بخواهم مواظبت باشند.
"آی آدمها مواظب برادرم باشید ۴ تیرماه تولدش بوده و روز تولدش را شما از او ربوده اید."
سعید جان تولدت مبارک.
سعید جان برادرم حالا آنجایی پیش سعید حجاریان که آن همه دوستش داشتی و ما اینهمه دوستش داشتیم. مواظبش باش، او نشان حقانیت اصلاحات است، یادگار سالهای خوب . بیمار است و اینجا همه نگرانش .
حالا آنجایی پیش میردامادی که پناهمان بود و باورمان بود که او همیشه هست و ما و مشارکت راهمیشه نگاهبان است و اکنون او هم به بند است.
حالا آنجایی پیش صفایی فراهانی که دوستش داشتی ،پیش دکتر رمضانزاده که همیشه از دوربین من می گریخت . به دکتر رمضانزاده بگو عکس هایی که از او در افطار شاخه جوانان گرفتم زنده پیش رویم است خنده هایش و فرارهایش از پیش روی دوربین از یادم نمی رود.
سعید جان حالا آنجایی پیش دکتر تاجزاده عزیزمان که همیشه حضورش و حرف هایش شور و حالی می داد به نشست هایمان که چقدر دوستش دارم و چقدر دوستش داریم .می دانم که او آنجا هم پیگیر شکایتش هست. او هم خوب حرف می زند و هم حرف های خوبی می زند.
سعید جان ،برادرم، شهاب طباطبایی عزیز ما هم آن جاست . شهاب را می بینم با أن کلاه های بامزه که به سر می کرد دارد از ما خداحافظی می کند،با ما که در مقابل دفتر شاخه جوانان ایستاده ایم ،و از پله ها پایین می رود با روزنامه ایی زیر بغل و مثل همیشه دنبال هم مسیر می گردد .
به شهاب بگو این بار همه با او هم مسیریم . به شهاب بگو اگر در نشست شاخه جوانان بر سر سن رئیس شاخه با او مخالفت کردیم و حداکثرش را روی ۳۵ سال گذاشتیم یکی از دلایلش خود شهاب بود به او بگو دلیل مخالفت ما با او خودش بود که می خواستیم همچنان رئیس بزرگ این قبیله باشد.
سعید جان تصویر زنده تو و شهاب نظری از نظرم ناپدید نمی شود . به شهاب بگو همه این بار با او هم مسیریم.
سعید جان، برادرم، حال برادر بلند قامتم چطور است ؟ به برادرم حمزه بگو می دانیم چنان هم نام نخستینش همچنان ایستاده بر سر باورها و عقیده های به حقش .به برادرم حمزه بگو می دانیم چنان قد افراشته اش ایستاده است او سروی است ایستاده ،که به این راحتی ها نمی شکند .به برادرم بگو به همان شدت که بر سر آرمان های برابری خواهانه خود ایستاده بودیم بر سر آزادی آنان و باورهای به حقشان هم ایستاده ایم.
سعید جان عباس کوشا هم که به نزد شما آمده و خدا رو شکر که تو به موبایل و اس ام اس دسترسی نداری و گرنه تنها خدا باید یاریمان می کرد . راستی چه می کند این کوشای نازنین ما با بازجوهایش؟
رضا شمس آبادی نازنین هم پیش شماست و من دلم تنگ شده برای پیگیری های مداومش از عکس ها و فیلم های کنگره ها و نشست ها و هر بار قول و قرار من که باور کنید این بار همه را واقعآ تحویل داده ام.
راستی چرا این همه خاطره های خوش این بار به جای لبخند اشک از چشمانم جاری می کند.
برادر جان حالا که آنجا هستی حالی هم از علی کلایی بپرس . او قدیمی آن جاست، و می تواند به سوالهایت پاسخ دهد و یاریت کند. لابد علی هم شوکه شده حالا از دیدن این همه مردان بزرگ این سرزمین فلک زده در زندان اوین.
و حال ما سعید جان ، ما همه خوبیم برادر جان، اما تو باور نکن.
برادر جان می گویند در تماس با خانواده گفته ایی بعد از تمام شدن این سرو صداها آزاد می شوی.
برادر جان اینها با ما با خود با این سرزمین چه می کنند. بهای آزادی تو روزه سکوت ما شده . برادر جان به آنان بگو ما روزه سکوت می گیرم تا بهای آزادی یارانمان را بدهی اما به آنان بگو این روزه ها عاقبت روزی به افطار می رسند . برادر جان روزگار غریبی شده است روزگار غریبی .
برادر جان ما اینجا همه خوبیم اما تو باور نکن.
پی نوشت :یاران در بند مشارکت
دکتر محسن میردامادی:دبیر کل جبهه مشارکت،نماینده مجلس ششم و رییس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس ششم
دکتر مصطفی تاج زاده:عضو شورای مرکزی،معاون سیاسی وزیر کشور در دوران اصلاحات
دکتر سعید حجاریان:عضو شورای مرکزی،معاون وزیر اطلاعات در دوران وزارت آقای ری شهری
مهندس محسن صفایی فراهانی:عضو شورای مرکزی و رییس هیات اجرایی جبهه مشارکت،معاون وزیر اقتصاد و رییس فدراسیون فوتبال در دوران اصلاحات،نماینده مجلس ششم
دکتر عبدالله رمضان زاده:قائم مقام دبیر کل جبهه مشارکت،سخنگوی دولت اصلاحات
محسن امین زاده:عضو هیات موسس حزب و معاون وزیر امورخارجه در دوران اصلاحات
علی مزروعی:عضو دفتر سیاسی و مسئول کمیته مالی جبهه مشارکت،نماینده مجلس ششم ،رییس انجمن صنفی روزنامه نگاران
علی تاجر نیا:عضو دفتر سیاسی و رییس منطقه تهران جبهه مشارکت،نماینده مجلس ششم
دکتر علی اصغر خدایاری:عضو هیات داوری جبهه مشارکت
داود سلیمانی:عضو شورای مرکزی،نماینده مجلس ششم
سعید شیرکوند:عضو شورای مرکزی و معاون وزیر اقتصاد در دوران اصلاحات
شهاب طباطبایی:عضو شورای مرکزی و رییس ستاد ۸۸
سعید نورمحمدی:عضو شاخه جوانان مرکز و عضو ستاد ۸۸
رضا شمس آبادی:مسئول دبیرخانه جبهه مشارکت
عباس کوشا :عضو دفتر سیاسی
پی نوشت : آی آدمهای نشسته بر ساحل سلامت اینان که در بندند بارها برای شما و یارانتان مراسم گرفته اند فریاد زده اند . زیرزمین معروف مشارکت پناهتان بوده اکنون این سکوت مرگبار را با چه ابزاری توجیه می کنید.
پی نوشت : این سکوت مرگبار وبلاگستان را به چه باید تعبیر کرد؟؟

صدا به صدا نميرسد
چشم، چشم را نميبيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم
بيا به خانه برگرديم
مگر نميبيني
اينجا نه پرندهاي آواز ميخواند
نه كودكي لبخند ميزند
و از دهان بهتزده كوچهها و خيابانها
آتش و دود برميخيزد
بيا به خانه برگرديم
[...]
گلولههاشان مشقي نيست
چشمهاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشكآور و
دشنام و دود را ندارد
بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيدهاند
اينجا اميرآباد است
[...]
و كميپايينتر
خوابگاهي است كه اي بسا شبها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوانهاي ماست
اينجا آشيانه كتابها و كاغذهايي است
كه اي بسا شبها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خوردهاند
و با بالهاي سوخته
بر نعشها و دست و پاهاي شكسته فروريختهاند
و اي بسا شبها
درها و پنجرههاشان
از زور درد و ضرب [...]
مانند موشكهاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كردهاند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابهلاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را ميشنوم
كه چشمهايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانههاشان امروز، خميدهتر از ديروز است
ميپرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديدهايد؟
نميدانم كجاست، موبايلش چرا جواب نميدهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
[...]
بايد تمام شبها را
دنبال ردپاي تو
[...]
و صفحههاي اول روزنامهها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
[...]
پی نوشت : شعر از حافظ موسوي .
پی نوشت : کسی می داند این دریای وقاحت چرا ساحل ندارد ؟؟ کسی می داند گزارشگران صدا وسیما چرا عادت کرده اند نان خود را در خون ملت بزنند و بخورند ؟کسی می داند چرا این چنین وقیحانه بر مرگ ندا سرپوش می گذارند ؟؟
و آیا کسی نمی شنود صدای "هل من ناصر ینصرنی "یک سرزمین را ؟؟ ندا در خون خوابیده است و این روزها بعد از چندین روز سکوت صدا و سیما به دنیال ابهامات می گردد ابهاماتی که خود ساخته است.
