پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

اپیزود اول ـ خرداد سال ۱۳۷۶ :
۱۵ ساله هستیم،من و دوستانم و پر از شور و شوق جوانی .آماده پذیرفتن تغییر و مستعد ایجاد تغییر .
بغلی پر از پوسترهای خاتمی داشتیم و منتظر تاکسی که می رسد و می خواهیم پوسترها را ببریم ستاد.
داریم راجع به کاریکاتور مجله گل آقا حرف می زنیم و آن جمله معروفش که "بنویسیم خاتمی و بخوانیم ناطق نوری".
راننده تاکسی و مسافری که جلو نشسته اند وارد مباحثه با ما می شوند،حرف می زنند و نصیحت می کنند و نظرشان را بیان می کنند و حرفهای خوبی زده می شود و در انتها هردو می گویند احتمال تقلب زیاد است اما باید برویم و رآی بدهیم و راننده تاکسی هم وقتی پیاده می شویم کرایه نمی گیرد و می گوید این هم به جای کمک من به ستاد شما و ما خندان دور می شویم.
اپیزود دوم ـ اسفند ۱۳۸۶:
دوستانم فکر می کنند من یا دیوانه ام یا بی کارم که این همه برایم مهم است انتخابات و نتیجه اش که به زعم آنان نتیجه ایی از پیش تعیین شده است و اما من به قول دوست گرامی معتقدم برای نه به استبداد باید در انتخابات شرکت کرد.
نشستی با حضور وبلاگ نویسان و تعدادی از کاندیداهای مجلس ترتیب داده شده و مسول جلسه هستم و بسیار هم تآخیر دارم .
از محل کارم دوان دوان بیرون می آیم و دانشگاه را بی خیال می شوم و به اولین تاکسی که در مسیرم هست تقریبآ یورش می برم و همین طور هم دارم با موبایلم (همان تلفن همراه)صحبت می کنم و جیغ جیغ می کنم که دارم می رسم و چه کسی آمده و چه کسی نیامده و مجری مراسم کجاست و می دانم مطمئنآ هر دو مسافر دیگر تاکسی و راننده باید کر باشند که متوجه نشوند جلسه در رابطه با انتخابات است .
تماس که قطع می شود از راننده می پرسم می شود بعد از پیاده کردن مسافرین مرا تا مقصد برساند که قبول می کند و چند لحظه ایی به سکوت می گذرد که مسافر کناری بدون هیچ پیش زمینه می گوید "فکر می کنید رآی بیاورید؟؟ " ،و من هاج و واج نگاهش می کنم که از کجا می داند من در ستادی هستم که احتمال شکستش بیشتر است و می گویم امیدواریم اگر مردم رآی بدهند، و مسافر جلویی می گوید "رآی بدهیم که چه بشود ؟؟" ،می گویم" رآی بدهیم تا تغییر کند شرایط و آدمها و حاکمیت "در پاسخ می گوید" اینهمه رآی دادیم چه شد " ومن در عجب می مانم که اینهمه رآی دادن از کجا آمده در حالی که تمامی انتخابات مجلس هفتم و شورای شهر و مجلس هشتم و ریاست جمهوری نهم سوت و کور بود و همین را در پاسخ می گویم و با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و بعد نوبت راننده است که در مزمت انتخابات و حضور مردم و رآی دادن سخنرانی کند و بعد دوباره مسافر کناری و بعد هم بعدی و این بحث تا مقصد و حتی پیاده شدن آن دو مسافر دیگر ادامه دارد و من هم بسیار دیر می رسم و البته راننده دو برابر معمول هم کرایه از من می گیرد .
در فاصله سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶ چه بر سر مردمان روزگار ما آمده که اینچنین اسیر روزمرگی ها شده اند؟آن آدمهایی که با آن جسارت به صحنه آمدند و معادلات قدرت را بر هم زدند و تصمیم گرفتند" بنویسند خاتمی و بخوانند هم خاتمی" چه بر سرشان آمده که این چنین بی تفاوت شده اند و ناتوان از حق استفاده بر سرنوشتشان؟
آدمهایی مسخ شده که لبخند را برلب می دوزند و شانه هایشان را خم می کنند وسر بر زیر می اندازند و با ناامیدی مطلق دسته پنجه نرم می کنند و اعتقادی به تغییر در وجودشان نیست که حتی باور ندارند می توانند اگر بخواهند.
بی تفاوتی و ناامیدی مردمان محیط پیرامونمان دارد آرام آرام تبدیل به اپیدمی می شود که قسمتی از درد مشترک فعالین اجتماعی ما شده است که گاهی نمی دانیم بر کدام درد بگریم بر دردپایمال شدن قانون یا از بی تفاوتی آدمهایی و نظاره گر بودنشان بر این بی قانونی ها که می شود.
بازداشت ها بی رویه هست و بی رویه تر می شود ،و اعدام ها بی قانون تر و دیگر دستور رئیس قوه قضاییه هم تآثیر ندارد ، معلم ها به تبعید می روند،کارگران بی نان اخراج می شوند ، دخترانمان در خیابان کتک می خورند و تقریبآ همه داریم در معرض جرم همگانی اراذل و اوباش بودن ، کلمه ایی که در قانون برای آن مصادیقی نیست و می شود یک مصداق همگانی پیدا کند ، قرار می گیرم ،و من را نه فقط اینها که بی تفاوتی بدنه جامعه نگران می کند. نه تنها حرکتی نیست و اعتراضی که همه سرها در گریبان است و هوا بس ناجوانمردانه سرد.
بدنه ایی از جامعه که بدنه خاموش است و در طول سه دهه گذشته و بیش از همیشه در طول یک دهه اخیر به آستانه این خاموش بودن رسیده است.
مردمانی پویا و قدرتمند که با باور مسلط بودن بر سرنوشت خویش معادله ها را بر هم می ریخته اند اکنون با چنان ناامیدی دسته و پنجه نرم می کند و که تصور کوچکترین تغییر و اصلاحی از آنان بعید به نظر می رسد ،و درد بزرگتر این نیست که بدنه جامعه چرا به این انزوا تن داده که قسمتی از آنان که می توان نخبگان جامعه نامید نیز اکنون در سکوتی یآس آور فرو رفته است.
وبلاگ هایی که دارند تعطیل می شوند ، نویسندگانی که نمی نویسند ،شاعرانی که شعری تازه ندارند ، تحلیل گران سیاسی بی تحلیل و هنرمندان بی هنر نیز همگی در دسته نا امیدان جامعه جای می گیرند.
آنچه که اکنون به زعم من نگران کننده است بسیار بزرگتر است از نگرانی برای انتخابات بعدی که من نگران بی تحرکی هستم که در کوچکترین اجزا زندگی مردمان این سرزمین دیده می شود.
حقوق شهروندی ، مشارکت شهروندی ،حضور شهروندی و همبستگی و همراهی شهروندی در جامعه بحران زده ایرانی دارد تبدیل به کلمات بی معنا و مفاهیمی فراموش شده می شود و این مورد بی تردید نگرانی های بسیاری پدید خواهد آورد.
امید به آینده کم می شود و امید به تغییر و اصلاح نیز کم و کمتر و دلیل واضح است ،شهروندی که امیدی برای فردا و فرداها ندارد انگیزه ایی هم برای تغییر نمی بیند. یعنی مهم ترین عامل اصلاح جامعه و حاکمیت که مستلزم داشتن امید به آینده است در این شهروند وجود ندارد .حال متوقعیم یک شهروند بی انگیزه و اسیر در مناسبات روزمره و گرفتار معیشت روزانه در اندیشه تغییرات بنیادین باشد و دل به آینده ایی خوش دارد که مجهول است؟؟
امید و انگیزه تغییر مهم ترین عوامل اصلاح جامعه است و در یک پروسه فرسایشی این انگیزه ها از شهروند جامعه ایرانی گرفته شده و سوال این جاست چه باید کرد؟؟؟ برای ایجاد این انگیزه ها چه باید کرد؟؟سوالی که سمیه بانو مطرح کرده و خواسته در آن مشارکت کنیم و من از همه دوستان می خواهم در این بحث مشارکت کنند و عقاید خود و راهکارها را بیان کنند شاید که یک تفکر جمعی و هم فکری همگانی حتی در این فضای مجازی کمکی باشد به یافتن راهکاری برای این مشکل امروز جامعه ایرانی.
پی نوشت :نازنین بانو "برساحل سلامت" از بی تفاوتی امروز جامعه ایران گفته و به نوشتن فراخوانده بودمان که نوشته بالا اجابت دعوت ایشان بود.نوشتن از نا امیدی و بی تفاوتی قالب شده بر جامعه ایرانی را مفید می دانم از آن رو که بابیا گفتگویی را باز می کند که می تواند به پیدا شدن و یا ایجاد راهکار تازه کمک کند و از همه انان که دغدغه اش را دارند می خواهم که در این مورد بنویسند .
بخصوص مهدی محسني عزیز باوبلاگ جمهور ش كه اين روزها فیلتر است و تحلیل های بسیار خوبش از مردمان جامعه ایران خوشحالم می کند اگر بنویسد و البته سیامک قاسمی اگر راز نو یی را در این باب برایمان بگشاید و محمد رضا یزدان پناه با بوی خاک و مسیح علی نژاد عزیز که قلمش شاید جنبه هایی تازه از این ماجرا را برایمان افشا کند و البته حنیف گرامی که مدتی است دفتر بی مخاطب اش به راستی بی مخاطب شده و وبلاگ نویسی از میان دغدغه های روزمره اش خارج شده و اگر بنویسد خوشحال می شوم و البته شهاب طباطبایی و دل نوشت هایش.مهدی افروزمنش گرامی که از تهرانشهر به شب غوک کوچیده را هم دعوت می کنم به نوشتن همچنان که ایران برای همه ایرانیان سعید نورمحمدی و زخم کهنه شاهرخ مهدوی و نوای نی برادر گرامی ام.
آنان که تا کنون دعوت سمیه بانو را اجابت کرده اند :
چقدر نگران بی تفاوتی در جامع باشیم ـ بر ساحل سلامت
بی تفاوتی از نوع نا امیدی به آینده ـ برساحل سلامت
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید ـ برساحل سلامت
سجاد سالک ـ مهجاد
بیتفاوتی بهمثابهٔ واکنش اجتماعی ـ زخم کهنه
آزاده بانوی نازنین هم از بی تفاوتی و ناامیدی نوشته است
مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است!
محمدرضا یزدان پناه در بوی خاکش گفته که بحث را نپیچانیم.
ابوذر آذران در اندیشه و احساسش هرچند کوتاه پاسخی گفته است.
پی نوشت :گفتگو در این بابا ادامه دارد موضوعی که سمیه عزیز مطرح کرده بسیار جای پرداخت دارد و امیدوارم با نوشته های دوستان باب گفتگوهای بیشتر باز شود.
پی نوشت : مطلبی نوشته بودم برای مهدی محسنی عزیز صاحب جمهور و احمد باطبی و جماعت منتقد دیوانه که هر دو این عزیزان را با چوب تحقیر می زنند و نمی دانم چرا مطلبی همیشه هست که نمی گذارد نوشته ام را با آن مطلب به روز کنم به من بگویید آیا حکمتی در کار است؟؟؟

با رای بازپرس دادسراي عمومي و انقلاب همدان عاملین پرونده قتل دکتر زهرا بني يعقوب از مجازات رهائی یافتند و این پرونده هم به بایگانی سپرده شد .
زهرا بنی یعقوب که در یکی از روستاهای همدان در حال گذراندن طرح خدمت پزشکان در مناطق محروم بود ، روز جمعه 20 مهرماه سال ۱۳۸۶ هنگامی که در پارک همدان همراه نامزدش قدم میزد به دست نیروهای بسیجی دستگیر و زندانی شده بود. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است.زهرا در مدرسه تیزهوشان درس خوانده و در آزمون سراسری دانشگاهها رتبه بیست و شش را کسب کرده بوده و یک سال و نیم پیش از مرگ، از دانشگاه تهران در رشته پزشکی عمومی فارغ التحصیل شده بود.
یک دختر باهوش با رتبه ۲۶ از یک خانواده معتقد ، فارغ التحصیل رشته پزشکی،با آینده ایی روشن و احتمال یک ازدواج عاشقانه و موفق،با کدام دلیل منطقی دست به خودکشی زده اشت؟
و اگر باید!! بپذیریم که دکتر زهرا بنی یغوب دست به خودکشی زده است کدام دلیل می تواند او را تا این حد آزرده باشد که دست به خودکشی بزند ؟
کدامین دلیل او را چنین از زندگی و جسم خود بیزار ساخته که نه در خانه و نه حتی بعد از دیدار با والدین ، دیدار با پدر دردمند و مادر داغدارش،که در همان اداره منکرات دست به خودمشی بزند؟؟
کدام دلیل قانع کننده یک دختر یک انسان را می تواند تا این ورطه هولناک بکشاند؟؟
کدام دست عدالت روزی این پرده ها را کنار خواهد زد؟؟
در رابطه:خاک من کجاست؟؟ برای زهرا بنی یعقوب .
پی نوشت : تصویر بالا از وبلاگ کسوف آرش عاشوری نیاست و مجموعه دیگر تصاویر مربوط به چهلمین روز درگذشت زهرا بنی یعقوب را می توانید این جا ببینید .
عادت می کنیم با وجود تآثر برانگیز بودن و حتی غیرقابل باور بودنش باز هم عادت می کنیم .
ما که به همه چیز عادت کرده ایم و عادت می کنیم ،و شاید حتی بعدتر تعجب می کنیم از اینکه چرا تعجب می کردیم.
عادت می کنیم و فراموش می کنیم که این خصلت عجیب ایرانی در خونمان است و بعدتر شاید اصلآ تعجب نکنیم از اینکه دادستان زنجان می گوید :"هیچ جامعهای نمیتواند عاری از بزه و خطا باشد و باید التهاب و تشویش روانی را در جامعه کنترل و نباید اجازه این گونه تشنجها را به جامعه داد. اگر بنا باشد این شیوه و روش در جامعه گسترش یابد و هرکس با مطلع شدن از خطای کسی بخواهد آن را به این شیوه افشا و برملا کند در جامعه هیچ امنیتی وجود نخواهد داشت" و یادمان هم نیافتد به اینکه چرا این آقای دادستان و هیچ دادستان دیگری در مورد استاد زرین کلک را حوادث دانشگاه تهران چنین حرفی نزد؟؟
فراموش می کنیم ،فراموش می کنیم چون دچار این ضعف بزرگ تاریخی هستیم، فراموشی.
فراموش می کنیم همانطور که حادثه همدان را از یاد بردیم، دکتر زرین کلک را از یاد بردیم ، دانشگاه کرمانشاه را ازیاد بردیم، دانشگاه سهند تبریز را از یاد بردیم ،سردار زارعی را از یاد می بریم، و باز هم از یاد خواهیم برد هتک حرمتی که از دختردانشجو زنجان شده و بسیاری دیگر در بسیاری دانشگاه های دیگر را ... .
و ای کاش فقط از یاد می بردیم چرا که وقتی فراموش کردیم، خمیرمایه های قصه عوض می شود و این بار به شکلی دیگر و با رنگ و بویی جدید می دهند به خوردمان.
و با شکل جدید مثلآزهرای مظلوم در همدان اصلآ بازداشت نشده بوده و خودش برای خودکشی اداره منکرات همدان را در نظر گرفته بوده و اصلآ اداره منکرات همدان باید و می تواند از بازماندگان زهرای بیگناه تقاضای خسارت کند.
به همین سادگی حکایت ها وارونه می شود، مگر بارها پیش از این نشده مگر عکس معروف کاشانی پای پله های فرودگاه در استقبال شاه فراری بعد از کودتای ۱۳۳۲ پنهان نشده و سالهاست به خورد فرزندان این سرزمین نمی دهند که کاشانی نفت را ملی کرد و مصدق هم که اصلآ سخنرانی های پرشورش در سازمان ملل چیزمهمی نبوده . وقتی حادثه ایی به این بزرگی در تاریخ این سرزمین وارونه می شود دیگر چه وحشتی است از وارونه کردن چند حادثه در چند دانشگاه کشور.
وقتی سعید امامی تطهیر می شود ،و حمله کنندگان به دانشگاه و حریم دانشجو در ۱۸ تیر تشویق، و برای سردار زارعی جلسه تودیع می گذارند ،پس ساده خواهد بود تشویق و پاداش دادن به معاونت دانشجویی که با همه ادعای مسلمانی آنچه کرده حرمت شکنی دختری بوده در حریم دانشگاه.
و ما همه را فراموش می کنیم به سادگی و اینجا سرزمین عجائب است و افکار عمومی هم حافظه ضعیف ایی دارند و باز ما فراموش می کنیم .
و من چقدر در هراسم از این تکرارهای هرروزه و فراموشی های هر روزه و عادت کردن ها و اینکه روزی برسد که دیگر حتی تعجب هم نکنیم.
پس نوشت : برادران جان برکف که حرمت شکنی استاد زرین کلک آنگونه خونشان را به جوش آورده بود و دهها سایت و وبلاگ اینترنتی داشتند کجا هستند؟؟ مجاهدین نستوه ایی که درخواست اعدام استاد را داشتند کجا هستند؟
ما که به همه چیز عادت کرده ایم و عادت می کنیم ،و شاید حتی بعدتر تعجب می کنیم از اینکه چرا تعجب می کردیم.
عادت می کنیم و فراموش می کنیم که این خصلت عجیب ایرانی در خونمان است و بعدتر شاید اصلآ تعجب نکنیم از اینکه دادستان زنجان می گوید :"هیچ جامعهای نمیتواند عاری از بزه و خطا باشد و باید التهاب و تشویش روانی را در جامعه کنترل و نباید اجازه این گونه تشنجها را به جامعه داد. اگر بنا باشد این شیوه و روش در جامعه گسترش یابد و هرکس با مطلع شدن از خطای کسی بخواهد آن را به این شیوه افشا و برملا کند در جامعه هیچ امنیتی وجود نخواهد داشت" و یادمان هم نیافتد به اینکه چرا این آقای دادستان و هیچ دادستان دیگری در مورد استاد زرین کلک را حوادث دانشگاه تهران چنین حرفی نزد؟؟
فراموش می کنیم ،فراموش می کنیم چون دچار این ضعف بزرگ تاریخی هستیم، فراموشی.
فراموش می کنیم همانطور که حادثه همدان را از یاد بردیم، دکتر زرین کلک را از یاد بردیم ، دانشگاه کرمانشاه را ازیاد بردیم، دانشگاه سهند تبریز را از یاد بردیم ،سردار زارعی را از یاد می بریم، و باز هم از یاد خواهیم برد هتک حرمتی که از دختردانشجو زنجان شده و بسیاری دیگر در بسیاری دانشگاه های دیگر را ... .
و ای کاش فقط از یاد می بردیم چرا که وقتی فراموش کردیم، خمیرمایه های قصه عوض می شود و این بار به شکلی دیگر و با رنگ و بویی جدید می دهند به خوردمان.
و با شکل جدید مثلآزهرای مظلوم در همدان اصلآ بازداشت نشده بوده و خودش برای خودکشی اداره منکرات همدان را در نظر گرفته بوده و اصلآ اداره منکرات همدان باید و می تواند از بازماندگان زهرای بیگناه تقاضای خسارت کند.
به همین سادگی حکایت ها وارونه می شود، مگر بارها پیش از این نشده مگر عکس معروف کاشانی پای پله های فرودگاه در استقبال شاه فراری بعد از کودتای ۱۳۳۲ پنهان نشده و سالهاست به خورد فرزندان این سرزمین نمی دهند که کاشانی نفت را ملی کرد و مصدق هم که اصلآ سخنرانی های پرشورش در سازمان ملل چیزمهمی نبوده . وقتی حادثه ایی به این بزرگی در تاریخ این سرزمین وارونه می شود دیگر چه وحشتی است از وارونه کردن چند حادثه در چند دانشگاه کشور.
وقتی سعید امامی تطهیر می شود ،و حمله کنندگان به دانشگاه و حریم دانشجو در ۱۸ تیر تشویق، و برای سردار زارعی جلسه تودیع می گذارند ،پس ساده خواهد بود تشویق و پاداش دادن به معاونت دانشجویی که با همه ادعای مسلمانی آنچه کرده حرمت شکنی دختری بوده در حریم دانشگاه.
و ما همه را فراموش می کنیم به سادگی و اینجا سرزمین عجائب است و افکار عمومی هم حافظه ضعیف ایی دارند و باز ما فراموش می کنیم .
و من چقدر در هراسم از این تکرارهای هرروزه و فراموشی های هر روزه و عادت کردن ها و اینکه روزی برسد که دیگر حتی تعجب هم نکنیم.
پس نوشت : برادران جان برکف که حرمت شکنی استاد زرین کلک آنگونه خونشان را به جوش آورده بود و دهها سایت و وبلاگ اینترنتی داشتند کجا هستند؟؟ مجاهدین نستوه ایی که درخواست اعدام استاد را داشتند کجا هستند؟

وبلاگ های ما دارد می شود خانه شکلاتی هانسل و گرتل، که یا گرما قرار است رویای شکلات ها را بر آب کند و یا نزدیک شدن به آن در بندمان می کند.
آرزوهایمان شده سرابی بیهوده و حتی ایران هم دیگر برای همه ایرانیان نیست، وقتی قرار می شود سردار رادان تعیین کند با چند متر پارچه می توانیم به خیابان برویم یا وقتی امنیت اجتماعی امنیتی که قرا بوده برای ما امنیت بیاورد،می شود چماق بر سرمان و پلیس که قرار بود مایه امنیتمان باشد می شود مایه وحشت دخترکانمان.
و حالا ماشین های سواری بهشتشان می شود ولیعصر قبل از میدان ونک ، و ولیعصر بعد از میدان ونک ، که دخترکان برای فرار از زیر نگاه خشمگین آنان که قرار بوده مایه امنیتشان باشند فریاد می زنند: دربست، و می گریزند از زیر نگاه های خشمگین آنان که چهره شهرم را ترسناک کرده اند.
این می شود که ایران دیگر برای همه ایرانیان نیست وقتی ملاک ها می شود روسری و شلوار و چند متر پارچه و ایران دیگر برای همه ایرانیان نیست وقتی روسری دخترک اگر عقب برود امنیت اجتماعی به خطر می افتد .
و این سو تر هم در محیط مجازی نوشته های من و صدها وبلاگ نویس ساده دیگر می تواند امنیت اجتماعی را مختل کند، که اگر بیرون از این محیط مجازی عقب رفتن روسری دخترکان شهر امنیت اجتماعی را به چالش می کشد این بار نوشته های شاید همتایان همان دختران امنیت ملی را نشانه گرفته است ،و وای برامنیتی که که به این سادگی می تواند آن را به مسلخ برد که با این باور باید معنای امنیت را از نو باز بخواینم.
این می شود که مسیح را به چوب فیلتر می زنند و آسیه و آیدا و پرستو و کمپین و کانون زنان ایرانی و میدان را هم به زعم خود خفه می کنند و ایران را از ایرانی می گیرند، و خوشحال بر گرد سفره امنیت می نشینند و سور عزای مارا می خورند که در یک روز دهها سایت و وبلاگ را به تیغ فیلتر سپرده اند.که امینت یک سرزمین بسته شده به نوشته های این وبلاگ نویسان و امنیت اجتماعی را هم نه وجود سرداران برهنه که همین دخترکان خانه های شکلاتی خراب کرده است .
و چه غفلتی که نمی بینند خشمی که در تک تک این نوشته ها هست و بدتر خشمی که از شکستن غرور دختران و پسران شهرمان در نگاهشان صدایشان و قلمشان جمع شده و من چقدر می ترسم از این خشم و نمی دانم چرا سردار نمی ترسد که این خشم لجام گسیخته ترسناک تر هست و ترسناک تر می شود اگر این خوان همچنان باز بماند.

آمار روزنامه و خبرگزاریها هر روز تکان دهنده تر می شود و تآسف بار تر بی تفاوتی ماست به این آمار تکان دهنده .
نجات دختری که توسط پدرش زنده به گور شده بود
قتل دختر اصفهانی با دستان پدرش برای حفظ آبرو
قتل دختر برای حفظ آبرو و حیثیت
سوظن انگیزه قتل زن جوان به دست همسرش .
.
.
و آخرین مورد قتل دختر ۱۷ ساله به دست پدر، بخاطر ربوده شدن توسط داماد خانواده .
آنچه که بیش از هر چیز دیگری در پرونده آخر رخ می نماید،بی گناهی مقتول است که پدر و همه اعضای خانواده بر آن تآکید دارند. دختر خانواده بی گناه ترین فرد در این میانه است ،و در حالی می میرد که پدرش بدترین نوع مجازات را برای وی در نظر گرفته است .
او در حالی خفه می شده که تمامی اعضای خانواده این مرگ را به تماشا نشسته اند، و چقدر آدمها می توانند تهی شوند از همه اصول انسانی که خواهری دست خواهر را بگیرد و پدری پارچه ها را برگلوی دختر بپیچد دختری که به شهادت همه در آنچه روی داده است بی تقصیر بوده است ،و پدر خانواده برای حیثیت از دست رفته خانواده !!! نه به سراغ دامادی که دخترش را ربوده ،که می رود به سراغ دختر بی گناه و بی دفاع خود و فردا روز که با رضایت آزاد شود احتمالآ سرش را در محله و جامعه اش بالا می گیرد بابت کشتن دختر بی گناهی که تاوان همه تعصب ها و خطاهای مردان طایفه اش را داده ،و پدر راضی است و جامعه ایی که پدر نگون بخت را تا مرز قتل دختر هل داده راضی تر و شادمان تر .
صورت مسآله پاک شده و باید "هل هله" کرد که اینجا ایران است و هنوز در آن دختران را زنده به گور می کنند و بعد باز آن دختر را به دست همان پدر می سپارند.
آنچه در این قتل های ناموسی !! بیش از بیش رخ می نماید عدم اختیار دختر بر احساسات و عواطف خود است . از نظرخانواده و بخصوص پدران این دختران و زنان هیچ حقی ندارند، حق عاشقی که گناه بزرگیست این دختران حق زندگی ندارند و در بیشتر این پرونده ها قسمتی از جامعه با فشار بر خانواده قربانبان، آنان را در این به این راه سوق می دهند.
پدرانی که سیاه نیستند اما آنچه از آن با نام آبرو یاد می کنند آنان را به مسیری می برد که ناچارند برای حفظ شرافت و آبروی خانوادگی دختران خود را قربانی نگاه جامعه بیماری کنند که هنوز باور ندارد زن و دختر از همه آن حقوقی برخوردار است که به یک مرد در جامعه داده می شود.
جامعه ایی بیمار که در آن مادران این دختران هنوز بین دختران و پسرانشان در برخورد با آدمها و جامعه تفاوت قائل می شود، ثمره ایی جز این ندارد که پدرهای خاکستری این قصه ها دخترکان بی دفاع و بی گناه خود را به مسلخ ببرند.
درد این نیست که چرا فرزانه کشته شد، که خود قصه ایی دیگر است ،درد اینجاست که یک پدر تا کجا در یک جامعه بیمار به خود اجازه می دهد حق ولایت و سرپرستی را بر فرزندش روا دارد؟
اگر دیروز رویا از زیر خروارها خاک بیرون کشیده شد و زنده ماند (هر چند آن چند ساعت زنده به گور شدن برای تمام عمر می تواند رویا را درگیر بدترین کابوس های خود کند و به یک روانشناس چیره دست برای از یاد بردنم آنچه بر او گذشته احتیاج دارد) ،امروز فرزانه ۱۷ساله به جرم بی گناهی از حق حیات محرم گشته و جامعه بیمار اطرافش اگر تا دیروز از وی به بدترین عنوان نام می برد اکنون چون شهید از وی نام خواهد برد.
در این جامعه بیمار از زن دو تعریف میشود : زن باید یا فاحشه باشد یا قربانی . می تواند قربانی باشد که سالها زندگی سراسر عذاب را تحمل می کند و بچه هایی می زاید و بدون اعتراض زندگی می کندو احتمالا باید عیاشی ها همسر را تحمل کند و در بهترین حالت زندگیی ساده داردو نباید سر بلند کند، ویا باید اعتراض کند خودش انتخاب کند و تصمیم بگیرد مالک واقعی جسم و روحش باشد، که در این صورت می شود فاحشه. آن تعریف کلاسیک فاحشه را از ذهنتان بیرون کنید این زن می تواند از نگاه جامعه بیمار فاحشه باشد ،شاید تنها به این دلیل ساده که نخواسته یک زندگی بی علاقه و سراسر نفرت را تحمل کند . این زن می تواند به دلایل بسیار ساده تر از این هم از نگاه جامعه بیمار اطرافش فاحشه باشد.
این می شود که ما بر قربانیان کشتارهای خانگی قربانیان بی صدای این قتل ها مویه می کنیم، چرا که این جامعه سهراب مرده را به سهراب زنده ترجیح می دهد بی اینکه در پی راه علاجی باشد نه برای آن پدران ،که خود باید تا پایان با کابوس قتل فرزندان زندگی کنند ، بلکه برای جامعه ایی بیمار که محصول آن می شوند پدران خاکستری.
پی نوشت :تعویق جراحی تومور مغزی بخاطر اجازه پدر :برای کوتاه کردن موی دختر اجازه در لازم بود. اینجاست که نه فقط برای جامعه بلکه برای قانونی که جان آدم ها را دستمایه عقدهای فروخورده خود می کند گریه کرد.
پی نوشت : عکس از وبلاگ آگراندیسمان مریم مجد.

بعد از کلی بحث و جدل بر سر اینکه آیا برویم نمایشگاه یا نه و اصلآ می ارزد اینهمه وقت و هزینه که پارسال یک ذره هم نمی ارزید .صبح جمعه می رویم نمایشگاه با آرمین و آیدا و چقدر می ارزید و خوش گذشت البته به غیر از بخش کتاب خریدنش.
در همان ابتدای ورود به شبستان !! با انواع انتشاراتی ها مواجه شدیم که لااقل تا راهرو هفتم فقط کتاب های دینی چاپ می کردند و مذهبی. انواع کتاب های نهج البلاغه و نهج الفصاحه و حلیه المتقین و صحیفه سجادیه و ... در طرح و سایز و وزن و اندازه ها و قیمت های مختلف که اولین چیزی که به ذهن خطور می کرد بعد از دیدن اینهمه تنوع در چاپ این کتابها تنها به دلزدگی منجر می شد و نه بیشتر .
در مرحله بعد رسیدیم به انواع کتاب های ۲۰۰۲ تایی . " ۲۰۰۲شگرد برای داشتن یک قرار ملاقات " (هیچ شوخی در کار نیست این کتاب واقعآ در نمایشگاه وجود داشت)، "۲۰۰۲ایده عاشقانه " ، "۲۰۰۲ راه برای گفتن دوست دارم " و فکر می کنم دهها نمونه دیگر از این ۲۰۰۲ راه ها و کتابهای کوچک عشق،و انواع کتاب ها برای اینکه راحت همه غورباقه های جهان را قورت بدهیم و اصلآ احساس تآسف نکنیم که چطور می شود کتاب "هویت" میلان کوندرا در آخرین چاپش اینقدر باریک شده یا رمان جذاب "آنا کارنینا" چرا این همه از حجمش کاسته شده . در عوض می توانیم به احکام ورود به رستورانها یا احکام ارایشگری برسیم و بی خیال همه ادبیات غنی جهان شویم که یا چاپ نمی شوند یا با اینهمه جرح و تعدیلی که هر سال هم به آن اضافه می شود چیزی از آنها باقی نمانده است.
و چقدر تآسف بار است اینکه رسیده ایم از نمایشگاه های کتاب چند سال پیش تر به این جایگاه که پروفسور ... می آید و کتاب های احتمالآ کم ارزشش را به خورد ملت می دهد ،و تآسف انگیز است شلوغی در مقابل این غرفه ها و امثال آن است .
وقتی در سالن کودک و نوجوان غرفه ایی که چند تا پوستر بزرگ از شخصیت های کارتونی زده ،شلوغ تر می شود از انتشارات موفق و خوبی چون شباویز که تا کنون ۳ بار کتابهایش بخاطر تصویر سازی بسیار خوب و موفقش برنده یکی از معتبرترین بینال های تصویر سازی کتاب کودک دنیا ، یعنی " پلاک طلا براتیسلاوا" شده اند باید تآسف خورد برای بچه های ساده و معصومی که بخاطر ناآگاهی ها از تصویر های ناب محروم می شوند و باید دل خوش کنند به تصویرهای دست چندمی والت دیسنی با رنگ و کیفیت بد.
نمی توان تآسف نخورد از حضور بی رونق انتشارات خارجی که در فاصله سالهای ۷۷ تا ۸۳ بسیار پرشور بود و نمایشگاه را به یک نمایشگاه کتاب بین المللی تبدیل می کردند و حالا شده حسرتی بردلمان که بار دیگر در نمایشگاه بین المللی باشی و مجبور نباشی برای رسیدن به انتشاراتی مورد نظرت تمامی سالن را طی کنی و در راهروها سرگردان باشی تا برسی به انتشاراتی مورد نظر . روزهایی که هر سالنی در آن فضای سبز و دلباز با تقسم موضوعی جدا شده بود و همه چیز لذت بخش تر بود حتی بعضی بداخلاقی های مسولین.
پی نوشت : به عنوان کسی که تا حدودی کتاب کودک کار کرده ام و بخاطر رشته تحصیلیم در این نوع تصویر سازیها کمی سررشته دارم از شما می خواهم به عنوان مادر و خاله و عمه و پدر و عمو و به عنوان علاقمند به کتاب کودک، به کودکان خود رحم کنید و هر کتابی را با هر تصویر سازی بی هویتی ندهیم دست کودکانمان . انتشارات شباویز یکی از موفق ترین ها در عرصه کتاب کودک است . بگذاریم بچه هایمان تصویر سازی خوب ببینند.
پی نوشت :بلاخره رفتیم نمایشگاه کتاب و از سیب زمینی هیچ خبری نبود . احتمالآ وزیر محترم ارشاد متوجه شده بوده است که با سرانه دو دقیقه کتاب خواندن، مردم نمی روند کتاب بخوانند و بیشتر برای سیب زمینی ها می روند پس کلآ سیب زمینی ها را از نمایشگاه جمع کرده بودند.
پی نوشت : جایزه فعال ترین ها را بی تردید باید داد به گشت های ارشاد و امر به معروف و نیروهای جان بر کفشان که به شدت در این نمایشکاه مشغول دفاع از کیان مردم و جامعه بودند.
پی نوشت : فهرستی کامل از فیلم نامه ها و نمایشنامه های استاد بیضایی را خریدم ... هورا برای خودم و کتابهایم. از دیشب مثل بچه های دو ساله که دل به اسباب بازیهای تازه داده اند کتابها را چیده ام دورم و از دیدنشان لذت می برم و با خودم دعوا می کنمب ر سر اول خواندنشان.
پی نوشت : باید تشکر کنم از دوستان خوبم . آرمین و آیدا و علی و امیر حسین و مدیار عزیز و همه آنها که حضورشان روز خوبی را دریک نمایشگاه عصبانی برایم بوجود آورد.
برای بار چهارم وبلاگ جمهور فیلتر شد .
یکی از وبلاگهای پربیننده و خواندنی که می شد از میان سطر سطر مطالبش به مفاهیم بدیع و تازه رسید برای بار چهارم تیغ تیز فیلتر را بر حنجره خود احساس کرد،که اگر در بیرون از این محیط مجازی با بند و زندان پاسخ صداهای حقیقت گو و حق طلب را می دهند در این جا با فیلتر پنجه بر صورت وبلاگ نویس می کشند .
وبلاگ جمهور در آخرین پست خود چنین نوشته است :
برای بار چهارم وبلاگ جمهور فيلتر شد. با اينكه واقعن از اين وضعيت احساس خستگي و سر خوردگي مي كنم اما تصميم دارم دومين جديد را ثبت كنم.
به محض بازگشت به اهواز در اولين فرصت ممكن آدرس جديد را در اينجا قرار مي دهم. و همچنان تنها مي توان اميد داشت كه روزگاري بدون سانسور و تحديد آزادي از راه برسد.
مهدی محسنی نویسنده وبلاگ جمهور از آن دسته وبلاگ نویسها و ژورنالیست های خوش فکر است که در وبلاگش هیچگاه مراعات دسته و گروه خاصی را نکرده و آنچه را حق و حقیقت می دانسته با صداقت بیان کرده است .
وبلاگ جمهور پیش از این سه بار دیگر فیلتر شده بود، تا در سرزمینی که به قول رئیس دولت آزادی در آن مطلق است مهدی محسنی برای بار چهارم ناچار شود دومین خود را از جمهور به جمهوریت تغییر دهد و در حالی که از این تغییر دومین بیش از ۳ ماه نمی گذشته بار دیگر وبلاگ وی فیلتر شود.
سوال اینجاست که اگر وبلاگ نویسی خوش فکر و منطقی چون مهدی محسنی را نمی توانند تحمل کنند پس آن آزادی مطلق که رئیس دولت از آن یاد می کند کجاست؟آیا فیلتر کننده محترم!! تا به حال یک بار هم مطالب این وبلاگ را خوانده است یا به شیوه احمقانه مرسوم تنها با وجود چند کلمه در وبلاگ و بازدید بالای این وبلاگ،حکم به توقیف جمهور داده است؟
این چه امنیت روانیست که با نوشتن و گفتن از یک کلمه یا جمله برباد می رود؟یا فقط زمانی امنیت روانی و اجتماعی مختل می شود که آمار بازدید این وبلاگ بالا می رود؟
مهدی محسنی در آخرین پست قبل از فیلتر شدنش از تجاوز پدر اتریشی و نمونه های ایرانی آن یاد کرده بود،و حال باید از خود پرسید آیا در جامعه به شدت خود سانسور ایرانی نوشتن از این مورد ممنوعه تیغ سانسور را بر صورت جمهور کشیده است یا نوشته های سیاسی و بی پروای وی ؟و اگر این فیلتر بخاطر آخرین پست وی باشد، باید از خود پرسید نوشتن از یکی از دغدغه های کنشگران اجتماعی،نوشتن از یک حقیقت می تواند اینهمه آزار دهنده باشد که یک وبلاگ که صدای افکار نویسنده خود است،فیلتر شود ؟پس فیلتر کننده عزیز کمی عمیق شو شاید بدانی دیدن و لمس این واقعیت برای ده ها دختر و خانواده ایرانی چقدر می تواند دردناک باشد.
مهدی محسنی در آخرین پست وبلاگش بعد از فیلتر آرزوی روزگاری بدون سانسور و تبعید کرده است و شاید ما هم باید تنها همین آرزو را بکنیم.
پی نوشت :شاید کمترین کاری که می توانیم ما (من و شما به عنوان وبلاگ نویس) به عنوان مخاطبین وبلاگ جمهور، به عنوان کسانی که مطالبش را می خواندیم و بسیاری از مواقع با نوشته هایش همذات پنداری می کردیم نوشتن از جمهور و درخواست رفع توقیف این وبلاگ در بند باشد.
پس با هم از وبلاگ جمهور بنویسم و نه فقط رفع توقیف این وبلاگ که رفع توقیف همه وبلاگهای دربند را بخواهیم و من در همین ابتدا از همه لینک های وبلاگم برای این نوشتن دعوت می کنم. شاید که این فریادهای همصدای ما بشود فریادی برای اینکه جمهوری را رها کنید.
پی نوشت : آفتابگردان عاشق از جمهور نوشته و من چقدر نوشته اش را دوست دارم ... .
یکی از وبلاگهای پربیننده و خواندنی که می شد از میان سطر سطر مطالبش به مفاهیم بدیع و تازه رسید برای بار چهارم تیغ تیز فیلتر را بر حنجره خود احساس کرد،که اگر در بیرون از این محیط مجازی با بند و زندان پاسخ صداهای حقیقت گو و حق طلب را می دهند در این جا با فیلتر پنجه بر صورت وبلاگ نویس می کشند .
وبلاگ جمهور در آخرین پست خود چنین نوشته است :
برای بار چهارم وبلاگ جمهور فيلتر شد. با اينكه واقعن از اين وضعيت احساس خستگي و سر خوردگي مي كنم اما تصميم دارم دومين جديد را ثبت كنم.
به محض بازگشت به اهواز در اولين فرصت ممكن آدرس جديد را در اينجا قرار مي دهم. و همچنان تنها مي توان اميد داشت كه روزگاري بدون سانسور و تحديد آزادي از راه برسد.
مهدی محسنی نویسنده وبلاگ جمهور از آن دسته وبلاگ نویسها و ژورنالیست های خوش فکر است که در وبلاگش هیچگاه مراعات دسته و گروه خاصی را نکرده و آنچه را حق و حقیقت می دانسته با صداقت بیان کرده است .
وبلاگ جمهور پیش از این سه بار دیگر فیلتر شده بود، تا در سرزمینی که به قول رئیس دولت آزادی در آن مطلق است مهدی محسنی برای بار چهارم ناچار شود دومین خود را از جمهور به جمهوریت تغییر دهد و در حالی که از این تغییر دومین بیش از ۳ ماه نمی گذشته بار دیگر وبلاگ وی فیلتر شود.
سوال اینجاست که اگر وبلاگ نویسی خوش فکر و منطقی چون مهدی محسنی را نمی توانند تحمل کنند پس آن آزادی مطلق که رئیس دولت از آن یاد می کند کجاست؟آیا فیلتر کننده محترم!! تا به حال یک بار هم مطالب این وبلاگ را خوانده است یا به شیوه احمقانه مرسوم تنها با وجود چند کلمه در وبلاگ و بازدید بالای این وبلاگ،حکم به توقیف جمهور داده است؟
این چه امنیت روانیست که با نوشتن و گفتن از یک کلمه یا جمله برباد می رود؟یا فقط زمانی امنیت روانی و اجتماعی مختل می شود که آمار بازدید این وبلاگ بالا می رود؟
مهدی محسنی در آخرین پست قبل از فیلتر شدنش از تجاوز پدر اتریشی و نمونه های ایرانی آن یاد کرده بود،و حال باید از خود پرسید آیا در جامعه به شدت خود سانسور ایرانی نوشتن از این مورد ممنوعه تیغ سانسور را بر صورت جمهور کشیده است یا نوشته های سیاسی و بی پروای وی ؟و اگر این فیلتر بخاطر آخرین پست وی باشد، باید از خود پرسید نوشتن از یکی از دغدغه های کنشگران اجتماعی،نوشتن از یک حقیقت می تواند اینهمه آزار دهنده باشد که یک وبلاگ که صدای افکار نویسنده خود است،فیلتر شود ؟پس فیلتر کننده عزیز کمی عمیق شو شاید بدانی دیدن و لمس این واقعیت برای ده ها دختر و خانواده ایرانی چقدر می تواند دردناک باشد.
مهدی محسنی در آخرین پست وبلاگش بعد از فیلتر آرزوی روزگاری بدون سانسور و تبعید کرده است و شاید ما هم باید تنها همین آرزو را بکنیم.
پی نوشت :شاید کمترین کاری که می توانیم ما (من و شما به عنوان وبلاگ نویس) به عنوان مخاطبین وبلاگ جمهور، به عنوان کسانی که مطالبش را می خواندیم و بسیاری از مواقع با نوشته هایش همذات پنداری می کردیم نوشتن از جمهور و درخواست رفع توقیف این وبلاگ در بند باشد.
پس با هم از وبلاگ جمهور بنویسم و نه فقط رفع توقیف این وبلاگ که رفع توقیف همه وبلاگهای دربند را بخواهیم و من در همین ابتدا از همه لینک های وبلاگم برای این نوشتن دعوت می کنم. شاید که این فریادهای همصدای ما بشود فریادی برای اینکه جمهوری را رها کنید.
پی نوشت : آفتابگردان عاشق از جمهور نوشته و من چقدر نوشته اش را دوست دارم ... .
امروز کاملآ ارشاد شدیم . امروز نه در دانشگاه تهران،نه در میان جمع دانشجویان دلاور این سرزمین،که در نمایشگاه بین المللی تهران به طور کامل ارشاد شدیم ، و نه فقط ما که خواهران و برادران آلمانی و سوئدی و ایتالیایی هم ارشاد شدند تا بروند و از یورش ظفرمندانه نیروهای گشت ارشاد به داخل غرفه هایشان بگویند برای هموطنانشان.
و بیچاره تولید کننده مظلوم ایرانی که از این پس باید بنشینند سر میز مذاکره با این تاجران ارشاد شده ، که تمام امروز را هم باید پاسخ می دادیم که آیا به راستی شما برای لباس پوشیدنتان هم باید پاسخگو باشید به دولتتان؟ و من در پاسخ خانم غرفه دار آلمانی هیچ نگویم، رد شوم و بروم و فکر کنم ما برای نفس کشیدنمان هم باید پاسخگو باشیم ، برای زنده بودنمان . اینکه اصلآ چرا هستیم و چرا شبیه آنها نیستیم چرا آرزوهایمان شبیه آنان نیست .
ما باید برای فکر هایمان ، برای رویاهایمان ، برای خصوصی ترین و شخصی ترین های زندگیمان، نیز پاسخ بگوییم ، و در دل بگویم چه ساده می پرسی شما برای لباس پوشیدن هم باید پاسخ بدهید .
و فکر کنم چه شد که ما این شدیم ، نسل سوخته ؟ چه شد بر نسلی که می خواست با پاهایی بر زمین سر بر آسمان داشته باشد . و حالا اینجاییم اینجا ایستاده ایم که من بی تاب خبر بشنوم که در دانشگاه را از ۱۶ آذر از جا کنده اند و خود در نمایشگاه بین المللی که قرار بوده بین المللی باشد گشت های بسیار ارشاد را ببینم که دارند زمینه های ارشاد را برای آلمانی ، ایتالیایی ها ، ترک ها و ... فراهم می کنند .
چه آمده بر سرزمین من که می خواست روزی بهترین باشد؟ چه بر ما گذشته است که به راحتی به ما دروغ می گویند و ما ساده می گذریم از اینهمه دروغ و دروغ و دروغ؟ چه بر سرزمین من گذشته که مردان قانونش که باید حافظ مال و جان این ملت باشند، در پی روشهای نوین تبرج می گردند و تمام تلاششان شده ارشاد آدمها .
چه بر سر ما آمده چه بر سر سرزمینمان که همیت و تلاشمان شده اصلاح دخترکان سرزمینمان و به بند کشیدن دانشجویانمان؟
حالا دارم نمایشگاه بین المللی را وسط ارشاد شده ها و چکمه پوشان طی می کنم و فکر می کنم به احسان و منصور و مجید و روناک و مریم و دلارام و جلوه و همه آنهایی که در ذهنم دارند رژه می روند آنها که خاطره هایشان دست از سرم بر نمی دارد .
دارم نمایشگاه را طی می کنم و به برادرم علی کلایی فکر می کنم که می خواستیم با هم با بقیه دوستانمان سرزمینی داشته باشیم پر از عشق و نور و امید .سرزمینی برای خود نه در قید هیچ بیگانه ایی و نه وابسته به هیچ تفکر غریبه ایی .
فکر می کنم به همه یاران در بندم به مریم و جلوه به علی و امیر و احسان و مجید و سعید و همه یاران در بندم و فکر می کنم به همه آن چیزهایی که سردار تو نمی خواهی به آنها فکر کنم.
سردار ببخش که تو نمی توانی ذهنم را تا مسلخ سیاهپوشی ببری ذهن عریان من هر روز و هر لحظه در پی تبرج است .شما شاید جسمم را در هزار پستوی خانه ها پنهان کنید ،اما با خیال عاصی من چه می کنید؟ چشمانم را چشم بند می زنید ، با نگاه سرکشم چه می کنید؟ آی آقا من از همه آن مجرم های دیگر که داشته اید سرکش ترم چون من زنم .
سردار ببخش ذهن من فرمانبردار نیست . سردار من زنم و ببخش که تو عاجزی از درک عظیم زن بودن که حوا سیب را خورد تا حق اختیار به کف آورد، و من می دانم بی تردید که همانقدر که حوا منفور توست محبوب خدایست که حق اختیار به مادرمان داد تا انسان را بیازماید، تا اختیاری به ما دهد که بدانیم که بفهمیم تا انتخاب کنیم.
سردار ببخش که تو می توانی تا انتهای زمین به دنبالم بیایی می توانی مرا منفور بدانی می توانی بر سرم چادر بیفکنی و بر صورتم نقاب بزنی اما سردار با روح عریان من چه می کنی با قلب بازیگوش من با روح سرکشم چه می کنی که بند زدن به این روح و نقاب زدن به قلب من کار تو نیست که من مخلوق برگزیده ام چون سیب را من چیده ام.
پی نوشت : سمیه عزیز را بخوانید که انچه نوشته درد این روزهای بسیاری از ماست.
پی نوشت : سیم کارت موبایلم سوخت ، به همین سادگی قسمتی بزرگ از خاطراتم، اس ام اس هایم و بیش از ۲۵۰ شماره تلفن موجود در گوشی تلفنم از بین رفت. دلتنگ اس ام اس هایی هستم که هر شب دوره می کردمشان . هر بار که می خواندمشان انگار دوباره صدای دوست را می شنیدم که در گوشم می پیچید، و چقدر دلم می خواست بروم و گوشی را بردارم و بگویم یکبار دیگر برایم بفرستدشان که آنها قسمتی بزرگ بودند از خاطرات من.اس ام اس های روزهای آزادی و بازداشت بچه ها که دقیقه ها و ثانیه ها را با آن برای خود تکرار می کردم . آخرین اس ام اس های قبل از بازداشت ها و آنهایی که برایم نوید بخش آزادی دوستانم بود ... حالا هیچ کدامشان را دیگر ندارم.
پی نوشت : برادرم علی جان انگار قرار بود این سیم کارت سوخته باز هم مرا به یاد تو بیندازد تو و مهربانی برادرانه بی کرانه ات . حالا من هستم برادر جان و آخرین تصویر زنده ایی که از تو در ذهنم باقی مانده تصویری از تو زیر سایه درخت بعد از ساعت ها انتظار . چرا هیچ وقت نپرسیدم از تو که چقدر برایم دعا کرده بودی در آن ساعتهای سکوت و تنهایی .
ی نوشت : سه شنبه بار دیگر خاتمی در دانشگاه تهران .عصر روز سه شنبه 20 آذرماه در تالار شهید چمران دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران .
و بیچاره تولید کننده مظلوم ایرانی که از این پس باید بنشینند سر میز مذاکره با این تاجران ارشاد شده ، که تمام امروز را هم باید پاسخ می دادیم که آیا به راستی شما برای لباس پوشیدنتان هم باید پاسخگو باشید به دولتتان؟ و من در پاسخ خانم غرفه دار آلمانی هیچ نگویم، رد شوم و بروم و فکر کنم ما برای نفس کشیدنمان هم باید پاسخگو باشیم ، برای زنده بودنمان . اینکه اصلآ چرا هستیم و چرا شبیه آنها نیستیم چرا آرزوهایمان شبیه آنان نیست .
ما باید برای فکر هایمان ، برای رویاهایمان ، برای خصوصی ترین و شخصی ترین های زندگیمان، نیز پاسخ بگوییم ، و در دل بگویم چه ساده می پرسی شما برای لباس پوشیدن هم باید پاسخ بدهید .
و فکر کنم چه شد که ما این شدیم ، نسل سوخته ؟ چه شد بر نسلی که می خواست با پاهایی بر زمین سر بر آسمان داشته باشد . و حالا اینجاییم اینجا ایستاده ایم که من بی تاب خبر بشنوم که در دانشگاه را از ۱۶ آذر از جا کنده اند و خود در نمایشگاه بین المللی که قرار بوده بین المللی باشد گشت های بسیار ارشاد را ببینم که دارند زمینه های ارشاد را برای آلمانی ، ایتالیایی ها ، ترک ها و ... فراهم می کنند .
چه آمده بر سرزمین من که می خواست روزی بهترین باشد؟ چه بر ما گذشته است که به راحتی به ما دروغ می گویند و ما ساده می گذریم از اینهمه دروغ و دروغ و دروغ؟ چه بر سرزمین من گذشته که مردان قانونش که باید حافظ مال و جان این ملت باشند، در پی روشهای نوین تبرج می گردند و تمام تلاششان شده ارشاد آدمها .
چه بر سر ما آمده چه بر سر سرزمینمان که همیت و تلاشمان شده اصلاح دخترکان سرزمینمان و به بند کشیدن دانشجویانمان؟
حالا دارم نمایشگاه بین المللی را وسط ارشاد شده ها و چکمه پوشان طی می کنم و فکر می کنم به احسان و منصور و مجید و روناک و مریم و دلارام و جلوه و همه آنهایی که در ذهنم دارند رژه می روند آنها که خاطره هایشان دست از سرم بر نمی دارد .
دارم نمایشگاه را طی می کنم و به برادرم علی کلایی فکر می کنم که می خواستیم با هم با بقیه دوستانمان سرزمینی داشته باشیم پر از عشق و نور و امید .سرزمینی برای خود نه در قید هیچ بیگانه ایی و نه وابسته به هیچ تفکر غریبه ایی .
فکر می کنم به همه یاران در بندم به مریم و جلوه به علی و امیر و احسان و مجید و سعید و همه یاران در بندم و فکر می کنم به همه آن چیزهایی که سردار تو نمی خواهی به آنها فکر کنم.
سردار ببخش که تو نمی توانی ذهنم را تا مسلخ سیاهپوشی ببری ذهن عریان من هر روز و هر لحظه در پی تبرج است .شما شاید جسمم را در هزار پستوی خانه ها پنهان کنید ،اما با خیال عاصی من چه می کنید؟ چشمانم را چشم بند می زنید ، با نگاه سرکشم چه می کنید؟ آی آقا من از همه آن مجرم های دیگر که داشته اید سرکش ترم چون من زنم .
سردار ببخش ذهن من فرمانبردار نیست . سردار من زنم و ببخش که تو عاجزی از درک عظیم زن بودن که حوا سیب را خورد تا حق اختیار به کف آورد، و من می دانم بی تردید که همانقدر که حوا منفور توست محبوب خدایست که حق اختیار به مادرمان داد تا انسان را بیازماید، تا اختیاری به ما دهد که بدانیم که بفهمیم تا انتخاب کنیم.
سردار ببخش که تو می توانی تا انتهای زمین به دنبالم بیایی می توانی مرا منفور بدانی می توانی بر سرم چادر بیفکنی و بر صورتم نقاب بزنی اما سردار با روح عریان من چه می کنی با قلب بازیگوش من با روح سرکشم چه می کنی که بند زدن به این روح و نقاب زدن به قلب من کار تو نیست که من مخلوق برگزیده ام چون سیب را من چیده ام.
پی نوشت : سمیه عزیز را بخوانید که انچه نوشته درد این روزهای بسیاری از ماست.
پی نوشت : سیم کارت موبایلم سوخت ، به همین سادگی قسمتی بزرگ از خاطراتم، اس ام اس هایم و بیش از ۲۵۰ شماره تلفن موجود در گوشی تلفنم از بین رفت. دلتنگ اس ام اس هایی هستم که هر شب دوره می کردمشان . هر بار که می خواندمشان انگار دوباره صدای دوست را می شنیدم که در گوشم می پیچید، و چقدر دلم می خواست بروم و گوشی را بردارم و بگویم یکبار دیگر برایم بفرستدشان که آنها قسمتی بزرگ بودند از خاطرات من.اس ام اس های روزهای آزادی و بازداشت بچه ها که دقیقه ها و ثانیه ها را با آن برای خود تکرار می کردم . آخرین اس ام اس های قبل از بازداشت ها و آنهایی که برایم نوید بخش آزادی دوستانم بود ... حالا هیچ کدامشان را دیگر ندارم.
پی نوشت : برادرم علی جان انگار قرار بود این سیم کارت سوخته باز هم مرا به یاد تو بیندازد تو و مهربانی برادرانه بی کرانه ات . حالا من هستم برادر جان و آخرین تصویر زنده ایی که از تو در ذهنم باقی مانده تصویری از تو زیر سایه درخت بعد از ساعت ها انتظار . چرا هیچ وقت نپرسیدم از تو که چقدر برایم دعا کرده بودی در آن ساعتهای سکوت و تنهایی .
ی نوشت : سه شنبه بار دیگر خاتمی در دانشگاه تهران .عصر روز سه شنبه 20 آذرماه در تالار شهید چمران دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران .
خسته ام و دیروقت شب اما دارم می دوم تا زودتر برسم به قرار نابهنگامی که با دوستی گذاشته ام . روزهایم به شدت در درگیری های روزمره سپری می شوند و در این سکوت و تاریکی شب فرصتی شد برای گذاشتن قراری با چند دوستی که بیرون بودند و تماسشان مرا به جای راه خانه کشاند به مسیر دیگری .
قرار می شود جایی باشم تا بیایند دنبالم و در همین فرصت تصمیم می گیرم بروم سراغ عابر بانک های همیشه خراب دور و بر . در تاریکی شبانگاهی و سرمای استخوان سوز تنها ویترین پرزرق و برق فروشگاه عطرو لوازم آرایشی است که چراغش روشن است و ردیف عطرهای مارک دار اصل و غیر اصل که اصلآ اصل نبودنشان اهمیتی ندارد در مقابل مارکهای واقعی و تقلبی نقش بسته بر آن.شانن ،نینا ریچی ،کریستین دیور ،بولگاری،لاکوست و صدها مارک دیگر که دارند خودنمایی می کنند و در این میان چیزی هست که هارمونی صحنه را بهم ریخته. سر می گردانی و می بیینی روبروی ویترین زنی نشسته بر زمین سرد .
بر زمین سرد که پوستت را می کند و گویا دارد تکه نانی را می خورد . حیران نگاهش می کنی و در تعجب اینکه زن که بیش از ۶۰ بهار را بی تردید دیده چطور اینجا نشسته بر این زمین سرد .
حیران و سرگردان می گذرم طرف عابربانک های همیشه خراب و باز می گردم تا برگردم باز مقابل همان تنها چراغ روشن و حالا زن برخاسته و آماده رفتن است و ناله کنان دارد به معدود آدمهای اطرافش نگاه می کند و هیچ جور نمی توانم بر کنجکاوی آزار دهنده ام غلبه کنم که این زن اینجا در این سرمای استخوان سوز چه می کند.
از کنارش می گذرم و نیم دایره بر می گردم و در حالی که تصویرش را دارم روی عطرهای رنگارنگ و مارکهای معروف می بینم از وی می پرسم ،"کجا می خواهد برود "با تعجب نگاهم می کند که این چه سوالی است و من در چهره اش زنی پاکیزه می بینم که در پاسخ می گوید "می روم خانه" و در مقابل سوال بعدیم که "خانه ات کجاست " می گوید" ... "، و وقتی می گویم "آدرسش را به من می دهی "می گوید "باید با من بیایی نمی توانم آدرس زبانی بدهم" .
باز هم نگاهش می کنم او را که پشت داده به ویترین رنگارنگی که نمی دانم اصلآ می داند مارکهای پشت سرش چه هستند . با چشمانی مظلوم نگاهم می کند و می خواهد برود که می پرسم "بچه دارید "و در پاسخم آه می کشد و اینکه می گویم آه می کشد ،عمیقآ آه می کشد و می گوید" نداشتنش بهتر از داشتنش بود" .
ناگهان جرقه ایی ذهنم را روشن می کند که،چرا اینهمه دوستش دارم چون دارد مرا به یاد عزیز می اندازد بوی عزیز می دهد و نگاه عزیز را دارد .
عزیز مادر بزرگ مادری من است،مهربان و دوست داشتنی با چشمانی به شفافیت و زلالی چشمهای همین زن که اینگونه مظلومانه در مقابل من ایستاده است با این تفاوت که عزیز دارد خودش را برای یک سفر تازه آماده می کند و می گوید نمی خواهد کربلا را ندیده برود و این زن که در مقابلم ایستاده با دنیایی از حجب و حیا ناتوان است از تهیه حتی نانی برای شبش .
دوستانم می رسند و هنوز من و زن با هم حرف می زنیم که دوستم از ماشین پیاده می شود و می آید طرف ویترین هنوز روشن و پر از زرق و برق و با هیجان می گوید وای این نینا ریچی جدید است و یادش می رود زنی آنجا در کنار من ایستاده که شاید همسن عزیز او هم باشد و شاید اصلآ زن را نمی بیند .
زن می خواهد برود که تصمیمم را می گیرم و به دوستانم می گویم می خواهم زن را به خانه اش برسانم و در ماشین را باز می کنم و دوستم می گوید وای بنزین ندارم زیاد ،و من فکر می کنم چه اتفاقی دارد برای نسل ما می افتد .مگر ما از همان نسل نیستیم که قرار بود دنیا را نجات دهد و بعدتر قرار شد سرزمینمان را نجات دهیم و حالا چه شده عاجز هستیم از تغییر زندگی خود و حتی کمکی ناچیز به یک همنوع.چه شده ان همه ادعا؟؟چه کرده اند با ما؟؟
زن را می رسانم دم ماشین و در مسیر از او می پرسم "شانن را می شناسی " باز زن حیران نگاهم می کند و سری به علامت نفی تکان می دهد و من دلم می خواهد بغلش کنم. در مقابل خانه اش !!!! پیاده اش می کنیم و من باز هم بغلش نمی کنم اما قول می دهم بروم و ببینمش .
دلم می خواهد جلوی اشکهایم را بگیرم و فکر نکنم . فکر نکنم به اینکه چه دارد می رود با یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از نظر منابع زیرزمینی و توریسم . چه دارد بر سر سرزمین من می آید ؟ می خواهم فکر نکنم به آنهمه وعده و وعید و اینهمه وقاحت از اینهمه دروغ های کوچک و بزرگ اقتصادی .می خواهم بروم تا انتهای دنیا تا یادم برود مسکن از سبد کالاهای اساسی خانواده خارج شد تا نرخ تورم به قیمت همه دروغهای دنیا پایین تر از دوران اصلاحات باشد.می خواهم فکر نکنم به حساب ذخیره ارزی که نفت بیش از ۹۰ دلار خرید و فروش می شود و زن کنار خیابان بر زمین سرد حقش را باید از ما طلب کند.
می خواهم فکر نکنم به بچه های گلفروش به سعید و نگار و طاهره و رضا و علی و سمیه که گردو و فال و گل می فروشند و در حالی که حق مسلم شان، حق داشتن مسکن مناسب، حق تحصیل،حق داشتن آرامش و خانواده و تمامی حقوق مسلم یک ملت از آنها دریغ شده ، ومن نگرانم چند سال دیگر آنها هم بروند در لیست های اراذل و اوباش که ارذل و اوباش حقیق را باید جای دیگری جستجو کرد.
پی نوشت :قالب وبلاگم به دلیلی که به درستی نمی دانم چرا به هم ریخته است دلیلش را درست نمی دانم ولی دوست قول داده درست شود و منتظر هستم تا در اولین فرصت که جمهور گرامی توانست سرو سامانی پیدا کند قالب وبلاگم که بسیار دوستش دارم . هر چند دارم آماده می شوم برای ترک این خانه ولی قالب را دوست دارم.
قرار می شود جایی باشم تا بیایند دنبالم و در همین فرصت تصمیم می گیرم بروم سراغ عابر بانک های همیشه خراب دور و بر . در تاریکی شبانگاهی و سرمای استخوان سوز تنها ویترین پرزرق و برق فروشگاه عطرو لوازم آرایشی است که چراغش روشن است و ردیف عطرهای مارک دار اصل و غیر اصل که اصلآ اصل نبودنشان اهمیتی ندارد در مقابل مارکهای واقعی و تقلبی نقش بسته بر آن.شانن ،نینا ریچی ،کریستین دیور ،بولگاری،لاکوست و صدها مارک دیگر که دارند خودنمایی می کنند و در این میان چیزی هست که هارمونی صحنه را بهم ریخته. سر می گردانی و می بیینی روبروی ویترین زنی نشسته بر زمین سرد .
بر زمین سرد که پوستت را می کند و گویا دارد تکه نانی را می خورد . حیران نگاهش می کنی و در تعجب اینکه زن که بیش از ۶۰ بهار را بی تردید دیده چطور اینجا نشسته بر این زمین سرد .
حیران و سرگردان می گذرم طرف عابربانک های همیشه خراب و باز می گردم تا برگردم باز مقابل همان تنها چراغ روشن و حالا زن برخاسته و آماده رفتن است و ناله کنان دارد به معدود آدمهای اطرافش نگاه می کند و هیچ جور نمی توانم بر کنجکاوی آزار دهنده ام غلبه کنم که این زن اینجا در این سرمای استخوان سوز چه می کند.
از کنارش می گذرم و نیم دایره بر می گردم و در حالی که تصویرش را دارم روی عطرهای رنگارنگ و مارکهای معروف می بینم از وی می پرسم ،"کجا می خواهد برود "با تعجب نگاهم می کند که این چه سوالی است و من در چهره اش زنی پاکیزه می بینم که در پاسخ می گوید "می روم خانه" و در مقابل سوال بعدیم که "خانه ات کجاست " می گوید" ... "، و وقتی می گویم "آدرسش را به من می دهی "می گوید "باید با من بیایی نمی توانم آدرس زبانی بدهم" .
باز هم نگاهش می کنم او را که پشت داده به ویترین رنگارنگی که نمی دانم اصلآ می داند مارکهای پشت سرش چه هستند . با چشمانی مظلوم نگاهم می کند و می خواهد برود که می پرسم "بچه دارید "و در پاسخم آه می کشد و اینکه می گویم آه می کشد ،عمیقآ آه می کشد و می گوید" نداشتنش بهتر از داشتنش بود" .
ناگهان جرقه ایی ذهنم را روشن می کند که،چرا اینهمه دوستش دارم چون دارد مرا به یاد عزیز می اندازد بوی عزیز می دهد و نگاه عزیز را دارد .
عزیز مادر بزرگ مادری من است،مهربان و دوست داشتنی با چشمانی به شفافیت و زلالی چشمهای همین زن که اینگونه مظلومانه در مقابل من ایستاده است با این تفاوت که عزیز دارد خودش را برای یک سفر تازه آماده می کند و می گوید نمی خواهد کربلا را ندیده برود و این زن که در مقابلم ایستاده با دنیایی از حجب و حیا ناتوان است از تهیه حتی نانی برای شبش .
دوستانم می رسند و هنوز من و زن با هم حرف می زنیم که دوستم از ماشین پیاده می شود و می آید طرف ویترین هنوز روشن و پر از زرق و برق و با هیجان می گوید وای این نینا ریچی جدید است و یادش می رود زنی آنجا در کنار من ایستاده که شاید همسن عزیز او هم باشد و شاید اصلآ زن را نمی بیند .
زن می خواهد برود که تصمیمم را می گیرم و به دوستانم می گویم می خواهم زن را به خانه اش برسانم و در ماشین را باز می کنم و دوستم می گوید وای بنزین ندارم زیاد ،و من فکر می کنم چه اتفاقی دارد برای نسل ما می افتد .مگر ما از همان نسل نیستیم که قرار بود دنیا را نجات دهد و بعدتر قرار شد سرزمینمان را نجات دهیم و حالا چه شده عاجز هستیم از تغییر زندگی خود و حتی کمکی ناچیز به یک همنوع.چه شده ان همه ادعا؟؟چه کرده اند با ما؟؟
زن را می رسانم دم ماشین و در مسیر از او می پرسم "شانن را می شناسی " باز زن حیران نگاهم می کند و سری به علامت نفی تکان می دهد و من دلم می خواهد بغلش کنم. در مقابل خانه اش !!!! پیاده اش می کنیم و من باز هم بغلش نمی کنم اما قول می دهم بروم و ببینمش .
دلم می خواهد جلوی اشکهایم را بگیرم و فکر نکنم . فکر نکنم به اینکه چه دارد می رود با یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از نظر منابع زیرزمینی و توریسم . چه دارد بر سر سرزمین من می آید ؟ می خواهم فکر نکنم به آنهمه وعده و وعید و اینهمه وقاحت از اینهمه دروغ های کوچک و بزرگ اقتصادی .می خواهم بروم تا انتهای دنیا تا یادم برود مسکن از سبد کالاهای اساسی خانواده خارج شد تا نرخ تورم به قیمت همه دروغهای دنیا پایین تر از دوران اصلاحات باشد.می خواهم فکر نکنم به حساب ذخیره ارزی که نفت بیش از ۹۰ دلار خرید و فروش می شود و زن کنار خیابان بر زمین سرد حقش را باید از ما طلب کند.
می خواهم فکر نکنم به بچه های گلفروش به سعید و نگار و طاهره و رضا و علی و سمیه که گردو و فال و گل می فروشند و در حالی که حق مسلم شان، حق داشتن مسکن مناسب، حق تحصیل،حق داشتن آرامش و خانواده و تمامی حقوق مسلم یک ملت از آنها دریغ شده ، ومن نگرانم چند سال دیگر آنها هم بروند در لیست های اراذل و اوباش که ارذل و اوباش حقیق را باید جای دیگری جستجو کرد.
پی نوشت :قالب وبلاگم به دلیلی که به درستی نمی دانم چرا به هم ریخته است دلیلش را درست نمی دانم ولی دوست قول داده درست شود و منتظر هستم تا در اولین فرصت که جمهور گرامی توانست سرو سامانی پیدا کند قالب وبلاگم که بسیار دوستش دارم . هر چند دارم آماده می شوم برای ترک این خانه ولی قالب را دوست دارم.

دیشب خواب دیدم دوباره ۵ ساله شده ام و تب دارم و پدر نیست . درست مثل ۵ سالگی که تب کرده بودم و پدر نبود . دیشب دوباره ۵ ساله ایی بودم که پدر داشت می جنگید و مادردر کابوس از دست دادن فرزند پرپر می زد و ... پدر نبود .
نسل من در ۶ و ۷ سالگیش بسیار دیده،نبود پدر را و بسیار بوده اند آنان که دیگر هرگز پدر ندیدند . غول جنگ پدرهای زیادی را بلعید .پدر من بازگشت وبسیاری هر گز بازنگشتند اما کابوس شبهای تنهایی برای همه ما برای همه آن کودکان ۵ و ۶ ساله باقی ماند.
من حالا از تکرار یک کابوس بیهوده برای نسلی تازه می ترسم . می ترسم یک بار دیگر نقاشی های کودکان این سرزمین پرشود از توپ و تانک و هلی کوپترهایی که می آمدند ببرند بهترین فرزندان میهن را . هرگزاسلایدهای کلاسهای هنر در دنیای کودکان را از یاد نخواهم برد . اسلایدهای نقاشی های کودکان سالهای جنگ که پر بود از رنگهای بنفش وقهوایی و زرد و سرخ و بیشتر از آن عروسکهای بر خاک خفته و آن همه ابزار آلات جنگ که نمی دانم در نقاشی کودک ۵ ساله چه می کرد و من باور ندارم آن کودک ۵ ساله هرگز زخمهای روح و روانش درمان شده باشد ، که آن تصاویر بی پروا و بی پرده نشان می داد آنچه گذشته است بر روح عریان آن کودک ۵ ساله و حالا نمی دانم نامش کدام بود رضا بود،علی بود آرمین بود،محسن، ماهان، سینا،اشکان و یا شاید مریم بود یا آیدا، شیوا، پروانه، مارال و شاید همه این کودکان بودند که ... .
حالا من از تکرار بیهوده آنچه آمده بر سر عراق و افغانستان می ترسم . عدم امنیتی که نمی دانی کجا و کی ماشینی بمب گذاری آوار می شود بر سرت . تکرار بیهوده اشتباهی که گریبان گیر ملتهای بسیار شده .
و چه اندیشه باطلی است مقایسه دفاعی که شد از خاک سرزمین در مقابل حجوم بیگانه با آنچه روی خواهد داد . این بار دیگر دفاعی در کار نیست و در محضر تاریخ همه مقصر خواهیم بود چه جنگ افروزان و چه آنان که کبریت این آتش را فراهم ساختند و چه آنان که سکوت کردند، اینبار همه به یک اندازه مقصریم .
پیام آوران جنگ از یاد برده اند که هنوز خرمشهر و آبادان و مناطق جنوب از آب آشامیدنی سالم محرومند هنوز ویرانی های آن دفاع ۸ ساله ترمیم نشده وروح و روان زخم خورده نسل بازمانده از آن جدال پر از آشوب است و نباید بر آتشی دمید که این بار به یکباره هر چه داشته و نداشته ایم بر باد می دهد .
اگر دیروز ماجراجویی و زیاده خواهی یک دیوانه دو کشور را به ورطه هولناک جنگ انداخت،اگر دیروز ما برای آنکه مدافع سرزمین خود بودیم محق هم بودیم اما امروز ماجراجویان جنگ افروز بدانند که در پیشگاه محضر تاریخ و ملت ایران سرشکسته خواهند بودند و مغموم چرا که برای ارضای خودخواهی های خود ملتی را تا ورطه نابودی و جنگ و نیستی هل می دهند .آنچه روی می دهد و خواهد داد تا جایی در کنترل ماست و باید تازمانی که قادر به کنترل هستیم در مقابل سیل حوادث عاقلانه عمل کنیم چرا که اگر این سیل به راه بیافتد دیگر هیچ سدی نمی تواند یاریمان دهد.
در ۴ شب گذشته بار دیگر بحث امنیت اجتماعی در صداو سیمای جمهوری اسلامی مطرح شد و این بار نگاه انتقادی و تند مجری سابقآ نه چندان دلچسب کوله پشتی را با خود داشت. از سویی بار دیگر در خیابانهای شهر فلک زده تهران و شاید در همه این کشور فلک زده شاهد شدت گرفتن برخورد با مصادیق بدحجابی هستیم.سردار رادان و یارانش دارند دلاورانه به همان ۱۰ درصد معروف بدحجابان نشان میدهند که به هر صورت ممکن قصد دارند آنها و مارا به بهشت بفرستند دقیقآ مثل همه آن معلمان و کارگران و دانشجویان که می خواهند به بهشت بفرستند.
حال سوال اینجاست که چگونه در حالی که سردار رادان در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود از جمعیت ۱۰ درصدی جامعه به عنوان مصادیق بدحجابی نام می برده و اکنون بعد از گذشت بیش از ۳ ما همچنان نه تنها قادر به کنترل آن ۱۰ درصد گفته شده نیستند بلکه از ابتدای مرداد طرح را گسترش داده و در مرحله جدید نیز همچنان این ۱۰ درصد جامعه مشکلی محسوب می شود برای سردار و یارانش ؟؟ از سویی دیگر چگونه است که فرمانده پليس پايتخت برای اعلام جرم اراذل و اوباش (اصلآ چنین اصطلاحی در قانون تعریف نشده است)می گوید ، اين افراد مبادرت به مثلاً تجاوز به عنف، آدمربايي، حمل مواد مخدر و دهها عمل غيرقانوني دیگر دست زده اند . اگر چنين باشدنيروي انتظامي تا کنونكجا بوده؟شاید بهتر باشد نیروی انتظامی در ابتدا از خود این پرسش را مطرح نماید که در تمام این مدت چه می کرده است ؟آیا نیروی انتظامی در آن زمان حامی مال و جان ملت نبوده است؟؟ اگر نبوده چرا و اگر بوده پس این روند رو به رشد جرم و جنایت چه معنایی دارد؟؟ شاید باید انگیزه این همه مبارزه لجام گسیخته با این اراذل و اوباش را در جایی دیگر جستجو کرد.
حقیقت این است که آنچه این روزها در سرزمینمان شاهد هستیم سرکوب و سرکوب است.دانشجویان در ۲۰۹ هستند رهبر جنبش کارگران ایران به بازداشت موقت یک ماهه (فراموش نکنید بازداشت موقت در این سرزمین معنایی متفاوت دارد از معیار جهانیش) به اوین رفته و پروانه اسانلو باید غم معیشت و همزمان بالا و پایین رفتن از پله های دادگاه را در پی همسر به بازداشت رفته اش را نیز تحمل کند و باز هم فراموش نکنید در این سرزمین که روزنامه نگاران محکوم به اعدام می شوند ، دیگر رهبر سندیکای اتوبوس رانان هم بازداشت موقت و اتهام براندازی چندان برایش عجیب نخواهد بود و باز هم عجیب نخواهد بود اتهام اقدام علیه امنیت ملی برای امیر یعقوبعلی که در زندان ۲۰ ساله شده است .این روزها در سرزمین ما دیگر فرزندان عبدالله مومنی دربند، نه برای پدرشان که برای وجدان به خواب رفته یک ملت غمنامه می نویسند . این روزها سرزمین من یکباره به صدها سال پیش تر پرت شده است ، جعفر سنگسار شده و مکرمه همچنان در معرض سنگسار است و سینا بر لبه تیغ ایستاده ... .
آری سرزمین ما این روزها اینچنین است ... .
پی نوشت : خواهر بهاره هدایت فرزند در راهش را از دست داده،این درد را کجا باید فریاد زد ؟؟
پی نوشت :دوست داشتم از حرفهای حمیدرضا و علیرضا بیشتر بنویسم اما اینجا و اینجا و اینجا بسیار زیبا نوشته بودند،بسیار زیباتر از آنچه شاید من می خواستم بنویسم .
حال سوال اینجاست که چگونه در حالی که سردار رادان در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود از جمعیت ۱۰ درصدی جامعه به عنوان مصادیق بدحجابی نام می برده و اکنون بعد از گذشت بیش از ۳ ما همچنان نه تنها قادر به کنترل آن ۱۰ درصد گفته شده نیستند بلکه از ابتدای مرداد طرح را گسترش داده و در مرحله جدید نیز همچنان این ۱۰ درصد جامعه مشکلی محسوب می شود برای سردار و یارانش ؟؟ از سویی دیگر چگونه است که فرمانده پليس پايتخت برای اعلام جرم اراذل و اوباش (اصلآ چنین اصطلاحی در قانون تعریف نشده است)می گوید ، اين افراد مبادرت به مثلاً تجاوز به عنف، آدمربايي، حمل مواد مخدر و دهها عمل غيرقانوني دیگر دست زده اند . اگر چنين باشدنيروي انتظامي تا کنونكجا بوده؟شاید بهتر باشد نیروی انتظامی در ابتدا از خود این پرسش را مطرح نماید که در تمام این مدت چه می کرده است ؟آیا نیروی انتظامی در آن زمان حامی مال و جان ملت نبوده است؟؟ اگر نبوده چرا و اگر بوده پس این روند رو به رشد جرم و جنایت چه معنایی دارد؟؟ شاید باید انگیزه این همه مبارزه لجام گسیخته با این اراذل و اوباش را در جایی دیگر جستجو کرد.
حقیقت این است که آنچه این روزها در سرزمینمان شاهد هستیم سرکوب و سرکوب است.دانشجویان در ۲۰۹ هستند رهبر جنبش کارگران ایران به بازداشت موقت یک ماهه (فراموش نکنید بازداشت موقت در این سرزمین معنایی متفاوت دارد از معیار جهانیش) به اوین رفته و پروانه اسانلو باید غم معیشت و همزمان بالا و پایین رفتن از پله های دادگاه را در پی همسر به بازداشت رفته اش را نیز تحمل کند و باز هم فراموش نکنید در این سرزمین که روزنامه نگاران محکوم به اعدام می شوند ، دیگر رهبر سندیکای اتوبوس رانان هم بازداشت موقت و اتهام براندازی چندان برایش عجیب نخواهد بود و باز هم عجیب نخواهد بود اتهام اقدام علیه امنیت ملی برای امیر یعقوبعلی که در زندان ۲۰ ساله شده است .این روزها در سرزمین ما دیگر فرزندان عبدالله مومنی دربند، نه برای پدرشان که برای وجدان به خواب رفته یک ملت غمنامه می نویسند . این روزها سرزمین من یکباره به صدها سال پیش تر پرت شده است ، جعفر سنگسار شده و مکرمه همچنان در معرض سنگسار است و سینا بر لبه تیغ ایستاده ... .
آری سرزمین ما این روزها اینچنین است ... .
پی نوشت : خواهر بهاره هدایت فرزند در راهش را از دست داده،این درد را کجا باید فریاد زد ؟؟
پی نوشت :دوست داشتم از حرفهای حمیدرضا و علیرضا بیشتر بنویسم اما اینجا و اینجا و اینجا بسیار زیبا نوشته بودند،بسیار زیباتر از آنچه شاید من می خواستم بنویسم .
سینا پایمردی از اعدام نگریخت تنها زمانی ۱۰ روزه در اختیار وی
قرار گرفت زمانی که نمی دانم برای تهیه دیه درخواستی است یا رضایت گرفتن
از خانواده مقتول ؟؟
سینا ۱۶ ساله بوده زمانی که در یک نزاع مقتول را به قتل رسانده و نزاعش کودکانه بوده چرا که او با تمامی معیارهای جهانی و انسانی کودک محسوب می شده است.سینا برای آن نزاع کودکانه دو بار تا سکوی اعدام رفته است یکبار سحرگاه ۲۷ تیرماه ۸۵ که بر بالای سکوی اعدام و در حالی که طناب دار بر گردنش بوده قاضی جابری برغم مخالفت مسول اجرای احکام حکم به آوردن نی سینا می دهد و نوای نی سینا می شود معجزه زندگی علی ۲۱ ساله که از پای چوبه دار باز می گردد و سینای قصه ما میرود دوباره به زندان تا تهیه کند دیه را . سینای ۱۹ ساله دوبار تا لمس نهایی مرگ پیش رفته است،یکبار در صبحگاه ۲۷ تیر ماه ۸۵ و بار دیگر یک سال بعد در صبحگاه ۲۷ تیرماه ۸۶ .
در اولین ساعات ۲۷ تیرماه ۸۶ زمانی که با آیدا به مقابل درب زندان اوین رسیدم می دانستم که با حضور خانواده وی و همچنین فعال حقوق بشر عزیزمان آسیه مواجه خواهم شد،حتی می دانستم که مهتاب کرامتی هم آمده برای نجات جان سینا،اما نمی دانستم که آنجا نازنین زنی را خواهم دید که تمام یک سال گذشته را ایستاده برای نجات سینا از اعدام .
خانم "محبوبه رمضانی" همان کسی بود که یک سال پیشتر از این به آوای نی سینا قاتل برادرش را پای چوبه دار بخشید . زنی مقاوم که با وکالت تام از تمامی اولیای دم به همراه پدرش رفته بود تا از جانستان برادرش جان بستاند حالا تبدیل شده بود به یکی از مخالفان حکم اعدام .او تمام یک سال گذشته را پا به پای فعالین حقوق بشر و خانواده سینا تلاش کرده بود برای نجات جان سینا .وقتی پا به پای او خاطرات یک سال گذشته را مرور می کردم از آن شب تا امشب برایم می گفت از قاطعیتش از اینکه فقط قصاص می خواسته و حکم اعدام و به ناگاه گویی آوای نی سینا پرده ایی را از مقابلش کنار زده و او بخشیده قاتل برادر را و التماس کرده برای سینا و به دست و پای اولیای دم افتاده تا از سینا هم بگذرند و تمام مدت که آنجا بودم تماسهای خانواده نگرانش بود و دختر نازنینش که همه نگران بودند برای سینا.
در آن دقایق مرگبار که چه سخت گذشت به ما و چقدر دلگرم کننده بود حضورانسانهای بزرگواری را که در آن هنگامه شب به جمع کوچک ما پیوستند. خانم وکیل دوست داشتنی که سعی می کرد پول تهیه کند در آن ساعات سیاه و انتظار ما بود و انتظار.لحظه شماری برای حکمی که می خواستیم اجرا نشود.هر چه عقربه ها به ۳ بامداد نزدیکتر می شدند در وحشتی دائم دست و پا میزدیم و حتی حضور "عماد الدین باقی " و همسر نازنینش و دکتر "نعمت احمدی" که چه راحت با ما به گفتگو نشسته بود نیز نمی توانست از وحشتمان بکاهد. دهها تن از فعالان اجتماعی و فعالان حقوق بشر در مقابل درب اوین انتظار اولیای دم را می کشیدند و هیچ چیز نمی تواند وصف کند صورت آرام و نگاه دردمند آقای پایمردی پدر سینا را که هر بار می رفت و می آمد و می گفت "هروقت آمدند شما بروید صحبت کنید"و این اضطراب کشنده با ما بود تا ۳:۴۵ دقیقه بامداد که اولیای دم آمدند و یکراست به داخل اوین رفتند و خانم کمالی که حتی نتوانست چند دقیقه ایی به راحتی صحبت کند با آنان و سربازی که بی توجه به اضطراب ما نام ها را فریاد می زد ... .
من چه باید بگویم و اصلآچگونه باید وصف کرد همه آن لحظه های نفرین شده را که فقط فریاد بود و فریاد .اشکهای همه بود و التماسها .مشتهای گره شده برادر ۱۵ ساله سینا بود که درب زندان اوین را چنان می فشرد در مشت گویا می خواست بزرگ شود بزرگتر از دیوارهای اوین و برود برادرش را بیاورد بیرون .برود برادرش را بیاورد پیش مادر.مادری که بیهوش شده بود و ما که یادمان رفته بود آمده ایم آرامش بدهیم و حالا خودمان هم نیازمند آرامش دادن شده ایم.همه آن ۲۰ دقیقه طولانی که سرباز فریاد کشید "حکم پایمرد ۱۰ روز تعلیق شد" .حالامن فکر می کنم آیا آن لحظه آن سرباز وظیفه می دانست که کلامش برای ما چه کیمیایی بود . اشک ها تبدیل شده بود به اشک های شادیی که می دانستیم ناقص هستند ، اشک شوق می ریختیم و می دانستیم کابوس همچنان ادامه دارد.
سینا ۱۹ سال دارد و تا کنون دو بار تا سکوی اعدام رفته یکبار بالای سکو رفته و بار دیگر در مقابل آن.خانم ستوده وکیل سینا می گوید " از این پسر چیزی باقی نمانده" و واقعآ باقی نمانده. ۱۹ساله ایی که دوبار تا مرز مرگ رفته. سینا نمی تواند باردیگر تحمل کند این شرایط مرگبار را،که ما آن بیرون بدون سکو و طناب دار داشتیم خفه می شدیم .
سینا پایمرد طبق هیچ کدام از بند ها و ماده های قانونی نباید اعدام شود و اعدام وی نقض آشکار حقوق کودکان است .سینا پایمرد را یاری کنید تا این جوان ۱۹ ساله رابار دیگر نبرند به انفرادی و مقابل سکوی اعدام.او را یاری کنید و فراموش نکنید او تنها یک پسربچه ۱۶ ساله بوده .پسربچه ایی که می توانست برادر من باشد یا پسر شما .
من می فهمم که خانواده ولی دم هم حقوقی دارد و نمی توانم و نمی خواهم بگویم که آنها حق انتخاب ندارند و نمی خواهم حقی از آنان ضایع شود و اصلا مگرمن که هستم که بخواهم حقی ضایع شود از کسی . من جایی دیگر فریاد خواهم زد که حقی که داده شده به آنان انصاف نیست . این درد من و آنها نیست این درد من و قوانین مدنی سرزمینم هستند، اما حالا و اینجا در این شمارش معکوس ثانیه ها وقت نیست برای این جدالها .این قوانین باید تغییر کند می دانیم اما حالا من فقط به سینای ۱۹ سال ایی فکر می کنم که نباید دوباره ۱۰ روز دیگر برود پای چوبه دار . من حالا دارم به همه ان ۸۰ میلیون تومان باقیمانده فکر می کنم و به پدر استواری که به ما هم روحیه می داد در حالی که تا اینجا حتی خانه اش را هم فروخته است برای تهیه آن ۷۰ میلیون تومان .
من حالا به همه "خودمان" فکر می کنم به خودمان و ازهمه میخواهم که سینا را یاری دهید تا بار دیگر سینا را نبرند انفرادی تا بار دیگر ... .
پی نوشت : شماره حساب ارزی شماره ۵۰۱۷۵۰۴۹ به نام سید سعید پایمرد و نسرین ستوده بانک تجارت شعبه اسکان کد۵۰
پی نوشت:برای فرزندان دانشگاه و یاران پلی تکنیکی وثیقه تعیین شده و انان توان پرداخت آنرا ندارند ... نمی دانم اصلآ باید حرفی زد یا نه؟؟؟
پی نوشت :۱۰ روز است که بهاره و برادرانمان در بندند،می بینی چه ساده ۱۰ روز گذشت ... .
سینا ۱۶ ساله بوده زمانی که در یک نزاع مقتول را به قتل رسانده و نزاعش کودکانه بوده چرا که او با تمامی معیارهای جهانی و انسانی کودک محسوب می شده است.سینا برای آن نزاع کودکانه دو بار تا سکوی اعدام رفته است یکبار سحرگاه ۲۷ تیرماه ۸۵ که بر بالای سکوی اعدام و در حالی که طناب دار بر گردنش بوده قاضی جابری برغم مخالفت مسول اجرای احکام حکم به آوردن نی سینا می دهد و نوای نی سینا می شود معجزه زندگی علی ۲۱ ساله که از پای چوبه دار باز می گردد و سینای قصه ما میرود دوباره به زندان تا تهیه کند دیه را . سینای ۱۹ ساله دوبار تا لمس نهایی مرگ پیش رفته است،یکبار در صبحگاه ۲۷ تیر ماه ۸۵ و بار دیگر یک سال بعد در صبحگاه ۲۷ تیرماه ۸۶ .
در اولین ساعات ۲۷ تیرماه ۸۶ زمانی که با آیدا به مقابل درب زندان اوین رسیدم می دانستم که با حضور خانواده وی و همچنین فعال حقوق بشر عزیزمان آسیه مواجه خواهم شد،حتی می دانستم که مهتاب کرامتی هم آمده برای نجات جان سینا،اما نمی دانستم که آنجا نازنین زنی را خواهم دید که تمام یک سال گذشته را ایستاده برای نجات سینا از اعدام .
خانم "محبوبه رمضانی" همان کسی بود که یک سال پیشتر از این به آوای نی سینا قاتل برادرش را پای چوبه دار بخشید . زنی مقاوم که با وکالت تام از تمامی اولیای دم به همراه پدرش رفته بود تا از جانستان برادرش جان بستاند حالا تبدیل شده بود به یکی از مخالفان حکم اعدام .او تمام یک سال گذشته را پا به پای فعالین حقوق بشر و خانواده سینا تلاش کرده بود برای نجات جان سینا .وقتی پا به پای او خاطرات یک سال گذشته را مرور می کردم از آن شب تا امشب برایم می گفت از قاطعیتش از اینکه فقط قصاص می خواسته و حکم اعدام و به ناگاه گویی آوای نی سینا پرده ایی را از مقابلش کنار زده و او بخشیده قاتل برادر را و التماس کرده برای سینا و به دست و پای اولیای دم افتاده تا از سینا هم بگذرند و تمام مدت که آنجا بودم تماسهای خانواده نگرانش بود و دختر نازنینش که همه نگران بودند برای سینا.
در آن دقایق مرگبار که چه سخت گذشت به ما و چقدر دلگرم کننده بود حضورانسانهای بزرگواری را که در آن هنگامه شب به جمع کوچک ما پیوستند. خانم وکیل دوست داشتنی که سعی می کرد پول تهیه کند در آن ساعات سیاه و انتظار ما بود و انتظار.لحظه شماری برای حکمی که می خواستیم اجرا نشود.هر چه عقربه ها به ۳ بامداد نزدیکتر می شدند در وحشتی دائم دست و پا میزدیم و حتی حضور "عماد الدین باقی " و همسر نازنینش و دکتر "نعمت احمدی" که چه راحت با ما به گفتگو نشسته بود نیز نمی توانست از وحشتمان بکاهد. دهها تن از فعالان اجتماعی و فعالان حقوق بشر در مقابل درب اوین انتظار اولیای دم را می کشیدند و هیچ چیز نمی تواند وصف کند صورت آرام و نگاه دردمند آقای پایمردی پدر سینا را که هر بار می رفت و می آمد و می گفت "هروقت آمدند شما بروید صحبت کنید"و این اضطراب کشنده با ما بود تا ۳:۴۵ دقیقه بامداد که اولیای دم آمدند و یکراست به داخل اوین رفتند و خانم کمالی که حتی نتوانست چند دقیقه ایی به راحتی صحبت کند با آنان و سربازی که بی توجه به اضطراب ما نام ها را فریاد می زد ... .
من چه باید بگویم و اصلآچگونه باید وصف کرد همه آن لحظه های نفرین شده را که فقط فریاد بود و فریاد .اشکهای همه بود و التماسها .مشتهای گره شده برادر ۱۵ ساله سینا بود که درب زندان اوین را چنان می فشرد در مشت گویا می خواست بزرگ شود بزرگتر از دیوارهای اوین و برود برادرش را بیاورد بیرون .برود برادرش را بیاورد پیش مادر.مادری که بیهوش شده بود و ما که یادمان رفته بود آمده ایم آرامش بدهیم و حالا خودمان هم نیازمند آرامش دادن شده ایم.همه آن ۲۰ دقیقه طولانی که سرباز فریاد کشید "حکم پایمرد ۱۰ روز تعلیق شد" .حالامن فکر می کنم آیا آن لحظه آن سرباز وظیفه می دانست که کلامش برای ما چه کیمیایی بود . اشک ها تبدیل شده بود به اشک های شادیی که می دانستیم ناقص هستند ، اشک شوق می ریختیم و می دانستیم کابوس همچنان ادامه دارد.
سینا ۱۹ سال دارد و تا کنون دو بار تا سکوی اعدام رفته یکبار بالای سکو رفته و بار دیگر در مقابل آن.خانم ستوده وکیل سینا می گوید " از این پسر چیزی باقی نمانده" و واقعآ باقی نمانده. ۱۹ساله ایی که دوبار تا مرز مرگ رفته. سینا نمی تواند باردیگر تحمل کند این شرایط مرگبار را،که ما آن بیرون بدون سکو و طناب دار داشتیم خفه می شدیم .
سینا پایمرد طبق هیچ کدام از بند ها و ماده های قانونی نباید اعدام شود و اعدام وی نقض آشکار حقوق کودکان است .سینا پایمرد را یاری کنید تا این جوان ۱۹ ساله رابار دیگر نبرند به انفرادی و مقابل سکوی اعدام.او را یاری کنید و فراموش نکنید او تنها یک پسربچه ۱۶ ساله بوده .پسربچه ایی که می توانست برادر من باشد یا پسر شما .
من می فهمم که خانواده ولی دم هم حقوقی دارد و نمی توانم و نمی خواهم بگویم که آنها حق انتخاب ندارند و نمی خواهم حقی از آنان ضایع شود و اصلا مگرمن که هستم که بخواهم حقی ضایع شود از کسی . من جایی دیگر فریاد خواهم زد که حقی که داده شده به آنان انصاف نیست . این درد من و آنها نیست این درد من و قوانین مدنی سرزمینم هستند، اما حالا و اینجا در این شمارش معکوس ثانیه ها وقت نیست برای این جدالها .این قوانین باید تغییر کند می دانیم اما حالا من فقط به سینای ۱۹ سال ایی فکر می کنم که نباید دوباره ۱۰ روز دیگر برود پای چوبه دار . من حالا دارم به همه ان ۸۰ میلیون تومان باقیمانده فکر می کنم و به پدر استواری که به ما هم روحیه می داد در حالی که تا اینجا حتی خانه اش را هم فروخته است برای تهیه آن ۷۰ میلیون تومان .
من حالا به همه "خودمان" فکر می کنم به خودمان و ازهمه میخواهم که سینا را یاری دهید تا بار دیگر سینا را نبرند انفرادی تا بار دیگر ... .
پی نوشت : شماره حساب ارزی شماره ۵۰۱۷۵۰۴۹ به نام سید سعید پایمرد و نسرین ستوده بانک تجارت شعبه اسکان کد۵۰
پی نوشت:برای فرزندان دانشگاه و یاران پلی تکنیکی وثیقه تعیین شده و انان توان پرداخت آنرا ندارند ... نمی دانم اصلآ باید حرفی زد یا نه؟؟؟
پی نوشت :۱۰ روز است که بهاره و برادرانمان در بندند،می بینی چه ساده ۱۰ روز گذشت ... .
