پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

"زمانی که دشمنان رومی ها نزدیک دروازه بودند،اونا دمکراسی رو کنار گذاشتند و مردی رو برای حفاظت از شهر تعیین کردن.این موضوع به عنوان یه افتخار مطرح نشد،یه خدمت عمومی به شمار اومد."
هاروی دنت به بروس وین ـ از جمله های شوالیه سیاه
"فکر می کنی من شبیه آدمایی ام که نقشه می کشن؟می دونی من کی ام؟سگی که دنبال ماشین هاست ...تبه کارها نقشه دارن ،پلیس ها نقشه دارن،گوردون نقشه داره،اونا نقشه می کشن.آدمهایی که نقشه می کشن،دنبال اینن که دنیای کوچیکشون رو کنترل کنن .من نقشه نمی کشم.سعی می کنم به اونایی که نقشه می کشن نشون بدم که چه قدر تلاش شون برای کنترل چیزایی که واقعآ هستن، تآسف باره."
جوکر به هاروی دنت در فیلم شوالیه سیاه
"شوالیه سیاه" کریستوفر نولان چیزی فراتر از تمامی بتمن های سینما تا پیش از این بوده است. کما اینکه این بتمن جدید تنها نمونه ان است که نام بتمن را با خود همراه ندارد ، و شاید هم "شوالیه سیاه" اولین نمونه از آن باشد که سرنوشت جوکر برای مان به اندازه وشاید حتی بیشتر از بتمن مهم باشد و گویا نولان به خوبی از این موضوع آگاه بوده است و در انتها انگار او هم می دانسته چقدر جوکر برایمان اهمیت دارد که با ناتمام گذاشتن سرنوشت او می خواهد در انتظار بگذاردمان.
و البته دو جمله بالا را می توان از جملات اصلی دانست که درون مایه "شوالیه سیاه " را نشان می دهد. (زمانی که جوکر خود را مآمور کائوس یا هرج و مرج می داند و زمانی که هاروی دنت با اشاره به رومی ها اخلاق گرایی را در جدال خیر و شر زیر سوال می برد.)
بحث اخلاق یکی از وجوه درون مایه ای شوالیه سیاه است که ایده های دیگر مانند هماوردی خیرو شر نمادین فیلم در سایه آن پرورش می یابد.در کنار جوکر که در فیلم مظهر چیزی فراتر از ناپاکی و شرارت است تقریبآ تمام شخصیت های اصلی در طول فیلم چهارچوب های اخلاقی را زیر پا می گذارند.
فرق بتمن این فیلم با دیگر آثار قهرمانان عامه پسند این دو جمله را می توان از جملات اصلی دانست که درون مایه "شوالیه سیاه " را نشان می دهد. زمانی که جوکر خود را مآمور کائوس یا هرج و مرج می داند و زمانی که هاروی دنت با اشاره به رومی ها اخلاق گرایی را در جدال خیر و شر زیر سوال می برد.
فرق بتمن این فیلم با دیگر قهرمانان آثار عامه پسنددر ویژگی های بارز انسانی با تآکید بر ضعف های اوست.و البته می توان این فرض را قائل شد که در اولین مواجه با فیلم همان اندازه که جوکر را تآثیر گذار و باشکوه می یابیم، در ذهن مان نیز گاه فارغ از مایه های تیپیک و شمایل منفی اش ،از نظر اخلاقی به واسطه جذابیت خیزه کننده اش حکمت نامتعارف او و اعتقادش به اهدافی والاتر از اهداف حقیر دیگران می ستاییم .
دیگر شخصیت های این فیلم نیز به گونه ایی طراحی شده اند که در موقعیت های گوناگون با تشکیل جبهه ایی مشترک در برابر جوکر، از او نه به عنوان یک موجود خطرناک بلکه به مثابه یک معادله گنگ و پیچیده ،چیز با عظمتی بسازند.
انگار این جوکر است که می خواهد به مردم گاتهام سیتی بفهماند ان همه زرق و برق و آن همه آرامش که در شهرشان می بینند پوشالی است.
"شوالیه سیاه"اگر ه به اندازه "سرآغاز بتمن"وسواس آمیز و جزئی نگر ولی در ساختار بندی قرص و محکم و جدی گرفتن موضوع و نفرت انگیز نشان دادن خشونت به آن یکی شباهت داردو البته با تفاوتی بزرگ به نام جوکر.
جوکر و بتمن گویی مابه ازای امروزی فاوست و مفیستو هستند.به شکل و شمایل جوکر که نگاه می کنیم با آن گریم و رنگ سفید خود شیطان را یادآور است .نوعی تضاد در جوکر هست به همراه عدم تعلق او به هر مسلک و پوشش مشخصی در قالب موجودی که همه چیز را به مسخره گرفته است.
او بی قانونی و هرهری مذهبی را به عنوان جلوه ای از حضور اهریمن تثبیت می کند.دو بار دو قصه متفاوت را برای زخمی شدن صورتش تعریف می کند که هر دو بی معنی است.لباس های تیره او که از لحاظ رنگ در تضاد با رنگ سبز موها و جلیقه اش است یا نوع راه رفتنش که میان لختی و تندی در نوسان است. صدای او که رگه ای از کشش و اغوای زنانه دارد و هویت جنسی نامتعادلش وقتی که در بیمارستان به شکل پرستار مونث در می آیدتمامآ بر وجودی دلالت دارد که حضورش همچون فلسفه اش از عدم تعلق و آشوب و چندپارگی دم می زند.
همیشه فکر می کردم برای این نقش های غیرمتعارف نمونه ایی بهتر از جانی دپ نیست اما گویا قضاوتم عجولانه بود ." هیث لجر "به این نقش جان می دهد با نقش زندگی می کند و می میرد .
او جوکر را بر پرده تصویر ثبت می کند و انگار با هر نفسش به جوکر جان می دهد و از جان خود به آن تزریق می کند و البته که جدا شدن از این نقش دیوانه وار کار سختی است.
در این فیلم "کریستوفرنولان" بارها و بارها تمامی اصول اجتماعی را به سخره می گیرد .تماس تلفنی که جوکر طبق حق شهروندی از زندان از آن استفاده می کند و اداره پلیس را منفجر می کند ،و یا جابه جایی که بین پلیس و دارو دسته جوکر رخ می دهد، و موقعیت انتزاعی که جای گروگان ها و گروگان گیرها عوض می شود ،جنبه های از به بازی گرفتن بنیان ها و قوانین جامعه و عوض کردن کارکرد نشانه های اجتماعی است ،که به گفته خود جوکر "اگر پایش بیفتد همدیگر را خواهند درید" .
هرچند در انتها نولان تسلیم خواسته جوکر نمی شود و آخرین کورسو را عدم پاسخ مثبت هر دو کشتی به درخواست جوکر قرار می دهد و این شاید تنها جایی است که در این شهر دیوانه دیوانه باورش برای همه و بیشتر از همه جوکر سخت است.
اما آنچه جدا از تمامی این ها "شوالیه سیاه" را به اثری شایسته توجه تبدیل می کند کار آیی است که در پس گنجاندن این مفاهیم در لابه لای اتفاق ها و عجین کردن آنها با ملزومات یک فیلم مهیج و پرتحرک است .نوعی هماهنگی دیدنی میان عناصر تشکیل دهنده یک فیلم سینمایی که هر کدام در ای خود و به اندازه به کار گرفته شده است.
حال چه اهمیتی دارد اگر منتقد سینما "پرویز نوری" ،نمی تواند و شاید نمی خواهد از اصولش تخطی کند و شوالیه تاریکی را دوست داشته باشد(او پیش از این شهر گناه را هم دوست نداشت ) .
چه اهمیتی دارد اگر او تنها در پس این فیلم فقط و فقط صحنه های خشن و حمله می بیند و عاجز باشد از درک زیبایی شناختی صحنه تعقیب و گریز جوکر و هاروی دنت و بتمن ، جایی که جوکر و یارانش با کامیون سیرک ماشین حامل هاروی را تعقیب می کنند.
سکانسی که جوکر و دارو دسته اش با کامیون سیرک به موازات ماشین پلیس حرکت می کنند و حرکت آن ها در تونل در پشت ستون ها با تغییرات نوری به نمایش عروسکی و خیمه شب بازی در ابعاد بزرگ بزرگ شبیه شده است.
یا وقتی یک منتقد خود را به خواب می زند و نمی خواهد صحنه فرار جوکر از زندان و آن تصویر سرشار و ناب را وقتی جوکر سرش را از ماشین بیرون می آورد و زیر نور چراغ های شهر انگار می خواهد بگوید شهر از آن من است را نادیده می گیرد اصلآ نباید سعی کرد از خواب بیدارش کرد.
پی نوشت : هیث لجر با این بازی و فیلم اوجی را برای بدمن های سینما آفرید که استانداردهای جدیدی را در سینما خواهند آفرید و بی تردید او یکی از محبوب ترین بدمن های سینما خواهد شد و جدول محبوب ترین بدمن ها را عوض خواهر کرد.
پی نوشت : اگر "شوالیه سیاه" را ندیده اید اصلآ سراغ انچه صدا و سیمای ایران خش کرد نروید درست مثل فیلم "میلیونر زاغه نشین " این فیلم ها از صدا و سیمای ایران ندیدنشان بهتر از دیدنشان است.
از راه بزن بیرون
ای رند خطرپیشه
از خاک سکون برکن
ای تیشه بر این ریشه
در خلق چه می جویی
ای مدعی غیرت
در شک و یقین خو کن
با لذت این حیرت
من عاشق مطرودم
آوارگیم ، دودم
اسطوره هرجایی ،
تاریخی نابودم
حرمت شکن خویشم
آرامش تشویشم
زندیق قسم خورده
با فاجعه هم کیشم
...
پی نوشت :ترانه بالا قسمتی از ترانه فیلم "جایی دیگر " بود . فیلمی که می توانست فیلم خوبی باشد اما نشد ( در این فیلم ماهیت ۸ سال دفاع مقدس زیر سوال قرار می رود و در آن از فرار دختران تا مشکلات دوجنسی ها مطرح می شود و اینهمه عبور از خط قرمز در این فیلم بزرگترین صدمه را به آن می زند )و می توانست بیشتر از این دیده شود اما آن هم نشد .
ترانه ریشه در این فیلم روایت امروزی بود از زندگی ایرانی ها. روایت ریشه روایت ایراتن و ایرانی است در این روزگار ... .
پی نوشت : کسی می داند سرگیجه اصلاح طلبان کی تمام می شود؟؟ خاتمی که دیگر نیست،هنوز هم نمی دانند مهندس موسوی اصلاح طلب هست یا نه، کروبی هم که خدا نکند، آیا ائتلافی هست یا نه؟؟
کسی می داند نتیجه دید و بازدیدهای نوروزی کی آشکار می شود ؟؟

تبعید شده در فصل غربت
بهار را به شهادت میگیریم
چنگ زدن به خاطره ها بغض مشترک ماست
بیا بیهودگی و عذاب الیم را
با آرمان های ازکف رفته تاخت بزنیم
نفس تنگی هم نفسان
عاقبت آن خوش بینی تاریخی بود
در راه بندان شهر
بی خبران با سکه ریا امورات میگذرانند
درحراج کودکانه ها و عاشقانه ها
بهار برای ما چه حسابی باز کرده ؟
هذیان و ازدحام شهر
صفحه خونین حوادث
فاتحه خوان مرام و مروتند
اس ام اس های نسل عاصی
بهار را نشانه رفته اند
ربات های بازی جنون
سرمست از پیری ما نسل جدا افتاده
با پوزخند بدرقه مان میکنند
بهار در این جدال بی رحمانه کم آورده
.
.
.
بهار حرف حساب این زمانه در فصل خشونت است
بهار معصومیت ازدست رفته را شهادت میدهد
صورت زخمی ها ... اسطورههای گمنام شهرند
بهار ما گذشت
.
.
.
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ...
شکوفه میرقصد از باد بهاری ...
گل اومد بهار اومد میرم به صحرا ...
بهار یعنی شمارش معکوس
ذوقی سرشار برای خود گول زدن
هوای تازه
دلخور شدن با کودکانه های آغشته به فقر
نشد با عدالت سراغ هم را بگیریم
آخرین مرثیه خوان عدل تنها با خدا محشور شدو
زمستان را به بهار ترجیح داد
غبار پنجره را میگیرم
خواب آشتی نسل ها را می بینم
بیا دل سپرده به هم
سینه چاک رفاقت باشیم
در این تناقض سترون
رفاقت آخرین تسویه حساب ماست
دست رفاقت
آرمان عادلانه نسل ماست
و موجی گرم در خون شهر هویت باخته
بیا عکس یادگاریمان را در این بهار خاکستری
به دیوار ترک خورده تاریخ بزنیم
پی نوشت : سال نو را به همه دوستان و همراهان نازنینم صمیمانه تبریک می گویم ... امید سالی خوب دارم برای همه شما.
پی نوشت : ای کاش عیدی امسال ما آزادی همه زندانیان عقیدتی و سیاسی و بخصوص دانشجویان در بند باشد.
پی نوشت : دعا می کنم سال دیگر به کشتار رسمی ماهی های قرمز کوچک سفره های هفت سین پایان دهیم
پی نوشت : هر سه دعای بالا قسمتی از دعاهای سال گذشته من بود و چقدر بد که هنوز دانشجویان و نویسندگان و اندیشمندان در بندند و هنوز ماهی قرمزها بر سر سفره های هقت سین ما قربانی می شوند.
پی نوشت : شعر بالا را برای سومین سال می نویسم چرا که هنوز باور دارم "بهار معصومیت ازدست رفته را شهادت میدهد ".

در خانه هنرمندان نشسته ایم و مثل همیشه داریم گپ می زنیم با دوستان . بحث های همیشگی و کتاب های خوانده و فیلم های دیده و ندیده و آسمان و ریسمان است که بهم می بافیم .
در این میانه بحثی پیش می آید و من موضعی تا حدودی خصمانه و آوانگارد می گیرم و به یکباره عسل می گوید"من نمی فهمم چطور آدمی با خصوصیات تو می تواند به طیف مشارکت نزدیک باشد؟"
متعجب بعد از چند ثانیه سکوت می پرسم : "چطور؟؟"،می گوید" فعال حقوق زنان ،فعال حقوق کودک بودن و کار خبرنگاری کردن و همیشه در هر تجمعی بودن چه ارتباطی پیدا می کند به مشارکت و طیف مشارکتی ها" و من باز حیران تر می پرسم چه منافاتی با هم دارد ؟ و پیش از آنکه پاسخ بدهد دوستی دیگر می پرسد" انها با این فعالیت تو مشکلی ندارند "، و می گویم:" آنها نام دارند دقیقآ منظورت کی هست؟؟ "و در پاسخ می گوید:" منظورم دوستان مشارکتی تو هستند "،و من محکم و بدون تردید می گویم" بسیار کمتر از آن قدری که دوستان چپ و لیبرال و و دیگر من با من مشکل دارند با آنها به مشکلی برخورده ام."
یادم هست در نشست وبلاگ نویسان با کاندیداهای مجلس در اسفند ۱۳۸۶ زمانی که نوبت به "امید محدث" از اعضای مشارکت رسید که صحبت کند وی آنچنان به حزب و سران و ائتلاف و حتی روند شرکت در انتخابات حمله کرد که بارها و بارها کف زدن های طیف مخالفی که در نشست بودند را به همراه داشت . بعد از اتمام جلسه نیز دوستی از اعضای انجمن اسلامی علامه از من سوال پرسید "که امید واقعآ عضو مشارکت است ؟"و در پاسخ مثبت من به این سوال گفت:" با این همه انتقاد و حمله احتمالآ اخراج نمی شود؟" و پاسخ من نه بود و" اینکه چرا باید اخراج شود ؟ اینجا یک نهاد دمکراتیک است و نه فردیت کسی را از او می گیرد و نه قرار است همه ادمها را از صافی عبور دهد و شکل هم کند."
این نگاه را نه آن روز که بارها از بسیاری دیگر دیده ام . دوستانی که همیشه این سوال را از من پرسیده اند چطور کسی مثل تو می تواند به طیف مشارکت نزدیک باشد و از آن دفاع کند.
پاسخی که همیشه داده ام این بوده که مشارکت هیچگاه فردیت و حق رآی را از انان که همراهی اش کرده اند دریغ نکرده است.
اعضای مشارکت و حامیان و همراهانش هیچگاه فردیت خود را در مقابل نهاد از دست نداده اند و سعی نشده انان را چون ادمهایی یکشان و شبیه هم بسازد.
در مشارکت می توانی مخالف مواضع باشی و می توانی این مخالفت را با صدای بلند بیان کنی .
در مشارکت می شود در اتاق شاخه جوانانش بنشینی و به کم کاری ها و اشتباهات خاتمی خرده بگیری و سرزنشش کنی و با شدت و حدت به وزیران دوران اصلاحات بتازی.و حتی همین حالا می توانی در ساختمان مرکزی باشی و بگویی به هزار دلیل مخالف جضور خاتمی هستی و هیچ خطر جانی هم تهدیدت نکند و این را مثلآ مقایسه کنید با روند بسیاری دیگر از نهادها در ایران که کلی هم ادعای دمکراسی و آزادی خواهی دارند.
در مشارکت و آن زیرزمین معروفش می توانی در یک نشست عمومی به اعضای شورای مرکزی حزب با صدای بلند خرده بگیری و اعتراض کنی . اعتراضی که می تواند از روند برگزاری یک نشست وجلسه باشد تا اعتراض به تصمیمات اتخاذ شده در سطحی بالاتر .
در کنگره مشاکت می توانی به عنوان یکی اعضای جوان حزب در خواست بنویسی و امضا و جمع کنی و درخواستت را حتی برخلاف میل بسیاری از بزرگان حزب و اتفاقا با رآی سبز بزرگانی دیگر از حزب به تصویب برسانی .
در زیرزمین معروف مشارکت، می توانی امیدوار باشی که برای دانشجویان در بند، زنان در پی احقاق حقوقشان ،و زندانیان حقوق بشری چون باقی و بسیاری دیگر می توان نشست برگزار کرد .
چنانکه برای بازداشتی های دفتر اداوار و تحکیم وحدت در آنهمه خفقان در سال ۱۳۸۵شد و باز هم می توانی ببینی با همه ناسزاها و دشنام های به ناحق باز هم می توان امیدوار بود برای ادامه این روند.
در مشارکت می توانی امیدوار باشی اگر حقی از تو به ناحق ضایع شود و تهمتی به ناحق به تو بسته شود کسانی هست که بی دریغ و بی ادعا از تو حمایت کنند و در مقابل این تهمت ها بایستند و حتی به خاطر احقاق حق تو به دوستان قدیمی ترشان بتازند و این یکی را خودم شخصآ احساس کرده ام .
با دوستان مشارکتی می توانی حتی فارغ از آنهمه دغدغه ها و رویاها و آرزوهای متفاوت، بروی اردو و کلی هم خوش بگذرانی و مطمئن باشی هیچ حرف و حدیثی فردا روز قرار نیست از پس رفتار صمیمی هیچ کس بیرون بیاید و این یکی را نیز به خوبی تجربه کرده ام.
و اما حالا چرا تصمیم گرفتم همه اینها را بنویسم تنها و تنها به خاطر کامنت دوست وبلاگ نویس دیگری از اعضای مشارکت بود، که در کامنتی تا حدودی عصبانی در مورد پست قبلی به من تاخته بود آن را یک "تخلف تشکیلاتی" دانسته بود.
تا اینجای کار این به خطا رفتن ها را همیشه از جانب آنانی دیده بودم که نه در مشارکت بوده اند و نه این رویکردهای دمکراتیک را دیده اند، اما این بار در مقابل من کسی قرار گرفته بود که خود از اعضاست و من بر این باور هستم که این نگاه از خود اعضا بسیار بدتر است و اشتباهی سهمگین تر.
آنانی که تا امروز در مشارکت شناخته ام که کم هم نبوده اند هیچگاه سعی نکرده اند من را یا یکدیگر را تغییر دهند، و با ابزاری به نام تخلف تشکیلاتی سعی در تغییر افکار و منش آدمها بکنند و به نظر من اگر یکی از اعضا بخواهد این کار را بکند اوست که اشتباه می کند.
به آنچه در پست قبل نوشته ام ایمان دارم و تا امروز انچه را به آن ایمان داشته ام بخاطر نظر هیچ کس و هیچ تخلف تشکیلاتی دستخوش تغییر نکرده ام .
من کنشگر اجتماعی بوده ام و هستم ،عضو کمپین بوده ام و هستم، و تا آنجایی که در توانم بوده فعالیت حقوق بشری کرده ام و ادامه خواهم داد ،و اتفاقا به غیر از شوخی های مرسوم در جمع های دوستان در مورد حقوق زنان غیر از حمایت از دوستان مشارکتی خود ندیده ام و اگر هم می دیدم هیچ ابزاری (خطای تشکیلاتی ) نمی توانسته مرا از راه و عقیده ایی که به درستی آن ایمان دارم بازگرداند.
معتقدم انکه در این میان راه خطا رفته نه من به عنوان نگارنده پست قبل که نویسنده کامنت است که چهره ایی از مشارکت ترسیم می کند که از آن این نهاد نیست .این نهاد نه چون فرقه و سازمان ها با نگاه های افراطی در پی شبیه هم کردن آدمها به هم بوده، که همواره در این تلاش بوده بتواند آدمهایی را حتی با کمترین اشتراکات در کنار هم جمع کند.
معتقدم "تخلف تشکیلاتی" را آنانی مرتکب می شوند که با افراط و تفریط های بی رویه خود از مشارکت چهره ایی می سازند خشک و غیرقابل انعطاف و نه آنچه هست.
پی نوشت : سید شهاب الدین طباطبایی از آن جمله است که همیشه دلم می خواسته از بابت صداقت و صراحتش از او قدردانی کنم و حالا زمان خوبیست برای این کار .
پی نوشت :زمانی که یکی از یاران ما در جنبش زنان به خاطر جمع آوری امضا در مترو در زندان بود و وثیقه تعیین شده خارج از توان ما برای پرداخت در تماسی با آقای تاجزاده شخصا شاهد تلاش ایشان برای تهیه وثیقه بوده ام.
پی نوشت : فکر کنم دارم رازهای مگوی کنگره را در این پست افشا می کنم و خوب احتمالا باید بروم کمیته انظباطی (: .

اینجا کسی می گرید و می گوید " هل من ناصر ینصرنی " ... آیا نیست هیچ یاری دهنده ایی؟؟
اینجا دارند شرافت انسانی را بر سر دار می کنند و عدالت را به خاک می سپارند.
"در زماني که پيکر پاک فرزند عزيزمان را دفن ميکرديم، از بيني و گوش او خون جاري بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد. ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتيم که همگي گفتهاند کسي که حلق آويز شده باشد، به هيچ وجه گوش و بينياش خونريزي نميکند و اين از نشانههاي ضربه مغزي است."
"پس از انتقال جسد زهرا به پزشکي قانوني، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام ميکنند، در حالي که ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم يک قاضي او را ديده و با او صحبت کرده است.بنا بر گزارش پزشک قانوني، دو کبودي روي پاهاي زهرا ديده شده است. کبودي روي ساق پاي چپ و کبودي روي ران پاي راست، اما به علل احتمالي اين کبوديها اشارهاي نشده است. آنها ادعا ميکنند زهرا خودش را در اتاقي که زنداني بوده با پارچههاي تبليغاتي حلقآويز کرده است، اما توجه نميکنند آيا کسي ميتواند در فاصله يک و نيم متري اتاق رئيس بازداشتگاه، در حالي که در اتاق بسته است، خود را از چهارچوب همان در بسته حلق آويز کند و هيچ صدايي هم از او شنيده نشود؟"
ای آدمها که بر ساحل سلامت نشسته اید اینجا کسی ضجه می زند ... .
برای پدر دکتر زهرا بنی یعقوب که ایستاده می میرد :
پدر جان دیشب صدا و سیمای ایران فیلمی پخش می کرد که در آن دختری به قتل رسیده بود و پدر دختر از بازپرس پرونده می پرسید" تو اگر به جای من بودی می توانستی بخوابی در حالی که هنوز قاتل دخرتت را به دستان عدالت نسپرده ایی " و در آن هنگامه تصویر تو بر ذهن من نقش بست .
تصویر پدری که دردانه اش را از دست داده و اکنون هیچ فریاد رسی ندارد ،پدر جان چند شب است که نخوابیدی؟؟ چند شب است که بر بالش خالی دخترت لالایی خوانده ایی ؟ بگو پدر جان بگو .از ۳۶۵ شب گذشته و چند شب دیگر قرار است بیدار بنشینی؟؟
شب هنگام که نامه استمدادت از ملت ایران را خواندم نمی توانستم برای سیلاب اشکهایم سد بسازم.
می دانم ،می فهمم هر چند چون تو دختر بر سر دار نداده باشم اما می دانم داغ تهمت های سنگینی را که شنیده ایی و به دخترت زده اند که زن بودن در این جامعه می تواند بار تهمتی عظیم را به همراه داشته باشد.
پدر جان اینجا عدالت بر سر دار می کنند و حقیقت را به جوخه اعدام می سپارند و نمی دانند عدالت و حقیقت ققنوس وار از خاکستر خودر می گشایند.
پدر جان چه می شود کرد که این روزها آدمها دغدغه های تازه دارند ،و غم نان و آب و زندگی از یادشان برده که بیش از یک سال است دختری در اداره منکرات همدان بردار شده ،و عاملين آن به ازای هر تقاصی خانواده مقتول را تهدید می کنند.
چه می شود کرد این حافظه کوتاه مدت ایرانی سالهاست با ماست و نمی رود سایه اش را بر سر ملتی دیگر بیاندازد که گویا این ملت به حافظه کوتاه مدتش زنده است.
و راست است که افکار عمومی حافظه ضعیفی دارند اما عدالتی فراتر از درک مادی ما آدمها هست که پنجه در پنجه هستی می اندازد.
پدر جان آدمها این روزها یادشان رفته وقتی برای یک بدقولی در پی تلافی هستند چگونه انتظار دارند در برابر چنینی فاجعه ایی حس انتقام را در خود کشت .
نه پدر جان این انتظار بزرگی است اگر بخواهیم فراموش کنی که نباید فراموش کرد نباید از یاد برد تا روز بزرگ که دست عدالتی باشد و تاوان بگیرد از انان که گل نازنین گل خانه عمر تورا این چنینی پرپر کرده اند.
اما پدر جان از یاد نبر آدمها به یاد زنده اند و من اینجا با تو پیمانی ابدی می بندم که یاد دختر نازنینت برای ابد زنده خواهند ماند حتی با همه کوتاه بودن حافظه مردمان این سرزمین بلازده .
از یاد نخواهیم برد خنده هایش را گریه هایش را و بودنش را ، واز یاد نخواهیم برد او را که یک روز صبح به جرم عاشقی در بند شد و به جرم عاشقی بردار.
این خوار تا ابد در چشمان آنان که فراموشی دخترکان مظلوم سرزمین مرا می خواهند خواهد ماند.
حاشیه مهم تر از اصل : آقای کردان وزیر کشور فعلی در مصاحبه با فارس گفته استعفای وی به مصلحت نظام نیست .
کسی هست معنی این جمله را برای ما بگوید . این حرف یعنی چه ؟ یعنی ما باید در قامت وزیر کشور کسی را بنشانیم که خود اعتراف می کند از یک دلال مدرک فریب خورده ؟؟ باید وزیر کشور در این نظام کسی باشد که دست به تقلب آشکار زده است؟؟دروغ گفته است ؟؟ مصلحت کدام نظام در این است؟؟
ایشان در اولین موارد اعتراض به مدرک دکتری دانشگاه آکسفورد گفته بودند که برای دفاع مترجم گرفته اند و بعد تر گفته اند اصلآ دفاعی در کار نبوده و این تناقض گویی اوج دروغگویی وی را می رساند حال باید ذیرفت استعفای یک وزیر دروغ گو و فریب خورده به ضرر نظام است ؟؟ کدام نظام؟؟ نظام دو برره؟
از سویی می توان این جمله را به نوعی دیگر هم تعبیر کرد . آیا آقای کردان در صورت استعفا دست به افشاگری خواهد زد و در واقع این جمله پیغامی است برای همه ؟؟

انسان مدرن به جای دعای سحرگاهی انسان ِسنتی، روزنامهی صبح را میخواند.
گئورگ ویلهلم فردریش هگل- فیلسوف آلمانی .
انسان مدرن به جای دعای سحرگاهی انسان ِسنتی، روزنامهی صبح را میخواند ... و سیگاری آتش می زند و قهوه اش ( باید قهوه باشد تا مدرن و روشنفکر تر به نظر بیاید ) را جرعه جرعه به همراه چک کردن آخرین ایمیل هایش می نوشد.
انسان مدرن تمام مسیر رفتن بر سر کارو دانشگاه و هر جای دیگر را به اس ام اس بازی می گذراند و بلوتوث می گیرد، و در این میانه اگر پیش بیاید به همه حرف هایی که دیشب راست و دروغ بر سر یک ماجرای عاشقانه قرقره کرده فکر می کند، و به حرف هایی و راست و دروغهایی که امروز باید برای عالم آدم ردیف کند فکر می کند .این می شود که وقت نمی کند به رهگذران صبح بخیر بگوید و چنارهای خیابان ولی عصر را دید بزند و نیم نگاهی به دخترک دستفروش سر چهار راه بیندازد.
من اصلا اکنون باوری به این حرف فیلسوف بزرگ آلمانی ندارم که ، انسان مدرن به جای دعای سحرگاهان روزنامه صبح می خواند، چرا که انسان مدرن در این روزگار همه اخبارها را شب قبل روی نت دید زده است و می داند الان خبر اول تایمز و واشنگتن پست چیست .
چه لزومی دارد روزنامه های صبح را ورق بزند ، وقتی می داند اخبار چه هستند، وقتی نشسته در سویی دیگر از جهان دارد به مدل امروزی پیدایش جهان نگاه می کند دیگر به روزنامه های صبح نیازی ندارد.
وقتی اخبار را غربال شده به او می دهند انسان مدرن را چه کار به روزنامه اول صبح که شب قبل همه اش را روی نت دیده است.
روزگار مدرن انسان های مدرنی ساخته که همه چیز دارند بسیار بیشتر از آنچه هگل تصور می کرده و در این میانه که همه چیز یافته یک چیز بزرگ را گم کرده .
انسان مدرن امروز خدا را در این آشوب پر وسوسه علم و تکنولوژی و میانه بازی های رایانه ای اش گم کرده.
ـ دیگر نمی خواستم در هیچ بازی وبلاگی شریک شوم که پیام مهدی افروزمنش عزیز را دیدم که به بازی دعوت شدم و از سر کنجکاوری رفتم و بازی زیبایی را دیدم که دوستش داشتم .
أنتي تز بازی را شروع کرده بر محور جمله معروف هگل که " انسان مدرن به جای دعای سحرگاهی انسان سنتی روزنامه صبح می خواند " و هر کسی باید به آن جمله ایی اضافه کند و بر اساس شناختش از انسان مدرن بنویسد و من هم دعوت مهدی گرامی را اجابت کردم و از همه می خواهم بنویسند از انسان مدرن و بخصوص از جمهور که مدتی است کم کار شده است در وبلاگ نویسی و پروانه نازنین که می دانم قلم توانگرش معجزه می کند و البته باز تآکید می کنم که دوست دارم همه بنویسند در باب انسان مدرن و داتشه ها و نداشته هایش.

دوستی می گفت چرا نمی نویسی ؟ نکند گفتنی ها کم شده اند، و من فکر کردم که گفتنی ها زیاد شده اما حالا آنقدر زیاد است که دیگر نمی دانی باید از کجا بنویسی.
از لایحه ایی که دارد می رود در صحن علنی مجلس تا زنانگی را چوب حراج بزند ،یا از برق که قرار بود مجانی باشد و حالا در این گرما حتی اگر پولش را بدهی هم از ما دریغ می شود که مبادا کشورهای همسایه بی برق بمانند .
گفتنی ها هستند اما دوست نداری بگویی و تکرارش کنی. اصلآ از کجا بگویی؟ از احضار هنرمندان به دادگاه ها بخاطر نجات جان یک انسان که تادیروز فکر می کردی برای گرفتن جان، آدمها را به محضر قاضی می برند و اما حالا برای اهدا زندگی نیز هنرمند را به محضر قاضی می برند تا بدانند که اینجا در محضر عدالت از عفو خبری نیست که هر چه هست مجازات است و مجازات .
از کدام گفتنی باید گفت از عمادالدین باقی ،نازنین معلمی که این روزها بین بند عمومی 350 اوین و بند 209 سرگردان است و برای دستشویی رفتن باید به چشم بند تن دهد، و این روزها کمتر می خورد و می آشامد تا تن به این خواسته ناحق ندهد . عماد الدین باقی که به تازگی 10 روز را در بند 209 گذرانده هیچ اتهام جدیدی به وی تفهیم نشده است هیچ اتهامی و البته او اکنون به رکوردهای تازه ایی نیز دست یافته است .
۵۳ مورد احضار و محاکمه و بازجویی از سال ۷۴ تا ۱۳ مرداد سال ۱۳۸۷. و حالا شاید در این وانفسای خبرهای خوش تنها خبر خوش بتواند خبر آزادی او باشد در ۱۷ مهر که منتظر آزادیش هستیم پس از یک سال .
که پس از یک سال معلم بیاید و به او بگوییم از بیش از ۱۴۰ نوجوان محکوم به اعدام ،و از اعدام های کودکان، از اعدام بهنام زارع پس از رضا حجازی که هر دو در ۱۶ سالگی دریک نزاع کودکانه دست مرتکب قتل شده اند و بزرگترها تصمیم گرفته اند این کودکان را بخاطرکارهای کودکانشان بدون بخششی اعدام کنند.
چرا که نه ؟چرا نباید خانواه مقتول تنها و تنها قصاص بخواهد و خون را با خون بشوید و چشم در مقابل چشم بخواهد در حالی که قاضی هنرمندان را به پای میز محاکمه می کشد به جرم تلاش برای دادن حق زندگی به یک انسان؟؟
و من فکر می کنم شاید یادشان رفته او که چشم را در مقابل چشم می خواهد، دنیا را نیز کور می خواهد.
این است که گفتنی ها این روزها زیاد هستند اما تو دلت نمی خواهد بگویی تا آن روز که مردمی پی شنیدی بگردند.
صبح بر می خیزی و خوشحال از اینکه قرار نیست تا عصر بروی در این گرما از خانه بیرون و می روی سراغ اینترنت و این جهان مجازی تا ببینی در دهکده جهانی چه خبر است و تکان می خوری از دیدن یک عکس یک تصویر که گویا ثبت شده برای تکان دادن تو .
شبکه العربیه برنامه ایی پخش کرده و تصاویری از سربازان گروگان گرفته شده ایرانی توسط گروه تروریستی جندالله که ادعا کرده اند در صورت عدم آزادی وابستگانشان از زندان تمامی گروگان های خود را خواهند کشت و تا کنون ۶ نفر از این گروگان ها کشته شده اند . تصویر دردناکی بر صفحه مونیتور نقش می بنددد . سه سرباز ایرانی که به سختی می توان ۲۰ ساله تصورشان کرد گروگان های این گروهک تروریستی هستند.
سخنگوی جندالله تهدید کرده است در صورتی که مقامات ایران با آزادی ۲۰۰ تن از اعضای این گروه که در زندان به سر میبرند، موافقت نکند، هر هفته دو نفر از پلیسهای به گروگان گرفته شده را خواهد کشت، فكر مي كني پاسخ سحنگوی طرف ايراني كجاست؟؟
حیران می مانی که این تصویر دردناک را از سه سرباز تا کنون سرداران و مسولان هنوز ندیده اند؟؟ ندیده اند تصویر سرباز گریان را آن سرباز را که با آشوب و دلهره بین لحظه مرگ و زندگی ایستاده است ، ندیده اند این سه سرباز را که اسیر دست جندالله هستند و دیگر نمی دانیم هنوز زنده اند یا توسط تروریست ها کشته شده اند؟؟
سرداران همیشه در صحنه که موی سر دختران این شهر تلنگر زده بود به غیرتمندیشان نمی دانند و نمی پرسند از اشک چشم مادران این سربازان که بی شک از تهی دست ترین و بی آشناترین ها هستند در این سرزمین مصیبت زده ،که ناچارند در یک نقطه صفر مرزی در یکی از پرخطرترین مناطق صفر مرزی در دنیا خدمت می کنند.
سرداران مدعی که ادعای امنیت اجتماعی خواهیشان و غیرتمندیشان را در خیابان های شهر و با اهانت و توهین بر سر زنان و دختران این شهر می ریزند و آفتابه برگردن جوانان می اندازند ،کجا هستند و چه می کنند که نمی بینند اسارت ۱۶ ایرانی (ایرانی در هر لباسی ) را به دست تروریست ها ؟؟؟
۱۶ جوان ایرانی ، ۱۶ سرباز ایرانی که رفته بودند بالای دیوار بایستند و بگویند امشب از هیچ چیزی نترسید چون ما هستیم ، اسیر تروریست ها شده اند و تا کنون ۶ نفر از آن ها کشته شده اند و سرنوشت باقی نامعلوم است، و حالا این تصویر تکان دهنده دارد به ما می گوید آقایان سرداران این جنگ را از خیابان های شهر بیرون ببرید که مرزهایتان چنان نا امن شده که از نیروهای مرزیمان گروگان می گیرند و فیلم ضبط می کنند و خش می کنند و شما هنوز مشغول متر زدن مانتوهای زنان هستید ،که دیوار زیر این همه بی غیرتیتان قد خم می کند و من نمی دانم چطور می شود این تصویر و تصاویر شبیه آن را دید ضجه سرباز ایرانی را دید صدای گریه مادرشان را شنید و هنوز قد خم نکرد و آب نشد از خجالت که پس از ۳۰ سال ادعا هنوز از تآمین امنیت جان شهروندان ایرانی در مرزهای خودتان از تآمین امینت سربازنتان عاجزید.
آقای رئیس جمهور که در مراسم تشیع جنازه محافظش گویا دوباره هاله نور دیده بود، مگر ادعا نکرده بود امنیت را به سیستان و بلوچستان باز می گرداند؟ آقای رئیس جمهور اگر دیروز محافظت را کشتند امروز دارند محافظان یک ملت را بر سر مرز قربانی می کنند برای محافظت که کاری نکردی برای محافظان ایران کاری بکن که آن همه ون های مجهز به لب تاپ و دم و دستگاه و تشکیلات و هزینه که کرده ایی برای بر سر زدن زنان این سرزمین می تواند گره ایی باز کند از گره های مرزنشینان و مرزبانان این سرزمین.
این همه نیروی غیرتمند که چهره شهر مرا چون شهرهای با حکومت نظامی کرده را بفرست بر سر مرز ، بفرست بر سر مرز سیستان و بلوچستان ، و نمی خواهد به آنان حقوق ۴۰ هزار تومانی سربازان را بدهی هر چقدر می خواهی از پول نفت ما به آنها بده اما بفرستشان بر سر مرز ببینیم کدامشان مرد ۱۸ ماه بودن هستند آنجا که دارند برادران مرا ، فرزندان تهی دست سرزمین مرا، به گروگان می گیرند . آنجا که هنوز فاجعه تاسوکی را زنده در یاد دارد و سرداران پرادعایتان هنوز نتوانستند پاسخی به فاجعه تاسوکی بدهند.
سرداران که همه ستاره ها را بر سینه و شانه خود می خواهید این ستاره ها را باید از دستان مردم بگیرید و من ایمان دارم مادران سربازان بی گناه در بند، مادران فاجعه تا سوکی، مادران گروگان های اسیر در دست تروریست ها هیچ ستاره ایی به شما نخواهند داد و شما هم ستاره هایتان را به اشک های این سربازان و مادرانشان خواهید باخت.
پی نوشت : گروههای فعال حقوق بشر ایرانی و مدعیان آزادی کجایند که نمی بینند فاجعه انسانی را که دارد در مرزهای ایرانی می گذرد،گویا نه فقط سرداران که یک ملت همگی در خوابیم.
شبکه العربیه برنامه ایی پخش کرده و تصاویری از سربازان گروگان گرفته شده ایرانی توسط گروه تروریستی جندالله که ادعا کرده اند در صورت عدم آزادی وابستگانشان از زندان تمامی گروگان های خود را خواهند کشت و تا کنون ۶ نفر از این گروگان ها کشته شده اند . تصویر دردناکی بر صفحه مونیتور نقش می بنددد . سه سرباز ایرانی که به سختی می توان ۲۰ ساله تصورشان کرد گروگان های این گروهک تروریستی هستند.
سخنگوی جندالله تهدید کرده است در صورتی که مقامات ایران با آزادی ۲۰۰ تن از اعضای این گروه که در زندان به سر میبرند، موافقت نکند، هر هفته دو نفر از پلیسهای به گروگان گرفته شده را خواهد کشت، فكر مي كني پاسخ سحنگوی طرف ايراني كجاست؟؟
حیران می مانی که این تصویر دردناک را از سه سرباز تا کنون سرداران و مسولان هنوز ندیده اند؟؟ ندیده اند تصویر سرباز گریان را آن سرباز را که با آشوب و دلهره بین لحظه مرگ و زندگی ایستاده است ، ندیده اند این سه سرباز را که اسیر دست جندالله هستند و دیگر نمی دانیم هنوز زنده اند یا توسط تروریست ها کشته شده اند؟؟
سرداران همیشه در صحنه که موی سر دختران این شهر تلنگر زده بود به غیرتمندیشان نمی دانند و نمی پرسند از اشک چشم مادران این سربازان که بی شک از تهی دست ترین و بی آشناترین ها هستند در این سرزمین مصیبت زده ،که ناچارند در یک نقطه صفر مرزی در یکی از پرخطرترین مناطق صفر مرزی در دنیا خدمت می کنند.
سرداران مدعی که ادعای امنیت اجتماعی خواهیشان و غیرتمندیشان را در خیابان های شهر و با اهانت و توهین بر سر زنان و دختران این شهر می ریزند و آفتابه برگردن جوانان می اندازند ،کجا هستند و چه می کنند که نمی بینند اسارت ۱۶ ایرانی (ایرانی در هر لباسی ) را به دست تروریست ها ؟؟؟
۱۶ جوان ایرانی ، ۱۶ سرباز ایرانی که رفته بودند بالای دیوار بایستند و بگویند امشب از هیچ چیزی نترسید چون ما هستیم ، اسیر تروریست ها شده اند و تا کنون ۶ نفر از آن ها کشته شده اند و سرنوشت باقی نامعلوم است، و حالا این تصویر تکان دهنده دارد به ما می گوید آقایان سرداران این جنگ را از خیابان های شهر بیرون ببرید که مرزهایتان چنان نا امن شده که از نیروهای مرزیمان گروگان می گیرند و فیلم ضبط می کنند و خش می کنند و شما هنوز مشغول متر زدن مانتوهای زنان هستید ،که دیوار زیر این همه بی غیرتیتان قد خم می کند و من نمی دانم چطور می شود این تصویر و تصاویر شبیه آن را دید ضجه سرباز ایرانی را دید صدای گریه مادرشان را شنید و هنوز قد خم نکرد و آب نشد از خجالت که پس از ۳۰ سال ادعا هنوز از تآمین امنیت جان شهروندان ایرانی در مرزهای خودتان از تآمین امینت سربازنتان عاجزید.
آقای رئیس جمهور که در مراسم تشیع جنازه محافظش گویا دوباره هاله نور دیده بود، مگر ادعا نکرده بود امنیت را به سیستان و بلوچستان باز می گرداند؟ آقای رئیس جمهور اگر دیروز محافظت را کشتند امروز دارند محافظان یک ملت را بر سر مرز قربانی می کنند برای محافظت که کاری نکردی برای محافظان ایران کاری بکن که آن همه ون های مجهز به لب تاپ و دم و دستگاه و تشکیلات و هزینه که کرده ایی برای بر سر زدن زنان این سرزمین می تواند گره ایی باز کند از گره های مرزنشینان و مرزبانان این سرزمین.
این همه نیروی غیرتمند که چهره شهر مرا چون شهرهای با حکومت نظامی کرده را بفرست بر سر مرز ، بفرست بر سر مرز سیستان و بلوچستان ، و نمی خواهد به آنان حقوق ۴۰ هزار تومانی سربازان را بدهی هر چقدر می خواهی از پول نفت ما به آنها بده اما بفرستشان بر سر مرز ببینیم کدامشان مرد ۱۸ ماه بودن هستند آنجا که دارند برادران مرا ، فرزندان تهی دست سرزمین مرا، به گروگان می گیرند . آنجا که هنوز فاجعه تاسوکی را زنده در یاد دارد و سرداران پرادعایتان هنوز نتوانستند پاسخی به فاجعه تاسوکی بدهند.
سرداران که همه ستاره ها را بر سینه و شانه خود می خواهید این ستاره ها را باید از دستان مردم بگیرید و من ایمان دارم مادران سربازان بی گناه در بند، مادران فاجعه تا سوکی، مادران گروگان های اسیر در دست تروریست ها هیچ ستاره ایی به شما نخواهند داد و شما هم ستاره هایتان را به اشک های این سربازان و مادرانشان خواهید باخت.
پی نوشت : گروههای فعال حقوق بشر ایرانی و مدعیان آزادی کجایند که نمی بینند فاجعه انسانی را که دارد در مرزهای ایرانی می گذرد،گویا نه فقط سرداران که یک ملت همگی در خوابیم.

اپیزود اول ـ خرداد سال ۱۳۷۶ :
۱۵ ساله هستیم،من و دوستانم و پر از شور و شوق جوانی .آماده پذیرفتن تغییر و مستعد ایجاد تغییر .
بغلی پر از پوسترهای خاتمی داشتیم و منتظر تاکسی که می رسد و می خواهیم پوسترها را ببریم ستاد.
داریم راجع به کاریکاتور مجله گل آقا حرف می زنیم و آن جمله معروفش که "بنویسیم خاتمی و بخوانیم ناطق نوری".
راننده تاکسی و مسافری که جلو نشسته اند وارد مباحثه با ما می شوند،حرف می زنند و نصیحت می کنند و نظرشان را بیان می کنند و حرفهای خوبی زده می شود و در انتها هردو می گویند احتمال تقلب زیاد است اما باید برویم و رآی بدهیم و راننده تاکسی هم وقتی پیاده می شویم کرایه نمی گیرد و می گوید این هم به جای کمک من به ستاد شما و ما خندان دور می شویم.
اپیزود دوم ـ اسفند ۱۳۸۶:
دوستانم فکر می کنند من یا دیوانه ام یا بی کارم که این همه برایم مهم است انتخابات و نتیجه اش که به زعم آنان نتیجه ایی از پیش تعیین شده است و اما من به قول دوست گرامی معتقدم برای نه به استبداد باید در انتخابات شرکت کرد.
نشستی با حضور وبلاگ نویسان و تعدادی از کاندیداهای مجلس ترتیب داده شده و مسول جلسه هستم و بسیار هم تآخیر دارم .
از محل کارم دوان دوان بیرون می آیم و دانشگاه را بی خیال می شوم و به اولین تاکسی که در مسیرم هست تقریبآ یورش می برم و همین طور هم دارم با موبایلم (همان تلفن همراه)صحبت می کنم و جیغ جیغ می کنم که دارم می رسم و چه کسی آمده و چه کسی نیامده و مجری مراسم کجاست و می دانم مطمئنآ هر دو مسافر دیگر تاکسی و راننده باید کر باشند که متوجه نشوند جلسه در رابطه با انتخابات است .
تماس که قطع می شود از راننده می پرسم می شود بعد از پیاده کردن مسافرین مرا تا مقصد برساند که قبول می کند و چند لحظه ایی به سکوت می گذرد که مسافر کناری بدون هیچ پیش زمینه می گوید "فکر می کنید رآی بیاورید؟؟ " ،و من هاج و واج نگاهش می کنم که از کجا می داند من در ستادی هستم که احتمال شکستش بیشتر است و می گویم امیدواریم اگر مردم رآی بدهند، و مسافر جلویی می گوید "رآی بدهیم که چه بشود ؟؟" ،می گویم" رآی بدهیم تا تغییر کند شرایط و آدمها و حاکمیت "در پاسخ می گوید" اینهمه رآی دادیم چه شد " ومن در عجب می مانم که اینهمه رآی دادن از کجا آمده در حالی که تمامی انتخابات مجلس هفتم و شورای شهر و مجلس هشتم و ریاست جمهوری نهم سوت و کور بود و همین را در پاسخ می گویم و با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و بعد نوبت راننده است که در مزمت انتخابات و حضور مردم و رآی دادن سخنرانی کند و بعد دوباره مسافر کناری و بعد هم بعدی و این بحث تا مقصد و حتی پیاده شدن آن دو مسافر دیگر ادامه دارد و من هم بسیار دیر می رسم و البته راننده دو برابر معمول هم کرایه از من می گیرد .
در فاصله سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶ چه بر سر مردمان روزگار ما آمده که اینچنین اسیر روزمرگی ها شده اند؟آن آدمهایی که با آن جسارت به صحنه آمدند و معادلات قدرت را بر هم زدند و تصمیم گرفتند" بنویسند خاتمی و بخوانند هم خاتمی" چه بر سرشان آمده که این چنین بی تفاوت شده اند و ناتوان از حق استفاده بر سرنوشتشان؟
آدمهایی مسخ شده که لبخند را برلب می دوزند و شانه هایشان را خم می کنند وسر بر زیر می اندازند و با ناامیدی مطلق دسته پنجه نرم می کنند و اعتقادی به تغییر در وجودشان نیست که حتی باور ندارند می توانند اگر بخواهند.
بی تفاوتی و ناامیدی مردمان محیط پیرامونمان دارد آرام آرام تبدیل به اپیدمی می شود که قسمتی از درد مشترک فعالین اجتماعی ما شده است که گاهی نمی دانیم بر کدام درد بگریم بر دردپایمال شدن قانون یا از بی تفاوتی آدمهایی و نظاره گر بودنشان بر این بی قانونی ها که می شود.
بازداشت ها بی رویه هست و بی رویه تر می شود ،و اعدام ها بی قانون تر و دیگر دستور رئیس قوه قضاییه هم تآثیر ندارد ، معلم ها به تبعید می روند،کارگران بی نان اخراج می شوند ، دخترانمان در خیابان کتک می خورند و تقریبآ همه داریم در معرض جرم همگانی اراذل و اوباش بودن ، کلمه ایی که در قانون برای آن مصادیقی نیست و می شود یک مصداق همگانی پیدا کند ، قرار می گیرم ،و من را نه فقط اینها که بی تفاوتی بدنه جامعه نگران می کند. نه تنها حرکتی نیست و اعتراضی که همه سرها در گریبان است و هوا بس ناجوانمردانه سرد.
بدنه ایی از جامعه که بدنه خاموش است و در طول سه دهه گذشته و بیش از همیشه در طول یک دهه اخیر به آستانه این خاموش بودن رسیده است.
مردمانی پویا و قدرتمند که با باور مسلط بودن بر سرنوشت خویش معادله ها را بر هم می ریخته اند اکنون با چنان ناامیدی دسته و پنجه نرم می کند و که تصور کوچکترین تغییر و اصلاحی از آنان بعید به نظر می رسد ،و درد بزرگتر این نیست که بدنه جامعه چرا به این انزوا تن داده که قسمتی از آنان که می توان نخبگان جامعه نامید نیز اکنون در سکوتی یآس آور فرو رفته است.
وبلاگ هایی که دارند تعطیل می شوند ، نویسندگانی که نمی نویسند ،شاعرانی که شعری تازه ندارند ، تحلیل گران سیاسی بی تحلیل و هنرمندان بی هنر نیز همگی در دسته نا امیدان جامعه جای می گیرند.
آنچه که اکنون به زعم من نگران کننده است بسیار بزرگتر است از نگرانی برای انتخابات بعدی که من نگران بی تحرکی هستم که در کوچکترین اجزا زندگی مردمان این سرزمین دیده می شود.
حقوق شهروندی ، مشارکت شهروندی ،حضور شهروندی و همبستگی و همراهی شهروندی در جامعه بحران زده ایرانی دارد تبدیل به کلمات بی معنا و مفاهیمی فراموش شده می شود و این مورد بی تردید نگرانی های بسیاری پدید خواهد آورد.
امید به آینده کم می شود و امید به تغییر و اصلاح نیز کم و کمتر و دلیل واضح است ،شهروندی که امیدی برای فردا و فرداها ندارد انگیزه ایی هم برای تغییر نمی بیند. یعنی مهم ترین عامل اصلاح جامعه و حاکمیت که مستلزم داشتن امید به آینده است در این شهروند وجود ندارد .حال متوقعیم یک شهروند بی انگیزه و اسیر در مناسبات روزمره و گرفتار معیشت روزانه در اندیشه تغییرات بنیادین باشد و دل به آینده ایی خوش دارد که مجهول است؟؟
امید و انگیزه تغییر مهم ترین عوامل اصلاح جامعه است و در یک پروسه فرسایشی این انگیزه ها از شهروند جامعه ایرانی گرفته شده و سوال این جاست چه باید کرد؟؟؟ برای ایجاد این انگیزه ها چه باید کرد؟؟سوالی که سمیه بانو مطرح کرده و خواسته در آن مشارکت کنیم و من از همه دوستان می خواهم در این بحث مشارکت کنند و عقاید خود و راهکارها را بیان کنند شاید که یک تفکر جمعی و هم فکری همگانی حتی در این فضای مجازی کمکی باشد به یافتن راهکاری برای این مشکل امروز جامعه ایرانی.
پی نوشت :نازنین بانو "برساحل سلامت" از بی تفاوتی امروز جامعه ایران گفته و به نوشتن فراخوانده بودمان که نوشته بالا اجابت دعوت ایشان بود.نوشتن از نا امیدی و بی تفاوتی قالب شده بر جامعه ایرانی را مفید می دانم از آن رو که بابیا گفتگویی را باز می کند که می تواند به پیدا شدن و یا ایجاد راهکار تازه کمک کند و از همه انان که دغدغه اش را دارند می خواهم که در این مورد بنویسند .
بخصوص مهدی محسني عزیز باوبلاگ جمهور ش كه اين روزها فیلتر است و تحلیل های بسیار خوبش از مردمان جامعه ایران خوشحالم می کند اگر بنویسد و البته سیامک قاسمی اگر راز نو یی را در این باب برایمان بگشاید و محمد رضا یزدان پناه با بوی خاک و مسیح علی نژاد عزیز که قلمش شاید جنبه هایی تازه از این ماجرا را برایمان افشا کند و البته حنیف گرامی که مدتی است دفتر بی مخاطب اش به راستی بی مخاطب شده و وبلاگ نویسی از میان دغدغه های روزمره اش خارج شده و اگر بنویسد خوشحال می شوم و البته شهاب طباطبایی و دل نوشت هایش.مهدی افروزمنش گرامی که از تهرانشهر به شب غوک کوچیده را هم دعوت می کنم به نوشتن همچنان که ایران برای همه ایرانیان سعید نورمحمدی و زخم کهنه شاهرخ مهدوی و نوای نی برادر گرامی ام.
آنان که تا کنون دعوت سمیه بانو را اجابت کرده اند :
چقدر نگران بی تفاوتی در جامع باشیم ـ بر ساحل سلامت
بی تفاوتی از نوع نا امیدی به آینده ـ برساحل سلامت
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید ـ برساحل سلامت
سجاد سالک ـ مهجاد
بیتفاوتی بهمثابهٔ واکنش اجتماعی ـ زخم کهنه
آزاده بانوی نازنین هم از بی تفاوتی و ناامیدی نوشته است
مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است!
محمدرضا یزدان پناه در بوی خاکش گفته که بحث را نپیچانیم.
ابوذر آذران در اندیشه و احساسش هرچند کوتاه پاسخی گفته است.
شب غوک ـ نسل بی خاطره، نسل مرده
پی نوشت :گفتگو در این بابا ادامه دارد موضوعی که سمیه عزیز مطرح کرده بسیار جای پرداخت دارد و امیدوارم با نوشته های دوستان باب گفتگوهای بیشتر باز شود.
پی نوشت : مطلبی نوشته بودم برای مهدی محسنی عزیز صاحب جمهور و احمد باطبی و جماعت منتقد دیوانه که هر دو این عزیزان را با چوب تحقیر می زنند و نمی دانم چرا مطلبی همیشه هست که نمی گذارد نوشته ام را با آن مطلب به روز کنم به من بگویید آیا حکمتی در کار است؟؟؟

با رای بازپرس دادسراي عمومي و انقلاب همدان عاملین پرونده قتل دکتر زهرا بني يعقوب از مجازات رهائی یافتند و این پرونده هم به بایگانی سپرده شد .
زهرا بنی یعقوب که در یکی از روستاهای همدان در حال گذراندن طرح خدمت پزشکان در مناطق محروم بود ، روز جمعه 20 مهرماه سال ۱۳۸۶ هنگامی که در پارک همدان همراه نامزدش قدم میزد به دست نیروهای بسیجی دستگیر و زندانی شده بود. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است.زهرا در مدرسه تیزهوشان درس خوانده و در آزمون سراسری دانشگاهها رتبه بیست و شش را کسب کرده بوده و یک سال و نیم پیش از مرگ، از دانشگاه تهران در رشته پزشکی عمومی فارغ التحصیل شده بود.
یک دختر باهوش با رتبه ۲۶ از یک خانواده معتقد ، فارغ التحصیل رشته پزشکی،با آینده ایی روشن و احتمال یک ازدواج عاشقانه و موفق،با کدام دلیل منطقی دست به خودکشی زده اشت؟
و اگر باید!! بپذیریم که دکتر زهرا بنی یغوب دست به خودکشی زده است کدام دلیل می تواند او را تا این حد آزرده باشد که دست به خودکشی بزند ؟
کدامین دلیل او را چنین از زندگی و جسم خود بیزار ساخته که نه در خانه و نه حتی بعد از دیدار با والدین ، دیدار با پدر دردمند و مادر داغدارش،که در همان اداره منکرات دست به خودمشی بزند؟؟
کدام دلیل قانع کننده یک دختر یک انسان را می تواند تا این ورطه هولناک بکشاند؟؟
کدام دست عدالت روزی این پرده ها را کنار خواهد زد؟؟
در رابطه:خاک من کجاست؟؟ برای زهرا بنی یعقوب .
پی نوشت : تصویر بالا از وبلاگ کسوف آرش عاشوری نیاست و مجموعه دیگر تصاویر مربوط به چهلمین روز درگذشت زهرا بنی یعقوب را می توانید این جا ببینید .
عادت می کنیم با وجود تآثر برانگیز بودن و حتی غیرقابل باور بودنش باز هم عادت می کنیم .
ما که به همه چیز عادت کرده ایم و عادت می کنیم ،و شاید حتی بعدتر تعجب می کنیم از اینکه چرا تعجب می کردیم.
عادت می کنیم و فراموش می کنیم که این خصلت عجیب ایرانی در خونمان است و بعدتر شاید اصلآ تعجب نکنیم از اینکه دادستان زنجان می گوید :"هیچ جامعهای نمیتواند عاری از بزه و خطا باشد و باید التهاب و تشویش روانی را در جامعه کنترل و نباید اجازه این گونه تشنجها را به جامعه داد. اگر بنا باشد این شیوه و روش در جامعه گسترش یابد و هرکس با مطلع شدن از خطای کسی بخواهد آن را به این شیوه افشا و برملا کند در جامعه هیچ امنیتی وجود نخواهد داشت" و یادمان هم نیافتد به اینکه چرا این آقای دادستان و هیچ دادستان دیگری در مورد استاد زرین کلک را حوادث دانشگاه تهران چنین حرفی نزد؟؟
فراموش می کنیم ،فراموش می کنیم چون دچار این ضعف بزرگ تاریخی هستیم، فراموشی.
فراموش می کنیم همانطور که حادثه همدان را از یاد بردیم، دکتر زرین کلک را از یاد بردیم ، دانشگاه کرمانشاه را ازیاد بردیم، دانشگاه سهند تبریز را از یاد بردیم ،سردار زارعی را از یاد می بریم، و باز هم از یاد خواهیم برد هتک حرمتی که از دختردانشجو زنجان شده و بسیاری دیگر در بسیاری دانشگاه های دیگر را ... .
و ای کاش فقط از یاد می بردیم چرا که وقتی فراموش کردیم، خمیرمایه های قصه عوض می شود و این بار به شکلی دیگر و با رنگ و بویی جدید می دهند به خوردمان.
و با شکل جدید مثلآزهرای مظلوم در همدان اصلآ بازداشت نشده بوده و خودش برای خودکشی اداره منکرات همدان را در نظر گرفته بوده و اصلآ اداره منکرات همدان باید و می تواند از بازماندگان زهرای بیگناه تقاضای خسارت کند.
به همین سادگی حکایت ها وارونه می شود، مگر بارها پیش از این نشده مگر عکس معروف کاشانی پای پله های فرودگاه در استقبال شاه فراری بعد از کودتای ۱۳۳۲ پنهان نشده و سالهاست به خورد فرزندان این سرزمین نمی دهند که کاشانی نفت را ملی کرد و مصدق هم که اصلآ سخنرانی های پرشورش در سازمان ملل چیزمهمی نبوده . وقتی حادثه ایی به این بزرگی در تاریخ این سرزمین وارونه می شود دیگر چه وحشتی است از وارونه کردن چند حادثه در چند دانشگاه کشور.
وقتی سعید امامی تطهیر می شود ،و حمله کنندگان به دانشگاه و حریم دانشجو در ۱۸ تیر تشویق، و برای سردار زارعی جلسه تودیع می گذارند ،پس ساده خواهد بود تشویق و پاداش دادن به معاونت دانشجویی که با همه ادعای مسلمانی آنچه کرده حرمت شکنی دختری بوده در حریم دانشگاه.
و ما همه را فراموش می کنیم به سادگی و اینجا سرزمین عجائب است و افکار عمومی هم حافظه ضعیف ایی دارند و باز ما فراموش می کنیم .
و من چقدر در هراسم از این تکرارهای هرروزه و فراموشی های هر روزه و عادت کردن ها و اینکه روزی برسد که دیگر حتی تعجب هم نکنیم.
پس نوشت : برادران جان برکف که حرمت شکنی استاد زرین کلک آنگونه خونشان را به جوش آورده بود و دهها سایت و وبلاگ اینترنتی داشتند کجا هستند؟؟ مجاهدین نستوه ایی که درخواست اعدام استاد را داشتند کجا هستند؟
ما که به همه چیز عادت کرده ایم و عادت می کنیم ،و شاید حتی بعدتر تعجب می کنیم از اینکه چرا تعجب می کردیم.
عادت می کنیم و فراموش می کنیم که این خصلت عجیب ایرانی در خونمان است و بعدتر شاید اصلآ تعجب نکنیم از اینکه دادستان زنجان می گوید :"هیچ جامعهای نمیتواند عاری از بزه و خطا باشد و باید التهاب و تشویش روانی را در جامعه کنترل و نباید اجازه این گونه تشنجها را به جامعه داد. اگر بنا باشد این شیوه و روش در جامعه گسترش یابد و هرکس با مطلع شدن از خطای کسی بخواهد آن را به این شیوه افشا و برملا کند در جامعه هیچ امنیتی وجود نخواهد داشت" و یادمان هم نیافتد به اینکه چرا این آقای دادستان و هیچ دادستان دیگری در مورد استاد زرین کلک را حوادث دانشگاه تهران چنین حرفی نزد؟؟
فراموش می کنیم ،فراموش می کنیم چون دچار این ضعف بزرگ تاریخی هستیم، فراموشی.
فراموش می کنیم همانطور که حادثه همدان را از یاد بردیم، دکتر زرین کلک را از یاد بردیم ، دانشگاه کرمانشاه را ازیاد بردیم، دانشگاه سهند تبریز را از یاد بردیم ،سردار زارعی را از یاد می بریم، و باز هم از یاد خواهیم برد هتک حرمتی که از دختردانشجو زنجان شده و بسیاری دیگر در بسیاری دانشگاه های دیگر را ... .
و ای کاش فقط از یاد می بردیم چرا که وقتی فراموش کردیم، خمیرمایه های قصه عوض می شود و این بار به شکلی دیگر و با رنگ و بویی جدید می دهند به خوردمان.
و با شکل جدید مثلآزهرای مظلوم در همدان اصلآ بازداشت نشده بوده و خودش برای خودکشی اداره منکرات همدان را در نظر گرفته بوده و اصلآ اداره منکرات همدان باید و می تواند از بازماندگان زهرای بیگناه تقاضای خسارت کند.
به همین سادگی حکایت ها وارونه می شود، مگر بارها پیش از این نشده مگر عکس معروف کاشانی پای پله های فرودگاه در استقبال شاه فراری بعد از کودتای ۱۳۳۲ پنهان نشده و سالهاست به خورد فرزندان این سرزمین نمی دهند که کاشانی نفت را ملی کرد و مصدق هم که اصلآ سخنرانی های پرشورش در سازمان ملل چیزمهمی نبوده . وقتی حادثه ایی به این بزرگی در تاریخ این سرزمین وارونه می شود دیگر چه وحشتی است از وارونه کردن چند حادثه در چند دانشگاه کشور.
وقتی سعید امامی تطهیر می شود ،و حمله کنندگان به دانشگاه و حریم دانشجو در ۱۸ تیر تشویق، و برای سردار زارعی جلسه تودیع می گذارند ،پس ساده خواهد بود تشویق و پاداش دادن به معاونت دانشجویی که با همه ادعای مسلمانی آنچه کرده حرمت شکنی دختری بوده در حریم دانشگاه.
و ما همه را فراموش می کنیم به سادگی و اینجا سرزمین عجائب است و افکار عمومی هم حافظه ضعیف ایی دارند و باز ما فراموش می کنیم .
و من چقدر در هراسم از این تکرارهای هرروزه و فراموشی های هر روزه و عادت کردن ها و اینکه روزی برسد که دیگر حتی تعجب هم نکنیم.
پس نوشت : برادران جان برکف که حرمت شکنی استاد زرین کلک آنگونه خونشان را به جوش آورده بود و دهها سایت و وبلاگ اینترنتی داشتند کجا هستند؟؟ مجاهدین نستوه ایی که درخواست اعدام استاد را داشتند کجا هستند؟

وبلاگ های ما دارد می شود خانه شکلاتی هانسل و گرتل، که یا گرما قرار است رویای شکلات ها را بر آب کند و یا نزدیک شدن به آن در بندمان می کند.
آرزوهایمان شده سرابی بیهوده و حتی ایران هم دیگر برای همه ایرانیان نیست، وقتی قرار می شود سردار رادان تعیین کند با چند متر پارچه می توانیم به خیابان برویم یا وقتی امنیت اجتماعی امنیتی که قرا بوده برای ما امنیت بیاورد،می شود چماق بر سرمان و پلیس که قرار بود مایه امنیتمان باشد می شود مایه وحشت دخترکانمان.
و حالا ماشین های سواری بهشتشان می شود ولیعصر قبل از میدان ونک ، و ولیعصر بعد از میدان ونک ، که دخترکان برای فرار از زیر نگاه خشمگین آنان که قرار بوده مایه امنیتشان باشند فریاد می زنند: دربست، و می گریزند از زیر نگاه های خشمگین آنان که چهره شهرم را ترسناک کرده اند.
این می شود که ایران دیگر برای همه ایرانیان نیست وقتی ملاک ها می شود روسری و شلوار و چند متر پارچه و ایران دیگر برای همه ایرانیان نیست وقتی روسری دخترک اگر عقب برود امنیت اجتماعی به خطر می افتد .
و این سو تر هم در محیط مجازی نوشته های من و صدها وبلاگ نویس ساده دیگر می تواند امنیت اجتماعی را مختل کند، که اگر بیرون از این محیط مجازی عقب رفتن روسری دخترکان شهر امنیت اجتماعی را به چالش می کشد این بار نوشته های شاید همتایان همان دختران امنیت ملی را نشانه گرفته است ،و وای برامنیتی که که به این سادگی می تواند آن را به مسلخ برد که با این باور باید معنای امنیت را از نو باز بخواینم.
این می شود که مسیح را به چوب فیلتر می زنند و آسیه و آیدا و پرستو و کمپین و کانون زنان ایرانی و میدان را هم به زعم خود خفه می کنند و ایران را از ایرانی می گیرند، و خوشحال بر گرد سفره امنیت می نشینند و سور عزای مارا می خورند که در یک روز دهها سایت و وبلاگ را به تیغ فیلتر سپرده اند.که امینت یک سرزمین بسته شده به نوشته های این وبلاگ نویسان و امنیت اجتماعی را هم نه وجود سرداران برهنه که همین دخترکان خانه های شکلاتی خراب کرده است .
و چه غفلتی که نمی بینند خشمی که در تک تک این نوشته ها هست و بدتر خشمی که از شکستن غرور دختران و پسران شهرمان در نگاهشان صدایشان و قلمشان جمع شده و من چقدر می ترسم از این خشم و نمی دانم چرا سردار نمی ترسد که این خشم لجام گسیخته ترسناک تر هست و ترسناک تر می شود اگر این خوان همچنان باز بماند.

آمار روزنامه و خبرگزاریها هر روز تکان دهنده تر می شود و تآسف بار تر بی تفاوتی ماست به این آمار تکان دهنده .
نجات دختری که توسط پدرش زنده به گور شده بود
قتل دختر اصفهانی با دستان پدرش برای حفظ آبرو
قتل دختر برای حفظ آبرو و حیثیت
سوظن انگیزه قتل زن جوان به دست همسرش .
.
.
و آخرین مورد قتل دختر ۱۷ ساله به دست پدر، بخاطر ربوده شدن توسط داماد خانواده .
آنچه که بیش از هر چیز دیگری در پرونده آخر رخ می نماید،بی گناهی مقتول است که پدر و همه اعضای خانواده بر آن تآکید دارند. دختر خانواده بی گناه ترین فرد در این میانه است ،و در حالی می میرد که پدرش بدترین نوع مجازات را برای وی در نظر گرفته است .
او در حالی خفه می شده که تمامی اعضای خانواده این مرگ را به تماشا نشسته اند، و چقدر آدمها می توانند تهی شوند از همه اصول انسانی که خواهری دست خواهر را بگیرد و پدری پارچه ها را برگلوی دختر بپیچد دختری که به شهادت همه در آنچه روی داده است بی تقصیر بوده است ،و پدر خانواده برای حیثیت از دست رفته خانواده !!! نه به سراغ دامادی که دخترش را ربوده ،که می رود به سراغ دختر بی گناه و بی دفاع خود و فردا روز که با رضایت آزاد شود احتمالآ سرش را در محله و جامعه اش بالا می گیرد بابت کشتن دختر بی گناهی که تاوان همه تعصب ها و خطاهای مردان طایفه اش را داده ،و پدر راضی است و جامعه ایی که پدر نگون بخت را تا مرز قتل دختر هل داده راضی تر و شادمان تر .
صورت مسآله پاک شده و باید "هل هله" کرد که اینجا ایران است و هنوز در آن دختران را زنده به گور می کنند و بعد باز آن دختر را به دست همان پدر می سپارند.
آنچه در این قتل های ناموسی !! بیش از بیش رخ می نماید عدم اختیار دختر بر احساسات و عواطف خود است . از نظرخانواده و بخصوص پدران این دختران و زنان هیچ حقی ندارند، حق عاشقی که گناه بزرگیست این دختران حق زندگی ندارند و در بیشتر این پرونده ها قسمتی از جامعه با فشار بر خانواده قربانبان، آنان را در این به این راه سوق می دهند.
پدرانی که سیاه نیستند اما آنچه از آن با نام آبرو یاد می کنند آنان را به مسیری می برد که ناچارند برای حفظ شرافت و آبروی خانوادگی دختران خود را قربانی نگاه جامعه بیماری کنند که هنوز باور ندارد زن و دختر از همه آن حقوقی برخوردار است که به یک مرد در جامعه داده می شود.
جامعه ایی بیمار که در آن مادران این دختران هنوز بین دختران و پسرانشان در برخورد با آدمها و جامعه تفاوت قائل می شود، ثمره ایی جز این ندارد که پدرهای خاکستری این قصه ها دخترکان بی دفاع و بی گناه خود را به مسلخ ببرند.
درد این نیست که چرا فرزانه کشته شد، که خود قصه ایی دیگر است ،درد اینجاست که یک پدر تا کجا در یک جامعه بیمار به خود اجازه می دهد حق ولایت و سرپرستی را بر فرزندش روا دارد؟
اگر دیروز رویا از زیر خروارها خاک بیرون کشیده شد و زنده ماند (هر چند آن چند ساعت زنده به گور شدن برای تمام عمر می تواند رویا را درگیر بدترین کابوس های خود کند و به یک روانشناس چیره دست برای از یاد بردنم آنچه بر او گذشته احتیاج دارد) ،امروز فرزانه ۱۷ساله به جرم بی گناهی از حق حیات محرم گشته و جامعه بیمار اطرافش اگر تا دیروز از وی به بدترین عنوان نام می برد اکنون چون شهید از وی نام خواهد برد.
در این جامعه بیمار از زن دو تعریف میشود : زن باید یا فاحشه باشد یا قربانی . می تواند قربانی باشد که سالها زندگی سراسر عذاب را تحمل می کند و بچه هایی می زاید و بدون اعتراض زندگی می کندو احتمالا باید عیاشی ها همسر را تحمل کند و در بهترین حالت زندگیی ساده داردو نباید سر بلند کند، ویا باید اعتراض کند خودش انتخاب کند و تصمیم بگیرد مالک واقعی جسم و روحش باشد، که در این صورت می شود فاحشه. آن تعریف کلاسیک فاحشه را از ذهنتان بیرون کنید این زن می تواند از نگاه جامعه بیمار فاحشه باشد ،شاید تنها به این دلیل ساده که نخواسته یک زندگی بی علاقه و سراسر نفرت را تحمل کند . این زن می تواند به دلایل بسیار ساده تر از این هم از نگاه جامعه بیمار اطرافش فاحشه باشد.
این می شود که ما بر قربانیان کشتارهای خانگی قربانیان بی صدای این قتل ها مویه می کنیم، چرا که این جامعه سهراب مرده را به سهراب زنده ترجیح می دهد بی اینکه در پی راه علاجی باشد نه برای آن پدران ،که خود باید تا پایان با کابوس قتل فرزندان زندگی کنند ، بلکه برای جامعه ایی بیمار که محصول آن می شوند پدران خاکستری.
پی نوشت :تعویق جراحی تومور مغزی بخاطر اجازه پدر :برای کوتاه کردن موی دختر اجازه در لازم بود. اینجاست که نه فقط برای جامعه بلکه برای قانونی که جان آدم ها را دستمایه عقدهای فروخورده خود می کند گریه کرد.
پی نوشت : عکس از وبلاگ آگراندیسمان مریم مجد.

بعد از کلی بحث و جدل بر سر اینکه آیا برویم نمایشگاه یا نه و اصلآ می ارزد اینهمه وقت و هزینه که پارسال یک ذره هم نمی ارزید .صبح جمعه می رویم نمایشگاه با آرمین و آیدا و چقدر می ارزید و خوش گذشت البته به غیر از بخش کتاب خریدنش.
در همان ابتدای ورود به شبستان !! با انواع انتشاراتی ها مواجه شدیم که لااقل تا راهرو هفتم فقط کتاب های دینی چاپ می کردند و مذهبی. انواع کتاب های نهج البلاغه و نهج الفصاحه و حلیه المتقین و صحیفه سجادیه و ... در طرح و سایز و وزن و اندازه ها و قیمت های مختلف که اولین چیزی که به ذهن خطور می کرد بعد از دیدن اینهمه تنوع در چاپ این کتابها تنها به دلزدگی منجر می شد و نه بیشتر .
در مرحله بعد رسیدیم به انواع کتاب های ۲۰۰۲ تایی . " ۲۰۰۲شگرد برای داشتن یک قرار ملاقات " (هیچ شوخی در کار نیست این کتاب واقعآ در نمایشگاه وجود داشت)، "۲۰۰۲ایده عاشقانه " ، "۲۰۰۲ راه برای گفتن دوست دارم " و فکر می کنم دهها نمونه دیگر از این ۲۰۰۲ راه ها و کتابهای کوچک عشق،و انواع کتاب ها برای اینکه راحت همه غورباقه های جهان را قورت بدهیم و اصلآ احساس تآسف نکنیم که چطور می شود کتاب "هویت" میلان کوندرا در آخرین چاپش اینقدر باریک شده یا رمان جذاب "آنا کارنینا" چرا این همه از حجمش کاسته شده . در عوض می توانیم به احکام ورود به رستورانها یا احکام ارایشگری برسیم و بی خیال همه ادبیات غنی جهان شویم که یا چاپ نمی شوند یا با اینهمه جرح و تعدیلی که هر سال هم به آن اضافه می شود چیزی از آنها باقی نمانده است.
و چقدر تآسف بار است اینکه رسیده ایم از نمایشگاه های کتاب چند سال پیش تر به این جایگاه که پروفسور ... می آید و کتاب های احتمالآ کم ارزشش را به خورد ملت می دهد ،و تآسف انگیز است شلوغی در مقابل این غرفه ها و امثال آن است .
وقتی در سالن کودک و نوجوان غرفه ایی که چند تا پوستر بزرگ از شخصیت های کارتونی زده ،شلوغ تر می شود از انتشارات موفق و خوبی چون شباویز که تا کنون ۳ بار کتابهایش بخاطر تصویر سازی بسیار خوب و موفقش برنده یکی از معتبرترین بینال های تصویر سازی کتاب کودک دنیا ، یعنی " پلاک طلا براتیسلاوا" شده اند باید تآسف خورد برای بچه های ساده و معصومی که بخاطر ناآگاهی ها از تصویر های ناب محروم می شوند و باید دل خوش کنند به تصویرهای دست چندمی والت دیسنی با رنگ و کیفیت بد.
نمی توان تآسف نخورد از حضور بی رونق انتشارات خارجی که در فاصله سالهای ۷۷ تا ۸۳ بسیار پرشور بود و نمایشگاه را به یک نمایشگاه کتاب بین المللی تبدیل می کردند و حالا شده حسرتی بردلمان که بار دیگر در نمایشگاه بین المللی باشی و مجبور نباشی برای رسیدن به انتشاراتی مورد نظرت تمامی سالن را طی کنی و در راهروها سرگردان باشی تا برسی به انتشاراتی مورد نظر . روزهایی که هر سالنی در آن فضای سبز و دلباز با تقسم موضوعی جدا شده بود و همه چیز لذت بخش تر بود حتی بعضی بداخلاقی های مسولین.
پی نوشت : به عنوان کسی که تا حدودی کتاب کودک کار کرده ام و بخاطر رشته تحصیلیم در این نوع تصویر سازیها کمی سررشته دارم از شما می خواهم به عنوان مادر و خاله و عمه و پدر و عمو و به عنوان علاقمند به کتاب کودک، به کودکان خود رحم کنید و هر کتابی را با هر تصویر سازی بی هویتی ندهیم دست کودکانمان . انتشارات شباویز یکی از موفق ترین ها در عرصه کتاب کودک است . بگذاریم بچه هایمان تصویر سازی خوب ببینند.
پی نوشت :بلاخره رفتیم نمایشگاه کتاب و از سیب زمینی هیچ خبری نبود . احتمالآ وزیر محترم ارشاد متوجه شده بوده است که با سرانه دو دقیقه کتاب خواندن، مردم نمی روند کتاب بخوانند و بیشتر برای سیب زمینی ها می روند پس کلآ سیب زمینی ها را از نمایشگاه جمع کرده بودند.
پی نوشت : جایزه فعال ترین ها را بی تردید باید داد به گشت های ارشاد و امر به معروف و نیروهای جان بر کفشان که به شدت در این نمایشکاه مشغول دفاع از کیان مردم و جامعه بودند.
پی نوشت : فهرستی کامل از فیلم نامه ها و نمایشنامه های استاد بیضایی را خریدم ... هورا برای خودم و کتابهایم. از دیشب مثل بچه های دو ساله که دل به اسباب بازیهای تازه داده اند کتابها را چیده ام دورم و از دیدنشان لذت می برم و با خودم دعوا می کنمب ر سر اول خواندنشان.
پی نوشت : باید تشکر کنم از دوستان خوبم . آرمین و آیدا و علی و امیر حسین و مدیار عزیز و همه آنها که حضورشان روز خوبی را دریک نمایشگاه عصبانی برایم بوجود آورد.
برای بار چهارم وبلاگ جمهور فیلتر شد .
یکی از وبلاگهای پربیننده و خواندنی که می شد از میان سطر سطر مطالبش به مفاهیم بدیع و تازه رسید برای بار چهارم تیغ تیز فیلتر را بر حنجره خود احساس کرد،که اگر در بیرون از این محیط مجازی با بند و زندان پاسخ صداهای حقیقت گو و حق طلب را می دهند در این جا با فیلتر پنجه بر صورت وبلاگ نویس می کشند .
وبلاگ جمهور در آخرین پست خود چنین نوشته است :
برای بار چهارم وبلاگ جمهور فيلتر شد. با اينكه واقعن از اين وضعيت احساس خستگي و سر خوردگي مي كنم اما تصميم دارم دومين جديد را ثبت كنم.
به محض بازگشت به اهواز در اولين فرصت ممكن آدرس جديد را در اينجا قرار مي دهم. و همچنان تنها مي توان اميد داشت كه روزگاري بدون سانسور و تحديد آزادي از راه برسد.
مهدی محسنی نویسنده وبلاگ جمهور از آن دسته وبلاگ نویسها و ژورنالیست های خوش فکر است که در وبلاگش هیچگاه مراعات دسته و گروه خاصی را نکرده و آنچه را حق و حقیقت می دانسته با صداقت بیان کرده است .
وبلاگ جمهور پیش از این سه بار دیگر فیلتر شده بود، تا در سرزمینی که به قول رئیس دولت آزادی در آن مطلق است مهدی محسنی برای بار چهارم ناچار شود دومین خود را از جمهور به جمهوریت تغییر دهد و در حالی که از این تغییر دومین بیش از ۳ ماه نمی گذشته بار دیگر وبلاگ وی فیلتر شود.
سوال اینجاست که اگر وبلاگ نویسی خوش فکر و منطقی چون مهدی محسنی را نمی توانند تحمل کنند پس آن آزادی مطلق که رئیس دولت از آن یاد می کند کجاست؟آیا فیلتر کننده محترم!! تا به حال یک بار هم مطالب این وبلاگ را خوانده است یا به شیوه احمقانه مرسوم تنها با وجود چند کلمه در وبلاگ و بازدید بالای این وبلاگ،حکم به توقیف جمهور داده است؟
این چه امنیت روانیست که با نوشتن و گفتن از یک کلمه یا جمله برباد می رود؟یا فقط زمانی امنیت روانی و اجتماعی مختل می شود که آمار بازدید این وبلاگ بالا می رود؟
مهدی محسنی در آخرین پست قبل از فیلتر شدنش از تجاوز پدر اتریشی و نمونه های ایرانی آن یاد کرده بود،و حال باید از خود پرسید آیا در جامعه به شدت خود سانسور ایرانی نوشتن از این مورد ممنوعه تیغ سانسور را بر صورت جمهور کشیده است یا نوشته های سیاسی و بی پروای وی ؟و اگر این فیلتر بخاطر آخرین پست وی باشد، باید از خود پرسید نوشتن از یکی از دغدغه های کنشگران اجتماعی،نوشتن از یک حقیقت می تواند اینهمه آزار دهنده باشد که یک وبلاگ که صدای افکار نویسنده خود است،فیلتر شود ؟پس فیلتر کننده عزیز کمی عمیق شو شاید بدانی دیدن و لمس این واقعیت برای ده ها دختر و خانواده ایرانی چقدر می تواند دردناک باشد.
مهدی محسنی در آخرین پست وبلاگش بعد از فیلتر آرزوی روزگاری بدون سانسور و تبعید کرده است و شاید ما هم باید تنها همین آرزو را بکنیم.
پی نوشت :شاید کمترین کاری که می توانیم ما (من و شما به عنوان وبلاگ نویس) به عنوان مخاطبین وبلاگ جمهور، به عنوان کسانی که مطالبش را می خواندیم و بسیاری از مواقع با نوشته هایش همذات پنداری می کردیم نوشتن از جمهور و درخواست رفع توقیف این وبلاگ در بند باشد.
پس با هم از وبلاگ جمهور بنویسم و نه فقط رفع توقیف این وبلاگ که رفع توقیف همه وبلاگهای دربند را بخواهیم و من در همین ابتدا از همه لینک های وبلاگم برای این نوشتن دعوت می کنم. شاید که این فریادهای همصدای ما بشود فریادی برای اینکه جمهوری را رها کنید.
پی نوشت : آفتابگردان عاشق از جمهور نوشته و من چقدر نوشته اش را دوست دارم ... .
یکی از وبلاگهای پربیننده و خواندنی که می شد از میان سطر سطر مطالبش به مفاهیم بدیع و تازه رسید برای بار چهارم تیغ تیز فیلتر را بر حنجره خود احساس کرد،که اگر در بیرون از این محیط مجازی با بند و زندان پاسخ صداهای حقیقت گو و حق طلب را می دهند در این جا با فیلتر پنجه بر صورت وبلاگ نویس می کشند .
وبلاگ جمهور در آخرین پست خود چنین نوشته است :
برای بار چهارم وبلاگ جمهور فيلتر شد. با اينكه واقعن از اين وضعيت احساس خستگي و سر خوردگي مي كنم اما تصميم دارم دومين جديد را ثبت كنم.
به محض بازگشت به اهواز در اولين فرصت ممكن آدرس جديد را در اينجا قرار مي دهم. و همچنان تنها مي توان اميد داشت كه روزگاري بدون سانسور و تحديد آزادي از راه برسد.
مهدی محسنی نویسنده وبلاگ جمهور از آن دسته وبلاگ نویسها و ژورنالیست های خوش فکر است که در وبلاگش هیچگاه مراعات دسته و گروه خاصی را نکرده و آنچه را حق و حقیقت می دانسته با صداقت بیان کرده است .
وبلاگ جمهور پیش از این سه بار دیگر فیلتر شده بود، تا در سرزمینی که به قول رئیس دولت آزادی در آن مطلق است مهدی محسنی برای بار چهارم ناچار شود دومین خود را از جمهور به جمهوریت تغییر دهد و در حالی که از این تغییر دومین بیش از ۳ ماه نمی گذشته بار دیگر وبلاگ وی فیلتر شود.
سوال اینجاست که اگر وبلاگ نویسی خوش فکر و منطقی چون مهدی محسنی را نمی توانند تحمل کنند پس آن آزادی مطلق که رئیس دولت از آن یاد می کند کجاست؟آیا فیلتر کننده محترم!! تا به حال یک بار هم مطالب این وبلاگ را خوانده است یا به شیوه احمقانه مرسوم تنها با وجود چند کلمه در وبلاگ و بازدید بالای این وبلاگ،حکم به توقیف جمهور داده است؟
این چه امنیت روانیست که با نوشتن و گفتن از یک کلمه یا جمله برباد می رود؟یا فقط زمانی امنیت روانی و اجتماعی مختل می شود که آمار بازدید این وبلاگ بالا می رود؟
مهدی محسنی در آخرین پست قبل از فیلتر شدنش از تجاوز پدر اتریشی و نمونه های ایرانی آن یاد کرده بود،و حال باید از خود پرسید آیا در جامعه به شدت خود سانسور ایرانی نوشتن از این مورد ممنوعه تیغ سانسور را بر صورت جمهور کشیده است یا نوشته های سیاسی و بی پروای وی ؟و اگر این فیلتر بخاطر آخرین پست وی باشد، باید از خود پرسید نوشتن از یکی از دغدغه های کنشگران اجتماعی،نوشتن از یک حقیقت می تواند اینهمه آزار دهنده باشد که یک وبلاگ که صدای افکار نویسنده خود است،فیلتر شود ؟پس فیلتر کننده عزیز کمی عمیق شو شاید بدانی دیدن و لمس این واقعیت برای ده ها دختر و خانواده ایرانی چقدر می تواند دردناک باشد.
مهدی محسنی در آخرین پست وبلاگش بعد از فیلتر آرزوی روزگاری بدون سانسور و تبعید کرده است و شاید ما هم باید تنها همین آرزو را بکنیم.
پی نوشت :شاید کمترین کاری که می توانیم ما (من و شما به عنوان وبلاگ نویس) به عنوان مخاطبین وبلاگ جمهور، به عنوان کسانی که مطالبش را می خواندیم و بسیاری از مواقع با نوشته هایش همذات پنداری می کردیم نوشتن از جمهور و درخواست رفع توقیف این وبلاگ در بند باشد.
پس با هم از وبلاگ جمهور بنویسم و نه فقط رفع توقیف این وبلاگ که رفع توقیف همه وبلاگهای دربند را بخواهیم و من در همین ابتدا از همه لینک های وبلاگم برای این نوشتن دعوت می کنم. شاید که این فریادهای همصدای ما بشود فریادی برای اینکه جمهوری را رها کنید.
پی نوشت : آفتابگردان عاشق از جمهور نوشته و من چقدر نوشته اش را دوست دارم ... .
امروز کاملآ ارشاد شدیم . امروز نه در دانشگاه تهران،نه در میان جمع دانشجویان دلاور این سرزمین،که در نمایشگاه بین المللی تهران به طور کامل ارشاد شدیم ، و نه فقط ما که خواهران و برادران آلمانی و سوئدی و ایتالیایی هم ارشاد شدند تا بروند و از یورش ظفرمندانه نیروهای گشت ارشاد به داخل غرفه هایشان بگویند برای هموطنانشان.
و بیچاره تولید کننده مظلوم ایرانی که از این پس باید بنشینند سر میز مذاکره با این تاجران ارشاد شده ، که تمام امروز را هم باید پاسخ می دادیم که آیا به راستی شما برای لباس پوشیدنتان هم باید پاسخگو باشید به دولتتان؟ و من در پاسخ خانم غرفه دار آلمانی هیچ نگویم، رد شوم و بروم و فکر کنم ما برای نفس کشیدنمان هم باید پاسخگو باشیم ، برای زنده بودنمان . اینکه اصلآ چرا هستیم و چرا شبیه آنها نیستیم چرا آرزوهایمان شبیه آنان نیست .
ما باید برای فکر هایمان ، برای رویاهایمان ، برای خصوصی ترین و شخصی ترین های زندگیمان، نیز پاسخ بگوییم ، و در دل بگویم چه ساده می پرسی شما برای لباس پوشیدن هم باید پاسخ بدهید .
و فکر کنم چه شد که ما این شدیم ، نسل سوخته ؟ چه شد بر نسلی که می خواست با پاهایی بر زمین سر بر آسمان داشته باشد . و حالا اینجاییم اینجا ایستاده ایم که من بی تاب خبر بشنوم که در دانشگاه را از ۱۶ آذر از جا کنده اند و خود در نمایشگاه بین المللی که قرار بوده بین المللی باشد گشت های بسیار ارشاد را ببینم که دارند زمینه های ارشاد را برای آلمانی ، ایتالیایی ها ، ترک ها و ... فراهم می کنند .
چه آمده بر سرزمین من که می خواست روزی بهترین باشد؟ چه بر ما گذشته است که به راحتی به ما دروغ می گویند و ما ساده می گذریم از اینهمه دروغ و دروغ و دروغ؟ چه بر سرزمین من گذشته که مردان قانونش که باید حافظ مال و جان این ملت باشند، در پی روشهای نوین تبرج می گردند و تمام تلاششان شده ارشاد آدمها .
چه بر سر ما آمده چه بر سر سرزمینمان که همیت و تلاشمان شده اصلاح دخترکان سرزمینمان و به بند کشیدن دانشجویانمان؟
حالا دارم نمایشگاه بین المللی را وسط ارشاد شده ها و چکمه پوشان طی می کنم و فکر می کنم به احسان و منصور و مجید و روناک و مریم و دلارام و جلوه و همه آنهایی که در ذهنم دارند رژه می روند آنها که خاطره هایشان دست از سرم بر نمی دارد .
دارم نمایشگاه را طی می کنم و به برادرم علی کلایی فکر می کنم که می خواستیم با هم با بقیه دوستانمان سرزمینی داشته باشیم پر از عشق و نور و امید .سرزمینی برای خود نه در قید هیچ بیگانه ایی و نه وابسته به هیچ تفکر غریبه ایی .
فکر می کنم به همه یاران در بندم به مریم و جلوه به علی و امیر و احسان و مجید و سعید و همه یاران در بندم و فکر می کنم به همه آن چیزهایی که سردار تو نمی خواهی به آنها فکر کنم.
سردار ببخش که تو نمی توانی ذهنم را تا مسلخ سیاهپوشی ببری ذهن عریان من هر روز و هر لحظه در پی تبرج است .شما شاید جسمم را در هزار پستوی خانه ها پنهان کنید ،اما با خیال عاصی من چه می کنید؟ چشمانم را چشم بند می زنید ، با نگاه سرکشم چه می کنید؟ آی آقا من از همه آن مجرم های دیگر که داشته اید سرکش ترم چون من زنم .
سردار ببخش ذهن من فرمانبردار نیست . سردار من زنم و ببخش که تو عاجزی از درک عظیم زن بودن که حوا سیب را خورد تا حق اختیار به کف آورد، و من می دانم بی تردید که همانقدر که حوا منفور توست محبوب خدایست که حق اختیار به مادرمان داد تا انسان را بیازماید، تا اختیاری به ما دهد که بدانیم که بفهمیم تا انتخاب کنیم.
سردار ببخش که تو می توانی تا انتهای زمین به دنبالم بیایی می توانی مرا منفور بدانی می توانی بر سرم چادر بیفکنی و بر صورتم نقاب بزنی اما سردار با روح عریان من چه می کنی با قلب بازیگوش من با روح سرکشم چه می کنی که بند زدن به این روح و نقاب زدن به قلب من کار تو نیست که من مخلوق برگزیده ام چون سیب را من چیده ام.
پی نوشت : سمیه عزیز را بخوانید که انچه نوشته درد این روزهای بسیاری از ماست.
پی نوشت : سیم کارت موبایلم سوخت ، به همین سادگی قسمتی بزرگ از خاطراتم، اس ام اس هایم و بیش از ۲۵۰ شماره تلفن موجود در گوشی تلفنم از بین رفت. دلتنگ اس ام اس هایی هستم که هر شب دوره می کردمشان . هر بار که می خواندمشان انگار دوباره صدای دوست را می شنیدم که در گوشم می پیچید، و چقدر دلم می خواست بروم و گوشی را بردارم و بگویم یکبار دیگر برایم بفرستدشان که آنها قسمتی بزرگ بودند از خاطرات من.اس ام اس های روزهای آزادی و بازداشت بچه ها که دقیقه ها و ثانیه ها را با آن برای خود تکرار می کردم . آخرین اس ام اس های قبل از بازداشت ها و آنهایی که برایم نوید بخش آزادی دوستانم بود ... حالا هیچ کدامشان را دیگر ندارم.
پی نوشت : برادرم علی جان انگار قرار بود این سیم کارت سوخته باز هم مرا به یاد تو بیندازد تو و مهربانی برادرانه بی کرانه ات . حالا من هستم برادر جان و آخرین تصویر زنده ایی که از تو در ذهنم باقی مانده تصویری از تو زیر سایه درخت بعد از ساعت ها انتظار . چرا هیچ وقت نپرسیدم از تو که چقدر برایم دعا کرده بودی در آن ساعتهای سکوت و تنهایی .
ی نوشت : سه شنبه بار دیگر خاتمی در دانشگاه تهران .عصر روز سه شنبه 20 آذرماه در تالار شهید چمران دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران .
و بیچاره تولید کننده مظلوم ایرانی که از این پس باید بنشینند سر میز مذاکره با این تاجران ارشاد شده ، که تمام امروز را هم باید پاسخ می دادیم که آیا به راستی شما برای لباس پوشیدنتان هم باید پاسخگو باشید به دولتتان؟ و من در پاسخ خانم غرفه دار آلمانی هیچ نگویم، رد شوم و بروم و فکر کنم ما برای نفس کشیدنمان هم باید پاسخگو باشیم ، برای زنده بودنمان . اینکه اصلآ چرا هستیم و چرا شبیه آنها نیستیم چرا آرزوهایمان شبیه آنان نیست .
ما باید برای فکر هایمان ، برای رویاهایمان ، برای خصوصی ترین و شخصی ترین های زندگیمان، نیز پاسخ بگوییم ، و در دل بگویم چه ساده می پرسی شما برای لباس پوشیدن هم باید پاسخ بدهید .
و فکر کنم چه شد که ما این شدیم ، نسل سوخته ؟ چه شد بر نسلی که می خواست با پاهایی بر زمین سر بر آسمان داشته باشد . و حالا اینجاییم اینجا ایستاده ایم که من بی تاب خبر بشنوم که در دانشگاه را از ۱۶ آذر از جا کنده اند و خود در نمایشگاه بین المللی که قرار بوده بین المللی باشد گشت های بسیار ارشاد را ببینم که دارند زمینه های ارشاد را برای آلمانی ، ایتالیایی ها ، ترک ها و ... فراهم می کنند .
چه آمده بر سرزمین من که می خواست روزی بهترین باشد؟ چه بر ما گذشته است که به راحتی به ما دروغ می گویند و ما ساده می گذریم از اینهمه دروغ و دروغ و دروغ؟ چه بر سرزمین من گذشته که مردان قانونش که باید حافظ مال و جان این ملت باشند، در پی روشهای نوین تبرج می گردند و تمام تلاششان شده ارشاد آدمها .
چه بر سر ما آمده چه بر سر سرزمینمان که همیت و تلاشمان شده اصلاح دخترکان سرزمینمان و به بند کشیدن دانشجویانمان؟
حالا دارم نمایشگاه بین المللی را وسط ارشاد شده ها و چکمه پوشان طی می کنم و فکر می کنم به احسان و منصور و مجید و روناک و مریم و دلارام و جلوه و همه آنهایی که در ذهنم دارند رژه می روند آنها که خاطره هایشان دست از سرم بر نمی دارد .
دارم نمایشگاه را طی می کنم و به برادرم علی کلایی فکر می کنم که می خواستیم با هم با بقیه دوستانمان سرزمینی داشته باشیم پر از عشق و نور و امید .سرزمینی برای خود نه در قید هیچ بیگانه ایی و نه وابسته به هیچ تفکر غریبه ایی .
فکر می کنم به همه یاران در بندم به مریم و جلوه به علی و امیر و احسان و مجید و سعید و همه یاران در بندم و فکر می کنم به همه آن چیزهایی که سردار تو نمی خواهی به آنها فکر کنم.
سردار ببخش که تو نمی توانی ذهنم را تا مسلخ سیاهپوشی ببری ذهن عریان من هر روز و هر لحظه در پی تبرج است .شما شاید جسمم را در هزار پستوی خانه ها پنهان کنید ،اما با خیال عاصی من چه می کنید؟ چشمانم را چشم بند می زنید ، با نگاه سرکشم چه می کنید؟ آی آقا من از همه آن مجرم های دیگر که داشته اید سرکش ترم چون من زنم .
سردار ببخش ذهن من فرمانبردار نیست . سردار من زنم و ببخش که تو عاجزی از درک عظیم زن بودن که حوا سیب را خورد تا حق اختیار به کف آورد، و من می دانم بی تردید که همانقدر که حوا منفور توست محبوب خدایست که حق اختیار به مادرمان داد تا انسان را بیازماید، تا اختیاری به ما دهد که بدانیم که بفهمیم تا انتخاب کنیم.
سردار ببخش که تو می توانی تا انتهای زمین به دنبالم بیایی می توانی مرا منفور بدانی می توانی بر سرم چادر بیفکنی و بر صورتم نقاب بزنی اما سردار با روح عریان من چه می کنی با قلب بازیگوش من با روح سرکشم چه می کنی که بند زدن به این روح و نقاب زدن به قلب من کار تو نیست که من مخلوق برگزیده ام چون سیب را من چیده ام.
پی نوشت : سمیه عزیز را بخوانید که انچه نوشته درد این روزهای بسیاری از ماست.
پی نوشت : سیم کارت موبایلم سوخت ، به همین سادگی قسمتی بزرگ از خاطراتم، اس ام اس هایم و بیش از ۲۵۰ شماره تلفن موجود در گوشی تلفنم از بین رفت. دلتنگ اس ام اس هایی هستم که هر شب دوره می کردمشان . هر بار که می خواندمشان انگار دوباره صدای دوست را می شنیدم که در گوشم می پیچید، و چقدر دلم می خواست بروم و گوشی را بردارم و بگویم یکبار دیگر برایم بفرستدشان که آنها قسمتی بزرگ بودند از خاطرات من.اس ام اس های روزهای آزادی و بازداشت بچه ها که دقیقه ها و ثانیه ها را با آن برای خود تکرار می کردم . آخرین اس ام اس های قبل از بازداشت ها و آنهایی که برایم نوید بخش آزادی دوستانم بود ... حالا هیچ کدامشان را دیگر ندارم.
پی نوشت : برادرم علی جان انگار قرار بود این سیم کارت سوخته باز هم مرا به یاد تو بیندازد تو و مهربانی برادرانه بی کرانه ات . حالا من هستم برادر جان و آخرین تصویر زنده ایی که از تو در ذهنم باقی مانده تصویری از تو زیر سایه درخت بعد از ساعت ها انتظار . چرا هیچ وقت نپرسیدم از تو که چقدر برایم دعا کرده بودی در آن ساعتهای سکوت و تنهایی .
ی نوشت : سه شنبه بار دیگر خاتمی در دانشگاه تهران .عصر روز سه شنبه 20 آذرماه در تالار شهید چمران دانشکده فنی مهندسی دانشگاه تهران .
خسته ام و دیروقت شب اما دارم می دوم تا زودتر برسم به قرار نابهنگامی که با دوستی گذاشته ام . روزهایم به شدت در درگیری های روزمره سپری می شوند و در این سکوت و تاریکی شب فرصتی شد برای گذاشتن قراری با چند دوستی که بیرون بودند و تماسشان مرا به جای راه خانه کشاند به مسیر دیگری .
قرار می شود جایی باشم تا بیایند دنبالم و در همین فرصت تصمیم می گیرم بروم سراغ عابر بانک های همیشه خراب دور و بر . در تاریکی شبانگاهی و سرمای استخوان سوز تنها ویترین پرزرق و برق فروشگاه عطرو لوازم آرایشی است که چراغش روشن است و ردیف عطرهای مارک دار اصل و غیر اصل که اصلآ اصل نبودنشان اهمیتی ندارد در مقابل مارکهای واقعی و تقلبی نقش بسته بر آن.شانن ،نینا ریچی ،کریستین دیور ،بولگاری،لاکوست و صدها مارک دیگر که دارند خودنمایی می کنند و در این میان چیزی هست که هارمونی صحنه را بهم ریخته. سر می گردانی و می بیینی روبروی ویترین زنی نشسته بر زمین سرد .
بر زمین سرد که پوستت را می کند و گویا دارد تکه نانی را می خورد . حیران نگاهش می کنی و در تعجب اینکه زن که بیش از ۶۰ بهار را بی تردید دیده چطور اینجا نشسته بر این زمین سرد .
حیران و سرگردان می گذرم طرف عابربانک های همیشه خراب و باز می گردم تا برگردم باز مقابل همان تنها چراغ روشن و حالا زن برخاسته و آماده رفتن است و ناله کنان دارد به معدود آدمهای اطرافش نگاه می کند و هیچ جور نمی توانم بر کنجکاوی آزار دهنده ام غلبه کنم که این زن اینجا در این سرمای استخوان سوز چه می کند.
از کنارش می گذرم و نیم دایره بر می گردم و در حالی که تصویرش را دارم روی عطرهای رنگارنگ و مارکهای معروف می بینم از وی می پرسم ،"کجا می خواهد برود "با تعجب نگاهم می کند که این چه سوالی است و من در چهره اش زنی پاکیزه می بینم که در پاسخ می گوید "می روم خانه" و در مقابل سوال بعدیم که "خانه ات کجاست " می گوید" ... "، و وقتی می گویم "آدرسش را به من می دهی "می گوید "باید با من بیایی نمی توانم آدرس زبانی بدهم" .
باز هم نگاهش می کنم او را که پشت داده به ویترین رنگارنگی که نمی دانم اصلآ می داند مارکهای پشت سرش چه هستند . با چشمانی مظلوم نگاهم می کند و می خواهد برود که می پرسم "بچه دارید "و در پاسخم آه می کشد و اینکه می گویم آه می کشد ،عمیقآ آه می کشد و می گوید" نداشتنش بهتر از داشتنش بود" .
ناگهان جرقه ایی ذهنم را روشن می کند که،چرا اینهمه دوستش دارم چون دارد مرا به یاد عزیز می اندازد بوی عزیز می دهد و نگاه عزیز را دارد .
عزیز مادر بزرگ مادری من است،مهربان و دوست داشتنی با چشمانی به شفافیت و زلالی چشمهای همین زن که اینگونه مظلومانه در مقابل من ایستاده است با این تفاوت که عزیز دارد خودش را برای یک سفر تازه آماده می کند و می گوید نمی خواهد کربلا را ندیده برود و این زن که در مقابلم ایستاده با دنیایی از حجب و حیا ناتوان است از تهیه حتی نانی برای شبش .
دوستانم می رسند و هنوز من و زن با هم حرف می زنیم که دوستم از ماشین پیاده می شود و می آید طرف ویترین هنوز روشن و پر از زرق و برق و با هیجان می گوید وای این نینا ریچی جدید است و یادش می رود زنی آنجا در کنار من ایستاده که شاید همسن عزیز او هم باشد و شاید اصلآ زن را نمی بیند .
زن می خواهد برود که تصمیمم را می گیرم و به دوستانم می گویم می خواهم زن را به خانه اش برسانم و در ماشین را باز می کنم و دوستم می گوید وای بنزین ندارم زیاد ،و من فکر می کنم چه اتفاقی دارد برای نسل ما می افتد .مگر ما از همان نسل نیستیم که قرار بود دنیا را نجات دهد و بعدتر قرار شد سرزمینمان را نجات دهیم و حالا چه شده عاجز هستیم از تغییر زندگی خود و حتی کمکی ناچیز به یک همنوع.چه شده ان همه ادعا؟؟چه کرده اند با ما؟؟
زن را می رسانم دم ماشین و در مسیر از او می پرسم "شانن را می شناسی " باز زن حیران نگاهم می کند و سری به علامت نفی تکان می دهد و من دلم می خواهد بغلش کنم. در مقابل خانه اش !!!! پیاده اش می کنیم و من باز هم بغلش نمی کنم اما قول می دهم بروم و ببینمش .
دلم می خواهد جلوی اشکهایم را بگیرم و فکر نکنم . فکر نکنم به اینکه چه دارد می رود با یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از نظر منابع زیرزمینی و توریسم . چه دارد بر سر سرزمین من می آید ؟ می خواهم فکر نکنم به آنهمه وعده و وعید و اینهمه وقاحت از اینهمه دروغ های کوچک و بزرگ اقتصادی .می خواهم بروم تا انتهای دنیا تا یادم برود مسکن از سبد کالاهای اساسی خانواده خارج شد تا نرخ تورم به قیمت همه دروغهای دنیا پایین تر از دوران اصلاحات باشد.می خواهم فکر نکنم به حساب ذخیره ارزی که نفت بیش از ۹۰ دلار خرید و فروش می شود و زن کنار خیابان بر زمین سرد حقش را باید از ما طلب کند.
می خواهم فکر نکنم به بچه های گلفروش به سعید و نگار و طاهره و رضا و علی و سمیه که گردو و فال و گل می فروشند و در حالی که حق مسلم شان، حق داشتن مسکن مناسب، حق تحصیل،حق داشتن آرامش و خانواده و تمامی حقوق مسلم یک ملت از آنها دریغ شده ، ومن نگرانم چند سال دیگر آنها هم بروند در لیست های اراذل و اوباش که ارذل و اوباش حقیق را باید جای دیگری جستجو کرد.
پی نوشت :قالب وبلاگم به دلیلی که به درستی نمی دانم چرا به هم ریخته است دلیلش را درست نمی دانم ولی دوست قول داده درست شود و منتظر هستم تا در اولین فرصت که جمهور گرامی توانست سرو سامانی پیدا کند قالب وبلاگم که بسیار دوستش دارم . هر چند دارم آماده می شوم برای ترک این خانه ولی قالب را دوست دارم.
قرار می شود جایی باشم تا بیایند دنبالم و در همین فرصت تصمیم می گیرم بروم سراغ عابر بانک های همیشه خراب دور و بر . در تاریکی شبانگاهی و سرمای استخوان سوز تنها ویترین پرزرق و برق فروشگاه عطرو لوازم آرایشی است که چراغش روشن است و ردیف عطرهای مارک دار اصل و غیر اصل که اصلآ اصل نبودنشان اهمیتی ندارد در مقابل مارکهای واقعی و تقلبی نقش بسته بر آن.شانن ،نینا ریچی ،کریستین دیور ،بولگاری،لاکوست و صدها مارک دیگر که دارند خودنمایی می کنند و در این میان چیزی هست که هارمونی صحنه را بهم ریخته. سر می گردانی و می بیینی روبروی ویترین زنی نشسته بر زمین سرد .
بر زمین سرد که پوستت را می کند و گویا دارد تکه نانی را می خورد . حیران نگاهش می کنی و در تعجب اینکه زن که بیش از ۶۰ بهار را بی تردید دیده چطور اینجا نشسته بر این زمین سرد .
حیران و سرگردان می گذرم طرف عابربانک های همیشه خراب و باز می گردم تا برگردم باز مقابل همان تنها چراغ روشن و حالا زن برخاسته و آماده رفتن است و ناله کنان دارد به معدود آدمهای اطرافش نگاه می کند و هیچ جور نمی توانم بر کنجکاوی آزار دهنده ام غلبه کنم که این زن اینجا در این سرمای استخوان سوز چه می کند.
از کنارش می گذرم و نیم دایره بر می گردم و در حالی که تصویرش را دارم روی عطرهای رنگارنگ و مارکهای معروف می بینم از وی می پرسم ،"کجا می خواهد برود "با تعجب نگاهم می کند که این چه سوالی است و من در چهره اش زنی پاکیزه می بینم که در پاسخ می گوید "می روم خانه" و در مقابل سوال بعدیم که "خانه ات کجاست " می گوید" ... "، و وقتی می گویم "آدرسش را به من می دهی "می گوید "باید با من بیایی نمی توانم آدرس زبانی بدهم" .
باز هم نگاهش می کنم او را که پشت داده به ویترین رنگارنگی که نمی دانم اصلآ می داند مارکهای پشت سرش چه هستند . با چشمانی مظلوم نگاهم می کند و می خواهد برود که می پرسم "بچه دارید "و در پاسخم آه می کشد و اینکه می گویم آه می کشد ،عمیقآ آه می کشد و می گوید" نداشتنش بهتر از داشتنش بود" .
ناگهان جرقه ایی ذهنم را روشن می کند که،چرا اینهمه دوستش دارم چون دارد مرا به یاد عزیز می اندازد بوی عزیز می دهد و نگاه عزیز را دارد .
عزیز مادر بزرگ مادری من است،مهربان و دوست داشتنی با چشمانی به شفافیت و زلالی چشمهای همین زن که اینگونه مظلومانه در مقابل من ایستاده است با این تفاوت که عزیز دارد خودش را برای یک سفر تازه آماده می کند و می گوید نمی خواهد کربلا را ندیده برود و این زن که در مقابلم ایستاده با دنیایی از حجب و حیا ناتوان است از تهیه حتی نانی برای شبش .
دوستانم می رسند و هنوز من و زن با هم حرف می زنیم که دوستم از ماشین پیاده می شود و می آید طرف ویترین هنوز روشن و پر از زرق و برق و با هیجان می گوید وای این نینا ریچی جدید است و یادش می رود زنی آنجا در کنار من ایستاده که شاید همسن عزیز او هم باشد و شاید اصلآ زن را نمی بیند .
زن می خواهد برود که تصمیمم را می گیرم و به دوستانم می گویم می خواهم زن را به خانه اش برسانم و در ماشین را باز می کنم و دوستم می گوید وای بنزین ندارم زیاد ،و من فکر می کنم چه اتفاقی دارد برای نسل ما می افتد .مگر ما از همان نسل نیستیم که قرار بود دنیا را نجات دهد و بعدتر قرار شد سرزمینمان را نجات دهیم و حالا چه شده عاجز هستیم از تغییر زندگی خود و حتی کمکی ناچیز به یک همنوع.چه شده ان همه ادعا؟؟چه کرده اند با ما؟؟
زن را می رسانم دم ماشین و در مسیر از او می پرسم "شانن را می شناسی " باز زن حیران نگاهم می کند و سری به علامت نفی تکان می دهد و من دلم می خواهد بغلش کنم. در مقابل خانه اش !!!! پیاده اش می کنیم و من باز هم بغلش نمی کنم اما قول می دهم بروم و ببینمش .
دلم می خواهد جلوی اشکهایم را بگیرم و فکر نکنم . فکر نکنم به اینکه چه دارد می رود با یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از نظر منابع زیرزمینی و توریسم . چه دارد بر سر سرزمین من می آید ؟ می خواهم فکر نکنم به آنهمه وعده و وعید و اینهمه وقاحت از اینهمه دروغ های کوچک و بزرگ اقتصادی .می خواهم بروم تا انتهای دنیا تا یادم برود مسکن از سبد کالاهای اساسی خانواده خارج شد تا نرخ تورم به قیمت همه دروغهای دنیا پایین تر از دوران اصلاحات باشد.می خواهم فکر نکنم به حساب ذخیره ارزی که نفت بیش از ۹۰ دلار خرید و فروش می شود و زن کنار خیابان بر زمین سرد حقش را باید از ما طلب کند.
می خواهم فکر نکنم به بچه های گلفروش به سعید و نگار و طاهره و رضا و علی و سمیه که گردو و فال و گل می فروشند و در حالی که حق مسلم شان، حق داشتن مسکن مناسب، حق تحصیل،حق داشتن آرامش و خانواده و تمامی حقوق مسلم یک ملت از آنها دریغ شده ، ومن نگرانم چند سال دیگر آنها هم بروند در لیست های اراذل و اوباش که ارذل و اوباش حقیق را باید جای دیگری جستجو کرد.
پی نوشت :قالب وبلاگم به دلیلی که به درستی نمی دانم چرا به هم ریخته است دلیلش را درست نمی دانم ولی دوست قول داده درست شود و منتظر هستم تا در اولین فرصت که جمهور گرامی توانست سرو سامانی پیدا کند قالب وبلاگم که بسیار دوستش دارم . هر چند دارم آماده می شوم برای ترک این خانه ولی قالب را دوست دارم.

دیشب خواب دیدم دوباره ۵ ساله شده ام و تب دارم و پدر نیست . درست مثل ۵ سالگی که تب کرده بودم و پدر نبود . دیشب دوباره ۵ ساله ایی بودم که پدر داشت می جنگید و مادردر کابوس از دست دادن فرزند پرپر می زد و ... پدر نبود .
نسل من در ۶ و ۷ سالگیش بسیار دیده،نبود پدر را و بسیار بوده اند آنان که دیگر هرگز پدر ندیدند . غول جنگ پدرهای زیادی را بلعید .پدر من بازگشت وبسیاری هر گز بازنگشتند اما کابوس شبهای تنهایی برای همه ما برای همه آن کودکان ۵ و ۶ ساله باقی ماند.
من حالا از تکرار یک کابوس بیهوده برای نسلی تازه می ترسم . می ترسم یک بار دیگر نقاشی های کودکان این سرزمین پرشود از توپ و تانک و هلی کوپترهایی که می آمدند ببرند بهترین فرزندان میهن را . هرگزاسلایدهای کلاسهای هنر در دنیای کودکان را از یاد نخواهم برد . اسلایدهای نقاشی های کودکان سالهای جنگ که پر بود از رنگهای بنفش وقهوایی و زرد و سرخ و بیشتر از آن عروسکهای بر خاک خفته و آن همه ابزار آلات جنگ که نمی دانم در نقاشی کودک ۵ ساله چه می کرد و من باور ندارم آن کودک ۵ ساله هرگز زخمهای روح و روانش درمان شده باشد ، که آن تصاویر بی پروا و بی پرده نشان می داد آنچه گذشته است بر روح عریان آن کودک ۵ ساله و حالا نمی دانم نامش کدام بود رضا بود،علی بود آرمین بود،محسن، ماهان، سینا،اشکان و یا شاید مریم بود یا آیدا، شیوا، پروانه، مارال و شاید همه این کودکان بودند که ... .
حالا من از تکرار بیهوده آنچه آمده بر سر عراق و افغانستان می ترسم . عدم امنیتی که نمی دانی کجا و کی ماشینی بمب گذاری آوار می شود بر سرت . تکرار بیهوده اشتباهی که گریبان گیر ملتهای بسیار شده .
و چه اندیشه باطلی است مقایسه دفاعی که شد از خاک سرزمین در مقابل حجوم بیگانه با آنچه روی خواهد داد . این بار دیگر دفاعی در کار نیست و در محضر تاریخ همه مقصر خواهیم بود چه جنگ افروزان و چه آنان که کبریت این آتش را فراهم ساختند و چه آنان که سکوت کردند، اینبار همه به یک اندازه مقصریم .
پیام آوران جنگ از یاد برده اند که هنوز خرمشهر و آبادان و مناطق جنوب از آب آشامیدنی سالم محرومند هنوز ویرانی های آن دفاع ۸ ساله ترمیم نشده وروح و روان زخم خورده نسل بازمانده از آن جدال پر از آشوب است و نباید بر آتشی دمید که این بار به یکباره هر چه داشته و نداشته ایم بر باد می دهد .
اگر دیروز ماجراجویی و زیاده خواهی یک دیوانه دو کشور را به ورطه هولناک جنگ انداخت،اگر دیروز ما برای آنکه مدافع سرزمین خود بودیم محق هم بودیم اما امروز ماجراجویان جنگ افروز بدانند که در پیشگاه محضر تاریخ و ملت ایران سرشکسته خواهند بودند و مغموم چرا که برای ارضای خودخواهی های خود ملتی را تا ورطه نابودی و جنگ و نیستی هل می دهند .آنچه روی می دهد و خواهد داد تا جایی در کنترل ماست و باید تازمانی که قادر به کنترل هستیم در مقابل سیل حوادث عاقلانه عمل کنیم چرا که اگر این سیل به راه بیافتد دیگر هیچ سدی نمی تواند یاریمان دهد.
در ۴ شب گذشته بار دیگر بحث امنیت اجتماعی در صداو سیمای جمهوری اسلامی مطرح شد و این بار نگاه انتقادی و تند مجری سابقآ نه چندان دلچسب کوله پشتی را با خود داشت. از سویی بار دیگر در خیابانهای شهر فلک زده تهران و شاید در همه این کشور فلک زده شاهد شدت گرفتن برخورد با مصادیق بدحجابی هستیم.سردار رادان و یارانش دارند دلاورانه به همان ۱۰ درصد معروف بدحجابان نشان میدهند که به هر صورت ممکن قصد دارند آنها و مارا به بهشت بفرستند دقیقآ مثل همه آن معلمان و کارگران و دانشجویان که می خواهند به بهشت بفرستند.
حال سوال اینجاست که چگونه در حالی که سردار رادان در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود از جمعیت ۱۰ درصدی جامعه به عنوان مصادیق بدحجابی نام می برده و اکنون بعد از گذشت بیش از ۳ ما همچنان نه تنها قادر به کنترل آن ۱۰ درصد گفته شده نیستند بلکه از ابتدای مرداد طرح را گسترش داده و در مرحله جدید نیز همچنان این ۱۰ درصد جامعه مشکلی محسوب می شود برای سردار و یارانش ؟؟ از سویی دیگر چگونه است که فرمانده پليس پايتخت برای اعلام جرم اراذل و اوباش (اصلآ چنین اصطلاحی در قانون تعریف نشده است)می گوید ، اين افراد مبادرت به مثلاً تجاوز به عنف، آدمربايي، حمل مواد مخدر و دهها عمل غيرقانوني دیگر دست زده اند . اگر چنين باشدنيروي انتظامي تا کنونكجا بوده؟شاید بهتر باشد نیروی انتظامی در ابتدا از خود این پرسش را مطرح نماید که در تمام این مدت چه می کرده است ؟آیا نیروی انتظامی در آن زمان حامی مال و جان ملت نبوده است؟؟ اگر نبوده چرا و اگر بوده پس این روند رو به رشد جرم و جنایت چه معنایی دارد؟؟ شاید باید انگیزه این همه مبارزه لجام گسیخته با این اراذل و اوباش را در جایی دیگر جستجو کرد.
حقیقت این است که آنچه این روزها در سرزمینمان شاهد هستیم سرکوب و سرکوب است.دانشجویان در ۲۰۹ هستند رهبر جنبش کارگران ایران به بازداشت موقت یک ماهه (فراموش نکنید بازداشت موقت در این سرزمین معنایی متفاوت دارد از معیار جهانیش) به اوین رفته و پروانه اسانلو باید غم معیشت و همزمان بالا و پایین رفتن از پله های دادگاه را در پی همسر به بازداشت رفته اش را نیز تحمل کند و باز هم فراموش نکنید در این سرزمین که روزنامه نگاران محکوم به اعدام می شوند ، دیگر رهبر سندیکای اتوبوس رانان هم بازداشت موقت و اتهام براندازی چندان برایش عجیب نخواهد بود و باز هم عجیب نخواهد بود اتهام اقدام علیه امنیت ملی برای امیر یعقوبعلی که در زندان ۲۰ ساله شده است .این روزها در سرزمین ما دیگر فرزندان عبدالله مومنی دربند، نه برای پدرشان که برای وجدان به خواب رفته یک ملت غمنامه می نویسند . این روزها سرزمین من یکباره به صدها سال پیش تر پرت شده است ، جعفر سنگسار شده و مکرمه همچنان در معرض سنگسار است و سینا بر لبه تیغ ایستاده ... .
آری سرزمین ما این روزها اینچنین است ... .
پی نوشت : خواهر بهاره هدایت فرزند در راهش را از دست داده،این درد را کجا باید فریاد زد ؟؟
پی نوشت :دوست داشتم از حرفهای حمیدرضا و علیرضا بیشتر بنویسم اما اینجا و اینجا و اینجا بسیار زیبا نوشته بودند،بسیار زیباتر از آنچه شاید من می خواستم بنویسم .
حال سوال اینجاست که چگونه در حالی که سردار رادان در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود از جمعیت ۱۰ درصدی جامعه به عنوان مصادیق بدحجابی نام می برده و اکنون بعد از گذشت بیش از ۳ ما همچنان نه تنها قادر به کنترل آن ۱۰ درصد گفته شده نیستند بلکه از ابتدای مرداد طرح را گسترش داده و در مرحله جدید نیز همچنان این ۱۰ درصد جامعه مشکلی محسوب می شود برای سردار و یارانش ؟؟ از سویی دیگر چگونه است که فرمانده پليس پايتخت برای اعلام جرم اراذل و اوباش (اصلآ چنین اصطلاحی در قانون تعریف نشده است)می گوید ، اين افراد مبادرت به مثلاً تجاوز به عنف، آدمربايي، حمل مواد مخدر و دهها عمل غيرقانوني دیگر دست زده اند . اگر چنين باشدنيروي انتظامي تا کنونكجا بوده؟شاید بهتر باشد نیروی انتظامی در ابتدا از خود این پرسش را مطرح نماید که در تمام این مدت چه می کرده است ؟آیا نیروی انتظامی در آن زمان حامی مال و جان ملت نبوده است؟؟ اگر نبوده چرا و اگر بوده پس این روند رو به رشد جرم و جنایت چه معنایی دارد؟؟ شاید باید انگیزه این همه مبارزه لجام گسیخته با این اراذل و اوباش را در جایی دیگر جستجو کرد.
حقیقت این است که آنچه این روزها در سرزمینمان شاهد هستیم سرکوب و سرکوب است.دانشجویان در ۲۰۹ هستند رهبر جنبش کارگران ایران به بازداشت موقت یک ماهه (فراموش نکنید بازداشت موقت در این سرزمین معنایی متفاوت دارد از معیار جهانیش) به اوین رفته و پروانه اسانلو باید غم معیشت و همزمان بالا و پایین رفتن از پله های دادگاه را در پی همسر به بازداشت رفته اش را نیز تحمل کند و باز هم فراموش نکنید در این سرزمین که روزنامه نگاران محکوم به اعدام می شوند ، دیگر رهبر سندیکای اتوبوس رانان هم بازداشت موقت و اتهام براندازی چندان برایش عجیب نخواهد بود و باز هم عجیب نخواهد بود اتهام اقدام علیه امنیت ملی برای امیر یعقوبعلی که در زندان ۲۰ ساله شده است .این روزها در سرزمین ما دیگر فرزندان عبدالله مومنی دربند، نه برای پدرشان که برای وجدان به خواب رفته یک ملت غمنامه می نویسند . این روزها سرزمین من یکباره به صدها سال پیش تر پرت شده است ، جعفر سنگسار شده و مکرمه همچنان در معرض سنگسار است و سینا بر لبه تیغ ایستاده ... .
آری سرزمین ما این روزها اینچنین است ... .
پی نوشت : خواهر بهاره هدایت فرزند در راهش را از دست داده،این درد را کجا باید فریاد زد ؟؟
پی نوشت :دوست داشتم از حرفهای حمیدرضا و علیرضا بیشتر بنویسم اما اینجا و اینجا و اینجا بسیار زیبا نوشته بودند،بسیار زیباتر از آنچه شاید من می خواستم بنویسم .
سینا پایمردی از اعدام نگریخت تنها زمانی ۱۰ روزه در اختیار وی
قرار گرفت زمانی که نمی دانم برای تهیه دیه درخواستی است یا رضایت گرفتن
از خانواده مقتول ؟؟
سینا ۱۶ ساله بوده زمانی که در یک نزاع مقتول را به قتل رسانده و نزاعش کودکانه بوده چرا که او با تمامی معیارهای جهانی و انسانی کودک محسوب می شده است.سینا برای آن نزاع کودکانه دو بار تا سکوی اعدام رفته است یکبار سحرگاه ۲۷ تیرماه ۸۵ که بر بالای سکوی اعدام و در حالی که طناب دار بر گردنش بوده قاضی جابری برغم مخالفت مسول اجرای احکام حکم به آوردن نی سینا می دهد و نوای نی سینا می شود معجزه زندگی علی ۲۱ ساله که از پای چوبه دار باز می گردد و سینای قصه ما میرود دوباره به زندان تا تهیه کند دیه را . سینای ۱۹ ساله دوبار تا لمس نهایی مرگ پیش رفته است،یکبار در صبحگاه ۲۷ تیر ماه ۸۵ و بار دیگر یک سال بعد در صبحگاه ۲۷ تیرماه ۸۶ .
در اولین ساعات ۲۷ تیرماه ۸۶ زمانی که با آیدا به مقابل درب زندان اوین رسیدم می دانستم که با حضور خانواده وی و همچنین فعال حقوق بشر عزیزمان آسیه مواجه خواهم شد،حتی می دانستم که مهتاب کرامتی هم آمده برای نجات جان سینا،اما نمی دانستم که آنجا نازنین زنی را خواهم دید که تمام یک سال گذشته را ایستاده برای نجات سینا از اعدام .
خانم "محبوبه رمضانی" همان کسی بود که یک سال پیشتر از این به آوای نی سینا قاتل برادرش را پای چوبه دار بخشید . زنی مقاوم که با وکالت تام از تمامی اولیای دم به همراه پدرش رفته بود تا از جانستان برادرش جان بستاند حالا تبدیل شده بود به یکی از مخالفان حکم اعدام .او تمام یک سال گذشته را پا به پای فعالین حقوق بشر و خانواده سینا تلاش کرده بود برای نجات جان سینا .وقتی پا به پای او خاطرات یک سال گذشته را مرور می کردم از آن شب تا امشب برایم می گفت از قاطعیتش از اینکه فقط قصاص می خواسته و حکم اعدام و به ناگاه گویی آوای نی سینا پرده ایی را از مقابلش کنار زده و او بخشیده قاتل برادر را و التماس کرده برای سینا و به دست و پای اولیای دم افتاده تا از سینا هم بگذرند و تمام مدت که آنجا بودم تماسهای خانواده نگرانش بود و دختر نازنینش که همه نگران بودند برای سینا.
در آن دقایق مرگبار که چه سخت گذشت به ما و چقدر دلگرم کننده بود حضورانسانهای بزرگواری را که در آن هنگامه شب به جمع کوچک ما پیوستند. خانم وکیل دوست داشتنی که سعی می کرد پول تهیه کند در آن ساعات سیاه و انتظار ما بود و انتظار.لحظه شماری برای حکمی که می خواستیم اجرا نشود.هر چه عقربه ها به ۳ بامداد نزدیکتر می شدند در وحشتی دائم دست و پا میزدیم و حتی حضور "عماد الدین باقی " و همسر نازنینش و دکتر "نعمت احمدی" که چه راحت با ما به گفتگو نشسته بود نیز نمی توانست از وحشتمان بکاهد. دهها تن از فعالان اجتماعی و فعالان حقوق بشر در مقابل درب اوین انتظار اولیای دم را می کشیدند و هیچ چیز نمی تواند وصف کند صورت آرام و نگاه دردمند آقای پایمردی پدر سینا را که هر بار می رفت و می آمد و می گفت "هروقت آمدند شما بروید صحبت کنید"و این اضطراب کشنده با ما بود تا ۳:۴۵ دقیقه بامداد که اولیای دم آمدند و یکراست به داخل اوین رفتند و خانم کمالی که حتی نتوانست چند دقیقه ایی به راحتی صحبت کند با آنان و سربازی که بی توجه به اضطراب ما نام ها را فریاد می زد ... .
من چه باید بگویم و اصلآچگونه باید وصف کرد همه آن لحظه های نفرین شده را که فقط فریاد بود و فریاد .اشکهای همه بود و التماسها .مشتهای گره شده برادر ۱۵ ساله سینا بود که درب زندان اوین را چنان می فشرد در مشت گویا می خواست بزرگ شود بزرگتر از دیوارهای اوین و برود برادرش را بیاورد بیرون .برود برادرش را بیاورد پیش مادر.مادری که بیهوش شده بود و ما که یادمان رفته بود آمده ایم آرامش بدهیم و حالا خودمان هم نیازمند آرامش دادن شده ایم.همه آن ۲۰ دقیقه طولانی که سرباز فریاد کشید "حکم پایمرد ۱۰ روز تعلیق شد" .حالامن فکر می کنم آیا آن لحظه آن سرباز وظیفه می دانست که کلامش برای ما چه کیمیایی بود . اشک ها تبدیل شده بود به اشک های شادیی که می دانستیم ناقص هستند ، اشک شوق می ریختیم و می دانستیم کابوس همچنان ادامه دارد.
سینا ۱۹ سال دارد و تا کنون دو بار تا سکوی اعدام رفته یکبار بالای سکو رفته و بار دیگر در مقابل آن.خانم ستوده وکیل سینا می گوید " از این پسر چیزی باقی نمانده" و واقعآ باقی نمانده. ۱۹ساله ایی که دوبار تا مرز مرگ رفته. سینا نمی تواند باردیگر تحمل کند این شرایط مرگبار را،که ما آن بیرون بدون سکو و طناب دار داشتیم خفه می شدیم .
سینا پایمرد طبق هیچ کدام از بند ها و ماده های قانونی نباید اعدام شود و اعدام وی نقض آشکار حقوق کودکان است .سینا پایمرد را یاری کنید تا این جوان ۱۹ ساله رابار دیگر نبرند به انفرادی و مقابل سکوی اعدام.او را یاری کنید و فراموش نکنید او تنها یک پسربچه ۱۶ ساله بوده .پسربچه ایی که می توانست برادر من باشد یا پسر شما .
من می فهمم که خانواده ولی دم هم حقوقی دارد و نمی توانم و نمی خواهم بگویم که آنها حق انتخاب ندارند و نمی خواهم حقی از آنان ضایع شود و اصلا مگرمن که هستم که بخواهم حقی ضایع شود از کسی . من جایی دیگر فریاد خواهم زد که حقی که داده شده به آنان انصاف نیست . این درد من و آنها نیست این درد من و قوانین مدنی سرزمینم هستند، اما حالا و اینجا در این شمارش معکوس ثانیه ها وقت نیست برای این جدالها .این قوانین باید تغییر کند می دانیم اما حالا من فقط به سینای ۱۹ سال ایی فکر می کنم که نباید دوباره ۱۰ روز دیگر برود پای چوبه دار . من حالا دارم به همه ان ۸۰ میلیون تومان باقیمانده فکر می کنم و به پدر استواری که به ما هم روحیه می داد در حالی که تا اینجا حتی خانه اش را هم فروخته است برای تهیه آن ۷۰ میلیون تومان .
من حالا به همه "خودمان" فکر می کنم به خودمان و ازهمه میخواهم که سینا را یاری دهید تا بار دیگر سینا را نبرند انفرادی تا بار دیگر ... .
پی نوشت : شماره حساب ارزی شماره ۵۰۱۷۵۰۴۹ به نام سید سعید پایمرد و نسرین ستوده بانک تجارت شعبه اسکان کد۵۰
پی نوشت:برای فرزندان دانشگاه و یاران پلی تکنیکی وثیقه تعیین شده و انان توان پرداخت آنرا ندارند ... نمی دانم اصلآ باید حرفی زد یا نه؟؟؟
پی نوشت :۱۰ روز است که بهاره و برادرانمان در بندند،می بینی چه ساده ۱۰ روز گذشت ... .
سینا ۱۶ ساله بوده زمانی که در یک نزاع مقتول را به قتل رسانده و نزاعش کودکانه بوده چرا که او با تمامی معیارهای جهانی و انسانی کودک محسوب می شده است.سینا برای آن نزاع کودکانه دو بار تا سکوی اعدام رفته است یکبار سحرگاه ۲۷ تیرماه ۸۵ که بر بالای سکوی اعدام و در حالی که طناب دار بر گردنش بوده قاضی جابری برغم مخالفت مسول اجرای احکام حکم به آوردن نی سینا می دهد و نوای نی سینا می شود معجزه زندگی علی ۲۱ ساله که از پای چوبه دار باز می گردد و سینای قصه ما میرود دوباره به زندان تا تهیه کند دیه را . سینای ۱۹ ساله دوبار تا لمس نهایی مرگ پیش رفته است،یکبار در صبحگاه ۲۷ تیر ماه ۸۵ و بار دیگر یک سال بعد در صبحگاه ۲۷ تیرماه ۸۶ .
در اولین ساعات ۲۷ تیرماه ۸۶ زمانی که با آیدا به مقابل درب زندان اوین رسیدم می دانستم که با حضور خانواده وی و همچنین فعال حقوق بشر عزیزمان آسیه مواجه خواهم شد،حتی می دانستم که مهتاب کرامتی هم آمده برای نجات جان سینا،اما نمی دانستم که آنجا نازنین زنی را خواهم دید که تمام یک سال گذشته را ایستاده برای نجات سینا از اعدام .
خانم "محبوبه رمضانی" همان کسی بود که یک سال پیشتر از این به آوای نی سینا قاتل برادرش را پای چوبه دار بخشید . زنی مقاوم که با وکالت تام از تمامی اولیای دم به همراه پدرش رفته بود تا از جانستان برادرش جان بستاند حالا تبدیل شده بود به یکی از مخالفان حکم اعدام .او تمام یک سال گذشته را پا به پای فعالین حقوق بشر و خانواده سینا تلاش کرده بود برای نجات جان سینا .وقتی پا به پای او خاطرات یک سال گذشته را مرور می کردم از آن شب تا امشب برایم می گفت از قاطعیتش از اینکه فقط قصاص می خواسته و حکم اعدام و به ناگاه گویی آوای نی سینا پرده ایی را از مقابلش کنار زده و او بخشیده قاتل برادر را و التماس کرده برای سینا و به دست و پای اولیای دم افتاده تا از سینا هم بگذرند و تمام مدت که آنجا بودم تماسهای خانواده نگرانش بود و دختر نازنینش که همه نگران بودند برای سینا.
در آن دقایق مرگبار که چه سخت گذشت به ما و چقدر دلگرم کننده بود حضورانسانهای بزرگواری را که در آن هنگامه شب به جمع کوچک ما پیوستند. خانم وکیل دوست داشتنی که سعی می کرد پول تهیه کند در آن ساعات سیاه و انتظار ما بود و انتظار.لحظه شماری برای حکمی که می خواستیم اجرا نشود.هر چه عقربه ها به ۳ بامداد نزدیکتر می شدند در وحشتی دائم دست و پا میزدیم و حتی حضور "عماد الدین باقی " و همسر نازنینش و دکتر "نعمت احمدی" که چه راحت با ما به گفتگو نشسته بود نیز نمی توانست از وحشتمان بکاهد. دهها تن از فعالان اجتماعی و فعالان حقوق بشر در مقابل درب اوین انتظار اولیای دم را می کشیدند و هیچ چیز نمی تواند وصف کند صورت آرام و نگاه دردمند آقای پایمردی پدر سینا را که هر بار می رفت و می آمد و می گفت "هروقت آمدند شما بروید صحبت کنید"و این اضطراب کشنده با ما بود تا ۳:۴۵ دقیقه بامداد که اولیای دم آمدند و یکراست به داخل اوین رفتند و خانم کمالی که حتی نتوانست چند دقیقه ایی به راحتی صحبت کند با آنان و سربازی که بی توجه به اضطراب ما نام ها را فریاد می زد ... .
من چه باید بگویم و اصلآچگونه باید وصف کرد همه آن لحظه های نفرین شده را که فقط فریاد بود و فریاد .اشکهای همه بود و التماسها .مشتهای گره شده برادر ۱۵ ساله سینا بود که درب زندان اوین را چنان می فشرد در مشت گویا می خواست بزرگ شود بزرگتر از دیوارهای اوین و برود برادرش را بیاورد بیرون .برود برادرش را بیاورد پیش مادر.مادری که بیهوش شده بود و ما که یادمان رفته بود آمده ایم آرامش بدهیم و حالا خودمان هم نیازمند آرامش دادن شده ایم.همه آن ۲۰ دقیقه طولانی که سرباز فریاد کشید "حکم پایمرد ۱۰ روز تعلیق شد" .حالامن فکر می کنم آیا آن لحظه آن سرباز وظیفه می دانست که کلامش برای ما چه کیمیایی بود . اشک ها تبدیل شده بود به اشک های شادیی که می دانستیم ناقص هستند ، اشک شوق می ریختیم و می دانستیم کابوس همچنان ادامه دارد.
سینا ۱۹ سال دارد و تا کنون دو بار تا سکوی اعدام رفته یکبار بالای سکو رفته و بار دیگر در مقابل آن.خانم ستوده وکیل سینا می گوید " از این پسر چیزی باقی نمانده" و واقعآ باقی نمانده. ۱۹ساله ایی که دوبار تا مرز مرگ رفته. سینا نمی تواند باردیگر تحمل کند این شرایط مرگبار را،که ما آن بیرون بدون سکو و طناب دار داشتیم خفه می شدیم .
سینا پایمرد طبق هیچ کدام از بند ها و ماده های قانونی نباید اعدام شود و اعدام وی نقض آشکار حقوق کودکان است .سینا پایمرد را یاری کنید تا این جوان ۱۹ ساله رابار دیگر نبرند به انفرادی و مقابل سکوی اعدام.او را یاری کنید و فراموش نکنید او تنها یک پسربچه ۱۶ ساله بوده .پسربچه ایی که می توانست برادر من باشد یا پسر شما .
من می فهمم که خانواده ولی دم هم حقوقی دارد و نمی توانم و نمی خواهم بگویم که آنها حق انتخاب ندارند و نمی خواهم حقی از آنان ضایع شود و اصلا مگرمن که هستم که بخواهم حقی ضایع شود از کسی . من جایی دیگر فریاد خواهم زد که حقی که داده شده به آنان انصاف نیست . این درد من و آنها نیست این درد من و قوانین مدنی سرزمینم هستند، اما حالا و اینجا در این شمارش معکوس ثانیه ها وقت نیست برای این جدالها .این قوانین باید تغییر کند می دانیم اما حالا من فقط به سینای ۱۹ سال ایی فکر می کنم که نباید دوباره ۱۰ روز دیگر برود پای چوبه دار . من حالا دارم به همه ان ۸۰ میلیون تومان باقیمانده فکر می کنم و به پدر استواری که به ما هم روحیه می داد در حالی که تا اینجا حتی خانه اش را هم فروخته است برای تهیه آن ۷۰ میلیون تومان .
من حالا به همه "خودمان" فکر می کنم به خودمان و ازهمه میخواهم که سینا را یاری دهید تا بار دیگر سینا را نبرند انفرادی تا بار دیگر ... .
پی نوشت : شماره حساب ارزی شماره ۵۰۱۷۵۰۴۹ به نام سید سعید پایمرد و نسرین ستوده بانک تجارت شعبه اسکان کد۵۰
پی نوشت:برای فرزندان دانشگاه و یاران پلی تکنیکی وثیقه تعیین شده و انان توان پرداخت آنرا ندارند ... نمی دانم اصلآ باید حرفی زد یا نه؟؟؟
پی نوشت :۱۰ روز است که بهاره و برادرانمان در بندند،می بینی چه ساده ۱۰ روز گذشت ... .
