تبليغاتX
ميرا

پاییز سال ۱۳۶۱ :
پدر در جبهه است و من کودکی چند ماهه هستم ،مریض و رنجور و از شدت دردی که نمی دانند چیست آن قدر گریه کرده ام که به قول مادر حالا فقط می توانند صدای ناله بچه گربه را از من بشنوند.
مادر وجشت زده و نگران از احتمال از دست دادن اولین فرزند در تماس پدر که به اهواز امده به او می گوید من بیمار هستم و پدر در کمتر از ۱۰ ساعت از اهواز خود را به خانه می رساند .
من زنده می مانم و بزرگ می شوم تا ...

پاییز سال ۱۳۸۷:
به شدت در گیر و پی گیر مراحل گرفتن اقامت تحصیلی و درگیری های روزمره خودم هستم که مادرتماس می گیرد.
پدر بیمار است، این را از عید سال ۱۳۸۷ دانسته ایم در حالی که پدر دو سال تمام بیماری خود را از همه پنهان کرده بود اما حتی بعد از دانستن هم هیچ گاه چنان اشفته نشده بودیم تا  ... .
مادر خبر می دهد پدر به شدت بیمار است و راهی بیمارستان شده. داروهایی که قرار بوده بیماری او را تحت کنترل قرار دهند باعث افزایش قند خون شده اند و دکترها از کنترل قند خون پدر عاجز هستند.۲۶ سال بعد از پاییز پدر این بار من هستم که نمی دانم چطور خودر ا به عزیزترین ناجی زندگیم برسانم.
هراسان و آشفته خود را به خانه و بیمارستان می رسانم و وخامت حال پدر را به چشم می بینم .حضور همه فامیل و آشنایانما و پدر را وحشت زده می کند،مگر چه شده که همه آنها که آن قدردور بودند ازما که سالی یک بار هم خبر از ما نمی گرفتند حالا اینجا هستند؟
با پدر حرف می زنم و شب در بیمارستان می مانم و صبح جایم را با خواهرم عوض می کنم که ای کاش نمی کردم . تازه به خانه می رسم که تماسی از بیمارستان مرا نزد پدر فرا می خواند .پدر عزیز من به کما رفته و من صدای درگوشی پرستاران را می شنوم که می گویند"باید آرام آرام به آنها گفت احتمال بازگشت از کما بسیار کم است و ..."و من گوشم پر است از ضجه های مادر و دیدن گریه های خواهرانم .

باور نمی کنم نمی خواهم و نمی توانم باور کنم پدر من در ۵۲ سالگی بخواهد مارا ترک کند، او که همیشه حامی و پناهگاه من بود بخواهد مرا در این دنیای بی رحم رها کند .نه نمی خواهم بپذیرم و نمی پذیرم.
از اینجا به بعد جدال نه فقط پدر، که من و دو خواهر و مادرم هم هست با مرگ، که بعد از بیش از ۷۲ ساعت زمانی که پدر باز می گردد دکترش هم می گوید باور نمی کردم او دوباره چشم باز کند .
نمی دانم معجزه هایی که می گویند هست یا نه اما به اعتراف همه و حتی پزشک انگلیسی پدر بازگشت پدر به معجزه ایی شبیه بود که کمتر از ۱۰ روز بعد او نه تنها از کما بیرون آمده که حتی اماده اعزام می گردد.
حال دوباره پدر عزیز من به زندگی بازگشته او هنوز بیمار است و در کمتر از بیست روز  ۱۷ کیلو وزن از دست داده اما هنوز هست و این بودنش برای من نعمتی است به بزرگی همه دنیا.
پدر من به دنیابازگشته و من نیز به دنیای شلوغ وبلاگ نویسی و امیدوارم عمر هر دو ایها طولانی باشد.

پی نوشت :چطور می توانم سپاسگذار دوستان عزیزی باشم که در این یک ماه و اندی حضور گرم و صمیمی شان یاری دهنده من بود .
نفیسه بسیار بسیار عزیزم که اشک هایم را که از مادر و خواهرانم پنهان می کردم پذیرا بود و آن همه تماس و اس ام اس هایش که بسیاری بی پاسخ ماند یاری دهنده روزها وشب هایم بود.
سعید نورمحمدی  عزیز که در شب بدحالی پدر دلداریم داد . ممنونم از تماس های عزیزانی همچون شهاب طباطبایی گرامی و خانم زهرا اشراقی عزیز.
سپاسگذارم از تماس ها و اس ام اس های دوستان عزیزی چون حمزه غالبی گرامی ،نورثاقب عزیز ، آسیه ، شیوا ، مریم ، علی و مهدی و امیر و همه دیگر دوستان بسیار عزیزم.

پی نوشت : سپاسگذارم از مهدی افشار نیک  عزیز که در شرایطی بسیار بحرانی و سخت یاریم کرد و هنوز نه فرصت جبران این یاری را داشته ام و نه فرصت حتی تشکر را انگونه که لایق این دوست نازنین است . سپاسگذار محبت بی کرانش هستم و مدیون او تا همیشه.

پی نوشت : گاهی حوادث باید بیایند و بروند و بگذرند و باشند تا تو بشناسی دوستان را .آنان که رفیق همیشگی راهند و انان که در راه رهایت می کنند .

پی نوشت : فکر می کنم این شخصی ترین نوشته دوران وبلاگ نویسی من بود و شاید هم تنها شخصی .
| میرا | 2:3پنجشنبه 19 دی1387 | |

"وقتی مسآله نفرت انگیز انتقام مطرح می شه حس می کنی خدا وجود داره و آدم داره طبق اراده اون عمل می کنه ... "

"انتقام راه مستقیم و عاقلانه ای نیست ،بیشتر شبیه گم شدن توی جنگله ،گم شدن توی جنگل آسونه چون ممکنه یادت بره از کجا وارد شدی ... ."

"جنگجویان واقعی به هنگام مبارزه فقط به نابود کردن دشمن فکر می کنند و تمام عواطف و احساسات انسانی را در خود سرکوب می کنند.
هرکس  آدم کشت باید کشته شود هرگز در مقابل دشمن پا پس نگذار  و با تمام وجود بجنگ ،هر کس را که سر راهت ایستاد بکش حقیقتی که در قلب هنر مبارزه نهفته است."

پی نوشت :آنچه نوشتم تک گویی های فیلم "بیل را بکش" اثر کوئنتین تارانتینیو قسمت اول بود.

پی نوشت : نمی بخشم، نمی بخشم ،نمی بخشم، نمی بخشم ،نمی بخشم، نمی بخشم، نمی بخشم، نمی بخشم . نه می بخشم و نه فراموش می کنم .
| میرا | 1:0جمعه 3 آبان1387 | |
سیر می شود
قرار بود دنیا تمام شود و آخرالزمان بر پا .
حیف شد که نشد ،و چقدر دیدن داشت آخرالزمانی که سیاهچاله ایی همه چیز را ببلعد.
حیف شد که نشد.
قرار بود آخرالزمان شود، انگار کن "فرودو " حلقه را بر دست کند، و "نیو " هرگز به خانه نرسد،و "کنستانتین" بازی را به گابریل شر و شیطان ببازد،و چه محشری می شد در آن سیاهچاله که قرار بود دنیا تمام شود.
و اصلآ همه اینها چه اهمیتی دارد وقتی سرهنگ کورتز  هیچ وقت به خانه نرسید و ویلارد بسته را داد به همسرش که شاید دنیا در همان نقطه تمام شده بود.

و چه بد که همه این جارو جنجالها،هیاهوی بسیار بود بر سر هیچ ،که ما مدتهاست مرده ایم و بی خبریم از مرگ خویش و انتهای هستی .
صدها کودک هم اکنون در آفریقا از گرسنگی می میرند و دنیا خیلی وقت است تمام شده .
تمام شدن دنیا معنیش فقط این نمی شود که بگویی سیاهچاله ایی در ۱۰۰ کیلومتری زیر زمین دهان باز کرده و دنیا را بلعیده .
دنیا ساده تر از اینها تمام شده ،از وقتی من و تو  کودکان سر چهار راه ها را نخواستیم ببینیم ،و برای مردمان دنیا قصه کودکان گرسنه سودانی  و روایت تلخ دارفور و شکم های برآمده کودکان آفریقایی و آسیایی شد قصه تکراری. این شد که چه دریغ و افسوس بر مرگ دنیا وقتی "آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود ".

و حالا بیا هیاهو کنیم برای هیچ که علم به یک پیشرفت بسیار دست یافته بدون اینکه بهای گزاف از هم گسستن هستی را پس بدهد ، و کف بزنیم که رسیدیم به یک قدمی آنچه که مارسل پروست در همه اثر بی نظیرش" هستی و نیستی" بر سر می زد که بداند از کجا آمده و به کجا می رود. اصلآ بی خیال همه آادمیت هایی که دارد در این مسلخ قربانی می شود بشویم ، که ما مرده ایم و خود بی خبریم از مرگ خویش.

بی خیال همه این ها که " قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا آدمیت برنگشت" . 
| میرا | 2:39پنجشنبه 21 شهریور1387 | |
در سفر هستم و بسیار درگیر . درگیر رفتن و سفری تازه،که دوستی تماس می گیرد و می گوید : "الان در اینترنت هستی ؟؟ "و من می گویم: نه ، و او می گوید:" من همین الان با تو چت کردم"، و من حیران می شوم که یعنی چه و می گویم:" من در اینترنت نیستم و اصلآ دسترسی به این دنیای پیچیده مجازی ندارم "و او می گوید :"پس هکت کرده اند "و من حیران تر می شود که چرا ؟؟ و اصلآ چه کسی باید بیاید و ای دی من را هک کند،که می گوید:" اینها را دیگر من نمی دانم ولی الان با ای دی تو کسی با من چت کرد و من حدس زدم نمی تواند تو باشی و تصمیم گرفتم با تو تماس بگیرم" .
از او خواهش می کنم سعی کند وارد ای دی من شود که نمی تواند .
دیگر کاملآ متحیر و حیران شده ام با یک احساس بد که کسی من را از من ربوده است و حالا این من جعلی به شناسه های دوستانم و بسیاری دیگر دسترسی دارد و نه فقط به شناسه ها که  به ایمیل هایم و ... نیز دسترسی دارد .

به دوست دیگری زنگ می زنم و او چند راهکار پیشنهاد می کند و من می گویم اصلآ امکانش برای من نیست چون به اینترنت دسترسی ندارم و البته در انتهای حرفهایش می گوید اگر پسورد را تغییر دهد دیگر هر گز امکان دسترسی به ای دی خود را نخواهی داشت .
و چقدر احساس بدی دارد وقتی "او"یی باشد که به جای من بنشیند و "من " دیگر "من " نباشم.

به دوستانم زنگ می زنم و دنبال کسی می گردم که به اینترنت دسترسی داشته باشد تا پسورد را تغییر دهد ،و در این آشفتگی دوست دیگری تماس می گیرد و این بار دیگر نمی دانم باید حیران تر شوم یا بخندم به کار "او"یی که به جای من نشسته و با دوستی چت کرده که بیش از 6 ماه است از بابت بعضی دلخوری ها از کنار شناسه های هم بی تفاوت گذشته ایم ، و این " او"ی نا آگاه بدون دانستن با این دوست چت می کند و البته کمک همین دوست باعث می شود که شناسه را رها کند .
دوست من برای تمامی دوستان مشترک در لیست پیغامی می فرستد که "ای دی میرا هک شده است" و این پیغام را برای ای دی خود من هم می فرستد و او می داند که دانسته اند من نیست .

دوست عزیزم عطیه نیز به یاریم می آید و با تغییر رمز ورود من را به من باز می گرداند که چقدر سپاسگذارش هستم از بابت لطفش که همیشه بی دریغ نثار می کند.

و این ماجرا باید رخ می داد تا یاد بگیرم حریم خصوصی در گستره بی مرز این جهان مجازی یک شوخی بیشتر نیست . غیر از آن همه کلمه که جزو کلمات قرمز محسوب می شود وگفتنشان جستجوگرها را فعال می کند ، نه در اینترنت سرزمین مان که در وسعتی بسیار بزرگ تر از آن ،هستند آنانی که بی توجه به تو "تو " و من "من " به خود حق می دهند نقض حریم خصوصی کنند و گاه از سر بچگی و گاهی هم به شوق جاسوس بازی بیایند و صفحات اینترنت و کامپیوترت را هک کنند و بخوانند و به این " من " توهین کنند و اشتباه بزرگ تر دل بستن به این من ها و تو های مجازی که نامشان بر آنان است مجازی !! .


پی نوشت : بسیار سپاسگذارم از سیامک عزیز که نشان داد بی دلیل نام وبلاگش راز نو نیست و کاشف من های جعلی است و همچنین با سپاس بسیار بسیار زیاد از عطیه نازنین که مانند همیشه حضورش عطیه ارزشمندی بود برای من مسافر که اگر نبود من مجازیم از دست می رفت.

پی نوشت : یاد گرفتم در این گستره بی مرز مجازی به هیچ "من" ی دل خوش نکنم که بر آب و سراب هستند. " ای دی " خودم را دوباره دارم مثل کامپیوترم که بعد از حمله هکرها دوباره داشتمش اما مثل بار قبل خیلی چیزها برایم تغییر کرد.

پی نوشت :"وال _ای " را ببینید انیمیشنی تکان دهند و عالی . قصه یک عشق در یک دنیای بدون عشق از دیدنش لذت بردم و می توان آن را جزو ۵ عاشقانه برتر دنیا لقب داد. شک نکنید . از دیدنش لذت خواهید برد.

پی نوشت : الان که متن را بازخوانی کردم متوجه شدم چندین بار از واژه مجهول "دوست" استفاده کرده ام و البته صفات را دوباره بسیار با اغراق نوشته ام .جمهور عزیز ببخشید که باز هم تذکرات شما را نادیده گرفتم این بار فرق می کند کسی داشته من را از من می دزدیده و فکر کنم کمی اغراق حق من باشد.
(بسیاری از اصول وبلاگ نویسی و نوشتن را از جمهور فراگرفته ام و همیشه از این بابت سپاسگذارش هستم ) 
| میرا | 1:47یکشنبه 10 شهریور1387 | |

مادرم می گوید روزی که تو به دنیا آمدی پدرت بیمارستان را غرق گل کرد . برای اولین فرزندش گویا می خواست گل فروشی را بخرد و من فکر می کنم می دانم چرا پدر چنین کرده.
بیست و اندی سال پیش دختر بدنیا آمدن مایه عذاب زن دیگری می شد به نام مادر که می بایست همه عشقش را نثار فرزند می کرد و نگرش اشتباه و غلطی که از عرف جامعه می آمد او را به عنوان یک زن از بدنیا آوردن یک زن دیگر پشیمان و سرخورده می کرد و پدر نازنین من به گفته مادرم نه برای من که برای دو خواهر دیگرم نیز هر چه توانست کرد و نه آن هنگام که بدنیا آمدیم بلکه در تمام ۲۶ سال گذشته را نیز هر چه توانست کرد تا هیچگاه باور غلط عقب بودن از مردان جامعه بر ذهن ما ننشیند.

حالا و امروز من یک سال بزرگتر شده ام و پدر نازنین من رآس ساعت ۱۲ شب برایم اس ام اس تبریک می فرستد تا به یادم بیاورد که همیشه با من است و من فکر می کنم اگر او را نداشتم تا تمام باورهایم از زندگی را برایم این گونه بسازد آیا حالا سرنوشت دیگران سرزمینم برایم مهم بود؟؟

۲۳ مرداد متولد شده ام و هر سال ۲۳ مرداد به خیلی چیزها فکر کرده ام ، به خانواده ام ،به مادر و پدرم به یک حادثه اما امسال با همیشه فرق می کند.
امسال فکر می کنم چه بر سر ما آمده که اگر ۲۰ سال پیش از این جامعه و عرف اشتباهش زن را عقب مانده می خواست و می دانست ، اکنون آنان که ردای مردان قانون برتن کرده اند آنان که در محضر مردم قسم خورده اند حافظ منافع ملت و همه ملت و نه به تفکیک جنسیت باشند اکنون لایحه ایی را به مجلس ارائه کرده اند که در آن می خواهند جامعه ایی را که در طول ۳ دهه گذشته با جان کندنی مثال زدنی سعی کرده به سطح تقریبآ متعادلی از باور از زنان دست یابد این گونه دوباره به عقب براند؟؟
کدامین نگاه حقیر است که زنان سرزمین من را حقیر می خواهد ، و کدامین باور متحجر است که تاب تحمل رشد نیمی از جامعه را ندارد و می خواهد آنان را همیشه حقیر ببیند .

امسال روز تولدم را دوست ندارم ، دوست ندارم چون کسانی دارند با نام حمایت از خانواده تیشه به ریشه نهاد خانواده و بنیان آن می زنند ، و حالا دارم فکر می کنم در این روزها داشتن جشن تولد و شادی کردن برای تولد یک انسان که می خواهد تمام انسان باشد نه نیمه آن کاری بیهوده و عبث نیست؟؟

پی نوشت : خواهران دلبندم ، عطیه نازنین من ، صبا و علی و همه دوستان عزیزم تماس ها و تبریک های شما عزیزان دریچه های پرنوری است برای من که از آن زندگی را زیبا می بینم .

پی نوشت : آیدای نازنین خواسته بود همگی از لایحه بنوسیم و آنچه دغدغه این روزهای ماست و من هم تولدم بهانه ایی شد برای اینکه بنویسم از لایحه و از همه می خواهم بنویسند از لایحه ایی که به نام خانواده ، ارکان خانواده را تهدید می کند.

پی نوشت بعد از تحریر :سه دانشجوی در بند پلی تکنیک بعد از بیش از یک سال بازداشت بیهوده و خودسرانه در تاریخ ۲۳ مرداد از زندان رهایی یافتند و شدند دلخوشی روز تولد من در این روزهای بی دلخوشی.

پی نوشت خیلی بعد از تحریر : بلاگفا دیوانه شده بود در همه دو روز گذشته و در یک اقدام جنون آمیز تصمیم گرفته آخرزین پست من را حذف کند و شاید روز تولد مرا دوست نداشته و برای اولین بار من از یک پست بک آپ داشته ام.
| میرا | 0:11جمعه 25 مرداد1387 | |

حالا می توانم تنهایی ام را
این گلدان پیچک هزار گره را
از گوشه ی تاریک و نمور طاقچه بردارم
بگذارمش کنار پنجره
تا با آب و آفتاب و نسیم
جلا پیدا کند
تا جایی که گل بدهد و شب ها بپیچد به دور ماه

پی نوشت :آدمهای روزگارمان جای چیزی در صورتشان تهی شده ، گویا همگی مسخ شده اند ،چنان که گویا کتاب "مسخ"را فرانس کافکا از آدمهای این روزگار سرزمین من نوشته است و شاید هم صورتک زده اند چون صورتک های کتاب "میرا".

پی نوشت : محبوبه کی از زندان به در خواهد شد ، بیش از ۴۰ روز گذشته از بازداشت محبوبه در اوین . آقایان محبوبه را بازداشت کردید با عطر محبوبه که در همه کوچه های شهر پیچیده چه خواهید کرد ؟؟

پی نوشت : مرا از من ربوده ایی، حالا کجایی؟؟؟

پی نوشت :شعر بالا از " حمیدرضا سلیمانی " بود، شاعر جوانی که خیلی دوستش دارم.
| میرا | 23:37پنجشنبه 10 مرداد1387 | |

این روزها با دروغ بزرگ زندگی می کنم . بادروغ بزرگ زندگی کردن ساده است ، به همین سادگی که نیستی تمام هستی اطرافت را فرا بگیرد و تو از زندگی بگویی .
وقتی تمام حجم خیالم را مرگ و نیستی فرا گرفته پس حرف زدن از زندگی دروغ بزرگ است و این روزها دارم با دروغ بزرگ زندگی می کنم .
حتی با دروغ بزرگ زندگی کردن ساده تر از این هم می تواند باشد وقتی که تصمیم بگیری به دروغ کسی دل ببندی با دروغ بزرگ زندگی کرده ایی .

سرگردان در اتاقم بالا و پایین می روم و کسی زنگ می زند و فقط یک صدای خسته است که می پیچد در گوشم و آوایش در سرم .
می گوید تو آخرین امید من هستی ، و من فکر میکنم چه دنیای بدی است دنیایی که من در آن آخرین امید یک آدم باشم ... .

سرگردان در اتاق بالا و پایین می کنم و سرگردان تر می روم به سوی کتابخانه به این امید که چیزی بیایم و در میان کتابخانه کتاب "رکسانا" را می بینم و پریشان در پس ذهنم جستجو می کنم که این کتاب بیهوده در کتابخانه من چه می کند؟ به چشمانم شک می کنم و دوباره نگاه می کنم اما انجاست  درست کنار "کولی کنار آتش " و " صدسال تنهایی"و زیر "کتاب تردید".
دوباره فکر می کنم بیهوده و بی حاصل از اینکه این کتاب از کجا سر از کتابخانه من در آورده ،گیج و پریشان. و بعد تر فکر می کنم چرا باید اینقدر اهمیت بدهم که این کتاب از کجا به کتابخانه من رسیده وقتی هنوز سوالی بزرگ در ذهنم هست که تو ،خود تو ،اصلآ چگونه سر از زندگی من در آورده ایی ؟ 
چرا باید این همه اهیمت بدهم به این کتاب و چگونگی حضورش در کتابخانه شخصیم وقتی هستند این همه ادم که اصلآ نمی دانم چطور سر از زندگی من در آورده اند.

هنوز صدا در گوشم هست که " تو آخرین امید من هستی "،و من هنوز در میانه این تناقض بشری سرگردانم که آخرین امید کسی بودن یعنی چه ؟ ، وقتی تمام حجم ذهنم را نا امیدی فرا گرفته است چطور می توانم اخرین امید کسی باشم.

پی نوشت : کتابخانه ام را از نو چیده ام و فکر می کنم زندگیم را هم باید دوباره بچینم ... .

پی نوشت : آنچه نوشته ام قسمتی از هذیان های این روزهای من است دنبال هیچ چرایی برایش نگردید.

پی نوشت : اینجا وبلاگ شخصی من است و از هر چه بخواهم در آن می نویسم .
| میرا | 0:14چهارشنبه 29 خرداد1387 | |
توکای مقدس ، یک بازی مقدس به راه انداخته که دوستش داشتم و از قضای روزگار باشو نازنین مرا هم به این بازی فراخوانده است .
قرار شده هر کداممان از لینک ها و دوستان وبلاگ نویسمان آنهایی را که بیشتر می خوانیمشان توصیف کنیم در چند جمله،و شاید هم فقط یک جمله. اجابت می کنم باشو نازنین را و ابتدا هم با وبلاگ خودش آغاز می کنم .

باشو را پیش از وبلاگ نوشتن و وبلاگ نویسی کشف کرده ام. کارتونیست جوانی که قلمش نه فقط در کارتون که در نوشته هایش هم به همان ظرافت و جسارت است ،و البته پر از طعنه و کنایه که این خصلت را مستقیم از کاریکاتورهایش وام گرفته و نامه معروفش به مانا نیستانی شاید تلنگری بود به وبلاگستان در زمان بازداشت مانا .

جمهور ،مهدی محسنی ، وارطان و این روزها جمهوریت ، قطعآ در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان وبلاگستانی بود و سیاسی هم بود و خواست نقد تند و تیز اجتماعی هم خواند وبی تفاوت از کنار وی گذشت. نگاه بسیار دقیق و کنجکاو و قلم جسور و جذابش او را به یکی از شاخص ترین نمونه های موفق وبلاگ نویسی تبدیل کرده است و به نظر من بزرگترین حق ایی که در برگزاری مراسم دویچه وله از کسی ضایع شده است حقی بود که از وی در آخرین دوره برگزاری به ناحق گرفته شد و جایزه ایی را که بسیار شایسته اش بود از وی دریغ شد.او پدرخوانده وبلاگ های بسیاری است و یکی از آن همه هم وبلاگ میرا.

پروانه اسیر در زندان ایران در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان قلم توانمند و احساس لطیفش را نادیده گرفت . فعال حوزه حقوق زنان و کودکان ،فعال اجتماعی و کنشگر اجتماعی که نوشته هایش می تواند خوابی لطیف را برات تعبیر کند.از او بسیار آموخته ام و این روزها وبلاگش رنگ و روی روشنی یافته است.

گرگ صابونی ،که مریم پالیزبان ساخته شاید یکی از آن وبلا گ هایی بود که کشفش چون کشف یک تجربه ناب بود برای من . بازیگر جوان فیلم نفس عمیق ،که کشف کردم شاعر خوبی هم هست و نویسنده و شاید بسیاری دیگر که در پی کشفش هستم و از سرودهایش لذت برده و می برم.

مسیح  ،مسیح علی نژاد یکی از وبلاگ های پربیننده که از زمانی که آواز دلفین ها را معنی کرد به تیغ فیلتر گرفتار شد . روزنامه نگار پرتوان و جسور و البته اخراجی معروف خانه ملت که  کمترصبوری از کف داده و عصبانی شده که این روزها دارد عصبانی می شود.

وارش آسیه امینی را بسیار دوست دارم و نه فقط به خاطر وارش ،که بسیار این کلمه را با لهجه شیرین شمالی دوست دارم ،بلکه بخاطر شخصیت جذاب و قدرتمند نویسنده این وبلاگ ... . آسیه امینی برای یک نسل از کنشگران تازه نفس اسطوره و معلمی است هر چند شاید خود نداند که معلم و اسطوره آنان است.کنشگر جسور و پرتلاشی که معدود دفعاتی که دیده امش مقابل درهای اوین بوده.
آسیه امینی را تحسین می کنم بابت همه تلاش هایش برای همه آنچه در راه حقوق بشر می کند.

کسوف و کشف دنیا از دریچه دوربین . همه جاهست ،از تجمع زنان تا انجمن صنفی روزنامه نگاران و سد سیوند و پاسارگاد و ...   ،این مرزشکنی اش قابل تحسین.

رازنو که گاهی پر است از رازهای نو و گاهی خوب است و گاهی متوسط و گاهی فقط جنجالی اما نمی توان دوستش نداشت و نخواندش ،و این همه می ماند با یک ای کاش ... .

خبرنگاران صلح را برای نه فقط خبرنگار بودن و طرفدار صلح بودنشان،چیزی که بسیار دوست دارم و این خود به خودی خود جذاب هست ،بلکه بابت همه آنچه می توان در  وبلاگ گروهیشان یافت دوست دارم، چیزهای تازه و نابی را که می توان در وبلاگشان یافت دوست دارم.

گفتنی های یک دوست ،و چقدر این کلمه دوست را دوست دارم . از آدمهایی که شهامت تغییر دارند و بیشتر از آن شهامت اینکه تغییرشان را فریاد بزنند خوشم می امده و می آید و خالق گفتنی ها از این دسته ادمهاست و قابل تحسین.این روزها گفتنی هایش ته دیگ دار هم شده که باید خواندنی باشد.

بوی خاک ،که بوی ملایم خاک خیس را به مشامت می زند. خبرنگاری که خوب می بیند و خوب تر می نویسد . از آن آدمهای نابی که حرف و عملشان یکی است و در این زمانه نایاب شده است از آن معدود ادمهای که روابط پیچیده انسانی نمی تواند وی را به مقام مصالحه و مدارا با انچه غیرحق می داند بکشد.

پرشین کارتون  که نشان داد ایرانی ها هم می توانند گروهی کار کنند اگر بخواهند.

مسافری که در فکر فردا ی وطن است. خواهری نازنین که خوب می نویسد و نمی توان او را از پشت کلماتش لمس کرد باید بشناسیش تا بدانی چرا میان همه وبلاگ نویس ها این یکی نه فقط برای من که برای بسیاری دیگر هم چون خواهر است.فعال و کنشگر اجتماعی  ،فعال حوزه زنان و سیاست و اندیشه و بسیار بیش از این همه فعال عرصه حقوق بشر .

آفتابگردان عاشقی که یکی از بهترین دوستانم را بعد از شناختن او شناختم و این آشنایی با دوستی نازنین که برایم خواهری نازنین شده را مدیون آشنایی با وبلاگش هستم. طنز نوشته هایش را دوست دارم . نوشته هایش به تمام گرمای ناب وجودش را انعکاس می دهد. بسیار شبیه به نام وبلاگش آفتابگردانی در پی آفتاب که عاشقانه آن آفتاب را برای سرزمین سردش می خواهد.

نوای نی که هیچگاه نتوانستم نوای نی اش را تا انتها بشنوم . خوب می نویسد اما هنوز نمی داند نوشته ها در وبلاگ ها باید موجز باشد و کوتاه . هر چند در زندان که بود کشف کردم دلم حتی برای همان نوشته های طولانیش هم تنگ خواهد شد.

عبور از راه بی نقشه  یک دانشجوی ممنوع الورود تعلیقی که اسم وبلاگش فصلی یک بار تغییر می کند و من این اسم آخر را بیشتر ازهمه دوست دارم . طنزهای تلخش را دوست دارم و مطالب سینمایش را نه . نقدهایش خوب هستند و گاهی هم نه چیزی شبیه خودش.

حقوق بشر و فردگرایی به شیوه بهزاد مهرانی که این روزها بیشتر از وبلاگ نویس در قالب روزنامه نگار فرورفته و نوشته های متین و منطقیش بسیار بیشتر از اینها باید و می تواند بازدید داشته باشد.

پی نوشت : وبلاگهای زیادی هستند که می خوانمشان همچون سمیه توحیدلو عزیز با برساحل سلامتش و حنیف مزروعی نازنین و دفتر بی مخاطبش یا تمامی وبلاگ هایی که به انها لینک داده ام و همه را به این بازی مقدس دعوت می کنم اما آنها که هر روز بهشان سر می زنم همانها هستند که تعریفشان کرده ام.

پی نوشت : از دنیا دلگیرم ، از زمین و زمان دلگیرم و ای کاش این دلگیری زودتر تمام شود .

پی نوشت : دلتنگ جرعه ایی رفاقتم و دلتنگ پروانه و عطیه و شیوا و سپیده و نوشین و مهرداد و کوروش و امیر حسین و ... و بیشتر از همه دلتنگ خود تو که در منی و پنهان از من. 
| میرا | 1:53سه شنبه 14 خرداد1387 | |

نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست ... .



پی نوشت :چه قدر خوب گفته جبران : "شاید کسی را که با او خندیده ایی فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ایی از یاد نخواهی برد." مگر می شود یادگاری هاش را از دیوار دل پاک کنید؟گیرم که بتوانی هر بلایی که خواستی بر سر دل خود بیاوری در دل دیگران چگونه می خواهی دست ببری! ـ قیصر امین پور

پی نوشت :کسی یادش هست به یک سالگی بازداشت سه دانشجوی پلی تکنیکی .آی آدمهای اسیر همه روزمرگی ها یک سال گذشت ... .

پی نوشت : کسی می داند سالگرد سوم خرداد امسال چه فرقی می کرد با پارسال و سالهای پیش از آن ! ... یکی به اینها بگوید سوم خرداد با همه بزرگی و بزرگانش کم نمی کند از حماسه حضور یک ملت.دوم خرداد را نمی شود اینگونه از خاطره جمعی یک نسل گرفت.
| میرا | 15:57شنبه 4 خرداد1387 | |

۱۱ سال گذشت . امروز دوم خرداد بود و امروز ۱۱ سال گذشت ... راستی کسی یادش هست حماسه حضور یک ملت راکه به قراردادهای از پیش نوشته شده تن نداد و گفت نه و حالا ۱۱ سال از ۱۵ سالگی ما گذشته و این ملت دوباره کی خواهد گفت نه نمی دانم.

پی نوشت : مطلب طولانی نوشته بودم به نام " دوباره باید ۱۵ ساله شویم ..." به مناسبت دوم خرداد که برحسب یک اشتباه از بین رفت و حتما حکمتی بوده تا سن معصومیت از دست رفته ما سن ۱۵ سالگی ام در ۱۱ سالگی سیاه دوم خرداد خوانده نشود.

پی نوشت : کاریکاتور متعلق است به هادی حیدری  و تمامی حقوق مادی و معنوی ان به او تعلق می گیرد.

پی نوشت : خزر معصومی را بخوانید . شب فراق نخفتیمش حکایت نسل من بود.
| میرا | 21:10پنجشنبه 2 خرداد1387 | |

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

پی نوشت : این روزهایم این شکلیست و عجیب دچار خفقانم خفقانم . انگار فریدون مشیری این شعر را در وصف این روزهای من سروده.
| میرا | 14:10دوشنبه 16 اردیبهشت1387 | |

مرا بر پیکر کدامین شعر می نشانی
که این گونه نفسهایم با قافیه حضورت
هماهنگ می شوند
و دستان مسیحایی ات را کی
برچشمان بی فروغم می کشی
تا از کرانه وجودت
ابدیتی بسازم؟

سالهاست در کلیسای خاطرم
آهنگ نگاهت
ناقوس جدایی است
مرا باور دار که
من مسیحای مصلوب توام
دربیکران پاکی و
صداقت روح
| میرا | 13:43جمعه 6 اردیبهشت1387 | |

روزهایم دارد در خواب زمستانی می گذرد ... انگار بی تاب بهار بوده تا به خواب برود و حالا که دیگر مادران صلح را هم به بند می برند دیگر نمی توانم حجم اندوهی را که با آن دست به گریبانم بیان کنم انگار که این روزها آزادی و صلح هر دو را به بند می برند.

این است که پروانه جان می آیی و می پرسی در این روزهای اندوه کجایی ؟؟ نمی دانم به واقع که در  گستره بی مرز جهان من کجا ایستاده ام .

پی نوشت : خدیجه مقدم از اعضای کمپین یک میلیون امضا و فعال حقوق زنان و انجمن مادران صلح بازداشت شد تا به جای بوسه بر دستانش به پاس همه آنچه کرده برای ما و زنانمان دست بند بزنند بر دستان نازنینش.
| میرا | 18:9پنجشنبه 22 فروردین1387 | |



این روزها برای  آزادی هم حبس ابد بریده اند ... .



پی نوشت : امسال چه کسی برای دانشجویان سفره هفت سین پهن کرد دور از مادرانشان ؟ برای دل مادرانشان چه کسی شیرینی برد دور از فرزندانشان ؟

پی نوشت : کسی می داند در پنجمین سال آزادی عراق آنجا چه خبر است ؟؟!
| میرا | 14:24چهارشنبه 7 فروردین1387 | |

تبعید شده در فصل غربت
بهار را به شهادت میگیریم
چنگ زدن به خاطره ها بغض مشترک ماست
بیا بیهودگی و عذاب الیم را
با آرمان های ازکف رفته تاخت بزنیم
نفس تنگی هم نفسان
عاقبت آن خوش بینی تاریخی بود
در راه بندان شهر
بی خبران با سکه ریا امورات میگذرانند
درحراج کودکانه ها و عاشقانه ها
بهار برای ما چه حسابی باز کرده ؟
هذیان و ازدحام شهر
صفحه خونین حوادث
فاتحه خوان مرام و مروتند
اس ام اس های نسل عاصی
بهار را نشانه رفته اند
ربات های بازی جنون
سرمست از پیری ما نسل جدا افتاده
با پوزخند بدرقه مان میکنند
بهار در این جدال بی رحمانه کم آورده
.
.
.
بهار حرف حساب این زمانه در فصل خشونت است
بهار معصومیت ازدست رفته را شهادت میدهد
صورت زخمی ها ... اسطورههای گمنام شهرند
بهار ما گذشت
.
.
.
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ...
شکوفه میرقصد از باد بهاری ...
گل اومد بهار اومد میرم به صحرا ...
بهار یعنی شمارش معکوس
ذوقی سرشار برای خود گول زدن
هوای تازه
دلخور شدن با کودکانه های آغشته به فقر
نشد با عدالت سراغ هم را بگیریم
آخرین مرثیه خوان عدل تنها با خدا محشور شدو
زمستان را به بهار ترجیح داد
غبار پنجره را میگیرم
خواب آشتی نسل ها را می بینم
بیا دل سپرده به هم
سینه چاک رفاقت باشیم
در این تناقض سترون
رفاقت آخرین تسویه حساب ماست
دست رفاقت
آرمان عادلانه نسل ماست
و موجی گرم در خون شهر هویت باخته
بیا عکس یادگاریمان را در این بهار خاکستری
به دیوار ترک خورده تاریخ بزنیم

پی نوشت : سال نو را به همه دوستان و همراهان نازنینم صمیمانه تبریک می گویم ... امیر سالی خوب دارم برای همه شما.

پی نوشت : ای کاش عیدی امسال ما آزادی همه زندانیان عقیدتی و سیاسی و بخصوص دانشجویان در بند باشد.

پی نوشت : دعا می کنم سال دیگر به کشتار رسمی ماهی های قرمز کوچک سفره های هفت سین پایان دهیم.
| میرا | 0:11سه شنبه 28 اسفند1386 | |
لالا، لالا، گل پونه
گدا آمد در خونه،نونش دادیم بدش اومد
خودش رفت و سگش اومد،
لالا، لالا، گلم باشی
تو درمون دلم باشی ،بمونی مونسم باشی
بخوابی از سرم واشی ،
لالا، لالا، گل خشخاش
بابات رفته خدا همراش
،لالا، لالا، گل فندق
ننه ات آمد سر صندوق،
لالا، لالا، گل پسته
بابات رفته کمر بسه
،لالا، لالا، ،گل زیره
چرا خوابت نمی گیره

پی نوشت:اصلآ دنبال دلیل نوشتن این پست نگردید همه اش از سر دلتنگی است.

پی نوشت : به نظر خودم جلسه وبلاگ نویسها خیلی بهتر از آنچه انتظار داشتیم برگزار شد ... خوب بود و فکر کنم همه راضی.

پی نوشت :جدآ باید از صدا و سیما سپاسگذار بود که اصلآ اصلآ اصلآ نقش یار دوازدهم اصولگرایان را بازی نمی کند .
| میرا | 23:22سه شنبه 21 اسفند1386 | |
شروع شد ... قلم ها به دست.
و من باز گنگ شدم،باز مغزم یخ زده و نمی توانم بنویسم ... .
از چه بنویسم از رد صلاحیت ها، یا از  حکم دوباره سنگسار. از چه بنویسم از جوان محکوم به اعدام یا باید از تغییر ریاست دانشگاه تهران بنویسم .
انگار قلم یخ زد دوباره نمی شود نمی توانم و تمام شد .
قلم ها پایین وقت تمام شد. ساده گذشت و تمام شد و من مغزم یخ زده منبسط شده مثل روحم .

پی نوشت : دوستان با محبت دیگر آف نمی گذارند، که کار رسیده به اس ام اس های تهدید و تماس های پر مهر و صدای نگران که کجا هستم و حالا باز گشته ام .
از یک شکست باز گشته ام و می نویسم،زودتر از آنکه باور کنید می نویسم.
راستی از چه باید بنویسیم از پوتین رد صلاحیت ها که داریم سنگینی وزنش را به تمام بر گلویمان حس می کنیم؟؟ از احکام نا عادلانه یا ... ؟؟؟ از کدام بنویسم؟؟

پی نوشت : قلم ها پایین ... زمانی نمانده است.
| میرا | 1:53جمعه 19 بهمن1386 | |
داداش علی را آزاد کنید
سلام برادر
سلام برادر در بندم
برادر جان اولین برف زمستان آمد و من نمی دانم می بینی رقص برف را بر زمین سرد ؟برادر جان آنجا خیلی باید سرد باشد، اینجا هم سرد است .یلدا که گذشت تمامش به تو فکر می کردم که حالا کجا هستی و چه می کنی.پاییز بود وقتی رفتی و حالا زمستان است و انبوه برف . می بینی برادر جان چه زود بیش از یک ماه است که نیستی .به من ساده نگذشت که سخت گذشت به تو چه برادر جان ؟به تو چگونه گذشت؟

می بینی برادر جان می بینی چقدر گذشته از آخرین حرفهایمان ، این سی و چند روز . یادت هست برادر جان آخرین بار که حرف می زدیم بی تاب و دل نگران سعید بودی و حال خود آنجایی نزدیک سعید. راستی سعید ما چطور است؟ خوب است ؟ به او هم سلام برسان برادر و بگو ما همه دلتنگ او هستیم . به او بگو داریم یاد می گیریم می شود وا نداد و ایستاد. به او بگو علی جان پدر نازنینش ایستاده ، به او بگو پروانه ایستاده ، به او بگو ما همه ایستاده ایم و این همه را از او آموخته ایم.

برادر نازنین من خاطرت هست آن روزها را که آرزوهای بزرگمان را با هم قسمت می کردیم و از فرداهای آفتابی می گفتیم از فردایی که زمستانهای سرزمینمان پر شود از نور و روشناییی .
به من بگو برادر یادت هست،بگو که شب های سیاه زندان آن رویاها و آرزوها را از تو ندزدیده که چه اهمیتی دارد اگر راهمان از هم دور بود اما هدفمان مشترک.

خاطرت هست برادر جان که من بودم و تو و عطیه و امیر ... امیر ... علی جان بزرگ مرد کوچکمان  امیر مهرزادمان چطور است؟به او هم بگو دلتنگش هستیم . به او بگو خاطراتش که می آید در ذهنم می شود وزنه ایی بر دلم . آن روزهای نشست و مراسم که می آمد دفتر مشارکت و آن زیرزمین معروف و وقتی دورترها مرا می دید دوربین به دست که دور خودم می چرخم با آن قامت بلند می ایستاد تا من ببینمش و با آن نگاه مهربان و لبخند صمیمی و زمانی که می رسیدیم به هم با آن صورت معصومش و چشمان مشتاق،و من همیشه فکر می کردم که چه بلند قامت است این برادر ۱۷ ساله من . علی جان برادرم مواظب امیر کوچک ما باش ، که برادرش اینجا بسیار دلتنگ است. برادر جان به امیر بگو منتظرم تا بیاید و دوباره برایمان از خاطراتش بگوید واز آرمانها و آرزوهایش ،بیاید و دوباره برایم از بر،نازلی شاملو را بخواند. به او بگو برادر جان .

برادر جان می بینی باز از همه گفتیم به غیر از خودت که تو همیشه مشتاق شنیدن بودی از دیگران مشتاق گفتن از دیگران . مشتاق یاری رساندن به دوستان.همیشه دیگران را بر خود ترجیح دادی .
حالا از خودت بگو برادر نازنین ما .
برادرجان حال ما خوب است اما تو باور نکن .اینجا هوا و باد و باران هست اما نفس نیست.

برادر جان هنوز این بیرون هوا هست اما باور کن جریان سیال زندگی نیست . برادر جان یادت هست آن روزها میان آن همه نشست های جور واجور حقوق بشر مشارکت وقتی در یکی از نشست ها برای باقی آمدی چگونه بودی؟درد نامه خانم باقی را می خوانید و بغضت را فرو می دادی اما خشم ات را نمی توانستی فرو دهی و من نمی توانستم آرامت کنم دقیقآ برعکس تو که بسیار باعث آرامشم شده بودی .
برادر جان خاطرت هست چگون خشمگین بودی ازآنچه داشت بر معلممان می گذشت .بازی روزگار را می بینی علی جان حالا آنجایی نزدیک معلم نازنینمان و این بودن را غنیمت بدان برادر جان.به آقای باقی بگو همه ما دلواپس سلامتیش هستیم به اقای باقی بگو خانواده اش همچنان مقاوم و صبور راهش را می روند و شاگردانش نیز.

برادر جان همه آن بحث ها و داد و بیدادها یادت هست ؟ من همه یادم هست و این خاطره مجروح است که نمی گذارد آرام بگیرم . این خاطره مجروح است که این روزها خودم را به محمد حسین مهرزاد  بسیار شبیه می بینم که او برادری در اوین دارد و من نیز .

علی جان برادرم اینجا همه بی تاب حضورت هستند.مادرت عجیب بی تابی می کند و ما هم . آرمین  ، کیوان ،بهزاد ،اشکان،عطیه،فاطمه و ... همه بی تابند. نفیسه نمی گذارد لحظه ایی خاطرمان از خاطراتت خالی شود وقتی یادت می کند که همیشه بودی .مثل آن روز که رفتیم انجمن صنفی روزنامه نگاران برای مریم و نفیسه چشمانش دودو می زد و دور سالن نگاه می کرد . بعدتر با بغض گفت دنبال علی می گشتم . می بینی برادر جان ما همه بی تابیم علی جان .

علی جان برادرم اینجا هوا یخ زده،زمین یخ زده،درخت یخ زده،علی جان ما اینجا یخ زده ایم و همه خوبیم اما برادر جان تو باور نکن .

پی نوشت : آنان که از برادر دربندمان علی کلایی نوشتند :
پس یلدای تو کی سحر می شه ـ حذفیات
داداش علی به یادتم ـ افتابگردان عاشق
باور نکن تنهایت را ـ میرا
به دوستم که همواره بالفعل، بامرام و پرمحبت استـ ـ آفتابگردان عاشق
باید آزادی را، در آغوش باز آزادی ،کرد تجليل ! ـ نگاه بی حجاب
سلام علي جان از اوين چه خبر؟ ـ آفتاب از نگاه تو می روید
تسلای درون ـ  حقوق بشر و فردگرایی
خجالت بکشید ـ رتوریک
| میرا | 2:53دوشنبه 17 دی1386 | |

"جنگجویان واقعی به هنگام مبارزه فقط به نابود کردن دشمن فکر می کنند و تمام عواطف و احساسات انسانی را در خودشان سرکوب می کنند.
هر کس آدم کشت،باید کشته شود هرگز در مقابل دشمن پا پس نگذار و با تمام وجود بجنگ . هر کس را که در سر راهت ایستاد بکش . جنگ با تمام وجود.
حقیقتی که در قلب هنر مبارزه نهفته است. "

دلم می خواهد دوباره شمع روشن کنم، مثل همه ان روزها که خسته از همه نورها شمع ها را روشن می کردم و می نشستم وسط دنیای از شمع ها، و همیشه هم زمستانها بود که دلم شمع می خواست.

دوستی گفته دوباره کم  پیدا شده ام ،محو و کمرنگ ،و من فکر می کنم ای کاش محو شده بودم .
گاهی دلت می گیرد از همه چیز و دلت می خواهد گم شوی در میان حجم انبوهی از آدمها که برایشان مهم نیست کجایی و چه می کنی . گاهی دلت می خواهد نباشی ،نباشی و نبینی آدمهایی را که سقوط کرده اند یا می کنند و تو مجبوری بی تفاوت از کنارشان بگذری و چقدر بد که این مجبور بودن اجباریست برایت .

گاهی حجم کلمات نمی توانند همه اندوهت همه دلگیریت از آنچه هستی ،و آنچه دیگران هستند و آنچه می خواستی باشی ،و آنچه می خواستی دیگران باشند را بیان کند و این می شود که می روی در غار تنهایی و سکوت .
می روی تا یادت برود آدمها دوست هستند و دوست هستند و دوست هستند و ... بعد باز هم دوست هستند، و چه فرق بزرگیست بین آن دوستها و این دوست .
می روی تا یادت برود که همه اندوه و عذاب و خستگیت را باید انکار کنی چون نمی خواهند بشنوند.
می روی تا یادت برود ... فقط یادت برود همین و همین و همین .

می روی تا یادت برود که آدمها با غیاب هم زنده اند ، و تو چه ساده دل به غیاب آدمها بسته بودی ،چه ساده ایی تو دختر ،چه ساده.

و همه اینها هجوم می آورند و باز هجوم می آورند،و وقتی ایثار تو دیده نشده ،وقتی همه میان برزخ دست و پازدنت نادیده گرفته شده، و تو هنوز در برزخی و نمی خواهد بداند ،نمی خواهد ببیند .پس باید بروی تا رها شوی از این برزخ تنگ و تاریک.
همه اینها هجوم می آورند و آن وقت، دیگر برف زمستانی برایت معنای رقص قاصدک ها نمی دهد و شهر فقط برایت کفن پوش شده همین و همین.

باید دوباره خودت برخیزی و شمع ها را روشن کنی شمع ها را روشن کنی که هیچ اعتباری نیست به همه نورهای دیگر جهان .باید شمع ها رار روشن کنی ،که تاریکی دارد تورا و دنیا را فرا می گیرد.

پی نوشت :جملات ابتدایی پست یک ضرب المثل یا شاید هم جملات پند گون چینی هستند و با توجه به آن جملات من هیچ وقت نمی توانم مبارز خوبی یا جنگجوی خوبی باشم . من نمی توانم احساسات و عواطفم رو بکشم ... نمی توانم .

پی نوشت : آقایان دانشجویان را آزاد کنید . بس است دیگر تنبیه شدند . برادران در بند مارا آزاد کنید. علی کلایی و امیر مهرزاد و سعید حبیبی و همشان را آزاد کنید . تنبیه شدند آزادشان کنید.
| میرا | 23:23جمعه 14 دی1386 | |

من : مطمئنی آخرین حرفت همینه ؟
تو : بله مطمئنم
من : یعنی اصلآ نمیخوای نظرتو عوض کنی؟
تو : نه تو چطور؟
من : من؟ نه
تو : من هم همینطور
من : خداحافظ
تو : خداحافظ

پی نوشت :جمهور  را بخوانید با مطلب  ... چشمها را نمناک می کند مطلب آخرش . 

پی نوشت : به انچه در مطلب قبل نوشتم اعتقاد دارم و به  دوستانی که با ایمیل ها و آف ها و پیام های خصوصیشان ابراز ناراحتی کرده بودند از اینکه شاید این مورد منجر به بروز بحثی در رابطه با داوری شود باید بگویم آنچه من گفتم عقیده من در باب دویچه وله و سیستم غیردمکراتیکش . 
| میرا | 23:4شنبه 26 آبان1386 | |
هو
شعاری برای زیستن
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران
مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران
بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
چگونه معنا می شود
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که
در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را
از دست می دهد
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر شود
هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته
و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
«و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت
دست خواهی یافت
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری
سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست

پی نوشت : سیاوش عزیز از من دعوت کرده بود برای بازی بهترین های وبلاگ. بهترین متنی که در وبلاگ بوده و تا کنون داشته ام و من هر چقدر سر خوردم در وبلاگهایم بهترین مطلبی ندیدم پس بازی را اندکی تغییر دادم . شعر بالا را "اسماعیل صحابه "،دوست گرامی و بزرگواری ،برای پست قبلی من گذاشته بود و در روزهایی که لحظه هایم در سراب واژه دست و پا می زد برایم چنان آب بود در سرابی محض و من این متن رو به عنوان نه بهترین متن خودم که به عنوان بهترین متنی که تا کنون در وبلاگم بوده می گذارم به عنوان بهترین . سیاوش عزیز ببخشید اگر دیر شد . و من باید به رسم دعوت کنم از وبلاگهایی برای بودن با ما در این بازی و من دعوت می کنم از وبلاگهای جمهور ، پرگاس ، بی بی مهتاب  ، زندان ایران ، آفتابگردان عاشق  ،تاریکخانه ، یادداشت های خبرنگار خود خوانده  ،  مسافر  .

پی نوشت : دلم بازی تازه ایی می خواهد بازی که در آن هیچ دانشجو، روزنامه نگار و فعال حقوق بشری در بند نباشد . من روزهایم را به انتظار این بازی می گذرانم.
| میرا | 4:38جمعه 30 شهریور1386 | |
این روزها عجیب واژه هایم خالی شده اند وتهی . این روزها ذهنم خالی شده و تو سری خورده انگار که از ازل در تکرار مداوم بوده .آنچه هم هست هذیانهای منی است که دیگر حتی در من بودنش هم شک دارم . هذیانهای منی هستند که واژ هایش را گم کرده.
این روزها عجیب واژه هایم خاک بر سر شده اند .گویا در پستوی هزار توی کلمات و واژه ها کسی تمامی تصاویرم را پیش از آنکه بگویم می دزد .

این روزها حتی وبلاگستان هم به خوابی رفته که در آن درد را می بینی و حس می کنی . دردی که شاید دیگر در واژه ها نمی گنجد و در این زمانه بی واژه دنیا دارد همچنان بر همان مداری می گردد که پیش از این نیز می گشته .

هادی قابل عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت بازداشت شده تا بازداشت قابل پیامی باشد برای مشارکت . هنوز هم در تکرار مداوم دقایق سهیل آصفی در زندان است و دلارا دارابی زیر حکم اعدام . هنوز زن بودن یعنی مجرم بودن و هنوز  سه دانشجوی پلی تکنیک در بند هستند و هنوز هم البرادعی به اروپا اعتراض می کند و هنوز هم روزنامه ها باید بدانند چه بنویسند و چه ننویسند . هنوز هم سازمان دیده بان حقوق بشر راه و بی راه بیاینه می دهد . هنوز هم ... .
در این بازار آشفته وبی رونق که سنتوری پی مجوز اکرانش می دود محسن نامجو باز می گردد به ایران تا مجوز کنسرتش را بدهند به دستانش و سروش صحت باید خجالت بکشد برای همه کرده ها و نکرده هایش .

در این بازی تلخ این روزها دیگر واژه ها نمی توانند حجم اندوه را هجی کنند و من هم ناتوان از یافت دوباره خودم اسیر شده ام در دقایقی که دیگر تکرارشان را نمی خواهم و واژه هایم خاک بر سر شده اند. من گیر کرده ام میان هجای الف و ب ، و انگار تمام ضربان کیبرد دارد روحم را هم می خراشد .
این شده که این روزها من واژه هایم نه باران هستند،نه باد ... . این روزها من هستم و سکوتی که دیگر نمی دانم آزارم می دهد یا نمی دهد.
گاهی سفر معجزه می کند و واژه ها بی تاب سفرند .باید بروم،بروم سفری تا انتهای هستی تا انتهای خودم،برای کشف دوباره خودم.برای کشف همه تردید هایم و ناتوانی هایم . مکاشفه ایی در انتهای هستی سیالی که حالا در این زمانه تنگ و ترش یخ زده.بروم و انگار کنم که سفر معجزه می کند در انتهای درک آلوده زمین .

پی نوشت : آن شب دوست داشتنی و خستگی و یخچال خالی و نان و ماستی که سهیم شدیم و حالا من بی تاب همان نان هستم .

پی نوشت : دوستان!!! گرامی ناسزا ها و دشنامهایتان تآثیری نخواهد داشت بر نظر من برای شرکت در انتخابات و حضور حتمی پای صندوق های رآی . ناسزاهایتان را ببرید جایی که تآثیری بگذارد . بار دیگر باید هرچه رفته از کف به کف آوریم و اولین گام حضور در انتخابات است. 

پی نوشت به تاریخ ۲۶ شهریور ۸۶: آیدا نازنین تولدت رو صمیمانه بهت تبریک میگم وبرای تو نازنین آرزوی بهترین های دنیا را دارم .آیدا عزیز ما دنیای بهتری از راه خواهد رسید دنیای که تو هر روز در آن نگران یکی از ما نباشی . آیدا نازنین ما دنیای بهتری خواهد رسید دنیای که در آن این دلشوره های مداوم تمام می شود . آیدا نازنین ما دنیای بهتری می رسد دنیایی که در پشت دیوارهای بلند اوین خاطرات مشترکمان را رج نزنیم و سر برشانه هم گریه نکنیم . آیدا نازنین ما تولدت مبارک .
| میرا | 2:53شنبه 24 شهریور1386 | |
در سال ۲۰۲۷ نسل انسان به آستانه انقراض رسیده است. انسان به دلایلی که حتی برای دانشمندان هم ناشناخته است نازا و سترون شده اند و هجده سال است که کودکی زاده نشده. جوان ترین انسان روی زمین به تازگی در ۱۸ سالگی مرده است و ... .
آنچه در بالا آوردم خلاصه ایی بود از فیلم فرزندان انسان .این بار"فرزندان انسان "نه به انقراض نسل بشریت براثر جنگ و قحطی و سرد شدن و گرم شدن زمین که به مرگ انسان بر اثر عقیم شدن می پرداخت. دنیای بی تولد،دنیای بی فرزند، دنیایی است که نمی شود دوستش داشت . من هم دنیای بی تولد را دوست ندارم حتی اگر تولد یک کودک،یک انسان، یک امید باشد در سالهای پر از آشوب دهه ۶۰ این سرزمین .

300

تولد و متولد شدن حس غریبی دارد،درست مثل حس غریب "مارسل پروست" عزیز وقتی داشت به هستی و نیستی فکر می کرد.
بیست و اندی سال قبل در چنین روزی قدم به دنیایی گذاشتم که دنیای بی فرزند نبود،دنیای بی تولد،اما دنیایی بود پر از کشتار و جنگ.سالهای دهه ۶۰ برای مردم این سرزمین سالهای خون بود و خون ،جنگ بود و جنگ و اکنون پس از گذشت ۲۶ سال این سرزمین هنوز رنگ آرامش ندیده .
فرزندان انسان نسل منقرص شده ایی دارد می شود تهی از عشق و این تنها چیزی است که از سترون شدن آنها هم بدتر است و شاید هم تنها دلیل سترون شدن آن .
در حالی امروز سالروز دیگری از تولدم را جشن میگیرم که هنوز هم چون تولد ۱۵سالگیم آرزوی همه خوبیهای دنیا را دارم برای مردم سرزمینم. ۱۰ سال از آن روز گذشته و من هنوز هم در حسرت این آرزو هستم آرزوی صلحی ابدی . ای کاش کسی می دانست و به من می گفت من ۱۰ سال دیگر هم همچنان همین آرزو را دارم یا آرزوهایم با امروز فرق می کنند.

پی نوشت :ممنون رها عزیزم از بابت این همه لطفت به من. ممنون آیدای نازنین برای همه دلواپسی ها و نگرانی هایت .ممنون آرمین نازنین برای این همه احساس خوب که نثارم کردی. اشکان نازنین ممنون از این همه محبتی که به من داری. ممنون از همه دوستان نازنینم.چه آن دوستانی که با وبلاگهایشان آشنا هستم و چه بسیار دوستانی که هنوز ۲۳ مرداد نرسیده مرا غرق شادی کرده اند با تماسهای پرمهرشان.

پی نوشت : نوشین من هم می خواهم انصراف بدهم،شاید از همه چیز، شاید حتی از زندگی... .

پی نوشت بعد از نوشته شدن مطلب نوشین :نوشین عزیزم فقط به خاطر تو نازنین و مطلب زیبای تو ،من هم فریاد می زنم زیرکانه زنده باد زندگی .

پی نوشت : دلم نمی خواست در این پست هیچ مطلب سیاسی و اجتماعی باشد اما از این نمی شد گذشت : علی اکبر محرابیان سرپرست وزارت صنایع خواهرزاده رئیس جمهور است.هر کداممان که به شایسته سالاری دولت شک داریم خودمان باید خودمان را تنبیه کنیم.
| میرا | 21:18دوشنبه 22 مرداد1386 | |
دوست عزیزی در جلسه دیروز ادوار از من پرسید زمانی که جیره بندی بنزین اعلام شد و در کشور آغاز چندین بار به وبلاگت سرزدم اما چیزی ننوشتی و حتی برای توقیف روزنامه هم میهن هم بسیار دیر نوشته بودی و من از زیر تیغ بی رحم و بی دلیل فیلتر گذشتم و باز در وبلاگت چیزی ندیدیم . من پاسخی نداشتم جز اینکه دلم با نوشتن بود اما بی خانمان تر از آن بودم که جایی برای نوشتن داشته باشم.

۱۹ مرداد   ۸۵ در آستانه تولدم وبلاگ میرا  به دنیا آمد . همیشه می خواستم در یک سالگیش و در آستانه روزی که خودم پا گذاشته ام به این دنیای پر از شکل و فرم و رنگ خانه تکانی کنم که تیغ بی رحم فیلتر مارا وادار کرد به خانه به دوشی.
تیغ فیلتر که اولین بار در اسفند رویش را نشانم داد در ابتدای بهار بیشتر از قبل روی نشان داد تا آنجا که نه دوستانم که دیگر خودم هم نمی توانستم وبلاگم را بدون فیلتر شکن ببینم و چه بسیار دوستان پرمحبتی که برایم وبلاگ باز کردند و دوستانی که حتی نمی شناختمشان غیر از در این خانه مجازی و لطفشان شامل حالم گردید. دوستی که برایم در بلاگ اسپات وبلاگی ایجاد و طراحی کرد. باید از همه این دوستان بی نهایت سپاسگذار باشم.

و بیش از همه این دوستان از دوست بسیارعزیزی که در میان دنیای از مشکلات کاری و درگیریهای شغلی و پروژه های ریز و درشت زحمت طراحی وبلاگ رابرعهده گرفتند و این همه در شرایطی بود که زمانی را که برای تغییر فرمت وبلاگ در نظر گرفته بودیم مردادماه بود و این دوست گرامی با توجه به فیلتر شدن وبلاگ من در میان این همه آشفتگی کاری وبلاگ میرا را با فرمت جدید برای من طراحی نمودند وبلاگی  که بسیار دوستش دارم.پس از اینجا به بعد هرچه در این وبلاگ خوب است برای وارطان عزیز و هرچه بد بود برای من.

پی نوشت: بهزاد عزیز دارم یاد میگیرم آنگونه بنویسم که دیگر تیغ فیلتر بر سرم نباشد ...!
| میرا | 21:7پنجشنبه 14 تیر1386 | |

درباره من

من گم شده ام
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی

نوشته های پیشین

  • مرداد 1388
  • تیر 1388
  • خرداد 1388
  • فروردین 1388
  • اسفند 1387
  • دی 1387
  • آذر 1387
  • آبان 1387
  • مهر 1387
  • شهریور 1387
  • مرداد 1387
  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • آرشیو موضوعی

  • جامعه
  • شخصی
  • سیاست
  • زنان
  • حقوق بشر
  • هنرو فرهنگ
  • اقتصاد
  • دوستان

  • میرا
  • جمهور
  • مسیح
  • آنیما
  • spotlight
  • توکای مقدس
  • حمیدرضا سلیمانی
  • یک لحظه تنهایی
  • كيانوش سنجري
  • دل نوشت
  • زندان ایران
  • بهزاد باشو
  • راز نو
  • دفتر بی مخاطب
  • کسوف
  • امشاسپندان
  • تجربه های زنانه
  • وارش
  • بی بی مهتاب
  • زن نوشت
  • مسافر
  • هنوز
  • بوی خاک
  • گرگ صابونی
  • پرشین کارتون
  • کافه گودو
  • پرنده خارزار
  • روزمزگی ها
  • گفتنی ها
  • ته دیگ گفتنی ها
  • گلنسا
  • صوراسرافیل
  • عبور از راه بی نقشه
  • ققنوس
  • یار دبستانی من
  • غورباقه باز
  • پرگاس
  • تبعیدی عصبانی
  • برونکا
  • خوابگرد
  • نوای نی
  • زنده باد آزادی
  • کتابلاگ
  • قمارعاشقانه
  • نگاه بی حجاب
  • پیهن
  • آن زن
  • نیروانا
  • کلید
  • آفتابگردان عاشق
  • نگاتیو
  • حقوق بشر و فردگرایی
  • بانو وسگ ملوس
  • بدون سانسور
  • نت هشتم
  • همیشه خالی
  • نسرین
  • فصل زن
  • آش ایرونی
  • امیرهادی انواری
  • عمواروند
  • یک لیبرال دمکرات
  • به تماشای آبهای سپید
  • بند 209
  • عسل نگاشت
  • مشقهای من
  • وسوسه ایی به نام بودن
  • آزاد بهین
  • زندونی
  • گفت و گوی اصلاحی
  • اسرار نهان
  • روزنگاشت
  • جیغ و داد نو
  • یاس و داس
  • فریاد زنان
  • طبقه دوازدهم
  • ارکیده
  • هم واژه آزاد
  • صفحه سیزده
  • نصورنقی پور
  • خانوم
  • فوتو یاس
  • رها در باد
  • دل نوشته های یک روزنامه نگار
  • یادداشتهای یک خبرنگار خود خوانده
  • اتوبوس آبی
  • نوشته
  • تاریکخونه
  • آفتاب از نگاه تو میروید
  • حذفیات
  • اندیشه و احساس
  • خبرنگاران صلح
  • حضرت خضر
  • یادداشت های دکتر نعمت احمدی
  • تریبون آزاد
  • ما همه خوبیم
  • شنگرف
  • از هر دری سخنی
  • هزارو یک شب
  • یه شب مهتاب
  • قرمه سبزی
  • عمو اروند
  • ته نشین
  • ملی مذهبی
  • پوتین
  • ناگفته های انقلاب 57
  • فاژ
  • اوهام
  • دلریخته
  • باد صبا
  • فردا
  • آگراندیسمان
  • نوشته های شخصی سعید نورمحمدی
  • پی نوشت
  • زخم کهنه
  • شب غوک
  • سبك ايراني
  • روزی روزگاری باران
  • فریاد منهای سانسور
  • نگاهی به آسمان
  • جامعه مدنی
  • خانه سیاه است
  • روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم.
  • سيندخت
  • دلریخته
  • من با خودم
  • كوزه
  • زنده باد آزادی
  • آزادی نو
  • لینکها

  • روزنامه هم میهن
  • سایت خبری نوروز
  • خبرگذاری مهر
  • خبرگذاری روزنا
  • کمیته گزارشگران حقوق بشر
  • زنستان
  • تغییر برای برابری
  • کانون زنان ایران
  • میدان
  • انجمن مدافعین جامعه مدنی
  • کانون دفاع از حقوق زنان و کودکان ایران
  • ایران امسال
  • خبرنامه امیرکبیر
  • سازمان دیده بان حقوق بشر
  • سازمان عفو بین الملل
  • سازمان جهانی منع شکنجه
  • خبرنت
  • لوگو


    میرا

    پاورقی


    طراح:مهدی محسنی

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

     RSS