تبليغاتX
ميرا


روایت اول ... روایت دوم ... روایت سوم ...
روایت چهارم : زنان یک سرزمین
این روایت می تواند بشود روایت زنان یک سرزمین که زنانگیشان را در خانه ملت حراج می کنند. روایت اکرم ، نسیم ، بنفشه و شبنم صدها زن و دختر دیگر .

قتلهای خانوادگی موضوع جدیدی نیست قتل دختری توسط پدر و برادر ، قتل مرد توسط همسر و فرزند و یا.....اما اگر این موضوع تا چندی پیش اسباب تعجب بسیاری می شد امروزه به علت فزونی آن چندان هم در سطح جامعه ایجاد تعجب نمی کند .مشکل از کجاست؟ چه دلیلی باعث میشود تا زنی مردی و یا فرزندی اقدام به کشتن عزیزترین و نزدیک ترین کسان خود کند؟

قتل های خانگی یکی از شدیدترین نوع قتل هاست .مهمترین علل بروز اینگونه قتلها هنگامی که توسط مردان انجام میگردد ، بیشتر از مسایل ناموسی ، حسادت ، سوء ظن شدید و.... ناشی می شود.

ولی در مورد زنان علاوه بر موارد فوق کمی موضوع متفاوت است ، مردان هر زمان که بخواهند می توانند همسر خود را ترک کرده و یا آنچنان زندگی را برای او مشکل و غیر قابل تحمل کنند که وی حاضر می شود با بخشیدن مهریه و نفقه های معوقه و دیگر حقوق قانونی خود به راحتی طلاق را بپذیرد یا حتی بدون آنکه زن را طلاق دهد شرعی و قانونی اقدام به ازدواج مجدد کند. بنابراین کمتر مردی به خاطر خلاصی خود به فکر قتل می افتد.

در ماده 83 قانون مجازات اسلامی حکم سنگسار برای زنای محصنه تعیین شده است ، یعنی زنی یا مردی که همسری قانونی و شرعی دارد خارج از چهارچوب خانواده اقدام به ارتباط نامشروع کند . البته مردان حتی در صورتی که متاهل باشند می تواند از این مجازات رهایی پیدا کنند تنها با این ادعا که زن در عقد موقت اوست البته هنگامی زن نیز دارای همسر دائمی باشد ادعا از سوی مرد پذیرفته نخواهد شد وحکم سنگسار در مورد او نیز اجرا خواهد شد اما زناني که روابط خارج از ازدواج داشته اند، از سویی در معرض اين مجازات شديد قرار دارند و از ديگر سو هم طلاق را امري ناممکن مي بينند و به همين خاطر، براي رهايي از موقعيت ، براي قتل شوهر خود نقشه مي کشند.
از سویی مردانی که اقدام به همسر کشی کرده اند چون دیه زن نصف دیه مرد است و گاهی خانواده مقتوله توانایی پرداخت این تفاضل دیه را ندارند ، بنابراین بیشتر مردان قصاص نمی شوند و خانواده زن تنها به دریافت دیه رضایت دهند یا خود خانواده زن ادعا می کنند که مقتول اعمال منافی عفت انجام داده و مهدورالدم بوده است.

بخشی از شوهرکشی ها به خاطر خیانت شوهر یا خشونت های شدید و مکرر اوست. این روزها علاوه بر آمار فزاینده طلاق شاهد افزایش خیانت و همسرکشی در خانواده ها هستیم و قتل همسر به دست زن یا شوهر از اخبار همیشگی صفحه حوادث روزنامه ها است.
بدیهی است که خیانت ها و خشونت ها هنگامی تبدیل به خبر می شود که کار به قتل و خونریزی می کشد و هیچ آماری از زنان و مردانی که کانون خانواده و زندگی مشترک شان به خیانت یا خشونت آلوده است وجود ندارد و البته به دست آوردن چنین آماری نیز آسان نخواهد بود چرا که قربانیان یا عاملان آن به سادگی پرده از راز خویش برنمی دارند.

چه چیزی قتل همسر را برای آنان توجیه می کند و چرا اگر یک زندگی مشترک به هر دلیلی مطلوب شان نیست، «قتل همسر» را به جای «جدایی» برمی گزینند.
در فرهنگ ما، طلاق نکوهیده ترین سنت اجتماعی است، از این رو سال هاست که به عروسان جوان توصیه می شود با «لباس سپید به خانه شوهر رفته باید با لباس سپید (کفن) بازگردند» و به این ترتیب انتخاب همسر و تشکیل زندگی مشترک تبدیل به راهی بدون بازگشت می شود. ماندن در زیر یک سقف به رغم وجود طلاق پنهان در زندگی مشترک به خاطر آنچه آبرو می خوانندش و تحمل خشونت، تحقیر و بی وفایی، پنهان کردن رنج ها، زخم ها و کبودی ها، در خلوت اشک ریختن و در جمع خندیدن و دلخوش بودن به داشتن سایه بالای سر و... روش بسیاری از زندگی ها بوده و هست.

امروز دیگر نمی توان از زن انتظار داشت که روابط پنهانی همسرش را با دیگران حق طبیعی او دانسته و به این سخن شوهر دل خوش دارد که تو ریگ کف آبی و آنها گذرا هستند. دیگر نمی توان از زن خواست که با شلوغ کردن دور و بر خود با شش، هفت بچه و سرگرم شدن به خانه داری و بچه داری از نیاز اساسی چون دوست داشتن و دوست داشته شدن چشم پوشی کند. گرچه نسبت به گذشته از فشارهای اجتماعی بر زن مطلقه کاسته شده و به تفاهم نرسیدن یک زوج و جدایی آنها امری طبیعی خوانده می شود (البته بیشتر در شهرهای بزرگ و نزد قشر تحصیلکرده) اما همچنان موانع عظیم و بسیار جدی برای متارکه زوجی که شرایط کنار هم بودن را ندارند، وجود دارد.

نداشتن توانایی مالی و نداشتن توانایی اداره زندگی یکی از عوامل بسیار مهم و شاید مهم ترین عامل ماندن زنان در کنار شوهران خشن، معتاد و ناشایست است. علاوه بر آن نداشتن امنیت اجتماعی و آینده یی روشن هراس دور شدن از فرزندان و تغییر نگاه اطرافیان و حتی فشار خانواده ها، زن های بسیاری را وادار به اطاعت از دستور نامبارک «سوختن و ساختن» می کند.
فشار مذموم بودن طلاق به لحاظ اجتماعی و خانوادگی، نداشتن قدرت حقوقی زن برای جدایی و کند و طولانی بودن روند انجام طلاق همه عواملی هستند که می توانند زنی را که تحت شکنجه روانی و جسمی شوهر قرار دارد به جایی برسانند که دست به قتل او بزند چرا که جامعه به او این گونه القا کرده که زنی که همسرش فوت کرده به اندازه زنی که مهر طلاق را بر پیشانی دارد، تحت فشار اجتماعی و خانوادگی نیست یا با کشتن شوهری که حاضر به طلاق دادنش نیست و در عین حال زن را ملزم به تحمل رفتار ناشایست خویش می داند رها خواهد شد.
حتی در صورت داشتن قدرت مالی و به جان خریدن همه تبعات رنج آور تحمیلی جامعه، باز هم اگر مرد مخالف طلاق باشد، زن توان حقوقی جدا شدن از شوهر را ندارد مگر به قیمت سال ها بلاتکلیفی و دوندگی در دادگاه و در نهایت بخشیدن همه حقوق مالی خود و حتی در مواردی رشوه دادن به شوهر (روایت اول ـ یگانه) راضی کردن او به جدایی.

زنی که همواره مورد تحقیر و ضرب و شتم شوهر قرار می گیرد به شکل مداوم در حال انباشتن خوشه های خشم و کینه است ... شعله ور شدن خاکستر خشم و کینه اینگونه زنان و رها شدن فنر تحمل آنان همان خبر شوهرکشی است که در روزنامه ها می بینیم. 
اکثریت قریب به اتفاق زنانی که قاتل شوهر خود هستند، بارها و بارها متقاضی طلاق و در پی جدایی بوده اند و پاسخی که می گرفته اند توصیه های مکرر به تحمل و سازش بوده است. به بیان دیگر هنگامی که خشونت شوهر به اوج خود برسد، همسر او یا مقتول می شود یا قاتل و از آنجا که در صورت قاتل بودن نیز، قصاص خواهد شد باز هم قربانی خشونت شوهر شده است.
خیانت معمولاً هوسرانی و خیانت شوهر را به دیده اغماض نگریسته و همسرش را مخاطب قرار می دهند که؛ «حتماً یک کمبودی داشته که...»(روایت سوم ـ حنانه) و فهرستی از انواع توجهاتی که باید نثار شوهر کرد در مقابلش ردیف می کنند. این در حالی است که مرد به لحاظ قانونی مختار است هر زمان که اراده کرد حتی بدون ارائه دلیل منطقی به دادگاه، همسرش را طلاق دهد، چه رسد به آنکه نارضایتی از او داشته باشد. اما ای کاش قدری از این نگاه خطاپوش و بلندنظرانه هنگام خیانت مردان، درباره زنان هم وجود داشت و اندیشیده می شد به اینکه چرا «زن» که فداکاری و عشق به خانواده و تلاش برای حفظ و تحکیم آن نه آموخته کسی که در نهاد اوست و نهاد او نه تنوع طلب که «یکه شناس» است دچار تناقض رنج آور و بدعاقبت خیانت می شود و در مثلث عاطفی گرفتار می آید که دیر یا زود اضلاع آن از هم گسیخته خواهد شد.

زنانی روایتهای ما (یگانه، شیوا و حنانه ) از یک سو با خیانت همسر مواجه بودند و از سویی دیگر از کمترین میزان حمایت قانون، و خوش شانس بودند و احتمالآ عاقل که دست به حرکت هایی آنارشیستی وخطرناک نزدند،زمانی که خود و زندگیشان را در مرز باریک هستی و نیستی دیدند و البته قسمتی از این خوش شانسی را می توان داشتن خانواده هایی دانست که در نهایت با همه مخالفت ها با طلاق و جدایشان از حمایت انها دست برنداشتند ولی از خود پرسیده ایم چند درصد از زنان جامعه ما این حمایت را دارند زمانی که ناچار می شوند برای طلاق گرفتن از مهریه و تمامی حق و حقوق قانونیشان بگذرند ؟؟

اکرم نمی توانست از همسرش جدا شود و در نهایت او را به خانه باز می گرداندند و ما هم زمانی نامش را شنیدیم که در مقابل چوبه دار ایستاده بود و این بار هم که به کمکشآمدیم برای تهیه دیه همان مردی بود که او را آزار می داد.
شبنم آن قدر خیانت دید که دیگر نمی توانست تحمل کند و از سویی امکان طلاق برایش نبود پس دست به قتل شوهر زد.
این قتل ها نه قتل های منطقی هستند نه از روی بی منطقی مطلق . زنان این روایت ها از سویی نمی توانند با همسر زندگی کنند و از سویی هیچ راه قانونی برای رهایی ندارند . پشت سر گذشته ایی با درد و رنج، و پیش رو هیچ نقطه روشن و درخشانی دیده نمی شود .آنان بر لب باریک مرز سقوط ایستاده اند.

مدتها پیش مصاحبه ایی  داشتم با دکتر نعمت احمدی وکیل دادگستری داشتم که ایشان درآن مصاحبه به حرکت قانون و جمعه در یک مسیر و با هم اشاره داشتند اشاره ایشان به این مورد بود که بایدقانون با رشد مناسب بستری مناسب در جامعه و در عین حال جامعه با رشد مناسب خود باز هم این بستر را برای قانون گذار ایجاد کند تا قوانین تکامل یابند و رشد کنند و حالا به نظر می رسد جامعه ایی که در چند وقت اخیر به شدت مرد و زن در مقابل قانون حمایت از مرد خانواده و چند همسری ایستاده دارد جامعه ایی را نشان می دهد که می خواهد به سمت تکاملی حرکت کند تا درآن ی از جامعه ـ زنان از حقوق برابر یا خداقل مناسب برخوردار باشد اما گویا قانون گذار همچنان در پی عقب نگه داشتن زنان ـ نیمی از بدنه اجتماع می باشد،و. با نه گفتن به خواست عمومی جامعه قصد دارد خود را در مقابل تکامل یک جامعه سنتی در دوران گذار قرار دهد.

پی نوشت :اینجا زمین و زمان و همه چیز یخ زده و اینجا را دوست ندارم و ای کاش یکی بگوید چرا اینجا هش باران می بارد و باز هم باران و من سرمای اینجا را دوست ندارم ومی خواهم به خانه بازگردم.

پی نوشت : کسی می داند کی "گلشیفته فراهانی" را در برنامه ایی هویت وار برصفحه تلویزیون خواهیم دید که از فریب خوردگی خود تو سط هالیوود خواهد گفت ؟
دوستی امروز به من زنگ زد و گفت برنامه خبرساز ۸:۳۰ امشب گفته هالیوود در پی شکار بازیگران شرقی است . مسخره است این پروژه های کشفی برنامه سازان .گلشیفته را دریابید پیش از انکه سر از برنامه های هویت سازان در آورد.
| میرا | 22:28شنبه 16 شهریور1387 | |
روایت اول : یگانه
کار و درس و روزمرگی های زندگی همه و همه بهانه هایی هستند برای غفلت ها و بی خبری های آدمها از عزیزان و دوستانشان و من هم می شوم اسیر این روزمرگی ها . آنقدر که از دوستی که روزها و شبهایی را به خوشی با هم سپری کرده ایم غافل می شوم و بعد از غریب یک ماه از پس حادثه ایی با او تماس می گیرم و بعد از دو سه باری که موبایلش خاموش است عاقبت جواب می دهد و می گوید در بیمارستان است و من حیران و شرمزده می پرسم کدام بیمارستان و او می گوید بیمارستان روانپزشکی ... .
می دانستم و بارها و بارها شنیده بودم از خودش که تار و پودش دارد از هم جدا می شود و خسته است و داغان ، و بارها کنار خودم نشسته بود و گریه کرده بود و شبها تا صبح کنار هم بودیم و حرف می زدیم و می دانستم درهایش را و او هم می دانست دردهای مرا  ،و سر بازداشت دوستانم پا به پای من گریه کرده بود اما حالا حیران مانده بودم که در بیمارستان چه می کند ؟؟ بارها گفته بود درحال از هم گسستن است و ما چه ساده گرفته بودیم این از هم گسستن را.
ساعات ملاقات را می پرسم و می گویم به دیدنش خواهم رفت و در حال آماده شدن به او فکر می کنم .
یگانه 28 ساله است ،یگانه زیبا بود و بسیار با سلیقه و بی تردید یکی از خوش لباس ترین هایی که می شناسم. 18 ساله بود که ازدواج کرد دقیقآ بعد از گرفتن دیپلم و بعد از دو سال که خواستگارش پاشنه در خانه شان را از جا کنده بود و 7 سال بعد در هم شکسته به خانه باز گشته بود با تنی داغان و روح و روانی داغان تر . در حالی که مرد قول داده بود اجازه دهد وی تحصیل کند بعد از قبولی یگانه در دانشگاه این حق را از وی دریغ کرد . بارها و بارها یگانه مچ همسر خیانتکار را گرفت. لااقل دو بار در زندگی مشترک 7 ساله اش جوری کتک خورده بود که کار به مراقبت های ویژه و ماسک اکسیژن کشیده بود و او صبر کرده بود چرا که پدر و مادر پیری داشت و خود نیز چون نامش یگانه فرزند بود . تک دختری با پدر و مادری که بالای 70 سال عمر کرده بودند و او فکر می کرد به عنوان تنها فرزند نباید این دردها را با آن دو شریک شود چرا که آنان توانش را نخواهند داشت . بارها از خانه بیرونش کرده بود و او بر پله های خانه نشسته بود تا همسرش او را دوباره به خانه راه دهد  ،و آنگاه صبرش تمام شده بود که مرد در آخرین تماس گفته بود می خواهد زن بگیرد . یک زن جدید و به او گفته بود اگر میخواهد در همان خانه  اجاره ایی بماند چرا که مرد میخواست برای زن جدید خانه ایی بخرد و به یگانه هم می تواند ماهی 50 هزار تومان بدهد و این بار دیگر یگانه تاب نیاورد . تحملش تمام شده بود و او همه مهریه را بخشید زمینی که پدرش به او داده بود آقای همسر از او گرفت و در هم شکسته راهی خانه پدری شد و بدتر اینکه آنجا هم آرامشی نبود برایش.
همسر سابق یک هفته بعد از جدایی زن جدید را عقد کرده بود. و یگانه در هم شکسته بود .
و بلاخره هم زیر بار فشار خیانت همسر و حضور زن دیگر در زندگی و گوشه و کنایه و دلسوزی های آدمهای بیهوده کارش کشید به بیمارستان روانپزشکی . او ساده بود و توان این شکست را نداشت  و حالا من به عیادتش می رفتم .

روایت دوم : شیوا
شیوا همسایه  بود . اولین بار اتفاقی با او آشنا شدم و همسن بودنمان باعث دوستیمان شد .
بعدها دانستم با مادر و دخترخاله اش در زندگی می کند و من ماندم و یک سوال که پدر کجاست و هیچگاه نپرسیدم ، تا آن شب که خودش به نزدم آمد و من همسفره خاطره ها و ارزوهایش شدم. اما روایت کامل را بعدترها مادرش برایم گفت روزی که شیوا نبود.
مادر شیوا 16 ساله بوده که ازدواج می کند .مادرش ساکن اراک بوده و پدرش اهواز و شناخت خاصی در بین نبوده و یک آشنایی فامیلی باعث این ازدواج شده. زن به اهواز امده و زندگی مشترک را آغاز کرده اند.
تا آن روز که ... .زن به اراک و نزد خانواده رفته بوده تا دیدارها تازه شود و آن روزها تازه شیوا را باردار بوده و هنوز هم نمی دانسته باردار است و قرار بود آخر هفته به اهواز بازگردد ،اما زن گویا در قلبش چیزی در جوشش و بوده سرش پر از فکر به برادر پیله می کند که من می خواهم زودتر بروم مثلآ امشب یا فردا و برادر هم بی تابی او را می بیند برایش بلیط می گیرد و او راهی اهواز می شود. صبح به در خانه می رسد و با کلید در را باز می کند و در خانه اش در مقابل آینه قدی روی  ستون زنی را می بیند ، و خود می گوید : " برای اولین بار در زندگیم فهمیدم غش کردن یعنی چی"  ، هیچگاه زن را به طور کامل نمی بیند چرا که تصویرش را از داخل آیینه دیده و  البته بارها و بارها به موهای مشکی زن اشاره می کند و من نمی فهمیدم بعد از گذشت ۲۵ سال چه اصراری دارد اینهمه خود را با یاد آوری زن و اینکه دلش می خواسته صورت او را ببیند شکنجه می کند.
بعدها بعد از به دنیا آمدن شیوا سعی می کند از یاد ببرد خیانت مردش راآن هم در حالی که هنوز ۱۷ سال نداشته . عاقبت در ۲۱ سالگی  زمانی که شیوا ۳ساله بوده  نمی تواند خیانت های مرد و رابطه اش با زن دیگر تحمل کند و با بخشیدن مهریه و جهیزیه و نفقه فرزندش هم طلاق می گیرد و هم شیوا را .
در بازگشت به اراک نمی تواند نگاه مردمان را تحمل کند و بچه را بر می دارد و به تهران می آید و در تهران کار می کند و زندگی خود و فرزندش را تآمین می کند و زمانی که من دیدمش ۴۵ ساله بود و همچنان مجرد با عشقی بی امان به تنها دخترش . شوهر سابق با همان زن ازدواج کرده بود و کمی بعدتر زن با اجرا گذاشتن مهریه از پدر شیوا طلاق گرفته بود و از ایران مهاجرت کرده بود.
شیوا در این میانه پدر را نمی بخشید و با انکه وضع مالی بسیار خوب پدر می توانست وسوسه انگیز باشد از پدر بیزار بود و مادر را هم نمی بخشید که چرا نجنگیده و زندگی را رها کرده و همه توضیحات مادر یا من که او فقط ۲۰ سال داشته و ازاو نمی توانستی انتظاری داشته باشی هیچ تآثیری نداشت .

روایت سوم :حنانه
حنانه دوستی قدیمی بود از زمان دبیرستان . از سالهای دبیرستان می شناختمش . هر دو ریاضی می خواندیم و هر دو هنر را دوست داشتیم و البته در دو کلاس متفاوت بودیم تا زمانی که در پیش دانشگاهی با هم همکلاس شدیم.
برای کنکور من ریاضی و هنر می خواندم و او فقط هنر و چقدر هم یاریم کرد با جزوات و یادداشت هایی که به من می داد . در همان بحبوبه کلاس های کنکور بود که گفت دارد ازدواج می کند و عقد کرد تا بعد از کنکور ازدواج کنند . من دانشگاه پذیرفته شدم ولی حنانه بخاطر محل کار و زندگی همسرش نمی توانست در دانشگاه و رشته مورد علاقه اش ادامه تحصیل دهد و ناچار شد در کاردانی رشته ایی دیگر ادامه تحصیل دهد. این شد که مدتها از او دور بودم تا اینکه 3 سال بعد تراز طریق دوست مشترک دیگری شماره من را یافته بود و خواسته بود برای مدتی پیش من باشد.
خوشحال شدم و برای استقبالش به ترمینال رفتم و زنی را دیدم  که در22 سالگی در هم شکسته بود . گفت می خواهد کاری پیدا کند  و محلی برای زندگی و نمی خواهد نزد اقوامش باشد. حیرت زده شدم و با تعجب پرسیدم پس همسرش چه شده ؟؟ و گفت می خواهد از همسرش جدا شود و من نمی دانستم بپرسم یا نه که خودش گفت همسرش دو سال پیش دوباره ازدواج کرده و او تا 1 سال اول نمی دانسته یا شک می کرده و همسرش انکار ،ولی حالا دیگر جایی برای انکار باقی نمانده و همه مردم شهر می دانند و من فقط حیرت زده پرسیدم آخر چرا ؟؟ شما بسیار به هم شبیه بودید و با تناسب سنی و تحصیلی  ،و او گفت :"خودم هم نمی دانم فقط می دانم همسر دوم  3 سال از شوهرم هم بزرگتر است و منشی شرکتی بوده که در همان مجتمع تجاری بوده که شرکت شوهر حنانه".
بعدتر با تماس خواهر حنانه متوجه شدم آنان می خواهند حنانه صبر و تحمل از خودش نشان دهد و از همسرش جدا نشود و حتی اصرار داشته اند او خانه را ترک نکند چرا که معتقد بودند این احساس شوهر حنانه یک هوس و احساس زود گذر است و او به خانه خود باز خواهد گشت و زن دوم را طلاق خواهد دادو البته که به نظر حنانه و من و احتمالآ بسیاری حرف بی منطقی بود . حنانه می گفت:" این مثل این است که برگردم به خانه و مثل دیوانه ها دست به جادو و جنبل بزنم و منتظر بمانم آن زن را طلاق بدهد و بعدترها هم مدام با وحشت تکرارا دوباره این ماجرا سر کنم و انتظار بکشم که کی دوباره بر سرم هوو بیاورد" .
حنانه عاقبت با حمایت های برادرش موفق شد با بخشش همه چیز حتی گذشتن از جهیزیه اش از همسرش جدا شود و پیش برادرش در آلمان برود. هنوز هم گاهی با حرف می زنیم و چت می کنیم وبعد از گذشت حدود 5 سال هنوز هم هر بار این سوال برایش هست که چرا؟؟چرا شوهرش چنین کرد و سوالی بزرگ تر که چطور یک زن توانست بیاید و اینگونه وارد زندگی او شود.
او حالا هم درس خوانده هم شغل خوبی آنجا دارد اما حامد(برادرش) می گوید هنوز هم گاهی شب ها گریه می کند و برای آرام شدن باید به آرامبخش پناه ببرد.


این روایت ها ادامه دارد  ... .

پی نوشت بعد از تحریر : متآسفانه متوجه شدم یک سوتفاهم بسیار بزرگ به وجود آمده است . من دوستی دارم به نام شیوا که تعدادی از دوستانی که وبلاگم را می خوانند و همچنین تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس ایشان را می شناسند و تا کنون چندین ژیام خصوصی داشته ام که آیا شیوا راضی بوده اینگونه زندگیش را بنویس و فکر می کنم باید تو ضیح دهم روایت دوم هیچ ربطی به شیوا دوستی که می شناسد ندارد . شیوا نه تک فرزند است و نه این روایت ارتباطی به او دارد و لطفآ برای باقی روایت ها بین دوستان من نگردید پیدا نمی کنید.

پی نوشت بعد از تحریر : برنامه مستندی پخش شد با نام " دنیای هیچکاک " کاری از مرتضی آوینی و چقدر هم زیبا بود توصیه می کنم انها که ندیدند تکرارش را ببیند و چقدر متآسف شدم وقتی دیدم صدا و سیمای ایران چنین مستندهایی نیز از آوینی دارد و پخش نمی کند. شهید آوینی بسیار زیبا و بدون آسمان ریسمان بهم بافتن هیچکاک و فیلمهایش را نقد کرد.
| میرا | 19:28دوشنبه 11 شهریور1387 | |
 خفقان   خفقان
رها (راحله عسگری زاده) هم به زندان رفت.رها و نسیم هم زندان اوین را تجربه کردند.
و حالا من دچار خفقانم ،دچار خفقان که هیچ نسیم رهایی نیست .
هیچ صدایی نیست.
نسیم عاشق و رهای همیشه صبور در زندان هستند، با وثیقه بیست میلیون تومانی !! برای امضا جمع کردن و من در عجبم از امنیت سرزمینی که در آن امضاها می توانند امنیتش را به مخاطره اندازند. در عجبم از دولتمردانی که امضاهای ساده ما می تواند خواب شبهایشان را بر هم بریزد.

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!

رها و نسیم در حالی به جرم اخلال در امنیت اجتماعی و اقدام علیه امنیت اجتماعی بازداشت شده اند که ساعت 5 روز، 25 بهمن ماه در حاشیه تئاتر خیابانی که حول محور حقوق زنان در جشنواره فجر اجرا می شد در حال جمع آوری امضا بودند.ابتدا به کلانتری و بعد اداره آگاهی و در مرحله اخر به وزرا منتقل می شوند (در تمام تهران هیچ بازداشتگاه ویژه زنان وجود ندارد و باید به وزرا منتقل شوند )و همه این رویدادها در این ولنتاین همیشه لعنتی.
قرار می شود صبح روز بعد یعنی روز جمعه به دادگاه و نزد قاضی کشیک فرستاده شوند. در پی مراجعه خانواده های راحله و نسیم و برخی از مادران کمپین یک میلیون امضا به بازداشتگاه وزرا ، این دو عضو کمپین را به دادسرای انقلاب نزد قاضی کشیک بردند اما در آنجا گفته شد که قاضی کشیک امنیتی باید آنها را ببیند و قاضی حضور ندارد. در نتیجه آنهارا مجددا به آگاهی 8 واقع در خیابان 12 فروردین منتقل کردند.
صبح امروز (شنبه ۲۷ بهمن ماه ) انها را به دادگاه انقلاب و قاضی پرونده های امنیتی می برند و اکنون در راه زندان اوین هستند. با ماشین خراب دادگاه در راه زندان هستند چرا که برای آنها وثیقه ۲۰ میلیون تومانی صادر شده و توان پرداخت وثیقه را ندارند.

با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!

به همین سادگی و به خاطر امضاهایی که رهای همیشه صبور و نسیم خوش قلب ما جمع می کردند، امنیت ملی به خطر افتاده است،به همین سادگی این دو به زندان اوین منتقل شدند.

و حالا من هستم یاد رهای عصبانی از تآخیر های به جا و بیجایم . من هستم و خاطره آخرین ایمیلش که مثل همیشه از بدقولی هایم شاکی بود .مثل همیشه به جای جمعه، دو شنبه مطلب را می فرستادم و حالا که رها نیست چه کسی پیگیری می کند محکم و صبور و ملایم ومهربان بدقولی هایم را ؟ کم کاریهایم را چه کسی به من گوشزد می کند؟

رها دو شب گذشته را در خانه نبوده مثل نسیم نازنین ما. دو خواهرنازنین ما دیشب در خانه نبوده اند و امشب هم نخواهند بود و تا زمانی که وثیقه تهیه نشود انها به خانه نخواهند رفت، ومن هم هیچ ایمیلی از رها نخواهم داشت تا عصبانی و دلخور از بدقولی هایم بگوید چرا باز مطلب نفرستاده ام ؟چرا اینقدر سر به هوا و بازیگوشم و بی توجه ؟
این بار هیچ پیامی نیست از رها تا بگوید و بپرسد کجا هستیم و کی و کجا می بینیم یکدیگر را.هیچ پیغامی و تلفنی نیست نه از رها نه از نسیم تا زمانی که وثیقه ۲۰ میلیون تومانی تهیه شود.

می بینی خواهر جان . می بینی رهای نازینن ما من هم جای خالی تورا به شدت می بینم و حس می کنم همانگونه که غزال احساسش می کند و من می دانم که تو تنها آرزویت رسیدن به شهر نور وآینه بود رسیدن و دست یافتن به باورهای تازه.تو هیچگاه نخواستی و نمی خواهی امنیت سرزمینت را مختل کنی . من می دانم خواهر نازنینم . می دانم که آرزوی تو رسیدن نسیم رهایی بود به سرزمین ما.

مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

رها جان خواهرم به آنها بگو، به آنها بگو ما همه مجرمیم . بگو ما همگی در این اقدام با تو بودیم و هستیم حتی اگر سر به هوا و بدقول و بازیگوش باشیم.

پی نوشت : شعرهای درون متن از فریدون مشیری هستند و عکسها مربوط به آرش عاشوری نیا از وبلاگ کسوف.

پی نوشت : رها تا آزادیت قول می دهم همه کارهایم را درست انجام بدهم . قول می دهم نه سر به هوا باشم نه بازیگوش .
| میرا | 17:50شنبه 27 بهمن1386 | |

پروین اردلان، برنده جایزه اولاف پالمه در سال ۲۰۰۷ شد.
جایزه‌ی معتبر بنیاد اولاف پالمه در سال ۲۰۰۷، به ژورنالیست و فعال جنبش زنان ایران، پروین اردلان اهداء شد.
پروین اردلان را باید نماینده نسلی تازه از زنانی دانست که نمی خواهند و نمی توان آنان را در پستوی خانه ها نهان کرد . پروین اردلان از ان زمره زنان است که بی پروا می خواهند،و میوه دانایی می چینند چون مادر جسورشان می شوند انسان برگزیده .

پروین را اولین بار از نوشته ها و گفته های دیگران می شناختم،از نوشته بسیار زیبا و گرم مهرانگیز کار که سال گذشته اسفند ماه پس از بازداشت های مقابل دادگاه انقلاب برای او نوشته بود می شناختم از روزهای بازداشت و زندان یاران که می رفتیم به دفتر ادوار و او بیشتر مواقع یکی از آنها بود که قرار بود برایمان حرف بزند برای نسل بعد از خود که می خواست بشنود و یاد بگیرد .تا بعدها که شد ببینمش و با او آشنا شوم.
دیدمش و او را دوباره باز شناختم و این بار این خانم اردلان نبود که می شناختم پروین بود . پروینی که شد ستاره راه ما . پروین هم او بود که دست من و بسیاری را گرفت و با آنکه می توانست قد بلند تر از ما باشد مارا کشیده و می کشد تا شاید بشویم هم قدش . پروینی که جسم بیمارش هرگز نتوانست روح بزرگ و قلب مهربانش را متوقف کند، بلکه این روح جسور بود که جسم را تا اینجا در پی خود کشانده است. پروین اردلانی را شناختم که در چهارمین دهه زندگیش روحش هنوز روح کودک بازیگوشی ست و ذهن فعال و خلاقش هنوز هم می تواند نسل بعد از خود را متعجب کند و شگفتزده .
پروین برای من تبلور حقیقی این شعر جنتی عطایست که : هر چه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد که زخم هر شکست من حضور یک جوانه شد . او سالهاست که زخم هایش را با ظرافت زیبای زنانه تبدیل به جوانه هایی کرده می رویند و روزی می شوند ثمره تلاشهای زنی بزرگتر از زمانه.

پروین اردلان  نه فقط سزاوار این جایزه که سزاوار بزرگتر از اینهاست، که گاهی جوایز برای آدمها کوچک می شوند و پروین نازنین اینگونه است .
او پروین است،ستاره ایی که همه بندها و زندانها نمی توانند ذره ایی از درخشش اش بکاهند.

آشنایی با پروین اردلان برای من سرمایه ایی عظیم شد و هست، هم او بود که در روزهای سختم حضور همدلانه اش یاریم کرد . ازپروین بسیار آموخته ام و آرزومندم بیاموزم . صدایش به من آرامش می دهد و خودش هم نمی داند روی پیغام گیر موبایلم هنوز پیغامش هست که "تماس گرفته بودی نبودم حالا من تماس گرفتم تو نیستی .کاری داشتی زنگ بزن " و نمی داند هر بار چقدر شنیدن صدایش به من آرامش می دهد هر بار که می برم و خسته ام هر بار که فکر می کنم آنچه می کنم بیهوده است به صدایش گوش می کنم و حجم همیشه مهربان صدایش به من می گوید :"نگاه کن چگونه ایستاده ام . نگاه که با همه آن فشارها و بازداشت ها هنوز هستم و می خواهم باشم."

بعضی آدمها به دنیا می آیند تا فقط از دنیا بگیرند و بعضی آدمها هستند که به دنیا می دهند و پروین اردلان از آن زنهاست که آمده تا دنیا از او بیاموزد چرا که گستره حضورش فراتر است از ذهن کوچک بسیاری از آدمهای دور و برش.

حالا پروین اردلان را بسیاری دیگر هم می شناسند بسیاری که نمی شناختند می دانند او ژورنالیست جسور جنبش زنان است که برنده جایزه اولاف پالمه شده . جنبش زنان به هم تبریک می گویند اما من می دانم که آنچه پروین به دست آورده در مقابل آنچه کرده بزرگ نیست که او لیاقت بسیار بیشتر از اینها را دارد . می دانم آنچه پروین دارد قدردانی همیشگی اعضای جنبش زنان است، از این پیشرو جنبش های اجتماعی.

پی نوشت :پروین نازنین ما من هم از اینجا صمیمانه به تو یاور و معلم و همراه اعضای جنبش و بخصوص به عنوان معلم نازنین خودم تبریک می گویم و برایت همه خوبیهای و موفقیت های دنیا را آرزو می کنم . آنچه لیاقتش را داری و می دانم روزی به دست خواهی آورد.

پی نوشت : خبر دریافت جایزه پروین سومین خبر خوب این هفته بود . آزادی علی کلایی،آزادی سعید حبیبی و حالا هم جایزه اولاف پالمه برای پروین ترین،پروین زمین .

پی نوشت : از ولنتاین متنفرم . یکی از بدترین شخصی های زندگیم مربوط می شود به ولنتاین سال ۸۰ و هر گز هیچ ولنتاینی برای من خوب نبوده و حادثه ایی خوش امد در پی نداشته و من از ولنتاین بیزارم.
| میرا | 21:46پنجشنبه 25 بهمن1386 | |
مریم حسین خواه روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد
وقاحت را به حد نهایت می رساند آن خبرنگار که به خود حق می دهد یک برابری خواه ،یک فعال حقوق زنان ،یک روزنامه نگار ،یک خبرنگار دیگر را تروریست بنامد .
خبرگزاری دولتی ایرنا در بخش خبری ویژه خود با مطلبی با عنوان "به نام زنان به کام پژاک " با طرح ادعایی عجیب مدعی شد كه «مریم حسین‌خواه» از روزنامه‌نگاران و فعالان زن كه اخیرا بازداشت شده، به گروه «پژاك» وابستگی تشكیلاتی دارد.

در حالی که در ابتدای این سناریو نویسی مریم حسین خواه برای بازجویی و پاره ای از توضیحات در باب آنچه در سایت زنستان بوده است به دادگستری احظار شده بود اکنون با آنچه در یک خبرگزاری دولتی عنوان می شود گویا سناریو برخورد با فعالین زنان و حقوق بشر وارد فاز تازه ایی شده است و عجیب نخواهد بود که این روند گسترش یابد چرا که آنچه در مقابل ما ایستاده توان تحمل هیچ منتقدی را ندارد . زمانی که منتقد برتر  می شود کسی چون حسین شریعتمداری عجیب نخواهد بود اگر سایر منتقدین با چنین ادعاهای سراپا کذب و دورغی مواجه شوند، چرا که نشان داده است که حد تحمل منتقد برای وی تا همین اندازه است. 
ادعای کذب و واهی همکاری با گروه پژاک در حالی در یک سایت دولتی به "مریم حسین خواه " نسبت داده می شود که برای وی وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی تعیین شده است، و از سویی مریم حسین خواه باید در آذر ماه نیز در یک دادگاه دیگر بخاطر آنچه در ۱۳ اسفند در مقابل دادگاه انقلاب روی داد نیز در دادگاه حاضرشود .
در این میان آنچه در حال وقوع است را تنها می توان یک سناریو گسترده برای مبارزه بیشتر با فعالین برابری خواه دانست ،و نباید از یادبرد که  فعالین حوزه اجتماعی و حوزه زنان همان گروهی محسوب می شوند که در سخنرانی رئیس جمهور در کلمبیا  با این عنوان که در آزادی کامل هستند از آنان یاد شده بوده است.

پی نوشت : زندان آزکابان ، مرگ خواراها ، دیوانه سازها و ... اینهمه تشبیه را از کجا آورده این نویسنده ؟؟و چرا اینهمه ذهن من دنبال شبیه سازیست ؟؟ این جنون قدیمی شبیه سازی دیده ها و خوانده ها و شنیده ها چرا رهایم نمی کند؟

پی نوشت : نوشته خبرنگار جسور  ما را بخوانید آنچه نوشته قسمتی از باور من است .
| میرا | 21:59یکشنبه 4 آذر1386 | |
مریم حسین خواه عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد ... .
انگار دارد یک اتفاق دوباره و دوباره تکرار می شود .
مریم حسین خواه  روزنامه نگار و فعال حوزه زنان و اجتماع،زنی از جنس زنانی که فکر می کنند و اندیشه ایی دارند بازداشت شد.
مریم حسین خواه برای بسیاری روزنامه نگار است و فعال حوزه زنان ، اما برای من بسیار بیش از اینهاست . برای من او کسی است که مرا به کمپین یک میلیون امضا پیوند زد و قسمتی از زیباترین خاطرات یک سال اخیرم را برایم ساخت .
مریم جان یادت هست ؟ حدود یک سال پیش بود که اولین ایمیل را از مریم حسین خواه برای دعوت به همکاری در کمپین گرفتم. پیش از آن در نشست ها شرکت کرده بودم و جلسات اما همکاری نه .در حقیقت پیگیری هم نبود تا اینکه ایمیل مریم حسین خواه رسید ... .
یادت هست خواهر جان ؟ایمیل از کسی نبود که بشناسمش اما انقدر گرم و صمیمی بود که نمی شد بی پاسخ گذاشتش . از پشت خط به خط و کلمه به کلمه آن ایمیل می شد روح زنی را دید مهربان و صمیمی که نمی گفت بلکه باور داشت به همه تساوی حقوق انسانی .
یادت هست مریم جان یک سال پیش بود؟ شاید کمی قبل تر از آبان و شاید کمی بعد تر. اما همین روزها بود که ایمیلت رسید و نمی شد به آن روح مهربان گفت نه،نمی شد مثل باقی مواقع که بی حوصلگی و کار زیاد را بهانه کرده بودم این بار هم بگویم نه .پس رفتم سر قرار و دیدیمش نه مریم را که مجموعه ایی از یاران را که شدند دوستان خوبم . مریم برای من راهی بود برای رسیدن به مجموعه ایی از دوستان نازنینی که در آن سراب و تشنگی از بی تفاوتی اطرافیان شدند آب.
مریم حسین خواه اکنون در زندان است رفته بود که به پاره ایی از موارد توضیح بدهد اما حالا در زندان است . خواهر معنویم در زندان است و متهم به تشویش اذهان عمومی، تبلیغ علیه نظام، نشر اکاذیب از طریق انتشار اخبار کذب در زنستان .
باور کنید مریم نازنینی که من شناختم و دیدم یک فعال ساده حوزه زنان است یک روزنامه نگار آزاد ساده که تنها و تنها سربلندی مردمش را می خواهد .
مریم را آزاد کنید و باور کنید مریم حسین خواه نه در پی تشویش اذهان عمومی بوده نه نشر اکاذیب و نه هیچ کدام از آن جرمهای که می خواهید او را به آنها متهم کنید . مریم گلی ما را آزاد کنید و باور کنید که این وصله ها برای قبای نازنین زنانی چون مریم که تنها برای حقوق انسانیشان مبارزه می کنند زیادی ناجور و غیر واقعیست .
| میرا | 21:24یکشنبه 27 آبان1386 | |
برای دوست و خواهر نازنینم،نسیم سرابندی و همه آنها که زیر حکمی هستند که نمی توان در بی عدالتیش شک کرد. برای دلارام علی، عالیه اقدام دوست، فاطمه دهدشتی و همه  شما که میخواهید انتخاب کنید:



سیب
یادگار اولین زن گستاخ
را از تو می گیرم
و بی پروا به سویت پرواز می کنم
مرا پاک
عاشق
بی پروا
حتی تردامن بخوان
تو هرچه بخوانیم
من همان رانده شده جاودانم
بهشت من اینجاست
جای امن عشق

پی نوشت : چگونه باید سپاسگذار باشم از همه شما دوستان که مرا غرق شادی کردید ... .

پی نوشت : مسیح عزیز باور کن که تو نیز نمی توانی دوام بیاوری نازنینم رفتن کار تو نیست .
| میرا | 21:6پنجشنبه 25 مرداد1386 | |

درباره من

من گم شده ام
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی

نوشته های پیشین

  • مرداد 1388
  • تیر 1388
  • خرداد 1388
  • فروردین 1388
  • اسفند 1387
  • دی 1387
  • آذر 1387
  • آبان 1387
  • مهر 1387
  • شهریور 1387
  • مرداد 1387
  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • آرشیو موضوعی

  • جامعه
  • شخصی
  • سیاست
  • زنان
  • حقوق بشر
  • هنرو فرهنگ
  • اقتصاد
  • دوستان

  • میرا
  • جمهور
  • مسیح
  • آنیما
  • spotlight
  • توکای مقدس
  • حمیدرضا سلیمانی
  • یک لحظه تنهایی
  • كيانوش سنجري
  • دل نوشت
  • زندان ایران
  • بهزاد باشو
  • راز نو
  • دفتر بی مخاطب
  • کسوف
  • امشاسپندان
  • تجربه های زنانه
  • وارش
  • بی بی مهتاب
  • زن نوشت
  • مسافر
  • هنوز
  • بوی خاک
  • گرگ صابونی
  • پرشین کارتون
  • کافه گودو
  • پرنده خارزار
  • روزمزگی ها
  • گفتنی ها
  • ته دیگ گفتنی ها
  • گلنسا
  • صوراسرافیل
  • عبور از راه بی نقشه
  • ققنوس
  • یار دبستانی من
  • غورباقه باز
  • پرگاس
  • تبعیدی عصبانی
  • برونکا
  • خوابگرد
  • نوای نی
  • زنده باد آزادی
  • کتابلاگ
  • قمارعاشقانه
  • نگاه بی حجاب
  • پیهن
  • آن زن
  • نیروانا
  • کلید
  • آفتابگردان عاشق
  • نگاتیو
  • حقوق بشر و فردگرایی
  • بانو وسگ ملوس
  • بدون سانسور
  • نت هشتم
  • همیشه خالی
  • نسرین
  • فصل زن
  • آش ایرونی
  • امیرهادی انواری
  • عمواروند
  • یک لیبرال دمکرات
  • به تماشای آبهای سپید
  • بند 209
  • عسل نگاشت
  • مشقهای من
  • وسوسه ایی به نام بودن
  • آزاد بهین
  • زندونی
  • گفت و گوی اصلاحی
  • اسرار نهان
  • روزنگاشت
  • جیغ و داد نو
  • یاس و داس
  • فریاد زنان
  • طبقه دوازدهم
  • ارکیده
  • هم واژه آزاد
  • صفحه سیزده
  • نصورنقی پور
  • خانوم
  • فوتو یاس
  • رها در باد
  • دل نوشته های یک روزنامه نگار
  • یادداشتهای یک خبرنگار خود خوانده
  • اتوبوس آبی
  • نوشته
  • تاریکخونه
  • آفتاب از نگاه تو میروید
  • حذفیات
  • اندیشه و احساس
  • خبرنگاران صلح
  • حضرت خضر
  • یادداشت های دکتر نعمت احمدی
  • تریبون آزاد
  • ما همه خوبیم
  • شنگرف
  • از هر دری سخنی
  • هزارو یک شب
  • یه شب مهتاب
  • قرمه سبزی
  • عمو اروند
  • ته نشین
  • ملی مذهبی
  • پوتین
  • ناگفته های انقلاب 57
  • فاژ
  • اوهام
  • دلریخته
  • باد صبا
  • فردا
  • آگراندیسمان
  • نوشته های شخصی سعید نورمحمدی
  • پی نوشت
  • زخم کهنه
  • شب غوک
  • سبك ايراني
  • روزی روزگاری باران
  • فریاد منهای سانسور
  • نگاهی به آسمان
  • جامعه مدنی
  • خانه سیاه است
  • روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم.
  • سيندخت
  • دلریخته
  • من با خودم
  • كوزه
  • زنده باد آزادی
  • آزادی نو
  • لینکها

  • روزنامه هم میهن
  • سایت خبری نوروز
  • خبرگذاری مهر
  • خبرگذاری روزنا
  • کمیته گزارشگران حقوق بشر
  • زنستان
  • تغییر برای برابری
  • کانون زنان ایران
  • میدان
  • انجمن مدافعین جامعه مدنی
  • کانون دفاع از حقوق زنان و کودکان ایران
  • ایران امسال
  • خبرنامه امیرکبیر
  • سازمان دیده بان حقوق بشر
  • سازمان عفو بین الملل
  • سازمان جهانی منع شکنجه
  • خبرنت
  • لوگو


    میرا

    پاورقی


    طراح:مهدی محسنی

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

     RSS