پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

صدا به صدا نميرسد
چشم، چشم را نميبيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم
بيا به خانه برگرديم
مگر نميبيني
اينجا نه پرندهاي آواز ميخواند
نه كودكي لبخند ميزند
و از دهان بهتزده كوچهها و خيابانها
آتش و دود برميخيزد
بيا به خانه برگرديم
[...]
گلولههاشان مشقي نيست
چشمهاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشكآور و
دشنام و دود را ندارد
بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيدهاند
اينجا اميرآباد است
[...]
و كميپايينتر
خوابگاهي است كه اي بسا شبها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوانهاي ماست
اينجا آشيانه كتابها و كاغذهايي است
كه اي بسا شبها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خوردهاند
و با بالهاي سوخته
بر نعشها و دست و پاهاي شكسته فروريختهاند
و اي بسا شبها
درها و پنجرههاشان
از زور درد و ضرب [...]
مانند موشكهاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كردهاند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابهلاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را ميشنوم
كه چشمهايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانههاشان امروز، خميدهتر از ديروز است
ميپرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديدهايد؟
نميدانم كجاست، موبايلش چرا جواب نميدهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
[...]
بايد تمام شبها را
دنبال ردپاي تو
[...]
و صفحههاي اول روزنامهها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
[...]
پی نوشت : شعر از حافظ موسوي .
پی نوشت : کسی می داند این دریای وقاحت چرا ساحل ندارد ؟؟ کسی می داند گزارشگران صدا وسیما چرا عادت کرده اند نان خود را در خون ملت بزنند و بخورند ؟کسی می داند چرا این چنین وقیحانه بر مرگ ندا سرپوش می گذارند ؟؟
و آیا کسی نمی شنود صدای "هل من ناصر ینصرنی "یک سرزمین را ؟؟ ندا در خون خوابیده است و این روزها بعد از چندین روز سکوت صدا و سیما به دنیال ابهامات می گردد ابهاماتی که خود ساخته است.
سال نو می شود ، تیم فوتبال ایران می بازد، دایی اخراج می شود، "مرد ۲هزار چهره" تقریبآ فوتبال ایران و مافیای پشت آن را به تمامی افشا می کند، ایران با آمریکا مذاکره می کند، اعراب با همه دعواها و مشکلات داخلی همچنان دست در دست هم در مقابل ایران صف آرایی می کنند و برنامه ۹۰ هم پخش می شود.میان این همه سرو صدا و دید و بازدیدهای عید آنچه از یاد ما رفته است دانشجویان دربند پلی تکنیک هستند که به شهادت بیانیه کمیته حقوق بشر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر زیر فشار جسمی و روحی شدید و مشکلات عدیده جسمی قرار دارند.
میان این همه سروصدا آنچه از یاد من و تو و همه رفته است دانشجویانی هستند که نه تنها خانواده های خود را در آغاز سال جدید ملاقات نکردند که در آغاز سال به خانواده های آنان حمله شده است و از سویی دیگر خود این دانشجویان در زندان زیر فشارهای روحی و روانی قرار گرفته اند.
۱۰ تن از دانشجویان امیرکبیر در پایان بهمن ماه سال ۱۳۸۷ بازداشت شدند. بازداشت این گروه از دانشجویان در پی تجمعاتی صورت گرفت که که هدف از آنها اعتراض به آنچه سوءاستفاده سياسی و تبليغاتی از دفن شهيدان جنگ و تبدیل آن به بهانهای برای سرکوب حرکتهای اعتراضی دانشجويان توصیف شده، بود.
آن گونه که برخی از دانشجویان زندانی درتماس تلفنی به خانوادههای خود گفته بودند، بازجویی از آنان به رغم تعطیلات نوروز ادامه داشته است. خانوادههای این دانشجویان همچنین از وجود فشار بر فرزندان زندانی خود خبر می دهند. به گفته نزدیکان سه تن از دانشجویانی که با خانوادهشان تماس گرفتهاند، آنان به دشواری حرف میزدند و از وجود فشار و آزار و اذیت ابراز ناراحتی میکردند. برخی از ۹ دانشجوی دانشگاه امیر کبیر / پلیتکنیک تهران در تماس تلفنی گفتهاند که همه آنان در انفرادی به سر میبرند.
از دانشجویان امیرکبیر تنها احمد قصابان، مجید توکلی و نریمان مصطفوی با خانوادههای خود تماس گرفتهاند.
مهدی مشایخی تنها یک ماه پیش، در آغاز بازداشتش، اجازه تماس یافت و از آن پس خانواده او در بیخبری به سر میبرند. از سرنوشت یاسر ترکمن، که روز ۱۹ اسفند دربرابر دانشگاه بازداشت شد، خبری در دست نیست، و عباس حکیمزاده،از زمان دستگیری تاکنون هیچ تماسی با خانواده خود نداشته است.
در این میان این همه نقض آشکار حقوق بشر که در مقابل چشمان سازمان های نظارتی رخ داده است و می دهد آنچه دیده می شود بی اعتنایی آشکار و ندیده گرفته شدن این دانشجویان در جامعه اینترنتی و وبلاگی بوده است.
اکنون بیش از ۵۰ روز از بازداشت غیرقانونی مجید توکلی، حسین ترکاشوند، کوروش دانشیار و اسماعیل سلمان پور، و بیش از یک ماه از بازداشت غیرقانونی احمد قصابان، عباس حكيم زاده و نريمان مصطفوي و مهدي مشايخي، و بیش از ۲۰ روز از بازداشت غیرقانونی یاسر ترکمن می گذرد.
آیا اکنون زمان آن نرسیده است که در میان همه این آشفتگی ها به یاد بیاوریم ۱۰ دانشجوی دربند و ۱۰ خانواده آشفته و نگران را که سال ۱۳۸۸ را به آشوب و نگرانی بسیار برای فرزندان خود آغاز کرده اند.
به یاد بیاوریم که به همه شعارها و فریادهایمان که دانشگاه پادگان نمی شود و اوین دانشگاه.
این روزها اوین می رود تا تبدیل به دانشگاه شود و این سکوت می تواند دانشگاه را به پادگان تبدیل کند.
پی نوشت :قانون اساسی ایران در ماده ۳۸ و ۳۹، بر عدم هتك حرمت و حيثيت فرد بازداشت شده تآکید می کند .در ماده ۵ اعلاميه جهاني حقوق بشر و ماده ۷ ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي، بر ممنوعيت شكنجه و هرگونه رفتار غيرانساني و توهين آميز و آزارهاي روحي و جسمي تاکید شده است.
پی نوشت : با توجه به اینکه قرابود حسین درخشان تا عید سال ۱۳۸۸ آزاد شود چرا آزاد نشده ؟؟
میان این همه سروصدا آنچه از یاد من و تو و همه رفته است دانشجویانی هستند که نه تنها خانواده های خود را در آغاز سال جدید ملاقات نکردند که در آغاز سال به خانواده های آنان حمله شده است و از سویی دیگر خود این دانشجویان در زندان زیر فشارهای روحی و روانی قرار گرفته اند.
۱۰ تن از دانشجویان امیرکبیر در پایان بهمن ماه سال ۱۳۸۷ بازداشت شدند. بازداشت این گروه از دانشجویان در پی تجمعاتی صورت گرفت که که هدف از آنها اعتراض به آنچه سوءاستفاده سياسی و تبليغاتی از دفن شهيدان جنگ و تبدیل آن به بهانهای برای سرکوب حرکتهای اعتراضی دانشجويان توصیف شده، بود.
آن گونه که برخی از دانشجویان زندانی درتماس تلفنی به خانوادههای خود گفته بودند، بازجویی از آنان به رغم تعطیلات نوروز ادامه داشته است. خانوادههای این دانشجویان همچنین از وجود فشار بر فرزندان زندانی خود خبر می دهند. به گفته نزدیکان سه تن از دانشجویانی که با خانوادهشان تماس گرفتهاند، آنان به دشواری حرف میزدند و از وجود فشار و آزار و اذیت ابراز ناراحتی میکردند. برخی از ۹ دانشجوی دانشگاه امیر کبیر / پلیتکنیک تهران در تماس تلفنی گفتهاند که همه آنان در انفرادی به سر میبرند.
از دانشجویان امیرکبیر تنها احمد قصابان، مجید توکلی و نریمان مصطفوی با خانوادههای خود تماس گرفتهاند.
مهدی مشایخی تنها یک ماه پیش، در آغاز بازداشتش، اجازه تماس یافت و از آن پس خانواده او در بیخبری به سر میبرند. از سرنوشت یاسر ترکمن، که روز ۱۹ اسفند دربرابر دانشگاه بازداشت شد، خبری در دست نیست، و عباس حکیمزاده،از زمان دستگیری تاکنون هیچ تماسی با خانواده خود نداشته است.
در این میان این همه نقض آشکار حقوق بشر که در مقابل چشمان سازمان های نظارتی رخ داده است و می دهد آنچه دیده می شود بی اعتنایی آشکار و ندیده گرفته شدن این دانشجویان در جامعه اینترنتی و وبلاگی بوده است.
اکنون بیش از ۵۰ روز از بازداشت غیرقانونی مجید توکلی، حسین ترکاشوند، کوروش دانشیار و اسماعیل سلمان پور، و بیش از یک ماه از بازداشت غیرقانونی احمد قصابان، عباس حكيم زاده و نريمان مصطفوي و مهدي مشايخي، و بیش از ۲۰ روز از بازداشت غیرقانونی یاسر ترکمن می گذرد.
آیا اکنون زمان آن نرسیده است که در میان همه این آشفتگی ها به یاد بیاوریم ۱۰ دانشجوی دربند و ۱۰ خانواده آشفته و نگران را که سال ۱۳۸۸ را به آشوب و نگرانی بسیار برای فرزندان خود آغاز کرده اند.
به یاد بیاوریم که به همه شعارها و فریادهایمان که دانشگاه پادگان نمی شود و اوین دانشگاه.
این روزها اوین می رود تا تبدیل به دانشگاه شود و این سکوت می تواند دانشگاه را به پادگان تبدیل کند.
پی نوشت :قانون اساسی ایران در ماده ۳۸ و ۳۹، بر عدم هتك حرمت و حيثيت فرد بازداشت شده تآکید می کند .در ماده ۵ اعلاميه جهاني حقوق بشر و ماده ۷ ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي، بر ممنوعيت شكنجه و هرگونه رفتار غيرانساني و توهين آميز و آزارهاي روحي و جسمي تاکید شده است.
پی نوشت : با توجه به اینکه قرابود حسین درخشان تا عید سال ۱۳۸۸ آزاد شود چرا آزاد نشده ؟؟
لیلانظری، دلارام علی، خديجه مقدم، فرخنده احتسابيان، محبوبه کرمی، بهارا بهروان، علی عبدی، امير راشدی، محمد شوراب، آرش نصيری اقبالی، ثريا يوسفی و شهلا فروزانفر ... ۱۲نفر.
اگر بخواهیم باور کنیم روایت سالی که نکوست از بهارش پیداست پس چه سالی می شود این سال که اسفندش " امیدرضا میرصیافی" را برد،و در آغازش بر یاران دبستانی یورش بردند و اکنون هنوز به هفت نرسیده شمارگر روزها، بازدیدهای عید را ممنوع کرده اند و با ۱۲ بازداشتی تبریکات سال نو گفته اند.
تا غروب روز پنجشنبه به وقت تهران، همه افراد بازداشت شده به زندان اوين منتقل شدند. قاضی متين راسخ آنها را به "تشويش اذهان عمومی" و "بر هم زدن نظم عمومی" متهم کرد. اين بازداشت هاحاکی از تعقيب و استراق سمع مراودات خصوصی فعالان توسط نيروهای اطلاعاتی و امنيتی است.
یادم باشد به مادر بگویم نباید عید دیدنی جایی برویم و درها را روی هیچ مهمانی باز نکنیم و بگوییم از این پس دید و بازدید عید هم مصداق بارز "تشویش اذهان عمومی !!" و "برهم زدن نظم عمومی"است.
یادم باشد به مادر بگویم که هیچ مهمانی را نپذیر و قرار هیچ دیداری را نگذار چرا که از این پس برای دیدو بازدید ها هم باید مجوز بگیریم و البته استراق سمع و گوش کردن به مکالمات آدمها بدون اثبات جرم و مجوز قانونی هیچ ایرادی ندارد. اینکه وحشیانه و در خیابان به آدمها هجوم بیاورند ایرادی ندارد.
راستی کسی می داند یاران ما را به چه جرمی بازداشت کرده اند ؟ آنها چه کرده اند که مصداق "تشويش اذهان عمومی" و "بر هم زدن نظم عمومی" شده است ؟؟
آقای قاضی آیا از خود می پرسد که این چه نظم عمومی و اذهان اجتماعی است که با دید و بازدید عید برهم می خورد؟ آیا این از ضعف آشکار شما نیست که دیدو بازدیدها و به دیدار خانواده های رنج دیده زندانیان رفتن می تواند نظم عمومی جامعه را مختل کند؟
نظم عمومی که با این دیدو بازدیدها مختل شود از پایه نیاز به بررسی دارد که چه کرده اید که این دیدارها می تواند ان را مختل کند.
به جای دیدن خود در آینه، آن را می شکنند بازداشت و شکنجه و یورش و قتل هیچ کدام نه از حافظه روزگار پاک می شود و نه از حافظه آدمها.
آنان که در هنگامه سال تحویل به خانواده های زندانیان و دانشجویان یورش می برند نظم عمومی را برهم می زنند ، آنان که در میان خیابان به آدمهای بیگناه به جرم دیدو بازدید عید یورش می برندو آنان را به بند ۲۰۹ منتقل می کنند تشویش اذهان عمومی کرده اند، و حالا هم با همه آن لفاظی ها و حرف های حق به جانب باز هم چشم عدالت روزگار می ماند و قضاوت تاریخ تا روز قضاوت بزرگ.
پی نوشت : خدیجه مقدم خیلی عزیز اکنون در اوین است همانجا که بارها و بارها برای رهایی کودکان در بند از آن تلاش کرده بود . خدیجه عزیز بود که خبر آزادی یا نجات موقت بسیاری از این کودکان در بند را به من داده بود.
دلارام علی نازنین با آن همه هیجان و شور زندگی بار دیگر به اوین رفته هرچند او پیش از این هم اوین را تجربه کرده بود و یک بار تا یک قدمی اجرای حکم پیش رفته بود.
محبوبه کرمی همیشه حاضر و پرتلاش بار دیگر جایی را تجربه می کند که پیش از این دو بار دیگر تجربه کرده بود.
علی عبدی که همین چند روز پیش بود که با خنده و شوخی رفتن خاتمی از عرصه رقابت را به پیش بینی های خودش وصل می کرد و به من تذکر می داد که می دانسته اینگونه می شود و حالا او در بازداشت است و من فکر می کنم چرا به او گفتم "آخرش تو رو هم می گیرن و من باید دم در اوین بیام ضجه بزنم پسر من رو آزاد کنید" و او مثل همیشه می خندید و حالا ، فقط چند روز بعد از آن حرف ها او در اوین است به جرم دید و بازدید عید.
اگر بخواهیم باور کنیم روایت سالی که نکوست از بهارش پیداست پس چه سالی می شود این سال که اسفندش " امیدرضا میرصیافی" را برد،و در آغازش بر یاران دبستانی یورش بردند و اکنون هنوز به هفت نرسیده شمارگر روزها، بازدیدهای عید را ممنوع کرده اند و با ۱۲ بازداشتی تبریکات سال نو گفته اند.
تا غروب روز پنجشنبه به وقت تهران، همه افراد بازداشت شده به زندان اوين منتقل شدند. قاضی متين راسخ آنها را به "تشويش اذهان عمومی" و "بر هم زدن نظم عمومی" متهم کرد. اين بازداشت هاحاکی از تعقيب و استراق سمع مراودات خصوصی فعالان توسط نيروهای اطلاعاتی و امنيتی است.
یادم باشد به مادر بگویم نباید عید دیدنی جایی برویم و درها را روی هیچ مهمانی باز نکنیم و بگوییم از این پس دید و بازدید عید هم مصداق بارز "تشویش اذهان عمومی !!" و "برهم زدن نظم عمومی"است.
یادم باشد به مادر بگویم که هیچ مهمانی را نپذیر و قرار هیچ دیداری را نگذار چرا که از این پس برای دیدو بازدید ها هم باید مجوز بگیریم و البته استراق سمع و گوش کردن به مکالمات آدمها بدون اثبات جرم و مجوز قانونی هیچ ایرادی ندارد. اینکه وحشیانه و در خیابان به آدمها هجوم بیاورند ایرادی ندارد.
راستی کسی می داند یاران ما را به چه جرمی بازداشت کرده اند ؟ آنها چه کرده اند که مصداق "تشويش اذهان عمومی" و "بر هم زدن نظم عمومی" شده است ؟؟
آقای قاضی آیا از خود می پرسد که این چه نظم عمومی و اذهان اجتماعی است که با دید و بازدید عید برهم می خورد؟ آیا این از ضعف آشکار شما نیست که دیدو بازدیدها و به دیدار خانواده های رنج دیده زندانیان رفتن می تواند نظم عمومی جامعه را مختل کند؟
نظم عمومی که با این دیدو بازدیدها مختل شود از پایه نیاز به بررسی دارد که چه کرده اید که این دیدارها می تواند ان را مختل کند.
به جای دیدن خود در آینه، آن را می شکنند بازداشت و شکنجه و یورش و قتل هیچ کدام نه از حافظه روزگار پاک می شود و نه از حافظه آدمها.
آنان که در هنگامه سال تحویل به خانواده های زندانیان و دانشجویان یورش می برند نظم عمومی را برهم می زنند ، آنان که در میان خیابان به آدمهای بیگناه به جرم دیدو بازدید عید یورش می برندو آنان را به بند ۲۰۹ منتقل می کنند تشویش اذهان عمومی کرده اند، و حالا هم با همه آن لفاظی ها و حرف های حق به جانب باز هم چشم عدالت روزگار می ماند و قضاوت تاریخ تا روز قضاوت بزرگ.
پی نوشت : خدیجه مقدم خیلی عزیز اکنون در اوین است همانجا که بارها و بارها برای رهایی کودکان در بند از آن تلاش کرده بود . خدیجه عزیز بود که خبر آزادی یا نجات موقت بسیاری از این کودکان در بند را به من داده بود.
دلارام علی نازنین با آن همه هیجان و شور زندگی بار دیگر به اوین رفته هرچند او پیش از این هم اوین را تجربه کرده بود و یک بار تا یک قدمی اجرای حکم پیش رفته بود.
محبوبه کرمی همیشه حاضر و پرتلاش بار دیگر جایی را تجربه می کند که پیش از این دو بار دیگر تجربه کرده بود.
علی عبدی که همین چند روز پیش بود که با خنده و شوخی رفتن خاتمی از عرصه رقابت را به پیش بینی های خودش وصل می کرد و به من تذکر می داد که می دانسته اینگونه می شود و حالا او در بازداشت است و من فکر می کنم چرا به او گفتم "آخرش تو رو هم می گیرن و من باید دم در اوین بیام ضجه بزنم پسر من رو آزاد کنید" و او مثل همیشه می خندید و حالا ، فقط چند روز بعد از آن حرف ها او در اوین است به جرم دید و بازدید عید.
حمید تهرانی - DigiActive: وبلاگ نویس ایرانی امیدرضا میر صیافی روز 18 مارس به طرز فجیعی در زندان جان باخت. این حقیقت به نمایش گذاشته شد که استبداد می تواند زندگی یک وبلاگ نویس را به راهی فیلتر شدن یک وبلاگ پایان ببخشد [...]
به همین دلیل ما علاقمندیم که 18 مارس هر سال را به نام روز جهانی همبستگی با وبلاگ نویسان آزار دیده بنامیم. ما می توانیم به یاد بیاوریم و احترام بگذاریم به وبلاگ نویسانی که تهدید ، زندانی ، شکنجه یا کشته شده شده اند بخاطر عقاید سیاسی، اجتماعی ، قومی و یا مذهبیشان.همچنین می توانید در مورد میزان حمایتی که باید از وبلاگ نویسان تحت فشار انجام پذیرد صحبت کنیم.
اگر می خواهید به ما بپوندید لطفن با این ایمیل helpforbloggers@gmail.com تماس بگیرید. تاکنون واکنشهای بسیار مثبتی از کمیته حمایت از وبلاگ نویسان ، مدافع صداهای جهانی ، فریکریم ، جوانان خاورمیانه و برخی از وبلاگ نویسان دریافت نموده ام. برای دریافت نظرات، ابتکارات و پیشنهادات شما در این مورد آمادگی دارم
به همین دلیل ما علاقمندیم که 18 مارس هر سال را به نام روز جهانی همبستگی با وبلاگ نویسان آزار دیده بنامیم. ما می توانیم به یاد بیاوریم و احترام بگذاریم به وبلاگ نویسانی که تهدید ، زندانی ، شکنجه یا کشته شده شده اند بخاطر عقاید سیاسی، اجتماعی ، قومی و یا مذهبیشان.همچنین می توانید در مورد میزان حمایتی که باید از وبلاگ نویسان تحت فشار انجام پذیرد صحبت کنیم.
اگر می خواهید به ما بپوندید لطفن با این ایمیل helpforbloggers@gmail.com تماس بگیرید. تاکنون واکنشهای بسیار مثبتی از کمیته حمایت از وبلاگ نویسان ، مدافع صداهای جهانی ، فریکریم ، جوانان خاورمیانه و برخی از وبلاگ نویسان دریافت نموده ام. برای دریافت نظرات، ابتکارات و پیشنهادات شما در این مورد آمادگی دارم

این روزها برای آزادی هم حبس ابد بریده اند ... .
در حالی که مراسم "هفت سین آزادی" قرار بود امروز در مقابل درب زندان اوین با حضورجمعی از خانواده های زندانیان سیاسی به همراه اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و جمعی از فعالین دانشجویی و سیاسی برگزار گردد تمامی اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به همراه تعدادی از خانواده های زندانیان سیاسی از جمله پدر میلاد اسدی عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و مادر نریمان مصطفوی که ازدانشجویان در بند است، بازداشت شده اند.
آقایان فکر دل غمگین دانشجویان و دربندان را کرده بودند که تنها نمانند در هنگامه تحویل سال و این گونه بر خانواده های دردمندشان تاختند و مادر را به نزد فرزند بردند تا علاوه بر آن همه اندوه که بر دل دارند غم دوری از فرزندان در بند را نداشته باشند .
آقایان سال پیشدر لحظه تحویل سال دل دردمند مادران را ندیده بودند و امسال به جبران آن مادر را به نزد فرزند بردند و پدر را کنار دلبندش به بند کشیده اند.
پی نوشت : قصه بهار دربند ما همچنان ادامه دارد.
جعفر اعتقادی پور
پاشا امیرمظفری
سعید برزگر
رضا بلباسی
حسین ترکاشوند
علیرضا تقوی
مجید توکلی
عباس حکیم زاده
سجاد خادم
محمد خطایی
کوروش دانشیار
انوشیروان زاهدی
رسول سرمدی
اسماعیل سلمانپور
کبیر فاضلی
روشنک فانی
احمد قصابان
ابراهیم قربانپور
پاشا کوهساری
نوید گرگین
حمید میر حسینی
مهدی مشایخی
نریمان مصطفوی
محمد نصیری
مهدی یعقوبی
اوین دوباره غرق ستاره شد و هرشب ستاره ایی به خاک می کشند و این آسمان غم زده هنوز غرق ستاره است.
پی نوشت : نه جشنواره فیلم بی رونق و نه فیلم های دیده و ندیده و نه هیچ حادثه ای دیگری نتوانست سکوت وهم انگیزی را که گرفتارش هستم بشکند تا آنگاه که دوباره پلی تکنیک گر گرفت .

حماس بر بلندای مساجد و پشت بام بیمارستان ها و مدارس نیروهای خودرا مستقر می کند و اسرائیل هم این اهداف را بی توجه به حضور زنان و کودکان و غیرنظامیان هدف قرار می دهد.
حماس از زنان و کودکان و خردسالان سپر انسانی می سازد و اسرائیل هم بمب خوشه ایی بر سرشان می ریزد.
اسرائیل با اس ام اس به مردم غزه هشدار داده بود که سرزمین خود را ترک کنند و از سویی دیگر ساکنان این نوار باریک هیچ جایی را بر ای رفتن ندارند و مرز رفح نیز بر روی انان بسته شده است .
حماس می گوید به مبارزه ادامه خواهد داد و شهرک های اسرائیل را هدف خمپاره قرار می دهد و اسرائیل نیز کودکان بی دفاع غزه را آماج حملات خود می کند.
غزه بار دیگر در آتش و خون دست و پا می زند و تا این لحظه بیش از ۷۰۰ نفر کشته و ۳۱۰۰ نفر مجروح برجا مانده چرا که حماس بعد از برادر کشی های بسیار هنوز می خواهد قدرتمدار باشد و غزه زیر نفوذ خود و اسرائیل هم در این جدال ناجوانمردانه کودکان بی گناه را قصابی می کند.
بر اساس گزارش یونیسف نیمی از جمعیت غه را کودکان تشکیل می دهندکه اکنون دز معرض آسیب شدید قرار دارند.
"فالک"گزارش گر ویژه سازمان ملل اسرائیل را به نقض فاحش حقوق بشر و استفاده از سلاح های پیشرفته در راستای پاکسازی نژادی در نوار غزه متهم می کند و دبیرکل سازمان ملل خواستار اتش بس می شود و این کودکان غزه هستند که دارند قربانی می شوند.
دولت خودبنیاد حماس که پیش از این در یک بلوا و اشوب داخلی دست به برادر کشی زده بود با تحریک بیشتر اسرائیل کودکان را قربانی می کند تا خون تازه برای مویه کردن فراهم کند و آنان که در این میان قربانیان خاموش هستند کودکان غزه هستند .
کودکانی که اکنون بدون امکانات بهداشتی و اب و غذای مناسب رها شده اند و از سویی یا با تنشان زخمی بمب های خوشه ایی می شود و یا روحشان زخم می خورد و چند دهه باید بگذرد تا این خشم سرکوب شود و یا دهان باز کند و جدالی تازه بسازد.
یک بار در سال ۱۹۴۸ و بعد از تشکیل دولت اسرائیل هزاران خانواده آواره ناچار به ترک خانه هایشان شدند و به نوار غزه پناه بردند و حال این اوارگان بی وطن باید به کجا بروند؟؟
اگر ترکان عثمانی در سکوت و بی خبری جهانی و نبود اطلاع رسانی کافی دست به پاکسازی نژادی ارامنه زدند و اگر سالها بعد از جنگ دوم جهانی هلوکاست و ابعادش اشکار شد اکنون در یک دهکده جهانی و زیر نگاه افکار عمومی کودکان غزه پاکسازی می شوند .
اسرائیل خود را تطهیر می کند که به غیرنظامیان گفته بوده غزه را ترک کنند و پاسخ نمی دهد که از غزه به کجا می رفتند و حماس نیز بر طبل مقاومتی می کوبد که بهایش را سپر های انسانی کودکان و زنان باید بپردازند و جامعه جهانی و فعالین حقوق بشر نیز فعلآ همه سرگرم دارفور و سودان هستند.
پی نوشت :مدعیان ایرانی حقوق بشر هنوز در خوابند از کشتار کودکان بی دفاع غزه و نمی بینند خشمی که دارد در زیر پوست این کودکان رشد می کند و اتشش می تواند دامان دنیا را بگیرد؟؟
پی نوشت: دولت اسرائیل با دهها سایت و شبکه تلویزیونی ۲۴ ساعته و روزنامه و خبرنامه اینگونه نمی توانست جامعه ایرانی را نسبت به کشتار غزه بی تفاوت کند که دولت های ایران در طول ۳۰ ساله گذشته کردند.
پی نوشت : کسی می داند این استشهادیون جمع شده در مهرآباد چگونه می خواهند به غزه بروند ؟؟؟به کمک دولت اسرائیل یا از مرزهای مصر؟؟کمی خردورزی هم بد نیست گاهی.
پی نوشت : روزی که برای آزادی زینب پیغمبرزاده از اوین بیش از ۵ ساعت در مقابل اوین جمع شده بودیم با ژیلا بنی بعقوب عزیز بحث مفصلی داشتیم را جع به روشنفکر ایرانی و جهانی و تفاوت هایشان و یکی از بحث ها بر سر فلسطین و موضع گیری جامعه روشنفکری ایران بود.
اینکه زمانی که دنیا دارد به کشتار مردم فلسطین اعتراض می کند نه فقط مردم عادی که روشنفکران ما هم کاملآ بی تفاوتند و شاید هم خوشحال از این کشتارها بخاطر تبلیغات اشتباه و غلط دولت هایمان. همان روز هم به این حرف ژیلا گرامی اعتقاد داشتم و حالا با دیدن سکوت سنگین وبلاگستان بیشتر از پیش به آن اعتقاد یافته ام.
مطلب ذیل راباعنوان " بامداد روز چهارشنبه بهنود شجاعی به دلیل جرمی که در ۱۶ سالگی مرتکب شده اعدام خواهد شد " برای سایت ادوار نیوز نوشته ام:
باز هم شمارش معکوس ثانیه ها و همه دلهره و اضطراب . یکبار در مقابل اوین و این بار مقابل رجایی شهر .
باز هم قصه کودک است و اعدام . قصه فریاد عفو و بی گناهی . این بار فلوتی در کار نیست که بهنود ۱۶ ساله بوده و با تمام معیارهای جهانی کودک و کودک را نباید اعدام کرد.
دستور اجراي حکم اعدام بهنود شجاعي، پسر۲۰ساله اي که در ۱۶ سالگي و در يک نزاع خياباني متهم به قتل نوجوان ديگري در ونک پارک تهران شد، براي اجرا در بامداد روز چهارشنبه ۱۸ارديبهشت، به دايره اجراي احکام فرستاده شد.
حکم اعدام بهنود شجاعي در بهمن ماه سال ۱۳۸۵ از سوي شعبه ۷۴ کيفري استان تهران صادر شد. او در اين دادگاه با اتهام قتل عمد نوجوان ديگري به نام احسان نصرالهي که در تاريخ ۳۰مرداد ۸۴ در يک دعواي جمعي خياباني به قتل رسيده بود، مجرم شناخته و اين حکم، در شعبه 33 ديوان عالي کشور تاييد شد. بهنود که دو سال اول مجازاتش را در کانون اصلاح و تربيت گذرانده، بعد از رسيدن به ۱۸ سالگي به بند ۲ زندان گوهردشت، منتقل شد. او پس از تاييد قطعي حکم اعدامش، طبق ماده ۱۸ قانون تشکيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب، درخواست رسيدگي مجدد به پرونده و اعاده دادرسي اش را به طور کتبي به شعبه ۷۴ دادگاه کيفري استان تقديم کرد که مورد موافقت رياست اين شعبه نيز قرار گرفت.
طبق ماده ۱۸قانون تشکيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب، آراء قابل تجديد نظر، طبق مقررات آيين دادرسي کيفري از طريق اعاده دادرسي و اعتراض ثالث قابل تجديد نظرخواهي است.
محمد مصطفايي، وکيل بهنود شجاعي، که بتازگي وکالت وي را پذيرفته،( بهنود شجاعی در دادگاه وکیل هیچ وکلی نداشته) می گوید:
دستور رياست شعبه ۷۴ حاکي از آن بود که طبق ماده ۱۸ قانون يادشده، پرونده به مرجع ذيصلاح (دادستان کل کشور) ارسال شود ولي متاسفانه به اين خواسته قانوني موکل وي ترتيب اثر داده نشد.
قتل احسان نصرالهي در مرداد ماه سال 84، در نزاعي دسته جمعي رخ داد. به گفته متهم اصلي اين پرونده، وي به درخواست يکي از دوستانش و براي فصل دعواي پيشين، به محل حادثه رفت و انگيزه فردي براي اين قتل نداشت. اما هنگامي به محل رسيد که دعواي لفظي طرفين (که دوست بهنود نيز يکي از آنها بود) به خشونت کشيده شده بود. وي نيز که هدف دعوا نبود، پس از جر و بحث لفظي در حال برگشت بود، با دشنام مقتول به سمت وی رفته است و با چاقو بر بدن وی یک ضربه و تنها یک ضربه وارد کرده است.
طبق شهادت حاضرین و شاهدان و همینطور اقرار صریح متهم وی تنها یک ضربه به مقتول وارد کرده و اولین ایراد اساسی در دادرسی از اینجا آشکار می گردد که پزشکی قانونی دو ضربه را صحیخ دانسته و اعلام شده است که به مقتول دو ضربه وارد شده است . در حکم دادگاه بدوی قاضی شهادت حاضرین و اقرار متهم را پذیرفته است و ادعای پزشکی قانونی را باطل دانسته و ان را ناشی از اشتباه پزشکی قانونی در تشخیص دانسته ایت و این یکی از مواردیست که روند دادرسی را مغشوش می کند .
از سویی در حالی که بهنود تآکید می کند آن یک ضربه هم نه یک ضربه عمیق بلکه به شکلی بوده که تنها خراشی وارد شده است و وی ضربه عمیق وارد نکرده است و قاضی این مورد را نادیده گرفته است.
مورد دیگری که می تواند در روند دادرسی و حکم صادره اشکال وارد کند و لحاظ نشده است این مورد بوده است که بهنود در دادگاه بدوی وکیل نداشته است و تنها در مرحله تجدید نظر بوده است که آقای محمد مصطفایی وکالت وی را بر عهده گرفته است و وی در دادگاه بدوی وکیل نداشته است و حق وی برای اعاده دادرسی معلق شده است.
در کنار تمامی این موارد باید در نظر گرفت ماده ۳۷ کنوانسیون حقوق کودک را که حبس ابد و مجازات مرگ و در عین حال تمامی مجازات های غیرقابل بازگشت را برای مجرمین زیر ۱۸ سال ممنوع دانسته است .
نباید فراموش کرد این قانون در سال ۱۳۷۲ به تصویب مجلس ایران رسیده است و هیچ تناقضی با قانون و شرع در آن دیده نشده است و طبق موازین لازم الجراست و دلیل معلق بودن و عدم توجه قضات به آن تا کنون روشن نگردیده است. از سویی طبق دستور رئیس قوه قضاییه آقای هاشمی شاهرودی که حکم صریح ایشان حکم به عدم اجرای مجازات اعدام برای کودکان می باشد اجرای این حکم مغایر با تمامی قوانین بین المللی و داخلی و مغایر با شرافت انسانیست.
پی نوشت به تاریخ ۱۷/۲/۱۳۸۷ : ظهر امروز بعد از ارائه بیش از ۷۰ نامه به قوه قضاییه و همچنین تماس تلفنی ده ها نفر از هموطنان عزیز به دستور رئیس قوه قضاییه حکم برای مدت یک ماه معلق شد.
این می تواند امیدی تازه باشد برای بهنود با این آرزو که تا دو هفته اینده شرایط آزادی وی محیا گردد.
پی نوشت : یک ماه تنها حکم تعلیق شده است و به بهنود قول داده ایم آزادش کنیم و تا زمان آزادی باید ادامه بدهیم و نه فقط تا زمان آزادی بهنود که تا زمان حذف کامل اعدام کودکان .
باز هم شمارش معکوس ثانیه ها و همه دلهره و اضطراب . یکبار در مقابل اوین و این بار مقابل رجایی شهر .
باز هم قصه کودک است و اعدام . قصه فریاد عفو و بی گناهی . این بار فلوتی در کار نیست که بهنود ۱۶ ساله بوده و با تمام معیارهای جهانی کودک و کودک را نباید اعدام کرد.
دستور اجراي حکم اعدام بهنود شجاعي، پسر۲۰ساله اي که در ۱۶ سالگي و در يک نزاع خياباني متهم به قتل نوجوان ديگري در ونک پارک تهران شد، براي اجرا در بامداد روز چهارشنبه ۱۸ارديبهشت، به دايره اجراي احکام فرستاده شد.
حکم اعدام بهنود شجاعي در بهمن ماه سال ۱۳۸۵ از سوي شعبه ۷۴ کيفري استان تهران صادر شد. او در اين دادگاه با اتهام قتل عمد نوجوان ديگري به نام احسان نصرالهي که در تاريخ ۳۰مرداد ۸۴ در يک دعواي جمعي خياباني به قتل رسيده بود، مجرم شناخته و اين حکم، در شعبه 33 ديوان عالي کشور تاييد شد. بهنود که دو سال اول مجازاتش را در کانون اصلاح و تربيت گذرانده، بعد از رسيدن به ۱۸ سالگي به بند ۲ زندان گوهردشت، منتقل شد. او پس از تاييد قطعي حکم اعدامش، طبق ماده ۱۸ قانون تشکيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب، درخواست رسيدگي مجدد به پرونده و اعاده دادرسي اش را به طور کتبي به شعبه ۷۴ دادگاه کيفري استان تقديم کرد که مورد موافقت رياست اين شعبه نيز قرار گرفت.
طبق ماده ۱۸قانون تشکيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب، آراء قابل تجديد نظر، طبق مقررات آيين دادرسي کيفري از طريق اعاده دادرسي و اعتراض ثالث قابل تجديد نظرخواهي است.
محمد مصطفايي، وکيل بهنود شجاعي، که بتازگي وکالت وي را پذيرفته،( بهنود شجاعی در دادگاه وکیل هیچ وکلی نداشته) می گوید:
دستور رياست شعبه ۷۴ حاکي از آن بود که طبق ماده ۱۸ قانون يادشده، پرونده به مرجع ذيصلاح (دادستان کل کشور) ارسال شود ولي متاسفانه به اين خواسته قانوني موکل وي ترتيب اثر داده نشد.
قتل احسان نصرالهي در مرداد ماه سال 84، در نزاعي دسته جمعي رخ داد. به گفته متهم اصلي اين پرونده، وي به درخواست يکي از دوستانش و براي فصل دعواي پيشين، به محل حادثه رفت و انگيزه فردي براي اين قتل نداشت. اما هنگامي به محل رسيد که دعواي لفظي طرفين (که دوست بهنود نيز يکي از آنها بود) به خشونت کشيده شده بود. وي نيز که هدف دعوا نبود، پس از جر و بحث لفظي در حال برگشت بود، با دشنام مقتول به سمت وی رفته است و با چاقو بر بدن وی یک ضربه و تنها یک ضربه وارد کرده است.
طبق شهادت حاضرین و شاهدان و همینطور اقرار صریح متهم وی تنها یک ضربه به مقتول وارد کرده و اولین ایراد اساسی در دادرسی از اینجا آشکار می گردد که پزشکی قانونی دو ضربه را صحیخ دانسته و اعلام شده است که به مقتول دو ضربه وارد شده است . در حکم دادگاه بدوی قاضی شهادت حاضرین و اقرار متهم را پذیرفته است و ادعای پزشکی قانونی را باطل دانسته و ان را ناشی از اشتباه پزشکی قانونی در تشخیص دانسته ایت و این یکی از مواردیست که روند دادرسی را مغشوش می کند .
از سویی در حالی که بهنود تآکید می کند آن یک ضربه هم نه یک ضربه عمیق بلکه به شکلی بوده که تنها خراشی وارد شده است و وی ضربه عمیق وارد نکرده است و قاضی این مورد را نادیده گرفته است.
مورد دیگری که می تواند در روند دادرسی و حکم صادره اشکال وارد کند و لحاظ نشده است این مورد بوده است که بهنود در دادگاه بدوی وکیل نداشته است و تنها در مرحله تجدید نظر بوده است که آقای محمد مصطفایی وکالت وی را بر عهده گرفته است و وی در دادگاه بدوی وکیل نداشته است و حق وی برای اعاده دادرسی معلق شده است.
در کنار تمامی این موارد باید در نظر گرفت ماده ۳۷ کنوانسیون حقوق کودک را که حبس ابد و مجازات مرگ و در عین حال تمامی مجازات های غیرقابل بازگشت را برای مجرمین زیر ۱۸ سال ممنوع دانسته است .
نباید فراموش کرد این قانون در سال ۱۳۷۲ به تصویب مجلس ایران رسیده است و هیچ تناقضی با قانون و شرع در آن دیده نشده است و طبق موازین لازم الجراست و دلیل معلق بودن و عدم توجه قضات به آن تا کنون روشن نگردیده است. از سویی طبق دستور رئیس قوه قضاییه آقای هاشمی شاهرودی که حکم صریح ایشان حکم به عدم اجرای مجازات اعدام برای کودکان می باشد اجرای این حکم مغایر با تمامی قوانین بین المللی و داخلی و مغایر با شرافت انسانیست.
پی نوشت به تاریخ ۱۷/۲/۱۳۸۷ : ظهر امروز بعد از ارائه بیش از ۷۰ نامه به قوه قضاییه و همچنین تماس تلفنی ده ها نفر از هموطنان عزیز به دستور رئیس قوه قضاییه حکم برای مدت یک ماه معلق شد.
این می تواند امیدی تازه باشد برای بهنود با این آرزو که تا دو هفته اینده شرایط آزادی وی محیا گردد.
پی نوشت : یک ماه تنها حکم تعلیق شده است و به بهنود قول داده ایم آزادش کنیم و تا زمان آزادی باید ادامه بدهیم و نه فقط تا زمان آزادی بهنود که تا زمان حذف کامل اعدام کودکان .

هیچ چیز از دست نرفته است
نه موج اشکهای شما که بذری است که در کشتزارهای آینده افشانده شده
ونه رونق و خوشی ستمگران بدنام ما
که خداوند آنها را حفظ می کند تا اینکه در آینده بهتر آنها را مجازات نماید
هیچ چیز از دست نرفته است
عشق دوستان شما که شاید شما در آن تردید دارید ...
هنگامی که در آنجا پای شما به سنگ گیر می کند و در ظلمت بزمین می افتید ...
باور کنید که این عشق راه را به سوی شما باز می نماید و بشما می رسد.
چون در تیره ترین سیاه چال ها گاهی ممکن است نور ستاره ایی دیده شود
پی نوشت :این شعر را "پوشکین" سروده برای یاران در بندش .این شعر را هدیه کرده بود به آنان که اولین انقلاب روسیه را در سال ۱۸۲۵ رقم زدند و بسیاری از آنها برای همه عمر به اردوگاههای کار اجباری سیبری تبعید شدند. این قیام بسیار متفاوت بود از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه.
به باور من این شعر پوشکین را می توان یادگاری از این شاعر آزاده دانست برای تمام یاران راه آزادی .این دو بند از شعر بلند پوشکین هدیه به یاران در بندمان.
خانوم "بی نظیر بوتو " نخست وزیر سابق پاکستان و یکی از معدود زنان مطرح در عرصه سیاسی جهان اسلام در یک حادثه ترور درگذشت.
خبری ساده و کوتاه و بی نهایت تآسف برانگیز،که مرگ هر انسانی که ثمره خشونت و ترور باشد تآسف برانگیز است،وجامعه جهانی یک بار دیگر در کنار هم قرار گرفته و ترور و خشونت و بنیاد گرایی را مردود دانسته و آن را ثمره جهل جامعه انسانی دانسته.
اما آنچه دارد در میان قشر روشنفکر وبلاگ نویس ایرانی بیداد می کند اینهمه مویه بر مرگ زنی است از دیار همسایه که بی تردید، باز هم تآکید می کنم بی تردید، زنیست قابل تحسین .چرا که در جامعه اسلام زده و بینهایت متحجر پاکستان توانسته تا اینجا پیش بیاید هر چند که باید جای پای پدرش ذوالفقار علی بوتو را در لحظه لحظه طی این مسیر دید.
جامعه وبلاگ نویسان بی تفاوت ایرانی نسبت به تمامی بازداشت ها و زندانهای زنان ایرانی، چنان بر سرو روی می زنند از این حادثه ترور که دچار شک می شوی نکند خون خانم بوتو رنگین تر بوده از خون تمامی زنان برابری خواه و آزادی خواه ایرانی که در بند هستند.
یکی اولین عکس های پس از ترور را رو می کند و دیگری "بی نظیر بوتو "را در مقام مقایسه با "ایندیرا گاندی" ( این ایندیرا گاندی همان ایندیرا دختر جواهر لعل نهروست که عروس گاندی بوده) قرار می دهد و دیگری از شلیک گلوله بر گلوی دمکراسی می گوید، و تآکید بسیار زیاد بر ایرانی و شیعه بودن مادر "بی نظیر بوتو " (که شده حکایت کرمانشاهی بودن برنده جایزه اسکار ادبیات)، و باز هم دیگری و دیگری و دیگری و من هر چه سرک می کشم در آرشیو نوشته هایشان نمی رسم به نامی از جلوه جواهری و مریم حسین خواه و دلارام علی و ده ها زن آزادی خواه و برابری خواه دیگر که گویا آنان هیچ کدام از تبار دمکراسی خواهان نبوده اند و دمکراسی خلاصه شده در خانم بی نظیر بوتو .
نیست هیچ نامی از جلوه و مریم و دلارام و علی و سعید و احسان و مجید و دهها آزادی خواه و برابری خواه در بند که گویا آنها ایرانی نیستند و نبوده اند ، و شاید همه سهم ما از ایرانی بودنمان بعد از مرگ است که فریاد زده می شود .
شاید این مویه کنندگان ندیده اند و نمی دیده اند و نشنیدیده اند که دلارام کتک خورده از ۲۲ خرداد هفت تیر محکوم به حبس شده یا نمی دانند جلوه جواهری را به جرم عدالت خواهی، آزادی خواهی و دمکراسی خواهی ( می بینید چه شبیه هستند به تمامی خواسته های خانم بوتو ) به حبس برده اند.
آنچه از پس این ترور سر برآورده اجماع جهانیست و تآکید دوباره بر ضرورت مبارزه با پدیده بنیادگرایی و تروریسم و ای کاش آنچه از پس این ترور در سرزمین ما سر بر می آورد تلاشی بود مضاعف و همه جانبه برای احقاق حقوق همه زندانیان اندیشه ایرانی . زندانیانی چون باقی ،جلوه جواهری، مریم حسین خواه ، سعید حبیبی ،علی کلایی و ده ها تن از دانشجویان در بند ایرانی.
اینهمه مویه بر زنی استوار و قوی ای کاش می شد تلاشی شود برای آزادی زنان استوار و جسور و قوی که در بند هستند.
پی نوشت : همچنان تاکید دارم بر همه جسارت ها و ساختارشکنی های خانم بی نظیر بوتو، همانگونه که همچنان معتقدم ای کاش کمی هم نگاه به درون داشتیم.
خبری ساده و کوتاه و بی نهایت تآسف برانگیز،که مرگ هر انسانی که ثمره خشونت و ترور باشد تآسف برانگیز است،وجامعه جهانی یک بار دیگر در کنار هم قرار گرفته و ترور و خشونت و بنیاد گرایی را مردود دانسته و آن را ثمره جهل جامعه انسانی دانسته.
اما آنچه دارد در میان قشر روشنفکر وبلاگ نویس ایرانی بیداد می کند اینهمه مویه بر مرگ زنی است از دیار همسایه که بی تردید، باز هم تآکید می کنم بی تردید، زنیست قابل تحسین .چرا که در جامعه اسلام زده و بینهایت متحجر پاکستان توانسته تا اینجا پیش بیاید هر چند که باید جای پای پدرش ذوالفقار علی بوتو را در لحظه لحظه طی این مسیر دید.
جامعه وبلاگ نویسان بی تفاوت ایرانی نسبت به تمامی بازداشت ها و زندانهای زنان ایرانی، چنان بر سرو روی می زنند از این حادثه ترور که دچار شک می شوی نکند خون خانم بوتو رنگین تر بوده از خون تمامی زنان برابری خواه و آزادی خواه ایرانی که در بند هستند.
یکی اولین عکس های پس از ترور را رو می کند و دیگری "بی نظیر بوتو "را در مقام مقایسه با "ایندیرا گاندی" ( این ایندیرا گاندی همان ایندیرا دختر جواهر لعل نهروست که عروس گاندی بوده) قرار می دهد و دیگری از شلیک گلوله بر گلوی دمکراسی می گوید، و تآکید بسیار زیاد بر ایرانی و شیعه بودن مادر "بی نظیر بوتو " (که شده حکایت کرمانشاهی بودن برنده جایزه اسکار ادبیات)، و باز هم دیگری و دیگری و دیگری و من هر چه سرک می کشم در آرشیو نوشته هایشان نمی رسم به نامی از جلوه جواهری و مریم حسین خواه و دلارام علی و ده ها زن آزادی خواه و برابری خواه دیگر که گویا آنان هیچ کدام از تبار دمکراسی خواهان نبوده اند و دمکراسی خلاصه شده در خانم بی نظیر بوتو .
نیست هیچ نامی از جلوه و مریم و دلارام و علی و سعید و احسان و مجید و دهها آزادی خواه و برابری خواه در بند که گویا آنها ایرانی نیستند و نبوده اند ، و شاید همه سهم ما از ایرانی بودنمان بعد از مرگ است که فریاد زده می شود .
شاید این مویه کنندگان ندیده اند و نمی دیده اند و نشنیدیده اند که دلارام کتک خورده از ۲۲ خرداد هفت تیر محکوم به حبس شده یا نمی دانند جلوه جواهری را به جرم عدالت خواهی، آزادی خواهی و دمکراسی خواهی ( می بینید چه شبیه هستند به تمامی خواسته های خانم بوتو ) به حبس برده اند.
آنچه از پس این ترور سر برآورده اجماع جهانیست و تآکید دوباره بر ضرورت مبارزه با پدیده بنیادگرایی و تروریسم و ای کاش آنچه از پس این ترور در سرزمین ما سر بر می آورد تلاشی بود مضاعف و همه جانبه برای احقاق حقوق همه زندانیان اندیشه ایرانی . زندانیانی چون باقی ،جلوه جواهری، مریم حسین خواه ، سعید حبیبی ،علی کلایی و ده ها تن از دانشجویان در بند ایرانی.
اینهمه مویه بر زنی استوار و قوی ای کاش می شد تلاشی شود برای آزادی زنان استوار و جسور و قوی که در بند هستند.
پی نوشت : همچنان تاکید دارم بر همه جسارت ها و ساختارشکنی های خانم بی نظیر بوتو، همانگونه که همچنان معتقدم ای کاش کمی هم نگاه به درون داشتیم.

معلممان مریض احوال شده در زندان.معلممان آنقدر مریض احوال بوده که به بیرون از زندان منتقلش کرده اند،به یک بیمارستان در بیرون از زندان.
آقای باقی چه می کنند با شما و خانواده شما. رئیس "انجمن دفاع از حقوق زندانیان" ، دفاع از حقوق زندانیان ،و نه فقط "زندانیان سیاسی" را به بند می کشند و ایشان از زندان بخاطر وخامت وضعیت جسمانی خود به بیمارستانی بیرون از زندان منتقل می شوند.به همین سادگی مدیر یک نهاد کاملا مدنی و اجتماعی و حقوق بشری به زندان می رود،و باز هم به همان سادگی می تواند در زندان برای وی اتفاقهایی بیفتد که وضعیت جسمانی وی را به این حد خطرناک برساند که مسولین زندان وی را به بیرون زندان منتقل کنند .
روز سه شنبه هنگامی که با صدای تلفن از جا پریدم و خبر از آزادی سیناپایمرد از زندان به من داده شد و زمانی که به دنبال قرار ملاقاتی برای گرفتن مصاحبه از این نوجوان فلوت زن می گشتم آقای باقی عزیز ما زنده ترین تصویری که می شناختم و می دیدم تصویر شما بود. شما که آن شب کنار ده ها فعال حقوق بشر در مقابل زندان حاضر شدید و تنها به چند پیام تلفنی بسنده نکردید .
یادتان هست معلم نازنین به ما گفتید در مقابل یک سیل که نمی شود با یک بیل ایستاد،و ما چه کودکانه فکر می کردیم می شود وقتی شما هستید .حالا چگونه باید تاب بیاوریم،شما که برایمان مثل همان کوه بودید، سر بلند و پرغرور بخاطر وضعیت جسمی نامساعد به بیرون از زندان منتقل شده اید.
چرا حالا که مدیر کل زندانها هم اعلام کرده همه چیز خوب و مساعد است و ایشان هم در سلامتی کامل!! به سر می برند و باید همگی برویم خانه هایمان و راحت بخوابیم و نگران نباشیم ، باز هم نمی شود از یاد برد سوگنامه خانم کمالی همسر آقای باقی را ؟ مگر می شود بی تفاوت نشست و به دکتر احمدی زنگ نزد و نپرسید که آیا واقعآ حالا آقای باقی مساعد است یا ... ؟ و من اصلآ نمی خواهم فکر کنم معلم نازنینمان در بستر بیماری در اوین چه می کند.می خواهم به آقای باقی فکر کنم انطور که همیشه دیده بودم.همانطور ایستاده و بلند قامت و صبورو محکم.
باقی را آزاد کنید باقی از جنس نور و آینه است،و شما را نه با نور کاری هست و نه آینه می شناسید که شما فرو رفته در ظلمت هستید،و آینه نمی خواهید که پلیدی هایتان را به رخ می کشد.
باقی را آزاد کنید که او تنها رئیس" انجمن دفاع از حقوق زندانیان" است. باقی را آزاد کنید که باقی و باقی ها و تفکراتشان را نمی توان به بند کشید که بندها تاب تحمل اینهمه شهامت و جسارت را نمی آوردند.
پی نوشت : می گویند سعید حبیبی گم شده است ... می گویند سعید حبیبی در اختیار ما نیست .سعید حبیبی کجاست ؟ برادر آزاده و دلاور ما کجاست؟
پی نوشت : دانشجویان پلی تکنیک همچنان در بندند ... حتی خوشی های کوچک مارا هم تاب نمی آورند. برادران در بند ما را آزاد کنید.

برای برادر دربندم "علی کلایی" و برای همه برادران و خواهران در بندم برای سعید و احسان و هانا و روناک و مریم و جلوه و مجید و ... و همه ستاره های دربند که این آسمان غم زده هنوز و هر شب غرق ستاره است:
باور نکن تنهایت را
ما در تو پنهانیم تو در ما
از ما به ما نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیکتر ما
باور نکن تنهایت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه عشق
بردوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایت را
هر جای این دنیا که باشید
ما با تو ایم تنهای تنها
هر جای این دنیا که باشید
ما با تو ایم تنهای تنها
ما با توایم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با ما بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایت را
من با توام منزل به منزل
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي ميماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.
هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه ميانگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه ميآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363)
پی نوشت : شعر بالا را اولین بار در وبلاگ سعید حبیبی عزیز یافتم و نمی دانستم مال کیست تا اینکه دوست نازنینی کاملش را برایم فرستاد و دانستم مال هوشنگ ابتهاج است .
پی نوشت : عسل را بخوانید که نوشته همه انچه می خواستم بنویسم من ... .
پی نوشت :مجید توکلی، احمد قصابان،احسان منصوری ، مریم حسین خواه، جلوه جواهری ، روناک صفارزاده، هانا عبدی، ابراهیم مددی، صباح نصری،هدایت غزالی، منصور اسانلو ، جواد علیخانی، علی نیکو نسبتی ، علی عزیزی ، سعید حبیبی ، انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی ، مهدی گرایلو ، نادر احسنی ، بهروز کریمی زاده ، کیوان امیری ، نسیم سلطان بیگی ، علی سالم ، محسن غمین ، روزبه صف شکن ، روزبهان امیری ، یاسر پیرحیاتی ، مهسا محبی ، سروش هاشم پور ، سعید آقام علی ، بیتا صمیمی زاده ، علی کلایی ، امیرحسین مهرزاد ،هادی سالاری ، فرشید فرهادی آهنگران ، امیر آقایی ، میلاد عمرانی ، یونس میرحسینی ، سعید آقاخانی ، میلاد معینی ، آرش پاکزاد ، بهرنگ زندی ، حامد محمدی ، حسن معارفی ... تو بگو به من در اوین چه خبر است که از این آسمان غم زده هر شب ستاره ایی به خاک می کشند و این آسمان هنوز غرق ستاره است .
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي ميماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.
هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه ميانگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه ميآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363)
پی نوشت : شعر بالا را اولین بار در وبلاگ سعید حبیبی عزیز یافتم و نمی دانستم مال کیست تا اینکه دوست نازنینی کاملش را برایم فرستاد و دانستم مال هوشنگ ابتهاج است .
پی نوشت : عسل را بخوانید که نوشته همه انچه می خواستم بنویسم من ... .
پی نوشت :مجید توکلی، احمد قصابان،احسان منصوری ، مریم حسین خواه، جلوه جواهری ، روناک صفارزاده، هانا عبدی، ابراهیم مددی، صباح نصری،هدایت غزالی، منصور اسانلو ، جواد علیخانی، علی نیکو نسبتی ، علی عزیزی ، سعید حبیبی ، انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی ، مهدی گرایلو ، نادر احسنی ، بهروز کریمی زاده ، کیوان امیری ، نسیم سلطان بیگی ، علی سالم ، محسن غمین ، روزبه صف شکن ، روزبهان امیری ، یاسر پیرحیاتی ، مهسا محبی ، سروش هاشم پور ، سعید آقام علی ، بیتا صمیمی زاده ، علی کلایی ، امیرحسین مهرزاد ،هادی سالاری ، فرشید فرهادی آهنگران ، امیر آقایی ، میلاد عمرانی ، یونس میرحسینی ، سعید آقاخانی ، میلاد معینی ، آرش پاکزاد ، بهرنگ زندی ، حامد محمدی ، حسن معارفی ... تو بگو به من در اوین چه خبر است که از این آسمان غم زده هر شب ستاره ایی به خاک می کشند و این آسمان هنوز غرق ستاره است .
با حرفی که می زنی مخالفم، اما حاضرم جانم را بدهم تا تو آزادانه حرفت را بگویی ... .
چه اهمیتی دارد کدام هستیم چپ یا راست ،لیبرال یا سوسیالیست، وقتی غمت غم آزادی باشد و دردت درد مشترک ،باید این درد مشترک را فریاد بزنی . باید فریاد بزنی وقتی نه فقط دانشجو و استاد که این بار می خواهند خود دانشگاه را به بند بکشند و در این میانه چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من و چپ بودن تو برادرم .
مگر می توان انسان بودو انکار کرد انسانیت و وقار سعید حبیبی و سعید حبیبی ها را که چه اهمیتی دارد در دنیای تهی از انسانیت ها ایدئولوژی ها، وقتی امثال سعید حبیبی کیمیای کمیابی هستند .چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من، وقتی در شرایط دشوار حضور برادرانه دوستانم در کنارم بوده .
چه اهمیتی دارد من چه فکر می کنم آن هنگام که "علی کلایی" برادرانه کنارم بود و یاریم داد . چه اهمیتی دارد من کدامم تو کدامی وقتی "امیرمهرزاد" و محبت های برادرانه اش در شرایط دشوار کنارمان بوده.
و چه اهمیتی دارد همه اینها آن هنگامه که همه ما با یک درد مشترک در یک زندان مشترک هستیم .
مردانی چون سعید حبیبی و بسیاری از آنان که بازداشت شدند نمونه هایی هستند از یارانی که بدون توجه به آنچه فکر می کنی،بدون توجه به آنچه ایدئولوژی می نامیش، با همه آن وقار و شخصیت کنارت هستند و یاریت می دهند.این یعنی انسان خوب بودن و چقدر در این زمانه انسان خوب بودن سخت شده و ایدئولوژیست خوبی بودن آسان.
اینان که امروز به بند می کشید نسل جادویی این سرزمین هستند نسلی که در طلب آزادی ، آزادی خود را هم می دهد . باور کنید که هیچ قفسی اینان را نمی تواند اصلاح کند که این نسل جادویی ، نسل معجزه گر است .این نسل نیازش رهایی است ... رهایشان کنید.
پی نوشت : آخرین تصویری که از تو در ذهن دارم ایستاده زیر سایه درخت بود، منتظر و شاید خسته و لبخند به لب و من می دانم تمام آن لحظه ها را داشتی برای من دعا می خواندی . من نمی دانم از آن امتحان سر بلند بودم یا نه اما برای تو دعا می کنم سربلند بیایی که سربلندی برازنده توست.
چه اهمیتی دارد کدام هستیم چپ یا راست ،لیبرال یا سوسیالیست، وقتی غمت غم آزادی باشد و دردت درد مشترک ،باید این درد مشترک را فریاد بزنی . باید فریاد بزنی وقتی نه فقط دانشجو و استاد که این بار می خواهند خود دانشگاه را به بند بکشند و در این میانه چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من و چپ بودن تو برادرم .
مگر می توان انسان بودو انکار کرد انسانیت و وقار سعید حبیبی و سعید حبیبی ها را که چه اهمیتی دارد در دنیای تهی از انسانیت ها ایدئولوژی ها، وقتی امثال سعید حبیبی کیمیای کمیابی هستند .چه اهمیتی دارد لیبرال بودن من، وقتی در شرایط دشوار حضور برادرانه دوستانم در کنارم بوده .
چه اهمیتی دارد من چه فکر می کنم آن هنگام که "علی کلایی" برادرانه کنارم بود و یاریم داد . چه اهمیتی دارد من کدامم تو کدامی وقتی "امیرمهرزاد" و محبت های برادرانه اش در شرایط دشوار کنارمان بوده.
و چه اهمیتی دارد همه اینها آن هنگامه که همه ما با یک درد مشترک در یک زندان مشترک هستیم .
مردانی چون سعید حبیبی و بسیاری از آنان که بازداشت شدند نمونه هایی هستند از یارانی که بدون توجه به آنچه فکر می کنی،بدون توجه به آنچه ایدئولوژی می نامیش، با همه آن وقار و شخصیت کنارت هستند و یاریت می دهند.این یعنی انسان خوب بودن و چقدر در این زمانه انسان خوب بودن سخت شده و ایدئولوژیست خوبی بودن آسان.
اینان که امروز به بند می کشید نسل جادویی این سرزمین هستند نسلی که در طلب آزادی ، آزادی خود را هم می دهد . باور کنید که هیچ قفسی اینان را نمی تواند اصلاح کند که این نسل جادویی ، نسل معجزه گر است .این نسل نیازش رهایی است ... رهایشان کنید.
پی نوشت : آخرین تصویری که از تو در ذهن دارم ایستاده زیر سایه درخت بود، منتظر و شاید خسته و لبخند به لب و من می دانم تمام آن لحظه ها را داشتی برای من دعا می خواندی . من نمی دانم از آن امتحان سر بلند بودم یا نه اما برای تو دعا می کنم سربلند بیایی که سربلندی برازنده توست.
هزاران بار سوخت مارا حریم حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود می گشاید پر
این روزها قلم ها را توقیف می کنند مثل روح ما که توقیف کرده اند، غافل از اینکه توقیف قلم ها ناممکن است تا زمانی که آزادی نفس می کشد،و بند آوردن نفس آزادی بسی سخت تر از آن.سالهاست آزادی نفس کشیده و می کشد .
مگر کسی توانست صدای جاودانه ویکتور خارار به بند بکشد، مگر کسی توانست جمیله بوپاشا را در خانه بنشاند و یا یاد بابی ساندز را از ما بگیرد .نفس آزادی ضعیف می شود اما قطع نه. این خصلت آزادیست که در بند هم آزاد است.آن هنگامه که ویکتور خارا با دستهای خون آلود سرود " ما پیروز می شویم " را خواند هم تمامی گلوله های جهان نتوانست و نمی توانست استادیوم سانتیاگو شیلی را ساکت کند که آن روز همه آزادی را نفس می کشیدند.
این روزها ، دل آرام ما را به بند می کشند ، گلهای مریم را پشت حصار و سیم نهان می کند و حالا جلوه عشق را هم می خواهند از ما دریغ کنند،غافل از اینکه این " جلوه " کدر نمی شود، غافل از اینکه جلوه ها را نمی توان پشت همه حصارها و سیم ها و میله های بلند نهان کرد .
جلوه آمده که جلوه گری کند و چه ساده است او که می اندیشد می توان این جلوه را کدر و بی رنگ دید. غافل است او که نمی داند اینجا جلوه ها ققنوس وار تن به آتش می زنند تا دیگر بار زاده شوند و هیچ مرگی نیست برای او که ققنوس وار آمده است.این ققنوس ها را نمی توان به بند کشید بندها تاب حضور ندارند در مقابل آنچه ققنوس با خود می کند، که این خاکستر نشینی که امروز شمارا ظفرمند کرده فریاد تولدی دوباره است برای یک نسل که برخواسته تا از خاکستر خود بگشاید پر .
پی نوشت : چند تای دیگر مانده ؟ راستی چرا تمام نمی شویم ما ؟ از خود رسیده ایی آقای قاضی ؟
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود می گشاید پر
این روزها قلم ها را توقیف می کنند مثل روح ما که توقیف کرده اند، غافل از اینکه توقیف قلم ها ناممکن است تا زمانی که آزادی نفس می کشد،و بند آوردن نفس آزادی بسی سخت تر از آن.سالهاست آزادی نفس کشیده و می کشد .
مگر کسی توانست صدای جاودانه ویکتور خارار به بند بکشد، مگر کسی توانست جمیله بوپاشا را در خانه بنشاند و یا یاد بابی ساندز را از ما بگیرد .نفس آزادی ضعیف می شود اما قطع نه. این خصلت آزادیست که در بند هم آزاد است.آن هنگامه که ویکتور خارا با دستهای خون آلود سرود " ما پیروز می شویم " را خواند هم تمامی گلوله های جهان نتوانست و نمی توانست استادیوم سانتیاگو شیلی را ساکت کند که آن روز همه آزادی را نفس می کشیدند.
این روزها ، دل آرام ما را به بند می کشند ، گلهای مریم را پشت حصار و سیم نهان می کند و حالا جلوه عشق را هم می خواهند از ما دریغ کنند،غافل از اینکه این " جلوه " کدر نمی شود، غافل از اینکه جلوه ها را نمی توان پشت همه حصارها و سیم ها و میله های بلند نهان کرد .
جلوه آمده که جلوه گری کند و چه ساده است او که می اندیشد می توان این جلوه را کدر و بی رنگ دید. غافل است او که نمی داند اینجا جلوه ها ققنوس وار تن به آتش می زنند تا دیگر بار زاده شوند و هیچ مرگی نیست برای او که ققنوس وار آمده است.این ققنوس ها را نمی توان به بند کشید بندها تاب حضور ندارند در مقابل آنچه ققنوس با خود می کند، که این خاکستر نشینی که امروز شمارا ظفرمند کرده فریاد تولدی دوباره است برای یک نسل که برخواسته تا از خاکستر خود بگشاید پر .
پی نوشت : چند تای دیگر مانده ؟ راستی چرا تمام نمی شویم ما ؟ از خود رسیده ایی آقای قاضی ؟

بهار میشوم از عشق
بهار میشوم از عشق
سپیده میشوم از شور
و تو سر میزنی از نگاهم،
ای آزادی
بهمن 73
برای همسرم
برای همسرم
وقتی، تاریکی لبریز
لبریزتر میشد،
وقتی یراق و برگ میبستند
بر راهوار مرگ
در مرزهای خونی خورشید
بر تاقهای مبهم مهتاب
بر بام آن شبهای وحشتزا
با قامت افراشته چون کوه
جرمت اسیر ناامیدیها نگردیدن
جرمت، صلابت رادی و مردی
جرمت، «وفایت در ره پیمان»
تو در رواق ساکت زندان
دروازههای بستهی شب را
بر روشنان صبح
با قدرت جادویی امید، بگشودی
وقتی سپیده خون چکان میشد
از لالههای دشت
وقتی که بال خستهی مرغان
در پنجهی صیاد
یک یک فرو میریخت
وقتی شقایق را به جرم عشق
آتش،به کام خویش میسوزاند
بیهودگی در شهر میپیچید
تو روی گلسنگ خیابانها
با تیغهی خورشید
گلبوتهی امید را ترسیم میکردی.
وقتی که روزنها همه بسته
درکوبهها بیرنگ از امید
وقتی که طوفان سهمگین و سخت
در باغ،صدها آشیان میریخت
وقتی که جای شبنم و باران
نفرین و بیزاری
بر دشت میبارید
فانوس چشمانت،
همچون سپیده، روشن و رخشا
شب را، اگرچه تیره و خاموش
آهنگ پایت، ای صبور سخت
ای سالها در بند
ای نبض هر جنبش
در کوچههای ظلمت و سستی
ما را نوید صبح فردا داد.
اینک پس از بوران و سرمای زمستانها
در آفتاب روشن و زیبای شهریور
ای کاش میگفتم
هستی گوارایت
آزادی ارزانیت!!
لبریزتر میشد،
وقتی یراق و برگ میبستند
بر راهوار مرگ
در مرزهای خونی خورشید
بر تاقهای مبهم مهتاب
بر بام آن شبهای وحشتزا
با قامت افراشته چون کوه
جرمت اسیر ناامیدیها نگردیدن
جرمت، صلابت رادی و مردی
جرمت، «وفایت در ره پیمان»
تو در رواق ساکت زندان
دروازههای بستهی شب را
بر روشنان صبح
با قدرت جادویی امید، بگشودی
وقتی سپیده خون چکان میشد
از لالههای دشت
وقتی که بال خستهی مرغان
در پنجهی صیاد
یک یک فرو میریخت
وقتی شقایق را به جرم عشق
آتش،به کام خویش میسوزاند
بیهودگی در شهر میپیچید
تو روی گلسنگ خیابانها
با تیغهی خورشید
گلبوتهی امید را ترسیم میکردی.
وقتی که روزنها همه بسته
درکوبهها بیرنگ از امید
وقتی که طوفان سهمگین و سخت
در باغ،صدها آشیان میریخت
وقتی که جای شبنم و باران
نفرین و بیزاری
بر دشت میبارید
فانوس چشمانت،
همچون سپیده، روشن و رخشا
شب را، اگرچه تیره و خاموش
آهنگ پایت، ای صبور سخت
ای سالها در بند
ای نبض هر جنبش
در کوچههای ظلمت و سستی
ما را نوید صبح فردا داد.
اینک پس از بوران و سرمای زمستانها
در آفتاب روشن و زیبای شهریور
ای کاش میگفتم
هستی گوارایت
آزادی ارزانیت!!
شهریور 58
پی نوشت : دو شعر بالا از پروانه اسکندری همراه همیشگی داریوش فروهر می باشد ... او که تا واپسین دم حیات کنار همسر باقی ماند تا آخرین لحظه تا اخرین دم .برگزیدهی شعرهای پروانه اسکندری (فروهر) را میتوانید در کتاب «شاید یک روز» بیابید.
پی نوشت : عطیه نازنین ما را بخوانید هر چه می خواستم بگویم همه را او گفته بود ... بخوانیدش چشمانم را خیس کرد .

برای معلم نازنینم عمادالدین باقی که بزرگ تر است از همه دیوارها و میله های زندان و هیچ حصاری نمی تواند حجم حضورش را از ما دریغ کند و دستان ما حضور گرمش را طلب می کند :
با این که رو دستهای ما، خط کبود گریه هاس
خوب می دونم که مدرسه، فردا پر از نور و صداس،
خسته نشو ای من من! آخر جاده روشنه
ترکه ی خیس آلبالو، یه جای قصه می شکنه
پی نوشت : محمدرضا ترک اعدام شد .نمی شد هیچ کاری کرد خبر بسیار دیر رسیده بود کمتر از ۱۰ ساعت زمان و عمادالدین باقی عزیز هم نبود . محمدرضا ترک ۴ ماه پیش ۱۸ ساله شده بود و در ۱۶ سالگی در یک نزاع مرتکب قتل شده بود و سحرگاه امروز اعدام شد و واقعن نمی شد کاری کرد . نمی شد ... غروب وقتی نفیسه زنگ زد تا بپرسد چه شد گفتم "نشد و نمی بینی چه سکوتی فعالین حقوق بشر را گرفته" و باز هم گفتم " نفیسه آخر آقای باقی که نبود" ... . می بینی آقای باقی سنگینی غم نبودنت از شانه های ما بیشتر است و ما هر روز تکرار می کنیم و این تکرار ها یعنی اینکه هستی ، در درون ما هستی .
پی نوشت : ای کاش دلتنگی این روزهایم تمام شود مثل یخ که زیر آفتاب آب می شود .

مازیار سمیعی، بهنام سپهرمند، و آرمان صداقتی بازداشت شدند.
علی عزیزی بازداشت شد.
هانا عبدی بازداشت شد.
.
.
.
حکم دلارام علی تآیید شد.
ضربه ها یکی یکی می آید و ضربه آخر صاف می خورد به گیج گاهت. حکم دلارام علی تآیید شد به همین سادگی . نیروی انتظامی آنچه را اصل ۲۷ قانون اساسی (۱) است زیر پا گذاشته دست دلارام علی در ضرب و شتم نیروی انتظامی شکسته و در نهایت نیروی انتظامی از همه اتهامات تبرئه شده و خواهر من باید به زندان برود . باید پیکرش پذیرای۱۰ ضربه شلاق باشد.
در مراسم یک سالگی کمپن زمانی که سراغ دلارام را می گرفتی می گفتند، " نمی تونسته بیاد "و با خنده "اضافه می شد که دیگه ازدواج کرده" . دلارام در شهریور ماه امسال زندگی مشترک خود را آغاز کرد و چه کسی باور می کرد در کمتر از ۲ ماه بعد باید ترک این زندگی کند چرا که به دو سال و ۶ ماه زندان محکوم شده حکمی که همه ما چه ساده و خوش انگارانه خیال می کردیم در دادگاه تجدید نظر تغییر می کند.راستی چه کسی با دادن حکم زندان برای دلارام بیگناه ما خنده های صمیمی و صادق و مهربان دوستان من را دزدید؟
کمتر از ۱۰ روز بعد در کنسرت همنوا با ندای برابری دلارام را دیدم شاد و محکم و صبور و عجیب اینکه من وقتی نگاهش می کردم غمی عجیب به قلبم حجوم می آورد ،و خودش شاد و سرزنده به ما دلداری می داد. می گفت و می خندید و پولهایی که از فروش کتابها جمع می شد را جمع می کرد .من و رها و غزال بودیم و تارا که کتابها و بلیط ها را می دادیم و دلارام شاد و سرزنده ما که هوای هر چهارتای ما را داشت و کمبودها و خلا ها را جبران می کرد و پولها را جمع می کرد و به من همیشه در حال غر زدن دلداری می داد.
حالا که به آن روز فکر می کنم همه چیز چقدر زیبا بود و چقدر خوشبخت بود این جمع کوچک چند نفره اما حالا،انتظاری کشنده است و دستور اجرای احکام و روز چهارشنبه ایی که از پس سه شنبه می آید و دلارام ما را می برند.
حالا ما هستیم حکمی برای دختری که فعال زنان است،فعال حوزه اجتماعی است و بخاطر فعال زنان بودن بخاطر فعال اجتماعی بودن به جرم اندیشیدن و سخن گفتن به جرم اعتراض کردن برای دوسال و ۶ ماه باید برود پشت میله ها.
حالا ما فقط در این خانه های مجازی می توانیم فریاد بزنیم، دلارام ما را به زندان نبرید ، و من از اکنون نگرانم ،نگرانم که این فریادها و اعتراض ها رنگ عادت بگیرد . من می ترسم از حالا برای فریادها و اعتراض ها برای حکم عالیه اقدام دوست برای حکم دوست نازنینم نسیم سرابندی برای حکم روناک صفارزاده برای حکم ... . یکی بگوید چرا ما اینقدر زیادیم؟ راستی آقای قاضی فکر کرده چرا اینها تمام نمی شوند؟ چرا حکم زندان و شلاق نمی ترساندشان؟ چرا از پای نمی نیشنند ؟ آقای قاضی تا به حال به خواسته های این فعالین گوش کرده ؟ ای کاش آقای قاضی نمی ترسید که عقایدش و باورهایش با حرفهای فرزندان این سرزمین سست شود و آنگاه می شنید حرفها و دردهایشان . شاید آنگاه حق را به دلارام ما می داد که در ۲۲ خرداد ۸۵ دستش شکسته و روح و روانش آزرده شده و حالا پس از گذشت یک سال و نیم به زندان محکوم شده است.
حالا من از تکرار یک عادت در یک سیکل معیوب می ترسم .من می ترسم از این اعتراض های هر روزه ، دیروز برای زینب عزیزمان فریاد زدیم ، امروز باید برای دلارام نازنینمان فریاد بزنیم و فردا کدام یکی ؟؟
بیشتر از آن می ترسم این بازداشت ها، این زندان ها برایمان ساده شود و شاید ساده بگیریم. می ترسم روزی برسد که ساده از کنارشان بگذریم چون عادت کرده ایم به هر روز رفتن یکی از دوستانمان همراهانمان به بازداشت و زندان. زندان رفتن یک دوست ، یک همراه، که لحظه ها و همراهی های مشترک بسیاری را با او گذرانده ایی ساده نیست . ساده نیست ندیدن یک دوست در جمع و دیدنش پشت میله های زندان که اگر قرار باشد زندان از دلارام ها پر شود باید گفت که زندان جایگاه بی گناهان است.
پس امروز باید همگی اعتراض کنیم به حکم ناعادلانه دلارام علی و تقاضای عدالت داشته باشیم .
تقاضای عدالت داشته باشیم برای دلارامی که خود در پی عدالت است.
(۱) ::طبق اصل 27 قانون اساسی هر اجتماعی اگر اجتماع کنندگان اسلحه نداشته یا اقدامی مخل مبانی اسلام انجام ندهند آزاد است.
پی نوشت :جمهور عزیز به عنوان یکی از ۱۰ برگزیده مسابقه دویچه ووله انتخاب شده و به مرحله نهایی رسیده خوشحالم می کنید اگر به اینجا بروید و به جمهور رآی دهید.
پی نوشت : این روزها زیاد دلگیرم ... زیادی.
پی نوشت : ساعت ۳:۲۰ دقیقه صبح دلگیر از فضای خانه تصمیم می گیرم بزنم به پارک روبروی خانه بوستانی کوچک و صمیمی که برعکس بوستانهای خیابانهای شهرمان سرسبز است . می روم به این بوستان کوچک که کمی دلتنگی هایم را فریاد بزنم و دارم فکر می کنم که در این ساعت شب و در این خیابان فرعی کوچک چقدر ماشین می رود و می آید که صدای خش خش جاروی رفتگر تمرکزم را به هم می زند . رفتگری که نه پیر است و نه ۵ سر عائله دارد و اتفاقآ برعکس جوان است و تازه نامزد کرده و در ان ساعات برایم تعریف می کند چقدر نامزدش را دوست دارد و نامزدش می داند کارش چیست اما خانواده دختر اگر بفهمند حتمآ همه چیز را به هم می زنند و فکر می کنند پسر کارمند جزء شهرداریست.
رفته بودم به این بوستان تا با خودم خلوت کنم که نشستم پای حرفهای این رفتگر شب بیدار .
من و آیدا بودیم و آسیه و خانواده سینا پشت در زندان اوین و وحشت یک اعدام دیگر که مهدی افشار نیک آمد و با آرامش همیشگیش که چقدر روز آزادی زینب از زندان آزارمان می داد، با همان آرامش دوست داشتنی گفت:آقای باقی هم آمد .
عمادالدین باقی رئیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان به همراه همسرش آمده بود دم درب زندان اوین برای اینکه از حق زندانی دفاع کند برای اینکه بشود آرامش و تکیه گاه ما .
او که برای بسیاری از ما،برای بسیاری از کنشگران و فعالین حقوق بشر ایران،پدر خوانده معنوی است و همسرش مثل یک معلم دستمان را می گیرد و پیش می رود و ساعت ۱صبح چقدر ساده می شود پای حرفهایش نشست و مصاحبه گرفت از او . از او و دکتر نعمت احمدی که صمیمی است و دوست داشتنی .
و وقتی من برگه ها در دستم است وضبط در دست دیگرم و موبایل هم قرار است در تاریکی مقابل اوین نقش چراغ قوه را داشته باشد می خندد و می گوید " چقدر سخت شد " ،می گوید " لااقل چراغ قوه را بده دست من بتوانی ضبط کنی و بنویسی " و من می خندم.
در این فاصله چندباری دیگر می بینمشان زمانی که همچنان پیگیر پرونده سینا هستم،که هنوز در زندان است و پیگیر پرونده دلارا و هر بار امید می دهد به ما هر بار حضورش به ما می گوید که باید رفت باید بود.
روز یکشنبه اس ام اس می رسد،از آن اس ام اس ها که از آن بیزار هستی .خبر کوتاه است .عمادالدین باقی بازداشت شد .دلت می خواهد خبر شوخی باشد،اما نیست .عمادالدین باقی بازداشت شده به همین سادگی . پدرخوانده معنویت را به حبس برده اند و زنگ می زنی به دکتر نعمت احمدی و می گوید بله خبر درست است و تو مات هستی که چقدر می شود تنظیم بعضی خبرها و فرستادنش سخت باشد دلت نمیخواهد خبر را کار کنی اصلآ دلت نمی خواهد خبر را باور کنی . دلت میخواهد زنگ بزنی به خانم کمالی و او بگوید نه اشتباه شده و آقای باقی بازگشته به خانه،اما خبر حقیقت دارد.
حالا آقای باقی شما دوباره مهمان خانه ایی شده ای که پیش از این نیز ۳ سال زندانیش بوده ایی. حالا آقای باقی عزیز ما،دیگر در مقابل اوین کنارمان نیستی،حالا آنجا هستی بسیار نزدیکتر به سینا،نزدیکتر از سینا به دانشجویان در بند پلی تکنیک .
حالا دیگر در تنهایی و سیاهی شب پشت دیوارهای بلند اوین که خاطرات مشترکمان را رج زده ایم کسی نمی آید بگوید،آقای باقی آمد .
حالا آقای باقی آنجاست ،آنسوی دیوار های بلند اوین در بند ۲۰۹ و دارد به بازجوهایش می گوید چرا از حقوق اعدامیهای زیر ۱۸ سال دفاع کرده . آقای باقی آنجاست و دارد به بازجویش می گوید چرا با حکم اعدام مخالف است.
اما می دانم که در این سوی دیوارها حضورت همراهیمان می کند حضور همیشگی و صیمی ات،حرفها و خاطراتت که بلندترین دیوارها هم نمی تواند از ما دریغ کند . آقای باقی عزیز ما حالا نمیدانم در کدامین سلول هستی ولی شاگردانت بیرون هستند تا راهت را ادامه دهند،تا فریادبرآوردند زندانی نیز حقوقی دارد تا برای همیشه بگویند مردان بزرگ را نمی توان به زنجیر کشید که روحشان از زنجیرهای حقیر شما بزرگتر است.
پی نوشت:بازداشت باقی شروعی برای پر کردن زندانها ـ احمد زید آبادی
پی نوشت :با باقی و برای باقی ـ مسعود بهنود
عمادالدین باقی رئیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان به همراه همسرش آمده بود دم درب زندان اوین برای اینکه از حق زندانی دفاع کند برای اینکه بشود آرامش و تکیه گاه ما .
او که برای بسیاری از ما،برای بسیاری از کنشگران و فعالین حقوق بشر ایران،پدر خوانده معنوی است و همسرش مثل یک معلم دستمان را می گیرد و پیش می رود و ساعت ۱صبح چقدر ساده می شود پای حرفهایش نشست و مصاحبه گرفت از او . از او و دکتر نعمت احمدی که صمیمی است و دوست داشتنی .
و وقتی من برگه ها در دستم است وضبط در دست دیگرم و موبایل هم قرار است در تاریکی مقابل اوین نقش چراغ قوه را داشته باشد می خندد و می گوید " چقدر سخت شد " ،می گوید " لااقل چراغ قوه را بده دست من بتوانی ضبط کنی و بنویسی " و من می خندم.
در این فاصله چندباری دیگر می بینمشان زمانی که همچنان پیگیر پرونده سینا هستم،که هنوز در زندان است و پیگیر پرونده دلارا و هر بار امید می دهد به ما هر بار حضورش به ما می گوید که باید رفت باید بود.
روز یکشنبه اس ام اس می رسد،از آن اس ام اس ها که از آن بیزار هستی .خبر کوتاه است .عمادالدین باقی بازداشت شد .دلت می خواهد خبر شوخی باشد،اما نیست .عمادالدین باقی بازداشت شده به همین سادگی . پدرخوانده معنویت را به حبس برده اند و زنگ می زنی به دکتر نعمت احمدی و می گوید بله خبر درست است و تو مات هستی که چقدر می شود تنظیم بعضی خبرها و فرستادنش سخت باشد دلت نمیخواهد خبر را کار کنی اصلآ دلت نمی خواهد خبر را باور کنی . دلت میخواهد زنگ بزنی به خانم کمالی و او بگوید نه اشتباه شده و آقای باقی بازگشته به خانه،اما خبر حقیقت دارد.
حالا آقای باقی شما دوباره مهمان خانه ایی شده ای که پیش از این نیز ۳ سال زندانیش بوده ایی. حالا آقای باقی عزیز ما،دیگر در مقابل اوین کنارمان نیستی،حالا آنجا هستی بسیار نزدیکتر به سینا،نزدیکتر از سینا به دانشجویان در بند پلی تکنیک .
حالا دیگر در تنهایی و سیاهی شب پشت دیوارهای بلند اوین که خاطرات مشترکمان را رج زده ایم کسی نمی آید بگوید،آقای باقی آمد .
حالا آقای باقی آنجاست ،آنسوی دیوار های بلند اوین در بند ۲۰۹ و دارد به بازجوهایش می گوید چرا از حقوق اعدامیهای زیر ۱۸ سال دفاع کرده . آقای باقی آنجاست و دارد به بازجویش می گوید چرا با حکم اعدام مخالف است.
اما می دانم که در این سوی دیوارها حضورت همراهیمان می کند حضور همیشگی و صیمی ات،حرفها و خاطراتت که بلندترین دیوارها هم نمی تواند از ما دریغ کند . آقای باقی عزیز ما حالا نمیدانم در کدامین سلول هستی ولی شاگردانت بیرون هستند تا راهت را ادامه دهند،تا فریادبرآوردند زندانی نیز حقوقی دارد تا برای همیشه بگویند مردان بزرگ را نمی توان به زنجیر کشید که روحشان از زنجیرهای حقیر شما بزرگتر است.
پی نوشت:بازداشت باقی شروعی برای پر کردن زندانها ـ احمد زید آبادی
پی نوشت :با باقی و برای باقی ـ مسعود بهنود

برای مادر احسان منصوری که حجم واژه هایم در حضورش حقیر است:
مثل همیشه دیر می رسم با تآخیر و دقیقن زمانی که برنامه آغاز شده . افطاری دانشجویان است و به سرعت می روم سراغ دوربین و ضبط را می گذارم روی میز و میروم سراغ دوربین و لنزش .می خواهم گزارش تصویری خوبی از کار در آید. مجری نام اولین سخنران را می گوید و من همانجا که هستم بر سر جا می ایستم،نیم دایره می چرخم و خانم منصوری مادر احسان منصوری را می بینم که دارد دردنامه فرزندنش ،فرزندانش ،که شاید درد نامه مظلوم ترین مادران زمین است را می خواند.
پیش از این نیز دیده ام ایشان را. در آخرین مراسم دفتر ادوار (این آخرین چه زخمی را در خود پنهان دارد و چقدر درد را). مراسم روز مادر بود و ایشان هم همراه مادران دیگر دانشجویان زندانی آمده بودند به دفتر ادوار و آنجا هم زمانی که ایشان را دیدم انگار تمام وزنه ایی را برقلبم احساس کردم آنجا هم لال شده بودم مثل امروز و فقط نگاهشان می کردم و یادم رفته بود که باید گزارش مراسم را بنویسم .
حالا دوباره می بینمشان، همچنان محکم و با صلابت که بی تردید حضور محکم شان برای آنان که احسان منصوری را می شناسند یاد آور فرزند است.
خودم را می بینم که ایستاده وسط میزگردی که دور تا دور آن،کیپ تا کیپ نشسته اند و من حیران دارم به خانم منصوری نگاه می کنم که حالا دارد آنچه کشیده اند در این چهار ماه را،آنچه شده و تلاشهایشان را تعریف می کند با صدایی دردمند،دردمند و محزون،اما با صلابت .
دارم به زنی نگاه می کنم تا اینجا هر چه قراربود ما من و تو بکنیم یک تنه پیش برده . به زنی که می خواهم ببینمش،نگاهش کنم و تصور کنم اکنون که دارد برای نمیدانم چندمین بار می گوید فرزندش فرزندانش را برده اند و بی خبر است از آنها،در قلب اندوهگینش چه می گذرد.
دوربین را بر سر دست می گیرم چرا این عکس ها را دوست ندارم ؟ چرا همه این تصاویر مادر احسان منصوری هست و مادر احسان منصوری نیست؟ حضور پنهان این زن را باید چگونه به تصویر کشید؟ با کدام دوربین،با کدام تصویر می توان اینهمه استقامت را نشان داد اینهمه اراده را ؟ حجم حضور او بسیار بزرگ تر است از تصاویر حقیر من . می نشینم بر زمین و دوباره عکس می گیرم و او دارد هنوز می گوید از آنچه بوده در این ۴ ماه و من حیران نگاهش می کنم . می بینم دیگر فقط آدمها نیستند که دارند می شنوند رنجنامه اش را،من می بینم که در و دیوار و سقف هم تعظیم می کند در مقابل اینهمه شهامت در مقابل این دلاوری اینهمه بردباری که خدا نثار روح دردکشیده این زن کرده.
به خود می آیم می بینم حالا سکوت محض است و تنها صدای زن پرده نئی است و چیک چیک دوربین من.می روم می نشینم برسر جایم .
تصاویر هم اوج حضور تو را تاب نیاوردند مادر نازنین ما . تصاویر من حقیرند در برابر حجم حضورت و واژه هایم کوچک در مقابل آنچه تو آموخته ایی به من،به ما، اگر ببینیم و بخوانیمش. تصاویر من نمی توانند ثبت کنند شب گریه هایت رابرای فرزندات. تصاویر من نمی تواند همه آن دلهره را،همه آن اضطراب،همه آن شهامت را نشان دهد. اینها راباید با تو بود کنار تو بود تا لمس کرد . مادر جان بهشت بی بها به مادران نداده اند و خوش به حال بهشت خدا که زیر پای نازنین زنی چون تو هست که شهامتت ، استقامتت دارد به ما درس شهامت می دهد... .مادر جان مرا ببخش که تصاویرم هم مثل خودم کوچک هستند .
نازنین مادر روسری سفید ایرانی ما،تا آخر این راه خدا به همراهت.
آه از این رنج و عذاب،
ریشه کرده در نژاد
آه از این فریاد مرگ
دل خراش و جان گداز
آه از عصیان،
جوش خون،
بردرو دیوار رگ
خون و خون بارش ...
کجاست
آن که باشد سد آن؟
دردوغم،
نفرین،
عذاب،
کو که دارد تاب آن؟
لیک باشد چاره ای،
چاره ها اندر سراست
دردرون و نی برون
هست در دستانتان
خودتویی درمان آن،
هی نخواهید از دیگران،
ضربه درگیری نبرد
خون بده تا پای جان.
می سرایم این سرود
با شمایم ای خدایان نهفته زیر خاک!
(با شما رادمرادان قهرمانان خفته پاک!)
بشنو تو ای جان شادان نهفته در زمین
بشنو ای فریاد رس،
یاری گرانت کن گسیل
بر سرو بازوی فرزندان ببار ای روح پاک
بی گمان پیروزشان کن در دل این مرز و خاک
(آشیلوس ـ ساغرکشان)
پی نوشت : سایت برای فردا،پایگاه اطلاع رسانی شاخه جوانان جبهه مشارکت افتتاح شد.
پی نوشت : این روزها دلتنگ ترین انسان روی زمینم ... یعنی این دلتنگی ها تمام می شود؟؟؟
پی نوشت : فلسطینی های خوب، فلسطینی های بد را بخوانید.کمااینکه همچنان معتقدم انکار کشتار هلوکاست به بدی انکار کشتار کودکان فلسطینی است ... انکار کشتار کودکان قانا و مردان و زنان بی دفاع صبرا وشتیلا هم به همان بدی انکار هلوکاست است.
ریشه کرده در نژاد
آه از این فریاد مرگ
دل خراش و جان گداز
آه از عصیان،
جوش خون،
بردرو دیوار رگ
خون و خون بارش ...
کجاست
آن که باشد سد آن؟
دردوغم،
نفرین،
عذاب،
کو که دارد تاب آن؟
لیک باشد چاره ای،
چاره ها اندر سراست
دردرون و نی برون
هست در دستانتان
خودتویی درمان آن،
هی نخواهید از دیگران،
ضربه درگیری نبرد
خون بده تا پای جان.
می سرایم این سرود
با شمایم ای خدایان نهفته زیر خاک!
(با شما رادمرادان قهرمانان خفته پاک!)
بشنو تو ای جان شادان نهفته در زمین
بشنو ای فریاد رس،
یاری گرانت کن گسیل
بر سرو بازوی فرزندان ببار ای روح پاک
بی گمان پیروزشان کن در دل این مرز و خاک
(آشیلوس ـ ساغرکشان)
پی نوشت : سایت برای فردا،پایگاه اطلاع رسانی شاخه جوانان جبهه مشارکت افتتاح شد.
پی نوشت : این روزها دلتنگ ترین انسان روی زمینم ... یعنی این دلتنگی ها تمام می شود؟؟؟
پی نوشت : فلسطینی های خوب، فلسطینی های بد را بخوانید.کمااینکه همچنان معتقدم انکار کشتار هلوکاست به بدی انکار کشتار کودکان فلسطینی است ... انکار کشتار کودکان قانا و مردان و زنان بی دفاع صبرا وشتیلا هم به همان بدی انکار هلوکاست است.

دلارا دارابی برای بار دوم محکوم به اعدام شد.دل آرا ،دختري كه متهم به قتل زنی 65 ساله است، به اعدام محکوم شد . رييس شعبه 107 دادگاه ويژه اطفال رشت پس از دو جلسه محاكمه دل آرا را براي دومين بار به قصاص محكوم كرد .
دلارا دارابی، دختر ۲۰ ساله نقاشی است که هم اکنون در شمال کشور در انتظار اجرای حکم اعدام خود به سر میبرد. وی به اتهام قتل یکی از خویشاوندان خود ابتدا در شعبه ۱۰۷ دادگاه ويژه اطفال رشت و با تائيد شعبه ۳۳ دیوان عالی کشور به اعدام محکوم شده است. و بار دوم نیز در تیرماه سال ۸۶ این حکم تآیید شد و هم اکنون ثانیه شمار ساعت برای دلارا دارابی شمارش معکوس را آغاز کرده است .
حکم اعدام برای دلارا در حالی اعلام شده است که سازمان عفو بین الملل از مسئولین ایرانی می خواهد که سریعا اقداماتی را در جهت پایان دادن به استفاده از مجازات مرگ برای کودکان مجرم انجام دهند. طبق گزارش های رسیده در دو مورد جدید، کودکان مجرم – افرادی که هنگام انجام جرم کمتر از 18 سال داشته اند- توسط دادگاه های ایران به مرگ محکوم شده اند. و این بر خلاف تعهدات ایران در مورد اجرای قانون حقوق بشر بین الملل است . در مورد دیگر سینا پایمرد با تلاشهای گسترده مردمی و همراهی فعالین حقوق بشر و با پرداخت دیه ۱۵۰ میلیون تومانی از حکم اعدام نجات یافت و اکنون نگرانی ها دیگر بار برای دلارا دارابی افزایش یافته است .
دلارا دارابی در مراحل بازپرسی تنها یک بار به قتل اعتراف کرد و آن یک بار نیز به خاطر دوست ۲۰ ساله اش امیر حسین بود که بااین وعده که" زیر ۱۸ سال دارد و اعدام نمی شود " قبول کرد به قتل اعتراف کند و سپس بارها و بارها اقرار خود را پس گرفت و اتهام قتل را نپذیرفت .از سویی با توجه به نظریه پزشکی قانونی مبنی بر راست دست بودن قاتل و چپ دست بودن دلارا می توان حکم را اشتباه دانست.
دلارا از ۲۸ مهر لغایت ۴ آبان سال ۱۳۸۵ نیز نمایشگاه نقاشی را در گالری گلستان داشت . نمایشگاهی از نقاشی های که وی ظرف سه سال گذشته در زندان آنها را کشیده است .نقاشی های دلارا را می توان سرشار دانست از فشارهای روحی و جسمی که در این سه سال به وی وارد شده است . حسی از پوچ گرایی و نیهلیستی را می توان در آثار وی دید .
دلارا دارابی صرف نظر از گناه یا بیگناهیش در زمان ارتکاب جرم کمتر از ۱۸ سال داشته و بر اساس تمامی معیارهای انسانی و جهانی کودک محسوب می شده است و اعدام وی نیز نقض آشکارتعهدنامه ی مربوط به حقوق مدنی و سیاسی (ICCPR) و کنوانسیون حقوق کودک (CRC) است .
برای نجات دلارا از حکم اعدام و برای تکرار نشدن خاطره قرار گرفتن پشت درب های اوین ،شاید باید پیش از آنکه بسیار دیر شود به این حکم اعتراض کرد . اعتراضی هر چند کوچک و فراموش نکنیم که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود .
پی نوشت : طرح بالا یکی از آثار دلارا دارابی است که در زندان کشیده است.
پی نوشت :"زندانی رنگ ها" لقبی است که فعالین حقوق بشر به دلارا دختر نقاش زندانی داده اند .
پی نوشت : دکتر کیوان انصاری به بند ۸ زندان اوین بند مرجرمان خطرناک منتقل شده است . آیا باز هم نباید باور کرد جان وی در خطر است ؟؟
پی نوشت : محمدرضا گرامی به شما و فرناز نازنین این پیوند فرخنده رو از صمیم قلب تبریک میگم و برای شما یک دنیا آرزوی خوشبختی می کنم . بوی خاک عزیز هم به قول خودش به جمع مرغها پیوست و در این قحطی خبرهای خوب و شادیهای ماندگار برایمان شادی آفرید .

دوست نازنینی مرا به بازی جدیدی دعوت کرده، "این روزها در اوین چه می گذرد ؟؟" و من میخواهم با اجازه این دوست اندکی تغییر بدهم این بازی را .
۱۴مرداد ۸۶ مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود .۱۴ مرداد امسال ۱۰۱ سال از قیام قهرمانانه مردمی می گذرد که در پی رهایی و آزادی ، در پی عدالت به خیابان آمدند و حال پس از گذشت ۱۰۱ سال از آن روزگار اوین پر شده از فرزندان دلاور ایران زمین.۱۰۱سال بعد از آن قیام و آن همایش آزادی اوین پر شده از یاران ما ، پر شده از بهترین فرزندان این آب و خاک .۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود.
اما هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، عزت الله قلندری، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند. به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران، ما جمعی از وبلاگ نویس های ایرانی تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس های ایرانی با دانشجویان دربند " تغییر دهیم. وبلاگ خود را در قسمت نظرخواهی وارد کنید که به لیست حامیان اضافه شود.
برای این بازی باید به رسم من دعوت کنم از ۱۰ نفر و من میخواهم دعوت کنم از ۱۵ نفر ذیل که بنویسند برای آزادی برای عدالت برای دانشجویان دربند . بنویسند از اینکه "این روزها در اوین چه می گذرد" :
جمهور / تا دموکراسی / یار دبستانی من / برساحل سلامت / راز نو / حقوق بشر و فرد گرایی / تداعی آزاد / ققنوس / آفتابگردان عاشق / مسافر / به تماشای آبهای سپید / دفتر دانش من / آفتاب از نگاه تو میروید / بوی خاک / تجربه های زنانه / پیهن / بند ۲۰۹ و بنویسند همه آنان که هنوز معنای آزادی و عدالت برایشان بی رنگ نشده است .
پی نوشت :به جز تبلیغ هایی که در سایت ها و وبلاگ های پرخواننده می کنیم هر کس حداقل ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند.وبلاگ های حامی به لیست وبلاگ 14 مرداد اضافه می شوند. در قسمت نظرخواهی وبلاگ 14 مرداد نام وبلاگ خود را وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com ميل بزنيد تا به ليست وبلاگ ها اضافه شود.
دوستاني كه دعوت شدند ۱۰ نفري كه بايد دعوت كنند فراموش نشود! و البته اگر كسي دعوت نشد منتظر دعوت نماند. برود اين جا و وبلاگش را ثبت كند.
پی نوشت : چقدر بد که حالا که بلاگستان به پا خواسته مدعیان سکوت کرده اند !!!
هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش روزهای چهارشنبه و پنجشنبه اعتراف خواهند کرد به همه کارهای کرده و نکرده خود و ما نظاره گر خواهیم بود و این خبر را هم باید اولین بار خبرگزاری فارس مخابره کند که برای دولت چیز دیگریست .
هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش در حالی بازداشت شدند که اولی برای دیدار مادر بیمار ۹۰ ساله خود و دومی برای مراسم ختم مادرش به تهران آمده بودند که در ابتدا ممنوع الخروج و سپس بازداشت شدند تا متهمان کیهانی انقلاب مخملی هر چه کاملتر گردند . اکنون در شرایطی که بسیاری نگران وضعیت جسمانی هاله اسفندیاری بودند،تیزرهای برنامه به اسم دمکراسی در صدا و سیما نشان از تهیه شدن سری دوم برنامه هایی نظیر چراغ و هویت دارد.
اولین متهم پرونده انقلاب مخملی در ایران رامین جهانبگلو بود که پس از آزادی یک مصاحبه کاملآ خودخواسته !!!! داشته است با شبکه خبرگذاری ایسنا و تلویحآ اتهامات خود را پذیرفت.اکنون آنچه برای باردوم در جریان است را تنها می توان یک تلاش کور و آشکار برای ادامه این پروسه دانست . بسیاری این اعترافات را حاصل توافقی بین وزارت اطلاعات و متهمان می دانند تا همانند رامین جهانبگلو که با اتهام انقلاب مخملی و اقدام علیه امنیت ملی راهی زندان شده بود و در نهایت حتی بدون تآمین وثیقه ایی آزاد گشت این متهمان نیز پس از این اعترافات آزاد گردندوالبته نمی توان از روی دوم این سکه گذشت که امکان آماده سازی فضای جامعه برای احکام سنگینی باشد که می تواند شامل حال این دو پژوهشگر گردد .
آنچه اکنون در این میانه باید مورد توجه قرار گیرد نه فقط نقض آشکار قوانین جمهوری اسلامی ایران که در آن تآکید شده است آشكار كردن نام، تصوير و نوع اتهام متهمان، تنها پس از صدور رأي محكوميت قطعي آن امکان پذیر است،بلکه ادامه این پروسه برای سایر متهمان دروغهای مخملی کیهان می باشد .
ظرف چند ماه گذشته ده ها نفر از هنرمندان،نویسندگان و اندیشمندان با چوب اقدام برعلیه امنیت ملی و اقدام برای به راه انداختن انقلاب مخملی از جانب روزنامه کیهان و البته همپالکی اینترنتیشان زده شده اند. در این میانه بهروز غریب پور به هر دلیلی که نباید و نمی توان بی ربط دانست به بنیاد مخمل یابی کیهان از ریاست خانه هنرمندان استعفا داده است .وقتی هنرمندی چون بهروز غریب پور که همیشه سعی کرده از بازیهای سیاسی پرهیز کند اینگونه متهم می گردد پس شاید عجیب نباشد نگرانی از بابت ادامه این روند از جانب چراغ داران هویت و هویت سازان این مرزو بوم .
خواندنیها در همین زمینه :
اعترافات مخملی / خانه ایی مخملی برای هنرمندان / جهانبگلو به روایت کیهان
هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش در حالی بازداشت شدند که اولی برای دیدار مادر بیمار ۹۰ ساله خود و دومی برای مراسم ختم مادرش به تهران آمده بودند که در ابتدا ممنوع الخروج و سپس بازداشت شدند تا متهمان کیهانی انقلاب مخملی هر چه کاملتر گردند . اکنون در شرایطی که بسیاری نگران وضعیت جسمانی هاله اسفندیاری بودند،تیزرهای برنامه به اسم دمکراسی در صدا و سیما نشان از تهیه شدن سری دوم برنامه هایی نظیر چراغ و هویت دارد.
اولین متهم پرونده انقلاب مخملی در ایران رامین جهانبگلو بود که پس از آزادی یک مصاحبه کاملآ خودخواسته !!!! داشته است با شبکه خبرگذاری ایسنا و تلویحآ اتهامات خود را پذیرفت.اکنون آنچه برای باردوم در جریان است را تنها می توان یک تلاش کور و آشکار برای ادامه این پروسه دانست . بسیاری این اعترافات را حاصل توافقی بین وزارت اطلاعات و متهمان می دانند تا همانند رامین جهانبگلو که با اتهام انقلاب مخملی و اقدام علیه امنیت ملی راهی زندان شده بود و در نهایت حتی بدون تآمین وثیقه ایی آزاد گشت این متهمان نیز پس از این اعترافات آزاد گردندوالبته نمی توان از روی دوم این سکه گذشت که امکان آماده سازی فضای جامعه برای احکام سنگینی باشد که می تواند شامل حال این دو پژوهشگر گردد .
آنچه اکنون در این میانه باید مورد توجه قرار گیرد نه فقط نقض آشکار قوانین جمهوری اسلامی ایران که در آن تآکید شده است آشكار كردن نام، تصوير و نوع اتهام متهمان، تنها پس از صدور رأي محكوميت قطعي آن امکان پذیر است،بلکه ادامه این پروسه برای سایر متهمان دروغهای مخملی کیهان می باشد .
ظرف چند ماه گذشته ده ها نفر از هنرمندان،نویسندگان و اندیشمندان با چوب اقدام برعلیه امنیت ملی و اقدام برای به راه انداختن انقلاب مخملی از جانب روزنامه کیهان و البته همپالکی اینترنتیشان زده شده اند. در این میانه بهروز غریب پور به هر دلیلی که نباید و نمی توان بی ربط دانست به بنیاد مخمل یابی کیهان از ریاست خانه هنرمندان استعفا داده است .وقتی هنرمندی چون بهروز غریب پور که همیشه سعی کرده از بازیهای سیاسی پرهیز کند اینگونه متهم می گردد پس شاید عجیب نباشد نگرانی از بابت ادامه این روند از جانب چراغ داران هویت و هویت سازان این مرزو بوم .
خواندنیها در همین زمینه :
اعترافات مخملی / خانه ایی مخملی برای هنرمندان / جهانبگلو به روایت کیهان
همه این سنگهای لعنتی دوباره دارند می آیند. بلاخره سکوت شکسته شده و مقامات قضایی جمهوری اسلامی اعتراف کردند که جعفر کیایی سنگسار شده است . همه این سنگهای لعنتی که آمده اند و جان انسانی را به یغما برده اند و آنها که سنگ زده اند آنها که بیگناه ترین هستند و باید این بی گناهیشان را با سنگباران یک انسان دیگر تصویر می کردند.
قاضی که حکم داده و سنگ اول را زده و چه بازی غریبی است وقتی مردمی ساده دل در دل روستای آقچه کند حاضرنشده اند سنگ بزنند بر پیکر انسانی که نمی دانستند از او بی گناهترند یا نه؟مردم روستای آقچه کند که چه دلاورانه نامشان را برای همیشه در تاریخ حقوق انسانی این سرزمین ثبت کردند .
حتی بسیار برتر از ما که خودمان با سکوتمان و شادمانیمان از اجرانشدن سنگسار خودمان را فریب دادیم حتی آن هنگامه که مسیح عزیز فریاد برآورد که حکم فقط معلق شده معلق... .و من حالا فقط دارم آن سنگهای معلق را می بینم که آمده طرف جعفر کیایی و شاید قرار است برود طرف مکرمه و شاید هم بقیه . این سنگهای لعنتی که قرار است خط بکشد برروی هر چه عشق است .
همه این سنگهای لعنتی ... .این سنگهای نفرین شده که حالا به انتظار نشسته برای زنی که ۱۱ سال است هر شب کابوس سنگسار می بیند و هر صبح با وحشت سنگی که صاف می خورد به گیجگاهش بیدار می شود . این چه گناهی است که ۱۱ سال کابوس نمی تواند تطهیرش کند؟
این چه جرمیست که نمی توانیم ببخشمش تا زمانی که زن را ببریم در میان گودال سنگسار و باری دیگر پرواز سنگها را به نظاره بنشینیم . آنچه آنجا بر سر گودالهای نفرین شده سنگسار می شکند نه یک انسان که همه انسانیت است که به تاراج این سنگهای لعنتی می رود .آنچه آنجا به تاراج می رود همه معیار گناه و بی گناهی است .
حالا مکرمه را به زندان اوین تهران منتقل کرده اند اورا به تهران آورده اند تا مبادا دوباره حکمی که نباید اجرا می شده اجرا شود و اکنون نه فقط این زن، مکرمه که دو زن در زندان اوين تهران، دو زن در زندان سپيدار اهواز، يك زن در زندان تبريز، يكي در زندان ورامين و يك نفر در زندان اروميه چنين انتظار تلخي را روزانه تجربه ميكنند؛ زنانی که هر کدام سالهای متوالی را با کابوس این سنگهای لعنتی گذرانده اند.
زنان دردمندی که هر کدامشان با سالها سابقه زندان با روحی خسته و تنی رنجور انتظار معجزه ایی را می کشند تا رها شوند از خیال این سنگها ، از خیال همه این سنگهای لعنتی ... .
فعالین حقوق زنان به همراه همه انجمن های حقوق بشر و در رآس آنهاشادی صدر بسیار عزیز ما که با همه سم پاشی های بعضی از اراذل اینترنتی هر روز بهتر و باصلابت تر عمل می کنند تمام تلاششان را برای نجات جان این محکومین به کار بسته اند بیایید تنهایشان نگذاریم ، همراهی ما می تواند نوری شود در تارکی محض قوانین جزایی این سرزمین.
قاضی که حکم داده و سنگ اول را زده و چه بازی غریبی است وقتی مردمی ساده دل در دل روستای آقچه کند حاضرنشده اند سنگ بزنند بر پیکر انسانی که نمی دانستند از او بی گناهترند یا نه؟مردم روستای آقچه کند که چه دلاورانه نامشان را برای همیشه در تاریخ حقوق انسانی این سرزمین ثبت کردند .
حتی بسیار برتر از ما که خودمان با سکوتمان و شادمانیمان از اجرانشدن سنگسار خودمان را فریب دادیم حتی آن هنگامه که مسیح عزیز فریاد برآورد که حکم فقط معلق شده معلق... .و من حالا فقط دارم آن سنگهای معلق را می بینم که آمده طرف جعفر کیایی و شاید قرار است برود طرف مکرمه و شاید هم بقیه . این سنگهای لعنتی که قرار است خط بکشد برروی هر چه عشق است .
همه این سنگهای لعنتی ... .این سنگهای نفرین شده که حالا به انتظار نشسته برای زنی که ۱۱ سال است هر شب کابوس سنگسار می بیند و هر صبح با وحشت سنگی که صاف می خورد به گیجگاهش بیدار می شود . این چه گناهی است که ۱۱ سال کابوس نمی تواند تطهیرش کند؟
این چه جرمیست که نمی توانیم ببخشمش تا زمانی که زن را ببریم در میان گودال سنگسار و باری دیگر پرواز سنگها را به نظاره بنشینیم . آنچه آنجا بر سر گودالهای نفرین شده سنگسار می شکند نه یک انسان که همه انسانیت است که به تاراج این سنگهای لعنتی می رود .آنچه آنجا به تاراج می رود همه معیار گناه و بی گناهی است .
حالا مکرمه را به زندان اوین تهران منتقل کرده اند اورا به تهران آورده اند تا مبادا دوباره حکمی که نباید اجرا می شده اجرا شود و اکنون نه فقط این زن، مکرمه که دو زن در زندان اوين تهران، دو زن در زندان سپيدار اهواز، يك زن در زندان تبريز، يكي در زندان ورامين و يك نفر در زندان اروميه چنين انتظار تلخي را روزانه تجربه ميكنند؛ زنانی که هر کدام سالهای متوالی را با کابوس این سنگهای لعنتی گذرانده اند.
زنان دردمندی که هر کدامشان با سالها سابقه زندان با روحی خسته و تنی رنجور انتظار معجزه ایی را می کشند تا رها شوند از خیال این سنگها ، از خیال همه این سنگهای لعنتی ... .
فعالین حقوق زنان به همراه همه انجمن های حقوق بشر و در رآس آنهاشادی صدر بسیار عزیز ما که با همه سم پاشی های بعضی از اراذل اینترنتی هر روز بهتر و باصلابت تر عمل می کنند تمام تلاششان را برای نجات جان این محکومین به کار بسته اند بیایید تنهایشان نگذاریم ، همراهی ما می تواند نوری شود در تارکی محض قوانین جزایی این سرزمین.
