پیوندهای روزانه
+ آرشیو +
(5).jpg)
یک دهه پیش از این زن در سینمای ایران شاید جزو دکور صحنه محسوب می شد،زنان همیشه گریان و منتظر که معدود حضور به یاد ماندنی آنان،در آثار باز هم معدود استادانی چون بیضایی و مهرجویی بود که زن را از آن رویکرد زنان همیشه منتظر و نگران خارج کرد و به آنان شخصیتی دیگر بخشید.
بعد از دوم خرداد و موج نو و گرمای تازه ایی که دوران اصلاحات و وزارت دوران مهاجرانی به فرهنگ و هنر و بخصوص سینمای ایران بخشید موجی تازه از فیلم ها بر گیشه سینما ظاهر شد که زن در آنان نه تنها شخصیتی منحصر به خود داشت بلکه حتی گاه به تمام از سایه مردان خارج شد و بار فیلم را بر دوش کشید.
اولین این فیلم ها را می توان قرمز و دوزن دانست . قرمز دومین فیلم کارگردانش بود که در هفدهمین جشنواره فیلم فجر دو سیمرغ بازیگر نخست مرد و زن فیلم را از آن خود کرد.
زن فیلم قرمز هستی زنی مستقل بود که اتفاقآ برعکس زن فیلم دوزن منتظر نمی ماند تا دست تقدیر از آستین عاشق سابق بیرون بیاید او خود به جای قاضی نشست و خود نیز مجری بود.
بعد از آن جیرانی با مریم "آب و آتش" زنی خیابانی را به تصویر کشید که می شد دوستش داشت و با "شام آخر" به زنی در آستانه میان سالی حق عاشقی می دهد و با "سالاد فصل" بار دیگر به سراغ زنان خیابانی می رود و اگر این بار نام خانوادگی معروف مشرقی را به یک زن نمی دهد اما عادل مشرقی را برای حمایت زن ماجرا می فرستد.
جیرانی در دوران طلایی سینمای ایران فیلم ساخت و از خود چهره ای روشنفکر به تصویر کشید که در تمامی آثارش زن را رکنی مهم تصویر می کرده است و این مورد حتی در سه گانه "ستاره ها "نیز قابل لمس بود.
با این پیش زمینه و زمانی که عطش تلویزیون برای استفاده از کارگردانان سینما در رسانه خانگی پای کارگردانان خوبی را به این رسانه باز کرده ،عجیب نخواهد بود که با دیدن تیزر سریالی که نام جیرانی را یدک می کشد سه شنبه شب پای تلویزیون بنشینیم و سریالی را دنیال کنیم که گویا اصلآ ساخته شده تا جنبه های کشف نشده و نیمه پنهان کارگردان را نمایش دهد.
کارگردانی که پیش از اینکه قدم به این عرصه بگذارد خود روزنامه نگار بوده است این بار به سراغ نویسنده ایی رفته که خودش زن خوبیست، اما دارد توسط چند زن بی خاصیت دیگر که دست برقضا هم فمنیست هستند و هم حامی حقوق زنان، و باز هم از قضای روزگار یکی از آنان خواهر خود نویسنده است قدم در راه نابودی می گذارد و در این میان شوهر مهربان و البته هم مذهبی سعی در هدایت این گوسفند گمراه دارد.
جیرانی پیش از این نیز در آب و آتش نشان داده بود که توانایی خلق یک نویسنده را در کاراکترهایش ندارد . نویسنده فیلم اب و آتش می توانست هر شغل دیگر داشته باشد و حال چه اصراری بوده که وی این بار یک نویسنده دیگر و آن هم زن را به تصویر بکشد که همچنان از ضعف های فیلم نامه است خود جای سوال دارد.
«مرگ تدریجی یک رویا» داستان زندگی نویسندهای جوان به نام مارال است که با انتشار اولین کتاب به شهرت میرسد و سپس با ناشر کتابش ازدواج میکند. اما در ادامهی ماجرا مارال مورد توجه روشنفکران خارجنشین قرار میگیرد و به روایت سریال، آنها درصدند نویسندهی جوان را جلب دنیای روشنفکرانهی خود کنند. ولی حامد، شوهر مارال، فردی مذهبی است که میخواهد همسرش را از خطر تاثیر از دنیای روشنفکری دور نگه دارد.ساناز، خواهر مارال کاراکتری است که مشروب میخورد و روابطی نامتعارف با دوستانش دارد. او حلقهی ارتباطی مارال با دنیای روشنفکری است و احتمالاً کارگردان به واسطهی این شخصیت، زمینه را برای انحراف !!! مارال به جهان روشنفکری عرفی فراهم کند.
در این میان سرو کله "داریوش آریان"(با یک نام کاملآ ایرانی )نیز پیدا می شود که اصلآ خط دهنده همه این ماجراهاست و سالهاست در لندن زندگی می کند و گویا آمده تا زندگی شیرین و رمانیک ناشر و نویسنده را بر هم بزند.
"مرگ تدریجی ... " در حقیقت مرگ تدریجی کارگردانی است بنا به خاصیت زمانه لباسی نو برتن کلماتش کرده و زنانی را تا دیروز جسور و شجاع و دارای حق انتهاب بر سرنوشت خود می دانسته این بار در پستوی خانه ها نهان می خواهد.
تمامی زنان خوب این سریال زنانی نهان شده در پستوی خانه ها و محجبه و البته با نامهای عربی و باز هم صد البته خانه دار هستند ،و زنان گمراه هم یا سرو شکلی امروزی و شاغل و البته مرفه.زنانی که گویا عروسک های خیمه شب بازی هستند با نخ هایی به دست بیگانگان.
اشاره مستقیم به جایزه محفل فانوس که بعدش قرار است افسار مارال را در دست بگیرند را باید اشاره به چه چیز حساب کرد؟؟
جیرانی کارگردان ممتاز یا بی نظیری نبوده او بیشتر بخاطر جسارت در محتوای فیلم هایش معروف بوده تا به خاطر امتیازات ویژه کارگردانیش و حال باید تآسف خورد بر مرگ تدریجی کارگردانی که خوب می ساخت ، یا باید خوشحال بود از دیدن نیمه پنهان کارگردانی که دارد سخیف ترین و نازل ترین تهمت ها را نثار بخشی از جامعه زنان ایران می کند که می خواهند مستقل باشندو دارای همه حقوق برابر انسانی؟
چرا زنان روشنفکر و امروزی "مرگ تدریجی ... " همگی یا مست هستند یا نیمه دیوانه یا جمع هایی دارند که بیشتر شبیه جمع های خاله زنکی است و نه محافل جدی ادبی و اجتماعی.
مارال نویسنده مستقل آن قدر تهی از همه مهارت هاست که به راحتی چون موم اسیر دست داریوش أریان لندن نشین می شود و سوال اینحاست که این تفکر منحط و بیمار از کجا آمده که زنانی که حق خود را می خواهند و می اندیشند و بزرگتر از معیارها و قدو قامت آشپزخانه هایشان هستند حتمآ افساری بر پشت دارند که کسی آن سوی مرزها آن را می کشد؟
"مرگ تدریجی یک رویا" را باید ورژنی جدید از برنامه هایی چون "هویت" ، "چراغ" ، "شبیخون فرهنگی" و ... دانست ، ورژنی که در محتوا هیچ تغییری با آن مضامین نخ نما ندارد و تنها لباس عاریه برتن کرده که برایش گشاد است.
پی نوشت : آیا یک باربرای همیشه زمان آن نرسیده است که زنان بازیگر با بازی نکردن در این فیلم ها و فیلم هایی با این مضامین استقلال خود را به رخ بکشند.
کاری که سالها پیش از این خانم "آذر شیوا " در اعتراض به شرایط فیلم های آن زمان سینمای ایران انجام داد؟؟ در فیلم "نصف مال من نصف مال تو " توهینی آشکار به زن را شاهد بودیم و اینجا در این فیلم توهینی به مراتب بدتر را به بدنه زنان روشنفکر و پیشرو ایران . زمان آن نرسیده که خانمهای بازیگر سینمای ایران خود را بخشی از بدنه این زنان اندیشمند و پیشرو بدانند و با عدم حضور در اجرای نقش هایی از این دست خود را در این بدنه شریک بدانند؟؟

"خواب ! تنها خواب، هلیا ! دستمالهای مرطوب ، تسکیندهندهی دردهای بزرگ نیستند ... "
می گویند کشف واژه هلیا از خودش بود.
همسرش می گوید:« سال ها پيش، نادر ابراهيمي در حالي كه با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر مي كرد، شروع به بازي و در هم ريختن واژه«الهي» كرد تا بتواند از دل آن نامي خوش آهنگ و متفوت بسازد. پس از مدتي واژه خود ساخته«هليا» را از به هم ريختن حروف واژه «الهي» ساخت و در داستان بلندش «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم» به كار برد. مدت ها بعد نادرابراهيمي متوجه شد كه واژه «هليو» در لاتين قديم به معني خورشيد است.»
او می گوید:«پس از انتشار كتاب، اين اسم در ميان مردم رواج زيادي پيدا كرد و جزو نام هاي ايراني محسوب شد. بارها پيش آمده است كه خوانندگان داستان «بار ديگر ...» تماس گرفته اند و ضمن جويا شدن معني اين اسم، گفته اند كه مي خواهند اسم دخترشان را «هليا» بگذارند.»
"... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را ازار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از ان سوی باغهای نارنج می گذرد پاره می کنن. شب از من خالی ست هلیا... "
و حالا خالق هلیا و خالق رویاهای ما در شهری که دوست می داشتیم بعد از ۹ سال دسته پنجه نرم کردن با دردی جان افزا دار فانی را وداع گفته و چه اهمیتی دارد حالا مثلآ بگوییم :«ابراهیمی، مولف پرکاری بود .تا پیش از آغاز بیماریاش، حدود ۱۲۰ كتاب نوشت و منتشر کرد. نادر، نویسندهء کودک و نوجوان بود. در زمينهء ادبيات كودك و نوجوان، نزديك به ۵۰ و اندی كتاب تاليف كرد. اين كتابها اغلب داستان بوده و بخشی هم به ايرانشناسی و نيز مسايل آموزشی اختصاص دارد. تصویرسازی میکرد؛ تصويرسازی نزدیک به ۱۰ كتاب را بهعهده داشت و حتی در سالهای انقلاب، تعدادی کتاب برای نوجوان منتشر کرد که تمام کارهایاش را خودش کرده بود: نویسنده، تصویرساز، و تاپیپیست! خودش با دستخط خودش، تمام کتاب را نوشته بود و بههمان شکل منتشر کرده بود. كتابهای بسياری را ويرايش كرد. قصهها و مطالب بسياری نيز در مطبوعات كودك به چاپ رساند. ابراهيمی از معدود نويسندگانی بود كه دهها كتاب داستانی با محوريت انقلاب، برای اين گروه سنی، در همان سالهای آغازين نوشته و منتشر . علاوه بر مجموعه كتابهای « قصههای انقلاب»، مجموعهء كتابهای «قصههای اعتراض»، «قصههای ريحانه خانم»،«حكايت های خوب قديم، برای كودكان»، « من زير زمين زندگی میكنم » و مجموعهء «ايران را عزيز بداريم» از جمله آثار او در اين زمينه هستند.
و اصلآ حالا همه اینها چه اهمیتی دارد وقتی آخرین بار او را در بیمارستان دیده ام رنجور و خسته از مبارزه بی امان با بیماری.
اصلآ اینها چه اهمیتی دارد وقتی می دانم او خوب زندگی کرده و عاشقانه و بیشتر از آن عاشقانه به زندگی عشق ورزیده و فقدانش چقدر سخت خواهد بود .
چه اهمیتی دارد بی توجه اییهایی که در حقش شده وقتی من می دانم خودش می دانسته چه لذتی برده ایم از خواندن نوشته هایش ... .
چه اهمیتی دارد همه اینها وقتی می دانم از فردا روز کتابهایش نایاب خواهد شد چرا که این جماعت زنده به قهرمان مرده است.
حالا می خواهم فقط بروم سراغ کتابخانه و "یک عاشقانه آرام " را بردارم در دست بگیرم اما می دانم در نهایت هم کتابی که امشب خواهم خواند " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " خواهد بود ... .
می روم تا یک بار دیگر بخوانم :
در آن لحظه یی که یک آری را با تمام زندگی تعویض میکنی
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی
در آن لحظه ای که تو از فراز پا در راهی میگذاری که آن سوی آن اختنام تمام آن اندیشه ها و
رویاهاست
در تمام لحظه هایی که تو میدانی .. می شناسی و خواهی شناخت
به یاد داشته باش!
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند .
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان .

نمای اول از کلوزآپ صورت پیرمرد را نشان می دهد که جوانی است که با گریم خوبی دارد نقش پیرمرد را بازی می کند، وبا لبخند شیرینی دارد به دور و برش که ما نمی بینیم نگاه می کند محجوبانه سرتکان می دهد . بیش از ۵ دقیقه در نمای کلوزآپ ثابت صورت پیرمرد را می بینیم و سرتکان دادن های شیرینش و سرو صدای اطرافیان را را می شنویم که با شورو شوق و شادمانی تولد پیرمرد را به وی تبریک می گویند.اطرافیانی که قابل حدس است باید فرزندان و نوه های پیرمرد باشند ... نما آرام آرام باز می شود و کمی بعد پیرمرد را می بینیم که روی مبل دونفره شیکی نشسته و در برابرش کیک و شمع و هدایایی است و اطرافش خالیست،کاملآ خالیست و آنهمه سرو صدا هم فقط از یک ضبط کوچک و نوار ضبط شده است ... .نما عوض می شود و دروبین از بالا پیرمرد را نشان می دهد که هنوز هم لبخند می زند اما لبخندش این بار اندوهبار است بسیار اندوهبار.
این یک قسمت مجموعه طنز شبانه "ساعت خوش " بود . طنزی که در نوع خود انفجاری محسوب می شد.دهه 70 در ایران که بازه زمانی بعد از جنگ ایران و عراق و دوره رهبری جدید بود، با کورسوهای امیدی که در بخش های فرهنگی شکل گرفت و مشخصا با تولید و پخش مجموعه های تلویزیونی طنزی چون "ساعت خوش" در ذهن ایرانیان نقش بسته است. داوود اسدی یکی از نویسندگان و بازیگران اصلی آن مجموعه ها و "ساعت خوش" بود.
نقش پیرمرد را خود داوود اسدی بازی می کرد و بعدها دانستم خودش هم متن را نوشته بوده .
در سفر هستم و سرگردان میان شمال و جنوب ایران که می شنوم داوود نازنین زبورش را نخوانده از میان ما پرکشیده است .
داوود اسدی از جمله آن هنرمندان قدر نادیده بود که این قدر نادیدگی در گذر ایام ظاهرش را تلخ کرده و اما قلب بزرگش هنوز پر بود از عشق و امید. داوود پر بود از ایده و طرح . اهل موسیقی و شعر و سیتار.
هنرمندی که طنز را نه فقط از برای هجو و خنده که برای ضربه زدن به آدمها می خواست و شاید همین رویکرد متفاوت و نگاه عمیقش بود که در میانه راه از گروه ساعت خوش جدا شد ماننده تعدادی دیگر از همراهان مجموعه و بازگشت دوباره بسیاری از آن همراهان به گروه مهران مدیری هم هیچگاه نتوانست وی را به آن مجموعه بازگرداند.
داوود اسدی را از روزهای دانشجویی و دانشگاه هنر و همراه شدن با دانشجویان تآتر و سینما می شناسم،و نمی توانم و نباید انکار کنم استعدادهایش را که قدر ندید و تلخی که از این قدر نادیدن در او ماند . تلخی که از روزگار و آدمکهایش دید و با این همه هنرش را ارزان نفروخت،و شاید آن اپیزود حکایت پیرمرد هم روزگار تلخ او بود در این سالهای آخر.
روزگار فاصله انداخت بین بسیاری از دوستان و یکیش هم داوود اسدی نازنین بود که قرار بود برویم و دانیال ۴ ماهه اش را ببینیم اما نشد و نشد تا من این بار معلق بین زمین و آسمان خبر مرگ نابهنگامش را شنیدم در ۳۸ سالگی .
داوود اسدی هم رفت در بهاری که می توانست در کنار فرزندش برایش دلپذیرتر باشد رفت تا به یاد آدمها بیاندازد همه آنچه می تواند از تکرارها برای ما هم تکرار شود.
پی نوشت : عید امسال را دوست ندارم ... همانگونه که رفتن داوود اسدی نازنین را هم باور ندارم.
پی نوشت : از همه دوستانی که فرصت نمی کنم به وبلاگ هایشان بروم و عید را از دریچه وبلاگ خودشان به آنها تبریک بگویم شرمنده ام ... در سفرهستم و سرگردان.پس عیدتان از همین جا مبارک.

‹‹طى ساليان گذشته بيش از 40 هزار زن ايرلندى در صومعههايى نظير مگدالين گرفتار بودهاند. آخرين اين صومعهها در سال 1996 تعطيل شد.››اين جمله در آخر فيلم ‹‹خواهران مگدالين›› ساخته ‹‹پيتر مولان ›› است که نخستین ضربه را وارد می کند .
۴۰ هزار زن و آخرین آن سال ۱۹۹۶ . تکان دهنده است تکان دهنده . تمام خشمی که تا کنون به بهانه قدیمی بودن زمان فیلم در خود خفه کرده بودی بیرون می ریزد و،متحیر می مانم که یک جامعه بسته و مردسالار و مذهب زده چه می تواند بکند با تو و هویت برباد رفته تو به عنوان زن.
خواهران مگدالين داستان زناني است كه بيگناه محكوم ميشوند، سركوب ميشوند و ترس، نفرت و خشم در آنها ميرويد. خواهران مگدالين آنقدر تحقير شدهاند كه جرات نافرماني ندارند؛ آنها حتي در مقابل شورش برنادت سكوت ميكنند و با حسرت فرار را مينگرند. آنها نه حتي جراتي براي اتحاد در مقابل چند زن غيرطبيعي بيمار بهاسم راهبه دارند.
از تمام زنان زندانی در این فیلم کارگردان سه زن را برگزیده .
مارگارت،دختری به تمام بی گناه و در عین حال آزار دیده که در میانه یک مجلس جشن عروسی مورد تجاوز پسرعمویش واقع شده و تجاوزی بسیار آزار دهنده و این اوست که در این جامعه مردسالار به جای پسرعمو به زندان می رود.
رز،که ناچار است نام پاتریشیا را بر خود تحمل کند و کودکش را که احتمالآ ثمره عشقی است از دست رفته از او می گیرند و او را به این زندان نکبت بار زیر نظر راهبه ها می فرستند.
و برنادت، آخرین و متفاوت ترین آنها برنادت است .او هیچ نکرده و فقط احتمالآ مستعد آن است پس باید به این زندان برود تا اصلاح شود .برنادت بارها قصد فرار می کند و موهایش را کوتاه می کنند اما گویا قرار است کوتاه شدن موها تنها به جذابیتش بیافزاید .
زندانی که در آن کرسپینا(نام این زن هم انتخاب شده توسط خواهر بریجیت/ارشد برای او)دختری عقب افتاده که بارهاتوسط کشیش اعظم مورد تجاوز واقع شده .کرسپینا فرزندی دارد که احتمالآ ثمره تجاوزیست که به او شده.
همین کرسپیناست که در یکی از دردناک ترین صحنه های فیلم رو به کشیش متجاوز و در حضور مردم خفقان گرفته یک شهر و خواهر بریجیت مقدس مآب یک نفس فریاد می زند "تو مرد خدا نیستی ... تو مرد خدا نیستی ... " و صدای فریادش ذهنت را می شکافد که مرز خوب و بد،پاک و ناپاک کجاست ؟
خواهران مگدالین تکان دهنده است ،و گاهی بسیار آزار دهنده . تکان دهنده است از آنچه می بینی به اسم نجابت بر زن می آورند و آزار دهنده آن هنگام که آمار انتهای فیلم چنان پتک بر سرت فرود می آید .
۳۰۰ هزار زن در این زندانهای مذهبی در بند بوده اند تا همین ۱۰ سال قبل هم .
زمان فيلم خيلي دور نيست. خيلي وقت است كه قرون وسطي گذشته است. دو دهه از پايان جنگ جهاني دوم هم گذشته است. اما آنجا دوبلين است در سال 1964؛ يعني 2 سال قبل از آن كه تمامي رختشويخانهها بسته شود. آنجا هنوز دختران بايد باكره باشند؛ چه فرقي ميكند كه به آنها تجاوز شده باشد يا در پي هوس جواني عشق ورزيده باشند. چه فرق ميكند كودكي سربيرون آورده باشد، يا تنها پردهاي پاره شده باشد. حتي چه فرقي ميكند كه دختري مثل برنادت گناه كبيره همخوابگي را انجام نداده باشد؛ اما مستعد آن باشد. آنها محكوماند. آنها فاحشه خطاب ميشوند! اين زنان محكوماند كه در ميان راهبهها و تحت سيطره آنان بيگاري كنند، بردگي كنند، حتي هويت خود را از دست دهند. آنان بازيچگان دست راهبگاناند. آنها را بهنامهايي كه دوست دارند ميخوانند. آنها زمان كار بايد ساكت باشند و هيچ سخني بر زبان نيارند. آنها زماني براي گفتوگو با يكديگر و دوستي ندارند. آنها حق سوال كردن ندارند؛ هر سوالي تمرد محسوب مي شود. تمامي اينها براي اين است كه اين گنهكاران به اصطلاح رستگار شوند. همان داستان گناه و ثواب؛ بهشت و جهنم. همان جا بميرند به اميدي واهي.
خواهران مگدالین قصه زنانیست که از طبیعی ترین حقوق انسانی خود محروم شده اند و او که گریخته است به بدترین شکل تنبیه شده . خواهران مگدالین قصه زن است قصه ایی زنانه به وسعت یک تاریخ و یک دنیا.
"خواهران مگدالین" قصه تلخ زنانیست که زندانی تفکرات پوسیده و مذهب زده مردان اطراف خود هستند و مادرانی که تن به فرمان مردان می دهند و به راحتی از فرزندان خود می گذرند ، و تنها مردی که جداست از بقیه برادر مارگارت است که او هم دیر می رسد، برای مارگارت بسیار دیر می رسد .چرا که باید بزرگ می شده و بعد می آمده .
در این میان اندک زنانی که می خواهند بگریزند هم حمایتی از جانب باقی نمی بینند . تحقیر و تحقیر و تحقیر در " خواهران ماگدالنا " نصیب زنانی می شود که خواهان کمترین حقوق انسانی خود هستند و در این میانه برنادت شاید یک استثناست . او می جنگد و به یک یک ریسمانها چنگ می زند تا از این زندان بگریزد و همو ست که در انتها حصارها را به هر قیمتی می شکند و به همراه رز(پاتریشیا) می گریزد.
"خواهران ماگدالنا" را دوست داشتم همانقدر که آزارم داد. خواهران ماگدالنا قصه درد و رنج و حرمان زنان بود و در عین حالا حکایت پایداری و ایستادگی و در نهایت آزادیشان .
دیدنش را نمی توان به متحجرین و خرافه پرست که زن را در پستو می خواهند توصیه کرد.

از لاله زار که میگذرم زخمیتر از ترانهام
تشنهی محکومیت یه حکم عاشقانهام
از لاله زار که میگذرم حسرت گوله با منه
وقتی که دست تو میخواد تیر خلاصو بزنه
رفاقت خشم تو با ماشهی منتظر میگه
دستای بیصدای ما نمیرسن به همدیگه
فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس
منو بزن که خستهام از زنده بودن تو قفس
لاله زار کاش میتونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها
از لالهزار که میگذرم میرسه سال ما شدن
سال نفستنگی عشق سال زمین خوردن من
از لاله زار که میگذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچهها پر از مردم همصدا میشن
دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره دوباره سایهی چماق
وقتی همه بادبادکا بنده حزب باد شدن
عربدههای مرده باد یک شبه زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش فیلم رهایی میدیدیم
توی تئاتر زندگی گریه مونو میدزدیدیم
لاله زار کاش میتونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها
يغما گلرويي
پی نوشت : بعد از دو سال انتظار بلاخره فیلم حکم هم به سینمای خانگی پیوست . فیلمی که بخاطر حفاظت خوب از آن هیچگاه به شبکه های زیر زمینی راه نیافت ،فیلمی از کیمیایی که آن را "فیلم مسعود کیمیایی" می نامید . فیلمی از کارگردانی که این سالها بسیار کم فیلم خوب ساخته بود و در همان فیلم ها هم کمتر می دیدم آن تک دیالوگ های به یاد ماندنی و صحنه های جاودانه را . عاشقانه هایش را که نگو بهترینش می شد سلطان که بدترین بود . اما حکم فرق می کرد هنوز هم می کند . عاشقانه محسن و فروزنده از جنس دیگریست عاشقانه ایی متفاوت . اینها بود با تصویر و موسیقی را که می شد زندگی کرد و این شعر یغما گلرویی با صدای رضا یزدانی که چه خوب بر هم نشسته بود و رضا یزدانی چه زود رفت از میان آدمها با ان صدای گرم که می توانست جاودانه شود.
شاید بعدها بیشتر ازحکم بنویسم . فیلمی که دوستش داشتم و دوستش دارم.
فیلمی عاشقانه با شخصیت به یاد ماندنی فروزنده و محسن که می تواند بشود دوست داشتنی ضد قهرمان فیلم های ایرانی . فیلمی که بلاخره به سینمای خانگی پیوست.
پی نوشت : یارانمان، برادرانمان، همشاگردیهایمان ،همکلاسیهایمان را آزاد کنید .یاران دبستانی ما را آزاد کنید .
نتایج مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله اعلام شد و وبلاگ 35 درجه به عنوان بهترین وبلاگ فارسی این مسابقه انتخاب شد.
مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله همواره با تنش و حرف و سخن همراه بوده و امسال هم مثل دو سال گذشته این حرفها خواهد بود و خدا باید به داد داور بی نوا برسد که حجم زیادی از انتقادات را بردوش خود دارد .
آنچه در این میانه از یاد می رود سیستم ناقص و غیردمکراتیک خود دویچه وله است که بار انتخاب بهترین وبلاگ هر بخش را تنها بردوش یک داور می اندازد حال آنکه وبلاگ ها باید با نگاههای مختلفی ارزیابی شوند.طراحی مناسب برای وبلاگ، بیان مناسب و داشتن آیتم های مشخصی که برای یک وبلاگ تعریف شده و بسیاری از موارد دیگر، که هر کدام از آنها در حوزه خاص خود به اهل فن نیازمندهستند.
در سیستم فعلی داور آزادی این عمل را دارد تا حتی بی توجه به آرای بینندگان وبلاگی را به سلیقه خود انتخاب کند . آنچه از پس این تصمیم گیری دویچه وله بر می آید بی احترامی به رآی دهندگان و حقوق آنان است در حالی از بینندگان می خواهند رآی بدهند که در نهایت بی توجه به آرای آنان این آزادی عمل در اختیار داور قرار گرفته است تا خود بهترین وبلاگ را به سلیقه شخصی خود انتخاب کند .
آنچه روی می دهد در واقع انتخاب ده وبلاگ در ابتدا به انتخاب داور مسابقه و به رآی گذاشتن آنان است و در انتها بی احترامی به آرای رآی دهندگان و انتخاب بهترین وبلاگ باز هم به انتخاب داور مسابقه (سیستم کاملآ آشنایی برای ایرانی ها ).در حقیقت مخاطبین در رآی گیری شرکت می کنند که منتخب آن از پیش انتخاب شده است.
آنچه نتیجه این بار مسابقات دویچه وله را در تمامی بخش ها بیش از پیش زیر سوال می برد نه فقط نحوه داوری که به شدت تمامی اصول دمکراسی را زیر پا می گذارد بلکه ابطال آرایی است که در بیش از ۲۰ روز به وبلاگهای منتخب داده شده بود و به بهانه واهی هک شدن تمامی آرا بدون امکان جداسازی آرای های مشکوک از غیر مشکوک از هم ابطال گشتند . درواقع آنچه دویچه وله کرد باز گذاشتن هر چه بیشتر دست داوران در اعمال سلیقه های شخصی بود (باز هم یک سیستم آشنا برای ایرانی ها).
شاید بهتر باشد دویچه وله نیز همانند بسیاری از جشنواره های مختلف دیگر تنها از هیئت داوران استفاده کند در آن صورت مجبور هم نخواهد بود با ادعای داشتن پرنسیب دمکراتیک یک دیکتاتوری پنهان را بازسازی کند.
پی نوشت : مسیح، عزیز ما تا پیش از اعلام حمله هکرها! با ۹۲ درصد آرا در صدر بود و وبلاگ جمهور پس از وی در جایگاه دوم قرار داشت و باور دارم مسیح نازنین ما جایزه حقیقی را از آرای بیش از ۹۰ درصدی مخاطبین خود بدست آورده است.همچنان که جمهور گرامی نیز با میزان بالای مخاطبینش بدست آورده است.
پی نوشت : وبلاگ و وبلاگ نویسی دنیایی بزرگ و به شدت سلیقه ایی است و مخاطبینی با سلیقه های مختلفی را پوشش می دهد اما همین دنیا و سلیقه های مختلف هم قواعدی برای خود دارد .
پی نوشت : از همین جا اعلام می کنم که هیچ داوری نیست که نقدی بر آن نباشد اما می توان با ایجاد یک سیستم دمکرات این نقدها را کم کرد ، کاری که دویچه وله در سه سال گذشته نکرده . در طول چند دهه گذشته شاید بیشترین انتقادات به توزیع جوایز اسکار شده باشد اما آیا می توان به سیستم دمکراتیک آن که هیئت داورانی بیش از ۱۵۰ نویسند ، منتقد سینمایی ، فیلمنامه نویس ، کارگردان و بازیگر در انتخاب بهترینها شرکت می کنند اعتراض داشت؟؟ در جشنواره کن حتی هیئت داوران مرحله اول یعنی مرحله انتخاب از مرحله نهایی جدا می باشند . درسیستم برترین وبلاگهای انگلیسی زبان تنها داوران در مرحله اول حضور دارند و بقیه با آرای بینندگان وبلاگهاست ... .
مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله همواره با تنش و حرف و سخن همراه بوده و امسال هم مثل دو سال گذشته این حرفها خواهد بود و خدا باید به داد داور بی نوا برسد که حجم زیادی از انتقادات را بردوش خود دارد .
آنچه در این میانه از یاد می رود سیستم ناقص و غیردمکراتیک خود دویچه وله است که بار انتخاب بهترین وبلاگ هر بخش را تنها بردوش یک داور می اندازد حال آنکه وبلاگ ها باید با نگاههای مختلفی ارزیابی شوند.طراحی مناسب برای وبلاگ، بیان مناسب و داشتن آیتم های مشخصی که برای یک وبلاگ تعریف شده و بسیاری از موارد دیگر، که هر کدام از آنها در حوزه خاص خود به اهل فن نیازمندهستند.
در سیستم فعلی داور آزادی این عمل را دارد تا حتی بی توجه به آرای بینندگان وبلاگی را به سلیقه خود انتخاب کند . آنچه از پس این تصمیم گیری دویچه وله بر می آید بی احترامی به رآی دهندگان و حقوق آنان است در حالی از بینندگان می خواهند رآی بدهند که در نهایت بی توجه به آرای آنان این آزادی عمل در اختیار داور قرار گرفته است تا خود بهترین وبلاگ را به سلیقه شخصی خود انتخاب کند .
آنچه روی می دهد در واقع انتخاب ده وبلاگ در ابتدا به انتخاب داور مسابقه و به رآی گذاشتن آنان است و در انتها بی احترامی به آرای رآی دهندگان و انتخاب بهترین وبلاگ باز هم به انتخاب داور مسابقه (سیستم کاملآ آشنایی برای ایرانی ها ).در حقیقت مخاطبین در رآی گیری شرکت می کنند که منتخب آن از پیش انتخاب شده است.
آنچه نتیجه این بار مسابقات دویچه وله را در تمامی بخش ها بیش از پیش زیر سوال می برد نه فقط نحوه داوری که به شدت تمامی اصول دمکراسی را زیر پا می گذارد بلکه ابطال آرایی است که در بیش از ۲۰ روز به وبلاگهای منتخب داده شده بود و به بهانه واهی هک شدن تمامی آرا بدون امکان جداسازی آرای های مشکوک از غیر مشکوک از هم ابطال گشتند . درواقع آنچه دویچه وله کرد باز گذاشتن هر چه بیشتر دست داوران در اعمال سلیقه های شخصی بود (باز هم یک سیستم آشنا برای ایرانی ها).
شاید بهتر باشد دویچه وله نیز همانند بسیاری از جشنواره های مختلف دیگر تنها از هیئت داوران استفاده کند در آن صورت مجبور هم نخواهد بود با ادعای داشتن پرنسیب دمکراتیک یک دیکتاتوری پنهان را بازسازی کند.
پی نوشت : مسیح، عزیز ما تا پیش از اعلام حمله هکرها! با ۹۲ درصد آرا در صدر بود و وبلاگ جمهور پس از وی در جایگاه دوم قرار داشت و باور دارم مسیح نازنین ما جایزه حقیقی را از آرای بیش از ۹۰ درصدی مخاطبین خود بدست آورده است.همچنان که جمهور گرامی نیز با میزان بالای مخاطبینش بدست آورده است.
پی نوشت : وبلاگ و وبلاگ نویسی دنیایی بزرگ و به شدت سلیقه ایی است و مخاطبینی با سلیقه های مختلفی را پوشش می دهد اما همین دنیا و سلیقه های مختلف هم قواعدی برای خود دارد .
پی نوشت : از همین جا اعلام می کنم که هیچ داوری نیست که نقدی بر آن نباشد اما می توان با ایجاد یک سیستم دمکرات این نقدها را کم کرد ، کاری که دویچه وله در سه سال گذشته نکرده . در طول چند دهه گذشته شاید بیشترین انتقادات به توزیع جوایز اسکار شده باشد اما آیا می توان به سیستم دمکراتیک آن که هیئت داورانی بیش از ۱۵۰ نویسند ، منتقد سینمایی ، فیلمنامه نویس ، کارگردان و بازیگر در انتخاب بهترینها شرکت می کنند اعتراض داشت؟؟ در جشنواره کن حتی هیئت داوران مرحله اول یعنی مرحله انتخاب از مرحله نهایی جدا می باشند . درسیستم برترین وبلاگهای انگلیسی زبان تنها داوران در مرحله اول حضور دارند و بقیه با آرای بینندگان وبلاگهاست ... .

هویت بورن (۲۰۰۲) و برتری بورن (۲۰۰۴) از بهترین فیلم های جاسوسی /اکشن سالهای اخیر بودند و حالا که با التیماتوم بورن (۲۰۰۷)بهترین فیلم این سه گانه ماجرا های جیسون بورن به پایان رسیده است.
جیسن بورن از خیلی جنبه ها قهرمان نمونه نوع خودش است با آن سرگشتگی و جستجوی دشوار و در نهایت آگاهی دردناکش به نوعی شمایل آشنای انسان معاصر را تداعی می کند. آنچه جیسون بورن را بین قهرمانان آثار برتر جاسوسی و اکشن نمونه می کند نه حس انتقام جوی است و نه حس قهرمان پروری،آنچه هست جستجو در پی هویت شخصیست.
آنچه نیو را در ماتریس ها سرگشته و جست و جوگر می کند و مجبورش می کند برای یافتن آن وارد سلسله حوادثی شود هویت واقعیش نیست،بلکه هویت حقیقی است که در پی آن می گردد. در صورتی که برای دیوید وب ( نام واقعی جیسون بورن )هویت شناسنامه ایی او از هر چیزی مهم تر می شود تا انجا که حاضر است برای بدست آوردنآن دست به ادم کشی بزند و در افتادن با سیا بزند.
جیسون بورن در قسمت اول همچون موجودی بی ریشه است که از اب گرفته می شود و در پایان قسمت سوم وقتی می فهمد کیست باز همچون گناه کاری که به دنبال تطهیر باشد به دریای آزاد شیرجه می زند. وقتی در پایان قسمت سوم در می یابیم بورن مثل سوپرمن قصد داشت برای نجات دنیا هر کاری بکند و همین حس وظیفه شناسیش باعث شده هویت شخصیش را از دست بدهد، به اهمیت بورن ها در تاریخ سینمای حادثه ایی بیشتر پی می بریم چرا که شاید بورن استثنایی ترین آدم کشی باشد که تماشگر او را دوست دارد و قلبش برای او از جا کنده می شود.
سه گانه های بورن یک استثناست چرا که کمتر فیلم نامه نویس و کارگردانی است که در فیلمش اعلام کند " کسی که می خواست دنیا را نجات دهد، نتوانست حتی خود را نجات دهد و اگر می خواهی سعادتمند شوی اول خود را بشناس" شاید راه رستگاری بورن نیز همان خودشناسی باشد چیزی که جیمزباند از آن بی خبر است. اگر هم "نیو " در "ماتریس ها" و "لوک اسکای واکر" در " جنگ ستارگان " می خواهند گذشته خود را بیایند، اما هر دو این قهرمانان در جهانی فانتزی سعی در مشابه سازی رویای حقیقت جو با واقعیت مجازی غیر قابل تغییر دارند ، و هویت خود را نه در واقع که در ذهن خود بازسازی و مرمت می کنند .
در صورتی که بورن جوابی واقعی در دنیایی واقعی به سوالی حقیقی می دهد و آن پاسخی است که اولیس به خدایان داد :"قهرمانی در انسان بودن است نه اسطوره شدن".
آنچه بعد از دیدن بورن در ذهن می ماند شخصیت یکه جیسن بورن است. فراموشی ناشی از انباشت اطلاعات که انسان امروزی مثل بورن دچار آن است،از دست رفتن همه هویت های شخصی و فردی و حریم خصوصی و در مرحله ایی بالاتر حتی از دست رفتن هویت شناسنامه ایی یک انسان است که بورن را به موجودی زنده و خسته و یک انسان تبدیل می کند نه یک فرا انسان. گویا او می خواهد به ما متذکر شود تمامی پیشرفت های بشر در زمینه اطلاعات و ارتباطات فقط برای یافتن پاسخ همین سه پرسش اساسی و فلسفی "کیستی ؟ کجایی؟ وچرا هستی ؟" است.
بورن نمی کشد برای یک عشق و پول و وظیفه، او مثل جیمزباند از سر وظیفه آدم نمی کشد بلکه فقط می کشد تا زنده بماند و هدف زنده ماندن او نجات یک عشق ، خانواده ، دختربچه گروگان گرفته شده و حتی بشریت نیست بلکه پیدا کردن خود است.
و برای داشتن همه اینها نمی توان از بازی بسیار خوب مت دیمن به نقش جیسون بورن گذشت . فیلمبرداری روی دست ، تغییرهای آنی زاویه های دوربین ، تدوین پرتقطیع صحنه های درگیری، کلوز آپ های فراوان پرهیز از القای جغرافیای صحنه های درگیری ، استفاده نکردن از لانگ شات ها در زد و خورد و به طور کلی خلق فضایی نامعلوم و مبهم نیست که آغازگر شیوه جدیدی در پرداخت اکشن قلمداد می شوند و همگر در بورن ها وجود دارند نمی توانند انکاری باشد بر درک درست "مت دیمن" از شخصیتی که "رابرت لادلام " (نویسنده اثر )به وجود آورده و خود را وقف نمایش انسان بی هویت معاصری کرده که به جای یافتن واقعیت وجودی خود ، ادعای اصلاح جهان را دارد.
مت دیمون در گفت گویی خود تفاوت جیمزباند و بورن را اینگونه توصیف می کند :
جیمزباند امپریالیست و موجودی زن ستیز است که مارتینی می نوشد و شوخی می کند و آدمها را به راحتی می کشد، در حالی که بورن انسان رنج کشیده ایی است که محبوبش مرده و او نمی تواند به زن دیگیری نگاه کند.او باید بار گناهانش را به دوش بکشد و از کارهایی که می کند شرمنده است.
نمی توان در این میان به کارگردانی خوب پل گرینگراس انگلیسی اشاره نکرد ،تعدد لوکیشن ها می تواند دیوانه کننده باشد بخصوص اگر یکی از این لوکیشن ها ایستگاه واترلو لندن باشد که روزانه صدها هزار نفر (دقیقآ صدها هزار نفر ) مسافر را جابه جا می کند و تمامی نماهای آن سکانس طولانی و پر از تعلیق و هیجان فقط با یک بار برداشت بوده است بیشتر از یک بار برداشت اصلآ در آن فضای حقیقی امکان پذیر نبوده است و همچنین نمی توان این مطلب را به پایان برد بدون اشاره به موسیقی نفس گیر و بسیار خوب " جان پاول " . پاول باید صحنه ها را زندگی کرده باشد تا بتواند اینچنین حس بورن در لحظه را منتقل کند.
پی نوشت : خوشحالم از اینکه دوست و خواهر نازنینمان دلارام علی فعلآ به زندان نمی رود حکم تعلیق شده است اما این فعلآ هنوز دارد اذیتمان می کند.
پی نوشت :جمهور عزیز به عنوان یکی از ۱۰ برگزیده مسابقه دویچه ووله انتخاب شده و به مرحله نهایی رسیده خوشحالم می کنید اگر به اینجا بروید و به جمهور رآی دهید.

مردن امر ساده ای است
و از زندگی کردن بسیار آسان تراست
تمام خفقان مرگ
درمقابل یک شک
در مقابل یک حرص
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است
مردن امر ساده ای است
و درمقابل خستگی زندگی
چون سفری است
که دریک روز تعطیل می کنیم
و هرگز دیگر باز نمی گردیم ... .
برای قیصری که جاودانه شد،برای قیصر امین پور که شعرهایش را زندگی کرده ایم .
پی نوشت : صادق هدایت می گوید آدمها یک سرمایه بزرگ دارند که از آن بی خبرند و آن سرمایه خودکشی است .
پی نوشت : باقی در اوین است ،دانشجوی پلی تکنیک در بندند و ۴دانشجوی دیگر نیز به ستاره های اوین پیوستند و اوین ستاره باران است .

فتاح _این کارور نکن پسر تو به زنت قول دادی ... این خودکشی پیمان این کار رو نکن این خودکشی پیمان این خودکشیه
پیمان_مگه برای شما فرقی می کنه که من زنده باشم یا مرده
_ فرق می کنه به خدافرق می کنه از اولش هم فرق می کرده شما هیچ وقت نخواستید این رو بفهمید ما فکر می کدیم راهمون درسته این شد حالا شما راهتون چیه
_ حالا می پرسی ؟ میدونی بدون عشق زندگی کردن یعنی چی؟شما عشقتون چیه ؟ کیه؟ اگه ازتون بگیرنش چیکار می کنین؟ شما به این عشق حسودیتون می شد مگه نه ... برای اینکه هیچ وقت حتی نتونستین خدا رو اینجوری دوست داشته باشید.
_ چرا این کار رو می کنی پیمان؟
_واسه افکار عمومی؟
_افکار عمومی حافظه ضعیفی دارن خودت رو بیخودی فدا نکن پس پرستو چی میشه؟
_ پرستو ... همه این کارها به خاطر پرستو یه مرده عزاش 40 روزه اما یه زندونی اونم تو ترکیه ... .
_تو که گروگان داری بکش تو خاک خودمون
_خاک خودمون !!!خاک من کجاست فتاح ؟؟ خاکی که توش عشق جرمه ... خاکی که جوونش رو به جایی می کشونه که حالا این همه آدم منتظرن مغزش رو متلاشی کنن فکر کردی آینده ام از این خط که برم اونور چقدربهتره؟؟هان؟؟فتاح من راحت می تونم اینها رو بکشم من راحت می تونم توروبکشم ... من دیگه حالا راحت می تونم خودمو بکشم .
اینکه نوشتم آخرین دیالوگها از آخرین سکانسهای فیلم آواز قو بود. فیلمی که در زمان ساخته شدن توانست توجه هم منتقدین و هم گیشه را به خود جلب کند.فیلمی که بهرام رادان با بازی بسیار خوبش به نقش پیمان به آن زندگی داد و فریادهای پیمان در آخرین سکانسهایش شد فریاد یک نسل آسیمه سر و خسته . آنجا که می گوید " ما همه قربانی نگاهی هستیم که شما به مادارید اسلحه را می دهید دست یک بچه ۱۶ ۱۷ ساله که جلوی مارا بگیرد و برای اینکه از رنگ لباس ما خوشش نمی آید جلوی مرا بگیرد " انگار دارد به جای همه ما حرف می زند انگار دارد حرفهای مارا می زند.
چند شب پیش دلتنگ و خسته به هوای دیدن یک فیلم رفتم سراغ صندوقچه قدیمی و " آواز قو" وسوسه ام کرد دوباره ببینمش و چه بازی تاریخی زیبایی بود دیدن این فیلم درشب همان روزی که زهرا در اداره منکرات همدان خودکشی کرد.
پیمان و پرستو آواز قو هم مثل حمید و زهرا بازداشت می شوند و آنجا پیمان و پرستو می گریزد و در انتها پیمان "بهای عشقی" را که پرستو گفته بود به تنهایی می پردازد و در مرز بی کسی ها با گلوله مرزداران ترک از پا در می آید . پیمان آواز قو می رود به سراغ یک خودکشی خود خواسته،عین آلن دلون سامورایی.پیمان آواز قو با جزئیات می گوید چه کسی و کجا و کی باید به او شلیک کند .
و اینجا ... زهرا و حمید قصه ما می روند به بازداشتگاه منکرات همدان . زهرا خودکشی می کند و شاید ما هیچ وقت هم نفهمیم و ندانیم که آیا زهرا هم می خواسته بهای عشق را بپردازد یا در آخرین لحظه ها به افکار عمومی فکر می کرده. به همان افکار عمومی که فتاح "آواز قو " می گوید حافظه ضعیفی دارند.شاید او هم در آخرین دقایق داشته به این سوال فکر می کرده که خاک من کجاست ؟؟ خاک زهرا ، خاک من ، خاک تو ، خاک صدها جوان ایرانی عاشق کجاست ؟؟ شاید زهرا هم خاکی را طلب می کرده که از او دریغ شده، مثل هویتی که دارد از همه ما دریغ می شود.شاید زهرا هم داشته در تمام آن ۴۸ ساعت بازداشت غیر قاوی فکر می کرده کجا و کی و چگونه ... .
اگر دیروز بهرام رادان، پیمان را چنان زندگی بخشید که شد فریاد فروخورده یک نسل سرکش ،زهرا با مرگش با مرگی که نمی دانیم خود خواسته بوده یا به او تحمیل شده یک فریاد حقیقی و واقعی سر داده .
زهرا نقش را زندگی نبخشیده که مرگش ،خود زندگی بوده. زهرا را از یاد نبریم و زهرا های این سرزمین را دریابیم .
سنگ برجسته موسوم به – سرسرباز هخامنشی – که از پلکان شرقی کاخ آپادانا جدا شده است- درتاریخ دوم آبان ماه در حراجی کیسی لندن به فروش خواهد رفت.
خبر کوتاه است اما ساده نیست .قسمتی از تاریخ و هویت و اعتبار ایرانی،نه فقط سر سرباز هخامنشی ،که هویت و اعتبار و همیت ایرانی است که به چالش کشیده می شود.
سنگ برجسته موسوم به – سرسرباز هخامنشی – که از پلکان شرقی کاخ آپادانا جدا شده است- درتاریخ دوم آبان ماه در حراجی کیسی لندن به فروش خواهد رفت. قیمت پایه این سنگ برجسته 800 هزار پوند تعیین و با توجه به رسانه ای شدن این مطلب قطعاً نقش برجسته سر سربازهخامنشی به قیمتی بالاتر به فروش خواهد رفت. سر سرباز هخامنشی درتاریخی نامعلوم توسط سارق یا سارقینی از مملکت خارج و تا تاریخ 20 آوریل 2005 کسی از مکان نگهداری این نقش برجسته خبری نداشت تا اینکه خبر حراج درتاریخ فوق ( 20 آوریل 2005 ) درحراجی کریستی لندن باعث تحرک دولت ایران گردید. سر سرباز از پلکان شرقی تخت جمشید از پیکره آن جدا شده و قسمت پائین تنه باقی است. مالک فعلی آن خاتمی فرانسوی به نام – برند – می باشد. برابر قوانین فرانسه هرگاه اموالی بیش از 30 سال در مالکیت کسی قرار داشته باشند. مالک این اموال متصرف آن است به همین استناد دادگاه لندن در اسفند ماه گذشته حکم به نفع دارند آن خانم – برند – صادر نمود.
دراینکه سرسرباز هخامنشی جزء اموال فرهنگی – تاریخی ایران است حرفی نیست. دو کنوانسیون یکی به تاریخ 1970 و دیگری 1972 مالکیت دولتها را بر اموال تاریخی آنان به رسمیت می شناسد و ایران نیز عضو این کنوانسیون ها شده است و باید یونسکو به عنوان نهادی فرهنگی از این کنوانسیونها به نفع ایران دفاع می نمود. اما نه وکیل انگلیسی ایران آقای - جرمی اسکات - و نه سازمان یونسکو و نه مرکز خدمات حقوقی بین المللی ریاست جمهوری خصوصاً شعبه آن درپاریس نتوانستند به علت نواقص موجود در قوانین داخلی ایران حکمی علیرغم تودیع هزینه صدور دستورموقت و پرداخت حق الوکاله و سایر هزینه ها به نفع ایران از دادگاه انگلیسی اخذ نمایند و دادگاه به استناد قوانین داخلی فرانسه که نگهداری شیئی به مدت 30 سال را ملاک تعلق قطعی آن به دارنده فعلی می داند حکم به حراج صادرنمود.
اکنون سر سرباز هخامنشی در روز ۲ آبان به حراج گذاشته خواهد شد حراجی که پیش از این یک بار متوقف شده و در طول دو سال گذشته با همه رایزنی ها با صاحب سر سرباز هخامنشی در حالی که شاید می شده بسیار بهتر این مورد خاتمه داد،خاتمه نیافته است و شاید تنها را باقی مانده شرکت در حراج باشد .شرکت در حراج بدون نگاه به قضیه دادگاه و این مورد که آیا درست است که ایران در حراج شرکت کند یا خیر ؟
شاید لازم باشد این بار دولت و ملت ایران کنار یکدیگر قرار بگیرند و سر سرباز هخامنشی را به گنجینه ایران بازگردانند .
روز ۲ آبان خورشید باز هم طلوع و غروب می کند اما باور کنید آنچه در این روز از دست می رود قسمتی از تاریخ یک سرزمین است و انچه در تاریخ نوشته می شود عدم همیت ایرانی برای بازگرداندن چیزیست که به آنها تعلق دارد.
در این مسیر شاید کمترین کار باز کردن حساب مشترکی باشد که از طریق آن بتوان در این حراج شرکت کرد.آنچه واضح است در تمام ۳۰ سال گذشته کسی از جای این سر خبر نداشته و انچه واضح تر است اجحاف آشکار به حقوق کشور ایران می باشد و به زعم من تمام تلاشمان اکنون باید این باشد که سر را به ایران باز گردانیم حتی اگر ناچار شویم برای آن از طریق یک حساب مشترک پول جمع کنیم و با اعتراض آشکاردر این حراج شرکت کنیم.
از سویی فراموش نکنیم که ما چندی دیگر باید در حراج اشیا یافت شده از جیرفت شرکت کنیم . گویا هر آنچه داشتیم در ۵۰ سال گذشته با تاراج برده اند و حالا باید برای بازگرداندانشان خون دل بخوریم تا به ما بازگردانده شوند.
ساعت شنی وارونه شده و شمارش معکوس آغاز شده و شاید این بار باید همه باهم سرباز هخامنشی را به میهن باز گردانیم.

برگمان آنتونیونی، پاواروتی و مارکو گریگوریان چهارنامی بودند که طی ماه گذشته خبر درگذشتشان حداقل برای اهالی و قبیله هنر،مهم و تآسف برانگیز بود . سه نفر اول مطمئنآ از اهمیت بیشتری در سطح بین المللی برخوردارند و علاوه برآن در ایران نیز مهم و شناخته شده قلمداد می شوند اما حضور گریگوریان در میان آنها حداقل برای بسیاری از این نظر مهم است که نمی توان نقش او را در جریان نو گرای هنرهای تجسمی ایران و البته ارمنستان نادیده گرفت. همان قدر که سینمای جهان وامدار برگمان و آنتونیونی و موسیقی دلتنگ پاواروتی خواهد شد نقاسی ایران نیز نباید و نمی تواند مارکو گریگوریان را از یاد ببرد.
مارکو گریگوریان در ارمنستان فوت کرد .در حدود ۸۲ ساله بود . در ایروان چهار پنج روز پیش از مرگش عده ایی شبانه به خانه اش می روند و پس از کتک مفصل،بهترین اشیاء و کلکسیون شخصی او را که تمام عمر جمع آوری کرده بود به غارت می برند.
تنها فرزندش سابرینا دختر بیست و چند ساله که ۱۹ سال پیش در نیویورک،شب خوابید و صبح بیدار نشد و نفهمیدچه شد و چرا؟بعد از آن دیگر مارکو کارکو نبود،موهای سفید او بیشتر افشان شده بود و لبخند شیرینش به غمناکی و تلخی می زد.
مارکو در سال ۱۳۰۹ وقتی که ۷ سال داشت با خانواده خود از روسیه به ایران آمدو در تبریز ساکن شد،در سال ۱۳۳۰به ایتالیا رفت و چهار سال بعد آکادمی هنرهای زیبای رم را تمام کرد و در پاریس و لندن و رم نمایشگاه هایی را دایر کرد .بعد از آمدن به ایران گالری استیتک را به راه انداخت سبک طبیعت گرای کارش بعدها به نوعی اکسپرسیونیسم تبدیل شد. در سال ۱۳۳۷ "بی ینال تهران " را پایه گذاری کردو مقدمه کاتالوگ آن را خود نوشت،این بی ینال طی ۱۰ سال بعد تکرار شد و به این ترتیب یکی از هسته های هنرهای مدرن در ایران پایه گذاری گردید.
مارکو خلاقیت و نواوری خود را در همه رشته ها به کار انداخت،در فیلم بازی کرد در گالری خود نمایشگاه دایر کرد و سرو صدای آن را به روزنامه و مجلات کشاند و بالاتر از همه چون می دید که صنعتی شدن آرام آرام جای کارهای هنری دست ساز را می گیرد شروع به جمع آوری آثار کرد.
درهای قدیمی،درکوب ها،قفل ها و پنجره ها نقاشی قهوه خانه هیچ چیز از چشم او دور نبود و با واسطه هایی که می شناخت کلکسیون خود را بزرگ و بزرگ تر می کرد . او همواره با دید مدرنیستی به زندگی نگاه روزمره نگاه می کرد. برای او اشیاءروزمره خود به عنوان یک اثر گویای تجسمی و فرهنگی مطرح بودند.
او بود که نان سنگک را در زنبه گذاشت و به دیوار نمایشگاه آویزان کرد. او بود که خاک رس ترک خورده را و کاهگل را برای دیدن عرضه کرد و فراموش نکنم سالها قبل از "انسلم کیفر " نقاش دنیا گیر امروز مارکو این متریال را در مرز و بوم خودمان مطرح کرد .به قول نیکزاد نجومی "دنبال مطرح کردن هنر ملی در صحنه هنر مدرن بود ".
فقدان مارکو فاجعه ایی است ملی و مرگ او یک امکان عظیم را از کشور ما سلب کرد . ظاهرآ در این اواخر ایشان چند بار اظهار تمایل کرده بودند که بخشی از آثارشان و ساید تمامی آثار موزه خود را به ایران بسپاردمنوط به آنکه شهرداری یا هر ارگان دیگری مکانی مناسب ترجیحآ در اصفهان در اختیار وی قرار دهند . ظاهرآ مکان فعلی موزه خاور نزدیک به خانه ادبیات ارمنستان تعلق داشته و اما همان گونه که تصورش می رفت با بی توجهی مواجه شد و بدیهی است که دیگر پای این گنجینه به ایران باز نخواهد شد . چرا که متولی آن دیگر مارکو واله و شیدای ایران نیست.
مارکو دوست داشت که پس از سال ها غربت(که میشود گفت به وی تحمیل شد)امکانی فراهم اید و سفری به ایران داشته باشد البته به صورت رسمی و ترجیحآ با عزت و احترام یک هنرمند پیشرو . این قول به او دادهشد اما هرگز عملی نشد.
او مرد بزرگی بودو کارهای بزرگی کرد .خیلی از هنرمندان مدرنیست ما سرنخ هایی که او نشان داد هنوز دارند و با سماجت ادامه می دهند.مارکو آن قدر وسعت روح و نظر داشت گویی او به جای چندین نفر زیسته است. توانی که او برای اثبات خویش به عنوان یک انسان هزینه کرد شاید از تصور بسیاری خارج استو این درس بزرگی است برای ما.
برای برون رفت از وضعیت ساکن هنرهای تجسمی همت کسی باید باشد همچون گریگوریان که نظیرش را شاید تا سالها نتوان یافت .روحش شاد.