پیوندهای روزانه
+ آرشیو +
روایت اول : یگانه
کار و درس و روزمرگی های زندگی همه و همه بهانه هایی هستند برای غفلت ها و بی خبری های آدمها از عزیزان و دوستانشان و من هم می شوم اسیر این روزمرگی ها . آنقدر که از دوستی که روزها و شبهایی را به خوشی با هم سپری کرده ایم غافل می شوم و بعد از غریب یک ماه از پس حادثه ایی با او تماس می گیرم و بعد از دو سه باری که موبایلش خاموش است عاقبت جواب می دهد و می گوید در بیمارستان است و من حیران و شرمزده می پرسم کدام بیمارستان و او می گوید بیمارستان روانپزشکی ... .
می دانستم و بارها و بارها شنیده بودم از خودش که تار و پودش دارد از هم جدا می شود و خسته است و داغان ، و بارها کنار خودم نشسته بود و گریه کرده بود و شبها تا صبح کنار هم بودیم و حرف می زدیم و می دانستم درهایش را و او هم می دانست دردهای مرا ،و سر بازداشت دوستانم پا به پای من گریه کرده بود اما حالا حیران مانده بودم که در بیمارستان چه می کند ؟؟ بارها گفته بود درحال از هم گسستن است و ما چه ساده گرفته بودیم این از هم گسستن را.
ساعات ملاقات را می پرسم و می گویم به دیدنش خواهم رفت و در حال آماده شدن به او فکر می کنم .
یگانه 28 ساله است ،یگانه زیبا بود و بسیار با سلیقه و بی تردید یکی از خوش لباس ترین هایی که می شناسم. 18 ساله بود که ازدواج کرد دقیقآ بعد از گرفتن دیپلم و بعد از دو سال که خواستگارش پاشنه در خانه شان را از جا کنده بود و 7 سال بعد در هم شکسته به خانه باز گشته بود با تنی داغان و روح و روانی داغان تر . در حالی که مرد قول داده بود اجازه دهد وی تحصیل کند بعد از قبولی یگانه در دانشگاه این حق را از وی دریغ کرد . بارها و بارها یگانه مچ همسر خیانتکار را گرفت. لااقل دو بار در زندگی مشترک 7 ساله اش جوری کتک خورده بود که کار به مراقبت های ویژه و ماسک اکسیژن کشیده بود و او صبر کرده بود چرا که پدر و مادر پیری داشت و خود نیز چون نامش یگانه فرزند بود . تک دختری با پدر و مادری که بالای 70 سال عمر کرده بودند و او فکر می کرد به عنوان تنها فرزند نباید این دردها را با آن دو شریک شود چرا که آنان توانش را نخواهند داشت . بارها از خانه بیرونش کرده بود و او بر پله های خانه نشسته بود تا همسرش او را دوباره به خانه راه دهد ،و آنگاه صبرش تمام شده بود که مرد در آخرین تماس گفته بود می خواهد زن بگیرد . یک زن جدید و به او گفته بود اگر میخواهد در همان خانه اجاره ایی بماند چرا که مرد میخواست برای زن جدید خانه ایی بخرد و به یگانه هم می تواند ماهی 50 هزار تومان بدهد و این بار دیگر یگانه تاب نیاورد . تحملش تمام شده بود و او همه مهریه را بخشید زمینی که پدرش به او داده بود آقای همسر از او گرفت و در هم شکسته راهی خانه پدری شد و بدتر اینکه آنجا هم آرامشی نبود برایش.
همسر سابق یک هفته بعد از جدایی زن جدید را عقد کرده بود. و یگانه در هم شکسته بود .
و بلاخره هم زیر بار فشار خیانت همسر و حضور زن دیگر در زندگی و گوشه و کنایه و دلسوزی های آدمهای بیهوده کارش کشید به بیمارستان روانپزشکی . او ساده بود و توان این شکست را نداشت و حالا من به عیادتش می رفتم .
روایت دوم : شیوا
شیوا همسایه بود . اولین بار اتفاقی با او آشنا شدم و همسن بودنمان باعث دوستیمان شد .
بعدها دانستم با مادر و دخترخاله اش در زندگی می کند و من ماندم و یک سوال که پدر کجاست و هیچگاه نپرسیدم ، تا آن شب که خودش به نزدم آمد و من همسفره خاطره ها و ارزوهایش شدم. اما روایت کامل را بعدترها مادرش برایم گفت روزی که شیوا نبود.
مادر شیوا 16 ساله بوده که ازدواج می کند .مادرش ساکن اراک بوده و پدرش اهواز و شناخت خاصی در بین نبوده و یک آشنایی فامیلی باعث این ازدواج شده. زن به اهواز امده و زندگی مشترک را آغاز کرده اند.
تا آن روز که ... .زن به اراک و نزد خانواده رفته بوده تا دیدارها تازه شود و آن روزها تازه شیوا را باردار بوده و هنوز هم نمی دانسته باردار است و قرار بود آخر هفته به اهواز بازگردد ،اما زن گویا در قلبش چیزی در جوشش و بوده سرش پر از فکر به برادر پیله می کند که من می خواهم زودتر بروم مثلآ امشب یا فردا و برادر هم بی تابی او را می بیند برایش بلیط می گیرد و او راهی اهواز می شود. صبح به در خانه می رسد و با کلید در را باز می کند و در خانه اش در مقابل آینه قدی روی ستون زنی را می بیند ، و خود می گوید : " برای اولین بار در زندگیم فهمیدم غش کردن یعنی چی" ، هیچگاه زن را به طور کامل نمی بیند چرا که تصویرش را از داخل آیینه دیده و البته بارها و بارها به موهای مشکی زن اشاره می کند و من نمی فهمیدم بعد از گذشت ۲۵ سال چه اصراری دارد اینهمه خود را با یاد آوری زن و اینکه دلش می خواسته صورت او را ببیند شکنجه می کند.
بعدها بعد از به دنیا آمدن شیوا سعی می کند از یاد ببرد خیانت مردش راآن هم در حالی که هنوز ۱۷ سال نداشته . عاقبت در ۲۱ سالگی زمانی که شیوا ۳ساله بوده نمی تواند خیانت های مرد و رابطه اش با زن دیگر تحمل کند و با بخشیدن مهریه و جهیزیه و نفقه فرزندش هم طلاق می گیرد و هم شیوا را .
در بازگشت به اراک نمی تواند نگاه مردمان را تحمل کند و بچه را بر می دارد و به تهران می آید و در تهران کار می کند و زندگی خود و فرزندش را تآمین می کند و زمانی که من دیدمش ۴۵ ساله بود و همچنان مجرد با عشقی بی امان به تنها دخترش . شوهر سابق با همان زن ازدواج کرده بود و کمی بعدتر زن با اجرا گذاشتن مهریه از پدر شیوا طلاق گرفته بود و از ایران مهاجرت کرده بود.
شیوا در این میانه پدر را نمی بخشید و با انکه وضع مالی بسیار خوب پدر می توانست وسوسه انگیز باشد از پدر بیزار بود و مادر را هم نمی بخشید که چرا نجنگیده و زندگی را رها کرده و همه توضیحات مادر یا من که او فقط ۲۰ سال داشته و ازاو نمی توانستی انتظاری داشته باشی هیچ تآثیری نداشت .
روایت سوم :حنانه
حنانه دوستی قدیمی بود از زمان دبیرستان . از سالهای دبیرستان می شناختمش . هر دو ریاضی می خواندیم و هر دو هنر را دوست داشتیم و البته در دو کلاس متفاوت بودیم تا زمانی که در پیش دانشگاهی با هم همکلاس شدیم.
برای کنکور من ریاضی و هنر می خواندم و او فقط هنر و چقدر هم یاریم کرد با جزوات و یادداشت هایی که به من می داد . در همان بحبوبه کلاس های کنکور بود که گفت دارد ازدواج می کند و عقد کرد تا بعد از کنکور ازدواج کنند . من دانشگاه پذیرفته شدم ولی حنانه بخاطر محل کار و زندگی همسرش نمی توانست در دانشگاه و رشته مورد علاقه اش ادامه تحصیل دهد و ناچار شد در کاردانی رشته ایی دیگر ادامه تحصیل دهد. این شد که مدتها از او دور بودم تا اینکه 3 سال بعد تراز طریق دوست مشترک دیگری شماره من را یافته بود و خواسته بود برای مدتی پیش من باشد.
خوشحال شدم و برای استقبالش به ترمینال رفتم و زنی را دیدم که در22 سالگی در هم شکسته بود . گفت می خواهد کاری پیدا کند و محلی برای زندگی و نمی خواهد نزد اقوامش باشد. حیرت زده شدم و با تعجب پرسیدم پس همسرش چه شده ؟؟ و گفت می خواهد از همسرش جدا شود و من نمی دانستم بپرسم یا نه که خودش گفت همسرش دو سال پیش دوباره ازدواج کرده و او تا 1 سال اول نمی دانسته یا شک می کرده و همسرش انکار ،ولی حالا دیگر جایی برای انکار باقی نمانده و همه مردم شهر می دانند و من فقط حیرت زده پرسیدم آخر چرا ؟؟ شما بسیار به هم شبیه بودید و با تناسب سنی و تحصیلی ،و او گفت :"خودم هم نمی دانم فقط می دانم همسر دوم 3 سال از شوهرم هم بزرگتر است و منشی شرکتی بوده که در همان مجتمع تجاری بوده که شرکت شوهر حنانه".
بعدتر با تماس خواهر حنانه متوجه شدم آنان می خواهند حنانه صبر و تحمل از خودش نشان دهد و از همسرش جدا نشود و حتی اصرار داشته اند او خانه را ترک نکند چرا که معتقد بودند این احساس شوهر حنانه یک هوس و احساس زود گذر است و او به خانه خود باز خواهد گشت و زن دوم را طلاق خواهد دادو البته که به نظر حنانه و من و احتمالآ بسیاری حرف بی منطقی بود . حنانه می گفت:" این مثل این است که برگردم به خانه و مثل دیوانه ها دست به جادو و جنبل بزنم و منتظر بمانم آن زن را طلاق بدهد و بعدترها هم مدام با وحشت تکرارا دوباره این ماجرا سر کنم و انتظار بکشم که کی دوباره بر سرم هوو بیاورد" .
حنانه عاقبت با حمایت های برادرش موفق شد با بخشش همه چیز حتی گذشتن از جهیزیه اش از همسرش جدا شود و پیش برادرش در آلمان برود. هنوز هم گاهی با حرف می زنیم و چت می کنیم وبعد از گذشت حدود 5 سال هنوز هم هر بار این سوال برایش هست که چرا؟؟چرا شوهرش چنین کرد و سوالی بزرگ تر که چطور یک زن توانست بیاید و اینگونه وارد زندگی او شود.
او حالا هم درس خوانده هم شغل خوبی آنجا دارد اما حامد(برادرش) می گوید هنوز هم گاهی شب ها گریه می کند و برای آرام شدن باید به آرامبخش پناه ببرد.
این روایت ها ادامه دارد ... .
پی نوشت بعد از تحریر : متآسفانه متوجه شدم یک سوتفاهم بسیار بزرگ به وجود آمده است . من دوستی دارم به نام شیوا که تعدادی از دوستانی که وبلاگم را می خوانند و همچنین تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس ایشان را می شناسند و تا کنون چندین ژیام خصوصی داشته ام که آیا شیوا راضی بوده اینگونه زندگیش را بنویس و فکر می کنم باید تو ضیح دهم روایت دوم هیچ ربطی به شیوا دوستی که می شناسد ندارد . شیوا نه تک فرزند است و نه این روایت ارتباطی به او دارد و لطفآ برای باقی روایت ها بین دوستان من نگردید پیدا نمی کنید.
پی نوشت بعد از تحریر : برنامه مستندی پخش شد با نام " دنیای هیچکاک " کاری از مرتضی آوینی و چقدر هم زیبا بود توصیه می کنم انها که ندیدند تکرارش را ببیند و چقدر متآسف شدم وقتی دیدم صدا و سیمای ایران چنین مستندهایی نیز از آوینی دارد و پخش نمی کند. شهید آوینی بسیار زیبا و بدون آسمان ریسمان بهم بافتن هیچکاک و فیلمهایش را نقد کرد.
کار و درس و روزمرگی های زندگی همه و همه بهانه هایی هستند برای غفلت ها و بی خبری های آدمها از عزیزان و دوستانشان و من هم می شوم اسیر این روزمرگی ها . آنقدر که از دوستی که روزها و شبهایی را به خوشی با هم سپری کرده ایم غافل می شوم و بعد از غریب یک ماه از پس حادثه ایی با او تماس می گیرم و بعد از دو سه باری که موبایلش خاموش است عاقبت جواب می دهد و می گوید در بیمارستان است و من حیران و شرمزده می پرسم کدام بیمارستان و او می گوید بیمارستان روانپزشکی ... .
می دانستم و بارها و بارها شنیده بودم از خودش که تار و پودش دارد از هم جدا می شود و خسته است و داغان ، و بارها کنار خودم نشسته بود و گریه کرده بود و شبها تا صبح کنار هم بودیم و حرف می زدیم و می دانستم درهایش را و او هم می دانست دردهای مرا ،و سر بازداشت دوستانم پا به پای من گریه کرده بود اما حالا حیران مانده بودم که در بیمارستان چه می کند ؟؟ بارها گفته بود درحال از هم گسستن است و ما چه ساده گرفته بودیم این از هم گسستن را.
ساعات ملاقات را می پرسم و می گویم به دیدنش خواهم رفت و در حال آماده شدن به او فکر می کنم .
یگانه 28 ساله است ،یگانه زیبا بود و بسیار با سلیقه و بی تردید یکی از خوش لباس ترین هایی که می شناسم. 18 ساله بود که ازدواج کرد دقیقآ بعد از گرفتن دیپلم و بعد از دو سال که خواستگارش پاشنه در خانه شان را از جا کنده بود و 7 سال بعد در هم شکسته به خانه باز گشته بود با تنی داغان و روح و روانی داغان تر . در حالی که مرد قول داده بود اجازه دهد وی تحصیل کند بعد از قبولی یگانه در دانشگاه این حق را از وی دریغ کرد . بارها و بارها یگانه مچ همسر خیانتکار را گرفت. لااقل دو بار در زندگی مشترک 7 ساله اش جوری کتک خورده بود که کار به مراقبت های ویژه و ماسک اکسیژن کشیده بود و او صبر کرده بود چرا که پدر و مادر پیری داشت و خود نیز چون نامش یگانه فرزند بود . تک دختری با پدر و مادری که بالای 70 سال عمر کرده بودند و او فکر می کرد به عنوان تنها فرزند نباید این دردها را با آن دو شریک شود چرا که آنان توانش را نخواهند داشت . بارها از خانه بیرونش کرده بود و او بر پله های خانه نشسته بود تا همسرش او را دوباره به خانه راه دهد ،و آنگاه صبرش تمام شده بود که مرد در آخرین تماس گفته بود می خواهد زن بگیرد . یک زن جدید و به او گفته بود اگر میخواهد در همان خانه اجاره ایی بماند چرا که مرد میخواست برای زن جدید خانه ایی بخرد و به یگانه هم می تواند ماهی 50 هزار تومان بدهد و این بار دیگر یگانه تاب نیاورد . تحملش تمام شده بود و او همه مهریه را بخشید زمینی که پدرش به او داده بود آقای همسر از او گرفت و در هم شکسته راهی خانه پدری شد و بدتر اینکه آنجا هم آرامشی نبود برایش.
همسر سابق یک هفته بعد از جدایی زن جدید را عقد کرده بود. و یگانه در هم شکسته بود .
و بلاخره هم زیر بار فشار خیانت همسر و حضور زن دیگر در زندگی و گوشه و کنایه و دلسوزی های آدمهای بیهوده کارش کشید به بیمارستان روانپزشکی . او ساده بود و توان این شکست را نداشت و حالا من به عیادتش می رفتم .
روایت دوم : شیوا
شیوا همسایه بود . اولین بار اتفاقی با او آشنا شدم و همسن بودنمان باعث دوستیمان شد .
بعدها دانستم با مادر و دخترخاله اش در زندگی می کند و من ماندم و یک سوال که پدر کجاست و هیچگاه نپرسیدم ، تا آن شب که خودش به نزدم آمد و من همسفره خاطره ها و ارزوهایش شدم. اما روایت کامل را بعدترها مادرش برایم گفت روزی که شیوا نبود.
مادر شیوا 16 ساله بوده که ازدواج می کند .مادرش ساکن اراک بوده و پدرش اهواز و شناخت خاصی در بین نبوده و یک آشنایی فامیلی باعث این ازدواج شده. زن به اهواز امده و زندگی مشترک را آغاز کرده اند.
تا آن روز که ... .زن به اراک و نزد خانواده رفته بوده تا دیدارها تازه شود و آن روزها تازه شیوا را باردار بوده و هنوز هم نمی دانسته باردار است و قرار بود آخر هفته به اهواز بازگردد ،اما زن گویا در قلبش چیزی در جوشش و بوده سرش پر از فکر به برادر پیله می کند که من می خواهم زودتر بروم مثلآ امشب یا فردا و برادر هم بی تابی او را می بیند برایش بلیط می گیرد و او راهی اهواز می شود. صبح به در خانه می رسد و با کلید در را باز می کند و در خانه اش در مقابل آینه قدی روی ستون زنی را می بیند ، و خود می گوید : " برای اولین بار در زندگیم فهمیدم غش کردن یعنی چی" ، هیچگاه زن را به طور کامل نمی بیند چرا که تصویرش را از داخل آیینه دیده و البته بارها و بارها به موهای مشکی زن اشاره می کند و من نمی فهمیدم بعد از گذشت ۲۵ سال چه اصراری دارد اینهمه خود را با یاد آوری زن و اینکه دلش می خواسته صورت او را ببیند شکنجه می کند.
بعدها بعد از به دنیا آمدن شیوا سعی می کند از یاد ببرد خیانت مردش راآن هم در حالی که هنوز ۱۷ سال نداشته . عاقبت در ۲۱ سالگی زمانی که شیوا ۳ساله بوده نمی تواند خیانت های مرد و رابطه اش با زن دیگر تحمل کند و با بخشیدن مهریه و جهیزیه و نفقه فرزندش هم طلاق می گیرد و هم شیوا را .
در بازگشت به اراک نمی تواند نگاه مردمان را تحمل کند و بچه را بر می دارد و به تهران می آید و در تهران کار می کند و زندگی خود و فرزندش را تآمین می کند و زمانی که من دیدمش ۴۵ ساله بود و همچنان مجرد با عشقی بی امان به تنها دخترش . شوهر سابق با همان زن ازدواج کرده بود و کمی بعدتر زن با اجرا گذاشتن مهریه از پدر شیوا طلاق گرفته بود و از ایران مهاجرت کرده بود.
شیوا در این میانه پدر را نمی بخشید و با انکه وضع مالی بسیار خوب پدر می توانست وسوسه انگیز باشد از پدر بیزار بود و مادر را هم نمی بخشید که چرا نجنگیده و زندگی را رها کرده و همه توضیحات مادر یا من که او فقط ۲۰ سال داشته و ازاو نمی توانستی انتظاری داشته باشی هیچ تآثیری نداشت .
روایت سوم :حنانه
حنانه دوستی قدیمی بود از زمان دبیرستان . از سالهای دبیرستان می شناختمش . هر دو ریاضی می خواندیم و هر دو هنر را دوست داشتیم و البته در دو کلاس متفاوت بودیم تا زمانی که در پیش دانشگاهی با هم همکلاس شدیم.
برای کنکور من ریاضی و هنر می خواندم و او فقط هنر و چقدر هم یاریم کرد با جزوات و یادداشت هایی که به من می داد . در همان بحبوبه کلاس های کنکور بود که گفت دارد ازدواج می کند و عقد کرد تا بعد از کنکور ازدواج کنند . من دانشگاه پذیرفته شدم ولی حنانه بخاطر محل کار و زندگی همسرش نمی توانست در دانشگاه و رشته مورد علاقه اش ادامه تحصیل دهد و ناچار شد در کاردانی رشته ایی دیگر ادامه تحصیل دهد. این شد که مدتها از او دور بودم تا اینکه 3 سال بعد تراز طریق دوست مشترک دیگری شماره من را یافته بود و خواسته بود برای مدتی پیش من باشد.
خوشحال شدم و برای استقبالش به ترمینال رفتم و زنی را دیدم که در22 سالگی در هم شکسته بود . گفت می خواهد کاری پیدا کند و محلی برای زندگی و نمی خواهد نزد اقوامش باشد. حیرت زده شدم و با تعجب پرسیدم پس همسرش چه شده ؟؟ و گفت می خواهد از همسرش جدا شود و من نمی دانستم بپرسم یا نه که خودش گفت همسرش دو سال پیش دوباره ازدواج کرده و او تا 1 سال اول نمی دانسته یا شک می کرده و همسرش انکار ،ولی حالا دیگر جایی برای انکار باقی نمانده و همه مردم شهر می دانند و من فقط حیرت زده پرسیدم آخر چرا ؟؟ شما بسیار به هم شبیه بودید و با تناسب سنی و تحصیلی ،و او گفت :"خودم هم نمی دانم فقط می دانم همسر دوم 3 سال از شوهرم هم بزرگتر است و منشی شرکتی بوده که در همان مجتمع تجاری بوده که شرکت شوهر حنانه".
بعدتر با تماس خواهر حنانه متوجه شدم آنان می خواهند حنانه صبر و تحمل از خودش نشان دهد و از همسرش جدا نشود و حتی اصرار داشته اند او خانه را ترک نکند چرا که معتقد بودند این احساس شوهر حنانه یک هوس و احساس زود گذر است و او به خانه خود باز خواهد گشت و زن دوم را طلاق خواهد دادو البته که به نظر حنانه و من و احتمالآ بسیاری حرف بی منطقی بود . حنانه می گفت:" این مثل این است که برگردم به خانه و مثل دیوانه ها دست به جادو و جنبل بزنم و منتظر بمانم آن زن را طلاق بدهد و بعدترها هم مدام با وحشت تکرارا دوباره این ماجرا سر کنم و انتظار بکشم که کی دوباره بر سرم هوو بیاورد" .
حنانه عاقبت با حمایت های برادرش موفق شد با بخشش همه چیز حتی گذشتن از جهیزیه اش از همسرش جدا شود و پیش برادرش در آلمان برود. هنوز هم گاهی با حرف می زنیم و چت می کنیم وبعد از گذشت حدود 5 سال هنوز هم هر بار این سوال برایش هست که چرا؟؟چرا شوهرش چنین کرد و سوالی بزرگ تر که چطور یک زن توانست بیاید و اینگونه وارد زندگی او شود.
او حالا هم درس خوانده هم شغل خوبی آنجا دارد اما حامد(برادرش) می گوید هنوز هم گاهی شب ها گریه می کند و برای آرام شدن باید به آرامبخش پناه ببرد.
این روایت ها ادامه دارد ... .
پی نوشت بعد از تحریر : متآسفانه متوجه شدم یک سوتفاهم بسیار بزرگ به وجود آمده است . من دوستی دارم به نام شیوا که تعدادی از دوستانی که وبلاگم را می خوانند و همچنین تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس ایشان را می شناسند و تا کنون چندین ژیام خصوصی داشته ام که آیا شیوا راضی بوده اینگونه زندگیش را بنویس و فکر می کنم باید تو ضیح دهم روایت دوم هیچ ربطی به شیوا دوستی که می شناسد ندارد . شیوا نه تک فرزند است و نه این روایت ارتباطی به او دارد و لطفآ برای باقی روایت ها بین دوستان من نگردید پیدا نمی کنید.
پی نوشت بعد از تحریر : برنامه مستندی پخش شد با نام " دنیای هیچکاک " کاری از مرتضی آوینی و چقدر هم زیبا بود توصیه می کنم انها که ندیدند تکرارش را ببیند و چقدر متآسف شدم وقتی دیدم صدا و سیمای ایران چنین مستندهایی نیز از آوینی دارد و پخش نمی کند. شهید آوینی بسیار زیبا و بدون آسمان ریسمان بهم بافتن هیچکاک و فیلمهایش را نقد کرد.
