پیوندهای روزانه
+ آرشیو +
پاییز سال ۱۳۶۱ :
پدر در جبهه است و من کودکی چند ماهه هستم ،مریض و رنجور و از شدت دردی که نمی دانند چیست آن قدر گریه کرده ام که به قول مادر حالا فقط می توانند صدای ناله بچه گربه را از من بشنوند.
مادر وجشت زده و نگران از احتمال از دست دادن اولین فرزند در تماس پدر که به اهواز امده به او می گوید من بیمار هستم و پدر در کمتر از ۱۰ ساعت از اهواز خود را به خانه می رساند .
من زنده می مانم و بزرگ می شوم تا ...
پاییز سال ۱۳۸۷:
به شدت در گیر و پی گیر مراحل گرفتن اقامت تحصیلی و درگیری های روزمره خودم هستم که مادرتماس می گیرد.
پدر بیمار است، این را از عید سال ۱۳۸۷ دانسته ایم در حالی که پدر دو سال تمام بیماری خود را از همه پنهان کرده بود اما حتی بعد از دانستن هم هیچ گاه چنان اشفته نشده بودیم تا ... .
مادر خبر می دهد پدر به شدت بیمار است و راهی بیمارستان شده. داروهایی که قرار بوده بیماری او را تحت کنترل قرار دهند باعث افزایش قند خون شده اند و دکترها از کنترل قند خون پدر عاجز هستند.۲۶ سال بعد از پاییز پدر این بار من هستم که نمی دانم چطور خودر ا به عزیزترین ناجی زندگیم برسانم.
هراسان و آشفته خود را به خانه و بیمارستان می رسانم و وخامت حال پدر را به چشم می بینم .حضور همه فامیل و آشنایانما و پدر را وحشت زده می کند،مگر چه شده که همه آنها که آن قدردور بودند ازما که سالی یک بار هم خبر از ما نمی گرفتند حالا اینجا هستند؟
با پدر حرف می زنم و شب در بیمارستان می مانم و صبح جایم را با خواهرم عوض می کنم که ای کاش نمی کردم . تازه به خانه می رسم که تماسی از بیمارستان مرا نزد پدر فرا می خواند .پدر عزیز من به کما رفته و من صدای درگوشی پرستاران را می شنوم که می گویند"باید آرام آرام به آنها گفت احتمال بازگشت از کما بسیار کم است و ..."و من گوشم پر است از ضجه های مادر و دیدن گریه های خواهرانم .
باور نمی کنم نمی خواهم و نمی توانم باور کنم پدر من در ۵۲ سالگی بخواهد مارا ترک کند، او که همیشه حامی و پناهگاه من بود بخواهد مرا در این دنیای بی رحم رها کند .نه نمی خواهم بپذیرم و نمی پذیرم.
از اینجا به بعد جدال نه فقط پدر، که من و دو خواهر و مادرم هم هست با مرگ، که بعد از بیش از ۷۲ ساعت زمانی که پدر باز می گردد دکترش هم می گوید باور نمی کردم او دوباره چشم باز کند .
نمی دانم معجزه هایی که می گویند هست یا نه اما به اعتراف همه و حتی پزشک انگلیسی پدر بازگشت پدر به معجزه ایی شبیه بود که کمتر از ۱۰ روز بعد او نه تنها از کما بیرون آمده که حتی اماده اعزام می گردد.
حال دوباره پدر عزیز من به زندگی بازگشته او هنوز بیمار است و در کمتر از بیست روز ۱۷ کیلو وزن از دست داده اما هنوز هست و این بودنش برای من نعمتی است به بزرگی همه دنیا.
پدر من به دنیابازگشته و من نیز به دنیای شلوغ وبلاگ نویسی و امیدوارم عمر هر دو ایها طولانی باشد.
پی نوشت :چطور می توانم سپاسگذار دوستان عزیزی باشم که در این یک ماه و اندی حضور گرم و صمیمی شان یاری دهنده من بود .
نفیسه بسیار بسیار عزیزم که اشک هایم را که از مادر و خواهرانم پنهان می کردم پذیرا بود و آن همه تماس و اس ام اس هایش که بسیاری بی پاسخ ماند یاری دهنده روزها وشب هایم بود.
سعید نورمحمدی عزیز که در شب بدحالی پدر دلداریم داد . ممنونم از تماس های عزیزانی همچون شهاب طباطبایی گرامی و خانم زهرا اشراقی عزیز.
سپاسگذارم از تماس ها و اس ام اس های دوستان عزیزی چون حمزه غالبی گرامی ،نورثاقب عزیز ، آسیه ، شیوا ، مریم ، علی و مهدی و امیر و همه دیگر دوستان بسیار عزیزم.
پی نوشت : سپاسگذارم از مهدی افشار نیک عزیز که در شرایطی بسیار بحرانی و سخت یاریم کرد و هنوز نه فرصت جبران این یاری را داشته ام و نه فرصت حتی تشکر را انگونه که لایق این دوست نازنین است . سپاسگذار محبت بی کرانش هستم و مدیون او تا همیشه.
پی نوشت : گاهی حوادث باید بیایند و بروند و بگذرند و باشند تا تو بشناسی دوستان را .آنان که رفیق همیشگی راهند و انان که در راه رهایت می کنند .
پی نوشت : فکر می کنم این شخصی ترین نوشته دوران وبلاگ نویسی من بود و شاید هم تنها شخصی .
پدر در جبهه است و من کودکی چند ماهه هستم ،مریض و رنجور و از شدت دردی که نمی دانند چیست آن قدر گریه کرده ام که به قول مادر حالا فقط می توانند صدای ناله بچه گربه را از من بشنوند.
مادر وجشت زده و نگران از احتمال از دست دادن اولین فرزند در تماس پدر که به اهواز امده به او می گوید من بیمار هستم و پدر در کمتر از ۱۰ ساعت از اهواز خود را به خانه می رساند .
من زنده می مانم و بزرگ می شوم تا ...
پاییز سال ۱۳۸۷:
به شدت در گیر و پی گیر مراحل گرفتن اقامت تحصیلی و درگیری های روزمره خودم هستم که مادرتماس می گیرد.
پدر بیمار است، این را از عید سال ۱۳۸۷ دانسته ایم در حالی که پدر دو سال تمام بیماری خود را از همه پنهان کرده بود اما حتی بعد از دانستن هم هیچ گاه چنان اشفته نشده بودیم تا ... .
مادر خبر می دهد پدر به شدت بیمار است و راهی بیمارستان شده. داروهایی که قرار بوده بیماری او را تحت کنترل قرار دهند باعث افزایش قند خون شده اند و دکترها از کنترل قند خون پدر عاجز هستند.۲۶ سال بعد از پاییز پدر این بار من هستم که نمی دانم چطور خودر ا به عزیزترین ناجی زندگیم برسانم.
هراسان و آشفته خود را به خانه و بیمارستان می رسانم و وخامت حال پدر را به چشم می بینم .حضور همه فامیل و آشنایانما و پدر را وحشت زده می کند،مگر چه شده که همه آنها که آن قدردور بودند ازما که سالی یک بار هم خبر از ما نمی گرفتند حالا اینجا هستند؟
با پدر حرف می زنم و شب در بیمارستان می مانم و صبح جایم را با خواهرم عوض می کنم که ای کاش نمی کردم . تازه به خانه می رسم که تماسی از بیمارستان مرا نزد پدر فرا می خواند .پدر عزیز من به کما رفته و من صدای درگوشی پرستاران را می شنوم که می گویند"باید آرام آرام به آنها گفت احتمال بازگشت از کما بسیار کم است و ..."و من گوشم پر است از ضجه های مادر و دیدن گریه های خواهرانم .
باور نمی کنم نمی خواهم و نمی توانم باور کنم پدر من در ۵۲ سالگی بخواهد مارا ترک کند، او که همیشه حامی و پناهگاه من بود بخواهد مرا در این دنیای بی رحم رها کند .نه نمی خواهم بپذیرم و نمی پذیرم.
از اینجا به بعد جدال نه فقط پدر، که من و دو خواهر و مادرم هم هست با مرگ، که بعد از بیش از ۷۲ ساعت زمانی که پدر باز می گردد دکترش هم می گوید باور نمی کردم او دوباره چشم باز کند .
نمی دانم معجزه هایی که می گویند هست یا نه اما به اعتراف همه و حتی پزشک انگلیسی پدر بازگشت پدر به معجزه ایی شبیه بود که کمتر از ۱۰ روز بعد او نه تنها از کما بیرون آمده که حتی اماده اعزام می گردد.
حال دوباره پدر عزیز من به زندگی بازگشته او هنوز بیمار است و در کمتر از بیست روز ۱۷ کیلو وزن از دست داده اما هنوز هست و این بودنش برای من نعمتی است به بزرگی همه دنیا.
پدر من به دنیابازگشته و من نیز به دنیای شلوغ وبلاگ نویسی و امیدوارم عمر هر دو ایها طولانی باشد.
پی نوشت :چطور می توانم سپاسگذار دوستان عزیزی باشم که در این یک ماه و اندی حضور گرم و صمیمی شان یاری دهنده من بود .
نفیسه بسیار بسیار عزیزم که اشک هایم را که از مادر و خواهرانم پنهان می کردم پذیرا بود و آن همه تماس و اس ام اس هایش که بسیاری بی پاسخ ماند یاری دهنده روزها وشب هایم بود.
سعید نورمحمدی عزیز که در شب بدحالی پدر دلداریم داد . ممنونم از تماس های عزیزانی همچون شهاب طباطبایی گرامی و خانم زهرا اشراقی عزیز.
سپاسگذارم از تماس ها و اس ام اس های دوستان عزیزی چون حمزه غالبی گرامی ،نورثاقب عزیز ، آسیه ، شیوا ، مریم ، علی و مهدی و امیر و همه دیگر دوستان بسیار عزیزم.
پی نوشت : سپاسگذارم از مهدی افشار نیک عزیز که در شرایطی بسیار بحرانی و سخت یاریم کرد و هنوز نه فرصت جبران این یاری را داشته ام و نه فرصت حتی تشکر را انگونه که لایق این دوست نازنین است . سپاسگذار محبت بی کرانش هستم و مدیون او تا همیشه.
پی نوشت : گاهی حوادث باید بیایند و بروند و بگذرند و باشند تا تو بشناسی دوستان را .آنان که رفیق همیشگی راهند و انان که در راه رهایت می کنند .
پی نوشت : فکر می کنم این شخصی ترین نوشته دوران وبلاگ نویسی من بود و شاید هم تنها شخصی .
