پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

مازیار سمیعی، بهنام سپهرمند، و آرمان صداقتی بازداشت شدند.
علی عزیزی بازداشت شد.
هانا عبدی بازداشت شد.
.
.
.
حکم دلارام علی تآیید شد.
ضربه ها یکی یکی می آید و ضربه آخر صاف می خورد به گیج گاهت. حکم دلارام علی تآیید شد به همین سادگی . نیروی انتظامی آنچه را اصل ۲۷ قانون اساسی (۱) است زیر پا گذاشته دست دلارام علی در ضرب و شتم نیروی انتظامی شکسته و در نهایت نیروی انتظامی از همه اتهامات تبرئه شده و خواهر من باید به زندان برود . باید پیکرش پذیرای۱۰ ضربه شلاق باشد.
در مراسم یک سالگی کمپن زمانی که سراغ دلارام را می گرفتی می گفتند، " نمی تونسته بیاد "و با خنده "اضافه می شد که دیگه ازدواج کرده" . دلارام در شهریور ماه امسال زندگی مشترک خود را آغاز کرد و چه کسی باور می کرد در کمتر از ۲ ماه بعد باید ترک این زندگی کند چرا که به دو سال و ۶ ماه زندان محکوم شده حکمی که همه ما چه ساده و خوش انگارانه خیال می کردیم در دادگاه تجدید نظر تغییر می کند.راستی چه کسی با دادن حکم زندان برای دلارام بیگناه ما خنده های صمیمی و صادق و مهربان دوستان من را دزدید؟
کمتر از ۱۰ روز بعد در کنسرت همنوا با ندای برابری دلارام را دیدم شاد و محکم و صبور و عجیب اینکه من وقتی نگاهش می کردم غمی عجیب به قلبم حجوم می آورد ،و خودش شاد و سرزنده به ما دلداری می داد. می گفت و می خندید و پولهایی که از فروش کتابها جمع می شد را جمع می کرد .من و رها و غزال بودیم و تارا که کتابها و بلیط ها را می دادیم و دلارام شاد و سرزنده ما که هوای هر چهارتای ما را داشت و کمبودها و خلا ها را جبران می کرد و پولها را جمع می کرد و به من همیشه در حال غر زدن دلداری می داد.
حالا که به آن روز فکر می کنم همه چیز چقدر زیبا بود و چقدر خوشبخت بود این جمع کوچک چند نفره اما حالا،انتظاری کشنده است و دستور اجرای احکام و روز چهارشنبه ایی که از پس سه شنبه می آید و دلارام ما را می برند.
حالا ما هستیم حکمی برای دختری که فعال زنان است،فعال حوزه اجتماعی است و بخاطر فعال زنان بودن بخاطر فعال اجتماعی بودن به جرم اندیشیدن و سخن گفتن به جرم اعتراض کردن برای دوسال و ۶ ماه باید برود پشت میله ها.
حالا ما فقط در این خانه های مجازی می توانیم فریاد بزنیم، دلارام ما را به زندان نبرید ، و من از اکنون نگرانم ،نگرانم که این فریادها و اعتراض ها رنگ عادت بگیرد . من می ترسم از حالا برای فریادها و اعتراض ها برای حکم عالیه اقدام دوست برای حکم دوست نازنینم نسیم سرابندی برای حکم روناک صفارزاده برای حکم ... . یکی بگوید چرا ما اینقدر زیادیم؟ راستی آقای قاضی فکر کرده چرا اینها تمام نمی شوند؟ چرا حکم زندان و شلاق نمی ترساندشان؟ چرا از پای نمی نیشنند ؟ آقای قاضی تا به حال به خواسته های این فعالین گوش کرده ؟ ای کاش آقای قاضی نمی ترسید که عقایدش و باورهایش با حرفهای فرزندان این سرزمین سست شود و آنگاه می شنید حرفها و دردهایشان . شاید آنگاه حق را به دلارام ما می داد که در ۲۲ خرداد ۸۵ دستش شکسته و روح و روانش آزرده شده و حالا پس از گذشت یک سال و نیم به زندان محکوم شده است.
حالا من از تکرار یک عادت در یک سیکل معیوب می ترسم .من می ترسم از این اعتراض های هر روزه ، دیروز برای زینب عزیزمان فریاد زدیم ، امروز باید برای دلارام نازنینمان فریاد بزنیم و فردا کدام یکی ؟؟
بیشتر از آن می ترسم این بازداشت ها، این زندان ها برایمان ساده شود و شاید ساده بگیریم. می ترسم روزی برسد که ساده از کنارشان بگذریم چون عادت کرده ایم به هر روز رفتن یکی از دوستانمان همراهانمان به بازداشت و زندان. زندان رفتن یک دوست ، یک همراه، که لحظه ها و همراهی های مشترک بسیاری را با او گذرانده ایی ساده نیست . ساده نیست ندیدن یک دوست در جمع و دیدنش پشت میله های زندان که اگر قرار باشد زندان از دلارام ها پر شود باید گفت که زندان جایگاه بی گناهان است.
پس امروز باید همگی اعتراض کنیم به حکم ناعادلانه دلارام علی و تقاضای عدالت داشته باشیم .
تقاضای عدالت داشته باشیم برای دلارامی که خود در پی عدالت است.
(۱) ::طبق اصل 27 قانون اساسی هر اجتماعی اگر اجتماع کنندگان اسلحه نداشته یا اقدامی مخل مبانی اسلام انجام ندهند آزاد است.
پی نوشت :جمهور عزیز به عنوان یکی از ۱۰ برگزیده مسابقه دویچه ووله انتخاب شده و به مرحله نهایی رسیده خوشحالم می کنید اگر به اینجا بروید و به جمهور رآی دهید.
پی نوشت : این روزها زیاد دلگیرم ... زیادی.
پی نوشت : ساعت ۳:۲۰ دقیقه صبح دلگیر از فضای خانه تصمیم می گیرم بزنم به پارک روبروی خانه بوستانی کوچک و صمیمی که برعکس بوستانهای خیابانهای شهرمان سرسبز است . می روم به این بوستان کوچک که کمی دلتنگی هایم را فریاد بزنم و دارم فکر می کنم که در این ساعت شب و در این خیابان فرعی کوچک چقدر ماشین می رود و می آید که صدای خش خش جاروی رفتگر تمرکزم را به هم می زند . رفتگری که نه پیر است و نه ۵ سر عائله دارد و اتفاقآ برعکس جوان است و تازه نامزد کرده و در ان ساعات برایم تعریف می کند چقدر نامزدش را دوست دارد و نامزدش می داند کارش چیست اما خانواده دختر اگر بفهمند حتمآ همه چیز را به هم می زنند و فکر می کنند پسر کارمند جزء شهرداریست.
رفته بودم به این بوستان تا با خودم خلوت کنم که نشستم پای حرفهای این رفتگر شب بیدار .
