پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

اپیزود اول ـ خرداد سال ۱۳۷۶ :
۱۵ ساله هستیم،من و دوستانم و پر از شور و شوق جوانی .آماده پذیرفتن تغییر و مستعد ایجاد تغییر .
بغلی پر از پوسترهای خاتمی داشتیم و منتظر تاکسی که می رسد و می خواهیم پوسترها را ببریم ستاد.
داریم راجع به کاریکاتور مجله گل آقا حرف می زنیم و آن جمله معروفش که "بنویسیم خاتمی و بخوانیم ناطق نوری".
راننده تاکسی و مسافری که جلو نشسته اند وارد مباحثه با ما می شوند،حرف می زنند و نصیحت می کنند و نظرشان را بیان می کنند و حرفهای خوبی زده می شود و در انتها هردو می گویند احتمال تقلب زیاد است اما باید برویم و رآی بدهیم و راننده تاکسی هم وقتی پیاده می شویم کرایه نمی گیرد و می گوید این هم به جای کمک من به ستاد شما و ما خندان دور می شویم.
اپیزود دوم ـ اسفند ۱۳۸۶:
دوستانم فکر می کنند من یا دیوانه ام یا بی کارم که این همه برایم مهم است انتخابات و نتیجه اش که به زعم آنان نتیجه ایی از پیش تعیین شده است و اما من به قول دوست گرامی معتقدم برای نه به استبداد باید در انتخابات شرکت کرد.
نشستی با حضور وبلاگ نویسان و تعدادی از کاندیداهای مجلس ترتیب داده شده و مسول جلسه هستم و بسیار هم تآخیر دارم .
از محل کارم دوان دوان بیرون می آیم و دانشگاه را بی خیال می شوم و به اولین تاکسی که در مسیرم هست تقریبآ یورش می برم و همین طور هم دارم با موبایلم (همان تلفن همراه)صحبت می کنم و جیغ جیغ می کنم که دارم می رسم و چه کسی آمده و چه کسی نیامده و مجری مراسم کجاست و می دانم مطمئنآ هر دو مسافر دیگر تاکسی و راننده باید کر باشند که متوجه نشوند جلسه در رابطه با انتخابات است .
تماس که قطع می شود از راننده می پرسم می شود بعد از پیاده کردن مسافرین مرا تا مقصد برساند که قبول می کند و چند لحظه ایی به سکوت می گذرد که مسافر کناری بدون هیچ پیش زمینه می گوید "فکر می کنید رآی بیاورید؟؟ " ،و من هاج و واج نگاهش می کنم که از کجا می داند من در ستادی هستم که احتمال شکستش بیشتر است و می گویم امیدواریم اگر مردم رآی بدهند، و مسافر جلویی می گوید "رآی بدهیم که چه بشود ؟؟" ،می گویم" رآی بدهیم تا تغییر کند شرایط و آدمها و حاکمیت "در پاسخ می گوید" اینهمه رآی دادیم چه شد " ومن در عجب می مانم که اینهمه رآی دادن از کجا آمده در حالی که تمامی انتخابات مجلس هفتم و شورای شهر و مجلس هشتم و ریاست جمهوری نهم سوت و کور بود و همین را در پاسخ می گویم و با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و بعد نوبت راننده است که در مزمت انتخابات و حضور مردم و رآی دادن سخنرانی کند و بعد دوباره مسافر کناری و بعد هم بعدی و این بحث تا مقصد و حتی پیاده شدن آن دو مسافر دیگر ادامه دارد و من هم بسیار دیر می رسم و البته راننده دو برابر معمول هم کرایه از من می گیرد .
در فاصله سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶ چه بر سر مردمان روزگار ما آمده که اینچنین اسیر روزمرگی ها شده اند؟آن آدمهایی که با آن جسارت به صحنه آمدند و معادلات قدرت را بر هم زدند و تصمیم گرفتند" بنویسند خاتمی و بخوانند هم خاتمی" چه بر سرشان آمده که این چنین بی تفاوت شده اند و ناتوان از حق استفاده بر سرنوشتشان؟
آدمهایی مسخ شده که لبخند را برلب می دوزند و شانه هایشان را خم می کنند وسر بر زیر می اندازند و با ناامیدی مطلق دسته پنجه نرم می کنند و اعتقادی به تغییر در وجودشان نیست که حتی باور ندارند می توانند اگر بخواهند.
بی تفاوتی و ناامیدی مردمان محیط پیرامونمان دارد آرام آرام تبدیل به اپیدمی می شود که قسمتی از درد مشترک فعالین اجتماعی ما شده است که گاهی نمی دانیم بر کدام درد بگریم بر دردپایمال شدن قانون یا از بی تفاوتی آدمهایی و نظاره گر بودنشان بر این بی قانونی ها که می شود.
بازداشت ها بی رویه هست و بی رویه تر می شود ،و اعدام ها بی قانون تر و دیگر دستور رئیس قوه قضاییه هم تآثیر ندارد ، معلم ها به تبعید می روند،کارگران بی نان اخراج می شوند ، دخترانمان در خیابان کتک می خورند و تقریبآ همه داریم در معرض جرم همگانی اراذل و اوباش بودن ، کلمه ایی که در قانون برای آن مصادیقی نیست و می شود یک مصداق همگانی پیدا کند ، قرار می گیرم ،و من را نه فقط اینها که بی تفاوتی بدنه جامعه نگران می کند. نه تنها حرکتی نیست و اعتراضی که همه سرها در گریبان است و هوا بس ناجوانمردانه سرد.
بدنه ایی از جامعه که بدنه خاموش است و در طول سه دهه گذشته و بیش از همیشه در طول یک دهه اخیر به آستانه این خاموش بودن رسیده است.
مردمانی پویا و قدرتمند که با باور مسلط بودن بر سرنوشت خویش معادله ها را بر هم می ریخته اند اکنون با چنان ناامیدی دسته و پنجه نرم می کند و که تصور کوچکترین تغییر و اصلاحی از آنان بعید به نظر می رسد ،و درد بزرگتر این نیست که بدنه جامعه چرا به این انزوا تن داده که قسمتی از آنان که می توان نخبگان جامعه نامید نیز اکنون در سکوتی یآس آور فرو رفته است.
وبلاگ هایی که دارند تعطیل می شوند ، نویسندگانی که نمی نویسند ،شاعرانی که شعری تازه ندارند ، تحلیل گران سیاسی بی تحلیل و هنرمندان بی هنر نیز همگی در دسته نا امیدان جامعه جای می گیرند.
آنچه که اکنون به زعم من نگران کننده است بسیار بزرگتر است از نگرانی برای انتخابات بعدی که من نگران بی تحرکی هستم که در کوچکترین اجزا زندگی مردمان این سرزمین دیده می شود.
حقوق شهروندی ، مشارکت شهروندی ،حضور شهروندی و همبستگی و همراهی شهروندی در جامعه بحران زده ایرانی دارد تبدیل به کلمات بی معنا و مفاهیمی فراموش شده می شود و این مورد بی تردید نگرانی های بسیاری پدید خواهد آورد.
امید به آینده کم می شود و امید به تغییر و اصلاح نیز کم و کمتر و دلیل واضح است ،شهروندی که امیدی برای فردا و فرداها ندارد انگیزه ایی هم برای تغییر نمی بیند. یعنی مهم ترین عامل اصلاح جامعه و حاکمیت که مستلزم داشتن امید به آینده است در این شهروند وجود ندارد .حال متوقعیم یک شهروند بی انگیزه و اسیر در مناسبات روزمره و گرفتار معیشت روزانه در اندیشه تغییرات بنیادین باشد و دل به آینده ایی خوش دارد که مجهول است؟؟
امید و انگیزه تغییر مهم ترین عوامل اصلاح جامعه است و در یک پروسه فرسایشی این انگیزه ها از شهروند جامعه ایرانی گرفته شده و سوال این جاست چه باید کرد؟؟؟ برای ایجاد این انگیزه ها چه باید کرد؟؟سوالی که سمیه بانو مطرح کرده و خواسته در آن مشارکت کنیم و من از همه دوستان می خواهم در این بحث مشارکت کنند و عقاید خود و راهکارها را بیان کنند شاید که یک تفکر جمعی و هم فکری همگانی حتی در این فضای مجازی کمکی باشد به یافتن راهکاری برای این مشکل امروز جامعه ایرانی.
پی نوشت :نازنین بانو "برساحل سلامت" از بی تفاوتی امروز جامعه ایران گفته و به نوشتن فراخوانده بودمان که نوشته بالا اجابت دعوت ایشان بود.نوشتن از نا امیدی و بی تفاوتی قالب شده بر جامعه ایرانی را مفید می دانم از آن رو که بابیا گفتگویی را باز می کند که می تواند به پیدا شدن و یا ایجاد راهکار تازه کمک کند و از همه انان که دغدغه اش را دارند می خواهم که در این مورد بنویسند .
بخصوص مهدی محسني عزیز باوبلاگ جمهور ش كه اين روزها فیلتر است و تحلیل های بسیار خوبش از مردمان جامعه ایران خوشحالم می کند اگر بنویسد و البته سیامک قاسمی اگر راز نو یی را در این باب برایمان بگشاید و محمد رضا یزدان پناه با بوی خاک و مسیح علی نژاد عزیز که قلمش شاید جنبه هایی تازه از این ماجرا را برایمان افشا کند و البته حنیف گرامی که مدتی است دفتر بی مخاطب اش به راستی بی مخاطب شده و وبلاگ نویسی از میان دغدغه های روزمره اش خارج شده و اگر بنویسد خوشحال می شوم و البته شهاب طباطبایی و دل نوشت هایش.مهدی افروزمنش گرامی که از تهرانشهر به شب غوک کوچیده را هم دعوت می کنم به نوشتن همچنان که ایران برای همه ایرانیان سعید نورمحمدی و زخم کهنه شاهرخ مهدوی و نوای نی برادر گرامی ام.
آنان که تا کنون دعوت سمیه بانو را اجابت کرده اند :
چقدر نگران بی تفاوتی در جامع باشیم ـ بر ساحل سلامت
بی تفاوتی از نوع نا امیدی به آینده ـ برساحل سلامت
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید ـ برساحل سلامت
سجاد سالک ـ مهجاد
بیتفاوتی بهمثابهٔ واکنش اجتماعی ـ زخم کهنه
آزاده بانوی نازنین هم از بی تفاوتی و ناامیدی نوشته است
مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است!
محمدرضا یزدان پناه در بوی خاکش گفته که بحث را نپیچانیم.
ابوذر آذران در اندیشه و احساسش هرچند کوتاه پاسخی گفته است.
شب غوک ـ نسل بی خاطره، نسل مرده
پی نوشت :گفتگو در این بابا ادامه دارد موضوعی که سمیه عزیز مطرح کرده بسیار جای پرداخت دارد و امیدوارم با نوشته های دوستان باب گفتگوهای بیشتر باز شود.
پی نوشت : مطلبی نوشته بودم برای مهدی محسنی عزیز صاحب جمهور و احمد باطبی و جماعت منتقد دیوانه که هر دو این عزیزان را با چوب تحقیر می زنند و نمی دانم چرا مطلبی همیشه هست که نمی گذارد نوشته ام را با آن مطلب به روز کنم به من بگویید آیا حکمتی در کار است؟؟؟
